كتاب بازها
Статистика- Последний пост
- 25 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 100
- 1/48двое суток
- 114
- 1/72трое суток
- 123
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تقریباً تمام ما ، از همان لحظه که توی ایران به دنیا آمدیم #جنگزده بودیم چون اگر میخواستیم طرف درست زندگی بایستیم باید #جنگیدن را انتخاب میکردیم اثبات هویت یک انسان معمولی پشت نقابهای زمخت چندگانه که باید روی صورتمان می گذاشتیم تا به حقی برسیم که به نام ما بود و به جبر قوانین مزخرف و چهارچوب های تعریف شده ، نداشتیمشان، تا هیچکس نتواند لغز بخواند که" نتوانست" تعریف مسلم #جنگ بود. اندوه ، همیشه با پای خودش آمده بود، شادی اما شبیه جستن سوزنی میان انبار کاه ، جان میگرفت تا پیدا بشود و امثال من ، برای دوام آوردن توی اجتماعی که هزار قانون نانوشته برای سقوط یک زن میان دره های عمیق سنت و خرافه داشت، میبایست ذره های نور را از میان لایه های انباشته ی غبار و مه، پیدا میکردیم. ما توی تمام ثانیه هامان، حتی با #زنانگی های همیشه در حال غلیان، جنگیده بودیم، چون #دختران_جنگزده باید تمام رویاهای خلوت دلشان را دفن میکردند تا زنده بمانند. ما میان قتل هر چند وقت یک بار یاران دبستانی ، بار سنگین هزار چشم هرز و نابکار، هزار قضاوت نابخردانه، هزار باید و نبایدی که هنوز نمیدانم از کجا آمده بودند، ترسهای همیشه از پاسبانان دوره گرد ، اضطرابی که هر کجا میرفتیم بی دعوت به جان آرامشمان میافتاد، برای ساده ترین حقوق انسانی خودمان جنگیده بودیم، قوی ماندن در سکوت را آموخته بودیم و ادامه داده بودیم حتی وقتی، کورسویی از فردای روشن و درخشان نبود!! مگر توی تاریکی محض کشوری که تکان میخوردی ، روی پیشانی تقدیر و آبرویت ، تیر خلاص میزدند ، چاره ای جز جنگیدن داشتیم؟ ما آدمهای معمولی، در طول عمری که هر شبانه روزش گاهی انگار به قدمت "سالهای سخت وبا" میگذشت دستهامان را ، گذاشته بودیم دور شعله ی کوچک و لرزان شمع امید و اشتیاقمان، تا روشن بماند چرا که اگر خاموش میشد... ما فقط آمده بودیم زندگی کنیم نه این که نماد مقاومت و تاب آوری باشیم، آنقدر مشغول " بودن " شدیم که " چگونه ماندن " را به باد نسیان سپردیم ما نیامده بودیم که با هجوم بی امان آشوب و هراس دست به گریبان بمانیم و در نبردی نابرابر، کودکی و جوانیمان را گروگان بگیرند. ما بی هیچ فرصت کوچکی برای نفس گرفتن، همیشه وسط موجهای سهمگین فردای بهتری که هرگز نرسید ، دست و پا زدیم.. نه... #جنگ را ما نخواسته بودیم اما دیگر اکنون باورمان شده که تنها میراث گردانندگان تقدیر ایران برای ما #جنگ_زدگی بود! #آزاده_رمضانی شامگاه شنبه بیست و هفتم تابستان سال قحطی پ.ن: حتی اگر از وطن کوچ کنی وطن از تو کوچ نمیکند @ketabbazhaaaaa
رابطه با بعضی آدمها هم مثل رابطه با گاوِ شهربازی است. فرقی نمیکند چقدر مقاومت کنی. تهش زمینت خواهند زد. توی آن اتاقکِ کوچک نشستهاند و اگر ببینند سختجانی، اهرمها را دیوانهوارتر تکان میدهند تا بالاخره کم بیاوری و بیفتی. هیچکس آن جایزهای که روی اتاقک نوشته شده را نخواهد برد. و این تقصیر تو نیست. رهایش کن. این شهربازی انقدر چیزهای قشنگ دارد که حیف است تمام عمرت را برای اثباتِ خودت به یک گاو وحشی هدر کنی. برو از این اسبها سوار شو که آرام میچرخند و آهنگ میزنند و دلشان نمیآید کسی را زمین بزنند... برو چرخوفلک سوار شو. برو ببین چقدر از آن بالا همهچیز آرامتر و قشنگتر است. برو ببین تمامِ شهربازی فقط همین یک گاو وحشی نیست. استخوانهایت شکست از بس زمین خوردی. ببین چقدر خستهای طفلک... حمید باقرلو @ketabbazhaaaaa
عنکبوتِ سیاهِ سیاست که توری به وسعتِ تمام میهن داشت، خیلی چیزهایمان را بلعید. خدایمان را، ایمانمان را، شفقتمان به همدیگر را... ولی داستانِ "تیمملی" فرق داشت. تیم ملی را خودمان توی دهان عنکبوت انداختیم. همانموقع که بازی را رها کردیم و زوم کردیم روی لبهای یازده آدمِ مجبور که ببینیم کدامشان سرود ملی را شلتر یا سفتتر میخواند. همانموقع که یادمان رفت اینها نه یازده انقلابی، که یازده آدمِ معمولی مثل خودمان هستند که تنها تفاوتشان با ما اینست که خوب سانتر میکشند یا بهتر از ما سرِ توپ میزنند! چیزی را بارشان کردیم که فوق طاقتشان بود. و یکبار خودمان را جای آنها نگذاشتیم که فکر کنیم شاید حدِ مقاومتِ آنها هم همین سکوتشان بوده، وقتی چیزی بیش از سکوت از آنها خواسته بودند. تهش کی ضرر کرد؟ عنکبوتی که به عمرش نود دقیقه فوتبال ندیده بود؟ یا مایی که تمام راهِ مدرسه تا خانه را دویده بودیم برای ایران استرالیا. مایی که پولتوجیبیِ یکماهمان را نذر امامزادهزید کرده بودیم برای خوب شدنِ عابدزاده و بلیط اتوبوس نداشتیم و پیاده رفته بودیم مدرسه و دیر کرده بودیم و خطکش خورده بود کف دستمان. مایی که دویست تومن برایمان خیلی پول بود ولی دستمان نلرزیده بود موقعِ انداختنش توی ضریح. مایی که از دیوارِ پادگان فرار کرده بودیم برای دیدنِ بازی در آزادی و سرمای بازداشتگاه را گرم کرده بودیم با ذوقِ مرورِ هزاربارهی شوتهای سرکشِ کریم باقری. مایی که مرخصی ساعتی گرفته بودیم و برخلاف همیشه که برایمان فرقی نمیکرد کِی به خانههای تاریکمان برگردیم، قدمهایمان را در مترو تند کرده بودیم موقعِ شنیدنِ ورودِ قطار به ایستگاه. کی ضرر کرد از قربانی کردنِ آخرین شادیهای نحیفمان پای عنکبوتِ سیاه؟ @ketabbazhaaaaa حمید باقرلو
دردها، همانقدر که نیازمندِ درماناند، محتاجِ روایتشدن هم هستند. بخشی از «التیام»، در «شرحدادنِ درد» است؛ در این که بتوانی ازش حرف بزنی. اسمش را بدانی، جاش را روی تن و جانت نشان بدهی و بگویی: «از اینجا شروع شد، تا اینجا آمد، و الان حالم اینجوریست...» حتی من میگویم زخمِ درحالِ بهبود، تا وقتی نتوانستهای شکلِ سوزشاش را برای یکی توضیح بدهی، هنوز یکجایی از خودش را باز نگه میدارد. بعد از اتفاقات دی ماه و جنگ و قطع دسترسی مون به اینستا، حس میکنم خیلی وقته حرف نزدم، که حرفام تو گلوم جمع شده! زخم های قبلی که جاشون خوب نشده و دلمه بسته روش تازه هی زخمای جدید ایجاد میشه! درسته فیلترها رو یکم برداشتن، خیلی ها برگشتن به اینستاگرام، ولی خب من انگار دردهام یه بغض شده تو گلوم و نوشتنمم نمیاد! امروز خیلی حالم خوش نیست، دختر قشنگم فردا عمل داره، بخاطر سنگ کلیه، براش دعا کنید، برا منم دعا کنید یه مامان قوی باشم و از پسش بر بیام❤️ @ketabbazhaaaaa
حساب روزها از دستم در رفته. شوخی کردم. حساب همه چیز از دستم در رفته. زمان منبسط شده. کش آمده و انگار به هیچ کجا نمیرسد. حالا معنای چطوری و چه خبر تغییر کرده. «چطوری» یعنی عزیزم زندهای؟ دستها و پاهایت هنوز به تنت وصل است؟ شنیدم امروز حوالی خانهات را زدند. «چه خبر» دیگر معنای «امروز چیکارها کردی و فلانی تکست داد» نمیدهد. چه خبر یعنی امروز صدای چند انفجار شنیدی؟ مهیب و نزدیک بود یا خفیف و دور؟ موشک بود یا پهپاد؟ شیشهها لرزید؟ دیوار ترک خورد؟ کف خیابان دراز کشیدی؟ دهانت را باز کردی تا موج انفجار پرده گوشهایت را ندرد؟ روز شلوغی داشتی عزیزم. تقویم میگوید چند روز دیگر عید است. میان این بلبشو گندمها را سبز کردیم. هفتسین چیدن میان این برزخِ پر سر و صدا کمی خندهدار است، اما عزیزم من برای ناامید بودن خیلی ضعیفم. ترجیحم چنگ زدن به رویای «همه چیز خوب میشه نازنینم» است. تو هم در میان بوی خاک و دود و باروت به فکر سنجد و سبزه و سماق و سمنو باش. مگر خبر مهم را نشنیدی؟ «همه چیز خوب میشه نازنینم.» #آنالی_اکبری
گوشهی دفتر مشق یک مملی - جاویدنام آبجیکبرایم (که دانشجو است و خیلی چیز بلد است) میگوید من یک روز نویسنده میشوم. البته من خودم دوست دارم اول راننده تریلی بشوم. ولی خب هم میتوانم راننده تریلی بشوم و هم نویسنده بشوم. از وقتی بابایم دعوایم کرد که دفترهایم را هدر نکنم آبجیکبرایم این دفتر را خریده که در آن هرچقدر خواستم نویسنده باشم. امروز میخواهم دربارهی جاویدنام نویسنده باشم. جاویدنام یک آدم است که ما هم در کوچهمان یکی داشتیم و اینجوری است که از یک جای دوری آمده است و در نجاری عمویش کار میکند و همانجا میخوابد و قرار است هروقت توانست خانه اجاره کند با نامزدش ازدواج کند و او را بیاورد تهران. ولی علیرضا که در مدرسه و کوچه با من دوست است میگوید اینجوری نیست که همهی جاویدنامها مثل اصغر در نجاری کار کنند و ممکن است هرجایی کار کنند یا اصلا کار نکنند. اینروزها آبجیکبرایم هروقت از دانشگاه میآید و میبیند ماهواره روشن است و من جلوی تلویزیون نشستهام همه را دعوا میکند و من را میبرد توی اتاق و بازی میکنیم. ولی یک روز که آبجی کبرایم نبود خودم دیدم در ماهواره داشت دربارهی جاویدنامها حرف میزد و اسمشان اصغر نبود و کلی آدم توی کیسههای مشکی دراز کشیده بودند. شب موقع خواب وقتی برای آبجی کبرایم تعریف کردم لبخند زد و نازم کرد و گفت این یک جور بازی است و اینجوری است که آدمها باید توی کیسه دراز بکشند انگار که الکی مثلا خوابند و آخرش به هرکی اصلا تکان نخورد جایزه میدهند. فردایش که به علیرضا گفتم، گفت آبجیکبرایت احمق است و آنها مردهاند و شاید ما هم بمیریم. من هم گفتم آبجی خودش احمق است و دعوا کردیم. عصر که با علیرضا آشتی کردیم به او گفتم آبجی کبرایم گفته بچهها نمیمیرند. تازه من خودم دیدهام. مرده اینجوری است که خیلی پیر است و موهایش را حنا میگذارد و یک روز به آدم زنگ میزنند و بابای آدم گریه میکند و چند روز آدم را میفرستند پیش خالهاش و بعد یک روز میروی بهشتزهرا و اسم مادربزرگت را روی سنگ نوشتهاند و خودش رفته است پیش خدا. بعد علیرضا گفت نخیر بچهها هم میمیرند و خودش در ماهواره دیده که یک بچه هم جاویدنام شده. و بعد دوباره گفت به آبجیکبرایت در دانشگاه هیچی یاد نمیدهند و دوباره دعوا کردیم. علیرضا یک داداش کوچک هم دارد که مدرسه نمیرود و خیلی بچه است و هروقت فوتبال بازی میکنیم وسطش ول میکند برود خانهی مورچهها را پیدا کند و غذا بدهد. واقعا بیسواد است. خانهی آنها خیلی خوب است و همه میتوانند ماهواره نگاه کنند. چندروزپیش داداش کوچک علیرضا که دم در مینشیند چندبار با آهنگ خندهداری گفت مرگ بر دیکتاتور و خندید و بلند شد رقصید و مامانش از خانه درامد و به او پسگردنی زد و او را برد توی خانه و او گریه کرد. علیرضا قبلا گفته بود این را جاویدنامها میگویند و "مرگ بر" یک چیزی است که از مرگ هم بدتر است. من خیلی نگران شدم که یکوقت مامان علیرضا، داداش کوچک علیرضا را جاویدنام نکند. پشت تیربرق وایسادم و نگاه کردم. خیلی وایسادم و پایم درد گرفت. آخرش مامانش از در آمد بیرون و یک کیسه سیاه از آنهایی که در ماهواره بود دستش بود. من بدو بدو رفتم و کیسه سیاه را پاره کردم که به داداش کوچک علیرضا بگویم بیاید بیرون و جاویدنام نشود. ولی داداش کوچک علیرضا تویش نبود و تویش جورابهایی بود که مامانش عصرها میبرد توی پارک میفروشد. به پنجره نگاه کردم. داداش کوچک علیرضا مثل همیشه شکلکهای مسخره درمیاورد. من را ببین برای کی پایم درد گرفت و کتک خوردم. شبها قبل از خواب، آبجیکبرایم میآید و من را ناز میکند تا خوابم ببرد. دیشب از او پرسیدم جاویدنامها چجوری توی کیسههای سیاه نفس میکشند. لبخند زد و بوسم کرد و گفت به اینچیزها فکر نکنم. بعد من گفتم علیرضا میگوید بچهها هم جاویدنام میشوند و من اگر جاویدنام شدم من را توی کیسهی آبی بگذارند و عکس اسپایدرمن رویش باشد. خندید گفت "قربونت برم انقدر به اینچیزا فکر نکن". بعد به آبجیکبری گفتم که من از بچگی که خیلی از الان کوچکتر بودم دلم میخواست راننده تریلی بشوم ولی الان نمیدانم جاویدنام بشوم یا راننده تریلی. آبجیکبرایم چندلحظه سکوت کرد و بعد گفت "مملی تا اونموقع که تو بزرگ بشی اینچیزا تموم شده و همهی بچهها میتونن راننده تریلی بشن یا هرچی که دلشون میخواد" بعد من با خودم فکر کردم اگر همهی بچهها راننده تریلی بشوند که اینهمه تریلی توی ایران جا نمیشود. بعد به آبجیکبرایم گفتم خب ایران که اینهمه تریلی لازم ندارد. و او آرام گفت "اینهمه جاویدنام هم لازم نداشت" و بعد سرش را برگرداند آنطرف. چنددقیقهبعد که برگشت چشمهایش را مالید و گفت باد رفته است توی چشمش.وقتی رفت من انگشتم را توی دهانم کردم و دراوردم ببینم باد از کجا میآید (و این را در کارتون دزدان دریایی دیدهام). ولی هیچی باد نمیآمد. با تشکر. @RadioLoo حمید باقرلو
یکی از راههای درکِ ملموسِ بیثباتیِ دنیا و بیوفاییِ روابطِ انسانی، اسکرول کردنِ صفحهی چتها به پایین است. نگاه کردن به نامِ آنهایی که یک روزگاری، بخشی از دنیایمان بودند و حالا مدتها از آخرین پیاممان به همدیگر میگذرد. بیتعارف، وقتی اینهمهمدت از روی آن گذشته، دیگر بسیار محتمل است که همان آخرین پیاممان به همدیگر بوده باشد. و چقدر تلخ است که آنموقع نمیدانستیم قرار است این آخری باشد. شاید اگر میدانستیم حداقل یک چیزِ بهتر مینوشتیم... آنموقع دیگر مثلا آخرین پیامِ یکی نمیشد "خبر از من"، که عصرِ جمعهای موقعِ نگاه کردن به چتهای قدیمی، چشمت بهش بخورد و زیرلب بگویی "دیدی آخرش هم خبر از تو نشد بیمعرفت؟"... پینوشت: خیلی مقاومت کردم تهش ننویسم "صفحهی چتهاتو اسکرول کن و این پست رو واسه سهتاشون بفرست، تا شب خبرِ خوبی بِهِت میرسه". خدایا خودت شاهد باش برای فاخر نگهداشتنِ این کانال چقدر رنج میکشم. @ketabbazhaaaaa حمید باقرلو
گفتم: تازگیا یهجوری شدم توی سادهترین چیزا نمیتونم تصمیم بگیرم. رفتم دکتر. گفت وسواس فکری و نشخوار فکری گرفتی. این وسط، این ساعتِ بیصاحاب هم خراب شده! گفت: یعنی همینجوری توی چشمات نگاه کرد گفت نشخوار میکنی!؟ به اینا ادب یاد نمیدن توی دانشگاه!؟ گفتم: نه خودم که نشخوار نمیکنم. گاوم مگه؟ فکرم نشخوار میکنه یا یه همچین چیزی. دقیق نفهمیدم. گفت: حالا هرچی. ببین دکتر رو ول کن. مشکل تو اینه که همهچی رو سپردی به مغزت. مثلِ اینه که بخوای ساعت مچی رو با کلنگ تعمیر کنی. مغز که کارش تصمیم گرفتن نیست. تصمیم، کارِ دله. گاهی دلِ آدم بسته میشه. باید ببینی چرا بسته شده و بهت نمیگه راهِ درست کدومه. گفتم: بابا دارم میگم وسواس فکری گرفتم. دکتر میگفت یه مریضیِ شناختهشدهاس. قرص داده. صبحا یه دونه از این آبیا. شبا هم نصفی از این صورتیا. فقط باید قرصامو سر ساعت بخورم. راستی گفتم ساعتم خراب شده؟ گفت: نمیگم قرصاتو نخور، بالاخره پول دادی حیفه نخوری. ولی کنارش یهچیزی هم پیدا کن دلت رو دوباره راه بندازه. دل اگه دل باشه نمیذاره حیرون بمونی. ردیفش کنی به وقتش به دلت میفته کارِ درست کدومه... حالا ساعتت چش شده؟ اصلا تو ساعت میخوای چیکار؟ فکر کن هشتِ صبحه، چهارِ بعدازظهره، دوازدهِ شبه، چه فرقی میکنه واسه تو؟ بده ببینم. کلنگم را زمین گذاشتم و ساعت را از مچم باز کردم دادم دستش. نگاه کرد گفت: این که خراب نیست دیوونه! اینارو باید تکون بِدی تا راه بیفتن. بعد چندبار محکم تکانش داد و عقربهی ثانیهشمارش را نشان داد گفت: بفرما. درست شد. ساعت را گرفتم و به مچ دستم بستم. هنوز بستهنبسته یک گنجشک از توی ساعت درامد، گفت "چه عجب یادی از ما کردی مشتی!؟ الان ساعتو بگم یا ماچت کنم!؟ دقیق نمیدونم ولی حدودا یه ربع مونده به رهایی. شایدم کمتر!" بعد، چندثانیه در سکوت نگاهم کرد، خندید گفت "قیافشو ببین!" و دوباره رفت توی ساعت. با تعجب گفتم: چه عجیب! میدونستی ساعت مچی هم از این پرندهها داره که میاد بیرون و ساعت رو میگه!؟ گفت: آره همهشون دارن. فقط باید خوب تکونشون بدی. @ketabbazhaaaa حمید باقرلو
هیچوقت فکر نمیکردم شنیدنِ صدای باران انقدر حالم را خوش کند. پنجره را باز کردم و هوای خنکِ تازه را به عمقِ ریههایم کشیدم. انگار قرنها بود عطرِ باران نشنیده بودم. پشت اکثرِ پنجرهها یکی در بغض و سکوت ایستاده بود و باران را نگاه میکرد. شبیهِ یک جشنِ دستهجمعی در سکوت بود. گمانم روز آزادی هم همینشکلی باشد. پشت پنجرهها میایستیم و باران میبارد. و با خودمان میگوییم بالاخره تمام شد آن روزهای بی باران که فکر میکردیم هرگز تمام نخواهد شد... یکی باران میبارد، یکی ما... و زیر لب میگوییم ببار باران، ببینیم امروز تو بیشتر میباری یا ما... حمید باقرلو @ketabbazhaaaaa
📱 کاش کار با #موبایل هم گواهینامه لازم داشت! ✍️ احسان محمدی 🚗 یک نفر ماسک به صورتش زده و سوار یک #خودرو بدون پلاک میشود، رانندگی هم نمیداند، چراغ قرمز را رد میکند، قوانین راهنمایی و رانندگی را میشکند، به همه ماشینهای دیگر صدمه میزند، عابران را زیر میگیرد، میکُشد یا زخمی میکند و دیوانهوار به پیش میتازد... شما چه حسی دارید؟ معتقدید هر کسی آزاد است هر طور رانندگی کند و ما نباید دیگران را #قضاوت کنیم؟ ناراحت میشوید که چرا او بدون گواهینامه سوار ماشین شده و لازم است پلیس متوقفش کند؟ خودتان دست به کار میشوید و سعی می کنید جلویش را بگیرد یا فقط سرتان را به نشانه افسوس تکان میدهید؟ 🌐 این افراد ماسکزده و بیترمز و قانونشکن در #شبکههای_مجازی هم این روزها میتازند. آبروی افراد را حراج میکنند، به حریم خصوصی دیگران تعرض میکنند، دست به فحاشیهای رکیک و هتاکی میزنند، اخاذی میکنند، روح و روان دیگران را خراش میدهند و تمام قاعده های اخلاقی را در هم میشکنند. گاهی اوقات هم چنان آدمهایی را تحت فشار قرار میدهند که آن بخت برگشتهها حتی دست به خودکشی میزنند. واکنش شما به این افراد چیست؟ کاش کار با موبایل هم گواهینامه لازم داشت! 🌐 معتقدید هر کسی آزاد است هر طور رفتار کند و ما نباید دیگران را قضاوت کنیم؟ ناراحت میشوید که چرا او بدون شعور لازم وارد این فضا شده؟ آرزومندید که مدیران شبکه های مجازی آنها را محدود کنند؟ نمیگویید کاش برای ورود به شبکه های اجتماعی و فعالیت در این فضا آموزش میدیدند، اگر خطایی میکردند جریمه ای میشدند و ... 🌐 این روزها مرز فضای واقعی و مجازی شکسته شده، دیگر مثل قبل نمیتوان بین آنها خط کشید. ما به شدت از این فضا تاثیر میگیریم و گاهی آنقدر در آن غرقیم و با دوستان مجازی مشغولیم که با آدم های واقعی وقت نمیگذرانیم، لازم نیست این فضا کمی محترمانهتر شود و هتاکان و فحاشان محدود شوند؟ 🌐 ما در دنیای واقعی #فحاشان را تحمل نمیکنیم، اگر پیگیر باشیم می توانیم آنها را به دادگاه بکشانیم و برابر ماده ۶۰۸ قانون مجازات اسلامی حتی قاضی برایشان حکم شلاق یا جریمه نقدی صادر کند اما در شبکه های مجازی با آدم های بدون چهره و بدوننام و با هویت کاملاً نامشخص باید چکار کرد؟ 🌐 روزنامهنگاران، فعالان اجتماعی و سیاسی، هنرمندان، ورزشکاران و ... هر روز انگار جیره ثابتی برای فحش شنیدن دارند، ماجرا وقتی دردناک میشود که ناسزاهای جنسی را با آزادی تمام نثار خانواده ها میکنند، به چه جرمی؟ فقط برای یک اظهارنظر که ممکن است طرف نپسندد؟ 🌐 رنج آور نیست که شما با نام و هویت مشخص مطلبی را بنویسید که نهادهای نظارتی و امنیتی میبینند و ممکن است برای آن تاوان بدهید اما افراد ناشناسی رکیکترین فحاشیها را نثارتان کنند؟ مگر میشود از صبح تا شب دادگاه رفت و از این افراد شکایت کرد؟! از چندنفر؟! 🌐 باور دارم تلفن همراه در دست یک انسان بیمسئولیت و هتاک، خطرناکتر از خودرو زیر پای کسی است که گواهینامه و صلاحیت رانندگی ندارد. هنوز هیچ سیستمی در کشور نداریم که افراد را ملزم کند بعد از خریدن تلفن همراه دوره آموزشی حداقلی ببیند تا به خود و دیگران صدمه نزند اما میتوان هتاکان و فحاشان را محدود کرد. 🌐 نباید به هتاکان و فحاشان میدان داد. آنها شایسته حضور در فضای مجازی و کنار ما نیستند. این موضوع، محدود کردن آزادی بیان نیست، محدود کردن دشمنان آزادی است. #آزادی یعنی مسئولیت. کسی که نتواند مسئولیت و نقش خود در برابر جامعه را بپذیرد قطعاً برای آزادی دیگران هم حرمتی قائل نیست. 🖋 @ehsanmohammadi95
اصلا تئوری خوبی نیست که برای حالِ خوبت نیاز به دیگران داشته باشی...! اتفاقا تنهایی خیلی هم خوب است! البته که باید تنهایی را بلد باشی... . میخواهی یک فنجان چای بنوشی؟ باشه قبول...! اما چرا با یک موسیقی همراهش نمیکنی؟ صبح که بیدار میشوی حالا مقصدت هر کجا که باشد چطور است یک مقدار زودتر از خانه بزنی بیرون و پیاده روی کنی و اهدافت را مرور کنی؟ نه اهدافِ خیلی طولانی مدت! همینکه مثلا تا آخر هفته فلان کتاب را بخوانی هدف است و عملی کردن اش باعث شادابی ست. اصلا چرا با خودت حرف نمیزنی؟! با خودت درد و دل کن. ببین چه چیزهایی آرامشت را بر هم میریزد همه را دور بریز ببین چه غذایی را هوس کرده ای برای خودت آشپزی کن... . آخ که چه کیفی میدهد همراهِ آشپزی یک آوازی هم زمزمه کرد و سر را تکان داد! شب ها تایم خوبی ست برای فیلم دیدن چقدر مزه میدهد مادر را همراه با یک بشقاب سیب زمینیِ سرخ کرده یا کاهوی آغشته به سکنجبین به تماشای فیلم دعوت کرد! و خیلی خوب است هنگام خواب تمام رفتارهای لبخند آمیزِ روز را در دفترِ یادداشت نوشت تا دوباره تکرار کرد و رفتارهایی که سلب آرامش کردند را فاکتور گرفت! میدانی چیست رفیق؟ مسیر تنهایی را اگر بلد باشی دیگر راه نمی افتی دنبالِ جزیره ی ناشناخته ی آدم ها...! که گم شوی و بدهکارِ لحظاتی که می توانست با حالِ خوب همراه شود! @ketabbazhaaaaa
دلم یک گوهردشت بچگی میخواهد که هوایش صاف باشد و تابستان باشد و توی خیابانهای خلوتش داریوش طوری از یاور همیشه مومن بخواند که بغض کنم و دلم برای تمام دوستهایی که در آینده به سفری نابرگشتنی میروند تنگ بشود. دلم یک پیادهروی طولانی میان کوچههای برگباران و قاصدکپر میخواهد که صدای قمری داشته باشد و خرخر گربهای ولو شده در آفتاب کم جان شهریوری… دلم تعطیلی میخواهد. تعطیلیای که دلیلش نه آلودگی هوا باشد نه سرما و گرمای بیش از حد، نه بمباران و نه جوانکشان و چشم دربیآران… دلم مغازهای میخواهد که بوی ادویهی با حوصله و عشق درست شده بدهد و پیرمرد فروشنده هی دنبال قیمت قدیم و جدید نباشد و کفه و شاهین ترازویش را به دقت تنظیم کرده باشد و تخمه را توی کاغذ باطلهای که همان لحظه مبدل به قیف کرده بریزد و به دستم بدهد… دلم هوای حیاط بیخیال جمعهی پاییز خانهی امامعلی را دارد که ناهید کتاب ممنوعه را برایم بخواند و معنی کند تا فکرم باز بشود و در آینده انسانی طراز نوین بشوم… دلم هوای دل ننه رخشنده را کرده که نگران عباساش بود که به سیرجان و به سربازی رفته بود و هی آش پشت پا را با کفگیر چوبی به هم میزد و میگفت:تو در سیرجانی و من سیر از جان… و طوری بوی سیر داغش محله را پر کرده بود که آدم را از جان سیر میکرد… باز هم چرتم پاره شد… تقصیر این عباس است که الان هفتاد ساله است و تسبیح میگرداند و با همسر سومش که جوان هم هست جماع میکند و به گستاخی جوانها فحش میدهد و چشم میدراند… تقصیر این عباس است که تا اسمش میآید یاد سیرجان میافتم و سعیدی سیرجانی و آن عاقبت ناخوش در کلهام دور میگیرد… تا میآیم کمی خلوت کنم و به روزهای آرزو و دلآرامی و سر سبکی برگردم ناگهان نام کسی میآید که رفته، یاد جایی میآید که محو شده، حسرت آرزویی میآید که مرده، آرمانی که به نفرت مبدل شده، عشقی که حالا دیگر فقط یک خاطرهی تاریک است… باید برای چند لحظه هم که شده به خاطراتی برگردم که در اکنونشان یادآورد نشانهای از زوال و کینه و بغض و حسرت نباشند شاید کمی آرامتر نفس بکشم… شاید کمی عمیقتر به خواب بروم.. شاید کمی آهستهتر به سمت تمام شدن قدم بردارم… @ketabbazhaaaaa
خزان هواییست که حوصلهی حرف زدن و خندیدن را ندارد. یکبند مینشیند یک گوشه و به هیچ جایی نمیوزد. خزان میتواند روی هر فصلی بریزد. فقط مربوط به پاییز نیست. خزان یک اتفاق است، اتفاقی سنگین و شکننده و دلگیر. اردیبهشت و تیر و شهریور و بهمن هم مثل آبان خزان دارند. خانهی بییار خزان است. روزِ بیرفیق خزان است. سفرِ بیهمسفر خزان است. سازِ بی نوازنده خزان است، جوانیِ بی جوانی خزان است، خاطرهی دردآور خزان است. برای همین هم هست که «شد خزانِ» بدیعزاده زمان نمیشناسد. هر وقت که آتش به جانِ وصال بیفتد این صفحه در گرامافون گلوی عاشق میچرخد و میچرخد میچرخد تا بالاخره به جایی برسد که سینهی سوختهی عاشق صاف شود و برکهی اشکش تمام. •جلال حاجی زاده @ketabbazhaaaaa
نشسته ام توی خانه به تنبلی و تنهایی و باد کولری که خنک می زند و چاوشی که می خواند " که زندگی دو سه نخ کام است و عمر سرفه کوتاهی" و با من، فرش های توی کاور که از قالیشویی آمده اند هم نشسته اند وسط خانه، چونکه هفته پیش یکی از لوله ها ترکیده بود و کف خانه را آب برده بود و گلهای قرمز فرش بیجار رنگ پس داده بود و رفته بود تا برگردد و ببینم شبیه روز اولش می شود یا نه. دروغ است! هیچ چیز شبیه روز اولش نمی شود. آدمیزاد بعید است نداند. احتمالا خودش را عامدانه میزند به ندانستن، بیشتر دوام بیاورد. باید کف زمین را تمیز کنم و بعد فرشها را پهن کنم. یک هفته است، این باید، لای بایدهای دیگر زندگی دارد خاک می خورد و اصلا چه اهمیت دارد چند هفته دیگر هم همین طور بماند. قلب آدم و ذوقش و هزار جور شور و شوق زندگی اش نباید خاک بخورد که می خورد. بستنی شیری شکلاتی را که این روزها دارد نقش مهمی توی زندگی ام ایفا می کند، یک گاز بزرگ می زنم و می گذارم دندان هایم حسابی یخ بزنند. شوک بزرگ را قورت می دهم و جان دوباره را می گیرم و بلند می شوم تا کم کم فرش شسته شده را باز کنم و ببینم گل های قالی، تر و تازه و سرزنده شده اند یا دیگر مثل روز اول نمی شوند... ندای درونم می گوید: " نچ، نمی شود که نشود." خب نشوند! به درک! اصلا چه کسی گفته است روز اول، بهترین روزهاست؟ شاید امروز که پذیرفته ام این فرش را که بیندازم، تکه هایی از آن، هنوز مشکل دارد اما اجتماع رنگها و طرحهای توی آن آنقدر دلرباست که آدم نقصش را یادش می رود، روز بهتری باشد.. "بتاخت قفل مرا وا کن، بتاز ای که پر از راهی ..." 🌿 #مریم_عندلیب
آقا یک پرویزی توی فامیل ما بود که بنده خدا معضل بزرگی داشت.وقتی با کفش وارد مهمانی میشد میدید همه با جوراب نشستهاند و دارند چپ چپ به بی فرهنگیش نگاه میکنند.دفعهی بعد که با جوراب وارد میشد میدید همه با کفشهای خوشگل نشستهاند و دارند به دهاتی بودنش پوزخند میزنند… بنده خدا هیچوقت هم این معضلش حل نشد و ترجیح داد که دیگر به مهمانی نرود… حالا این جریان کنسرت هم شده معضل کفشهای پرویز… بنده خداها با انقلاب ناگهان بیکار و اخی شدند و خانه نشین و مهاجر.بعد که توی غربت کمی خودشان را پیدا کردند و کمی شوی طنین و تپش راه انداختند و نانی به کف آوردند تا آمدند کنسرت برگزار کنند ناگهان خانم هاله از توی تلویزیون پارس، پارس کرد که اوهوک… یعنی چه که کنسرت میدهید و نون توی خون(با ادبیش میشود نان تای خان) مردم میزنید؟ بگذارید مردم بجای کنسرت پولش را به ما بدهند تا مبارزه کنیم… آن یکی هم گفت:مردم قهرمان، بیایید بجای کنسرت پرچم ایران بخرید تا حکومت سقوط کند… داخل ماندهها هم که فقط اجازه داشتند از خون و لاله و بهار بخوانند تا میآمدند از ایران و عشق و این حرفها بخوانند میگفتند:یعنی چه که از فساد و بت پرستی میخوانید… یک بار هم یک شاعر برای محمد نوری ترانهی ای ایران ایران را ساخت گرفتند و چاب در کانش نمودند. بعد هم که حکومت کمی شل کرد و دست از نهی از منکر کشید و اجازهی کنسرت داد ناگهان در خراسان و مابقی ایالات و ولایات گفتند یعنی چه این منکرات؟ ریختند و دایره و تنبکشان را شکستند و آرشهشان را همچون چاب اماله نمودند. آنطرفیها هم گفتند که به هر کسی که در داخل اجازه کنسرت میدهند از خودشان است و میخواهند خونشویی کنند و نان در خان مردم بزنند.. بعد که خانم هاله کمی شل کرد و ابی آمد بخواند عدهای دست به کمر فریاد زدند و امر به معروف کردند که چرا از خلیج فارس نمیخوانی؟ آن بدبخت هم تا آمد یکجوری سر و تهاش را وصله پینه کند عدهای عربده زدند که مردک دماغ چماقی شوونیست پان فارس، یعنی چه که از خلیج فارس میخوانی؟کدام فارس؟… بعد حبیب خدابیآمرز که به مملکت برگشت تا در وطن بخواند توپخانه شلیک شد که برو بابا… با آن صدای مرتعش داغانت… ترانهی خرچنگهای مردابی را هم که غلط خواندی… بعد هم که وفات کرد مبدل شد به این سند جنایت بعضیا… آنوقتها که شجریان چند دایره و تنبک برمیداشت و دوره میافتاد توی دنیا و کنسرت میداد ناگهان فریاد میزدند که نگاه کن:دارد سفیدشویی میکند و نان از خان مردم درمیآورد والا چرا نمیگیرندش و برای تلویزیون مناجات میخواند.. بعد هم که ربنای شجریان ممنوع شد ناگهان مطالبهی پخش ربنا یکی از آرمانهای ملی شد و شجریان پس از وفات خاک پای مردم ایران شد و آنقدر محبوب و خودمانی شد که شجریون صدایش کردند و فرزندش را در مقابل انگل زادهها علم کردند که ببینید:هنر برتر آمد ز گوهر پدید… آقازادهی واقعی همین است… و رفتن به کنسرتش هر قدر هم که گران بود مبدل شد به نوعی مبارزه برای ایرانیت و تمدنیت(با ادبیش میشود تمدانیت)… اما تا قرار شد کنسرت مفتکی بدهد ناگهان شد عملهی ظلم و نان در خان مردم و اینکه میخواهد سیاهنماییها را سفیدشویی کند و بگوید مردم خیلی هم خوشحالند تا اروپا دست از روی ماشه بردارد و اسراییل بمبهایش را غلاف کند و ترامپ از در آشتی دربیاید و ایوانکا را به عقد عاقله مرد ترک تبار ساکن کرج دربیآورد تا سر و صداها بخوابد… **** دوران دانشجویی شعر مینوشتم و سرود میساختم.یک بار که توی سرودی نوشته بودم که بوسه و ترانه یارو ناگهان لبگزه کرد که یعنی چه که بوسه؟ بجای بوسه، کینه را چپاندیم و اجرا شد و کار تمام.. همانجا تصمیم گرفتم که شاعری را رها کنم و به همان طبابت بچسبم و شکم روش درمان کنم و شیاف تجویز کنم و نان از کان مردم بخورم.فوق فوقش دوتا فحشات میدهند و خطای پزشکی و قصور و این حرفها بارت میکنند ولی به هر حال هر ننهقمری نمیتواند ممنوعت کند و نانت را از خان مردم بداند… عجب کار صعبیست نمایش درآوردن و آواز خواندن… بدجور به خان مردم متصل است @ketabbazhaaaaa
گاهی از خودمان میپرسیم: «دوست داشتن به چه دردمان میخورد؟» راستش به راحتی میشود به این سوال جواب داد: هیچ! و راستش در واقعیت هم دوست داشتن چندان به درد کسی نمیخورد. فقط بعضی شبها هست که آدم حس میکند هیچ چیز برایش باقی نمانده است: نه توان تلاشی، نه طاقت صبری، و نه حوصله و امیدی. در منتهیالیه چنین بنبستی، چند قدم مانده به وضعیتی که نام «استیصال محض» به آن برازنده است، دو کلمه از پوست سیاه و بیجان شب بیرون میافتد: - دوستت دارم. دو کلمهی مشخصن بهدردنخور، انتزاعی و مبهم، اما آخرین دو رگ زندهای انگار، که روح خسته و محتضر ما را به کالبد حیات متصل نگه میدارد. دو کلمهای که - گاهی - روح ما را از مردن نجات میدهد. •حسین وحدانی @ketabnazhaaaaa
قبل از ماشین چاپ، کاتبها برای خودشان منزلتی داشتند.خاصه کاتبهای دربار.آنها بالانشین بودند و دانای اسرار و مورد احترام قدرت و رعیت… نمونهی معروفشان همان ابوالفضل خان بیهقی است که برای خود ارج و عزتی داشت و البته تا به امروز هم دارد.حتی با اینکه کتاب تاریخیاش نصفه نیمه به امروزها رسیده… ماشین چاپ کتابت را منسوخ کرد و نسل کاتبان را منقرض و دکان و دستگاهشان را تخته کرد. * اوس جبار برخلاف اسمش بسیار هم مهربان و نازک احوال بود.دکانی توی محله داشت و شاگرد و پادویی.یک حب کوچک تریاک بالا میانداخت و قوری چینی مردم را بند میزد.تعمیرات دیگری هم میکرد اما شغل اصلیاش همین چینی بند زنی بود.یک بار هم دیس بزرگ زینتی عمه را که من حین بازی شکسته بودم با استادی بند زد.چینی گران بود و چینی بند زنی شغلی به قاعده.خیلیها دلشان میخواست جای اوس جبار باشند اما من دوستتر داشتم که آب حوضی بشوم و آب حوضهای لجن گرفته را عوض کنم و قالیهای چرک شده را شستوشو کنم… چینی که ارزان شد بند زدن از یاد رفت و آپارتمان حوضها را محو کرد و آب حوضیها را… **** ما پزشکها اخلاف شمنها هستیم.آنها هم نوزاد به دنیا میآوردند و صرع و تشنج را درمان میکردند و زخم را.گیرم به روشی دیگر و با نگاهی دیگر… دور نخواهد بود که پیشرفتهای علمی و ابزارهای تکنولوژیک و هوش مصنوعی خواهی نخواهی جای ما را خواهند گرفت همانجوری که ما جای شمنها و عزت و احترامشان را تا حد زیادی گرفتیم… نمیدانم کی، اما روزگاری که شاید دور هم نباشد پزشکی شغل و منزلتی فراموش شده میشود که جایش در خاطرات و کتابهای تاریخی خواهد بود و دیگر لازم نیست کسی با فرسودن جان و تن، این کسوت را بپوشد و کسانی دچار زخم و رنجوری را به نوبتهایی گاه طولانی به حضور بپذیرد… روز پزشک هم روزگاری دیگر شبیه سنتها و مراسم از یاد رفته خواهد شد… فعلا که هستیم بگذار برای یک روز هم که شده خودمان را عزیز و محبوب ببینیم و حظی ببریم و حالی… روز پزشک بر ما مبارک @ketabbazhaaaa
. من آدم فالگوش ایستادنم. بهش افتخار نمیکنم، اما به حرف آدمها گوش میکنم. چند سال پیش، رادیوضبط بزرگ قدیمیام را گذاشته بودم توی آشپزخانه، وقت درست کردن شام رادیو گوش میکردم. یک موج پیدا کرده بودم که میافتاد روی تلفن اهالی یک محله آنطرفتر، و من در جریان همکلامی دختر و پسر عاشقی بودم که دختر در کارخانهی قابلمهسازی کار میکرد و پسر شاگرد مکانیک بود. اینها را گفتم که بگویم آدمِ بیاخلاقی هستم و به حرفهایتان گوش میکنم! پس، اگر همسایه پایینیِ من هستید، تلفنبهدست نیایید توی تراسِ زیرِ تراس من، پشت تلفن نگویید آمدهاید توی تراس تا بچهها صدایتان را نشنوند، به آنطرفِ خطی نگویید که قرار است آنیکی سینهتان را هم ببُرند، با خنده نگویید حالا به سوتینِ دوکاسه مصنوعی نیاز دارید، غم نیاید توی صدایتان وقتی که میگویید هنوز زخم آنیکی خوب نشده، در جواب یکی از بچههایتان که صدایتان میزند نگویید "جانم مامان!" با صدایی آرامتر آنطرفِ خطی را دلداری ندهید که سینه عضوِ ضروری بدن نیست، حتی زائد است مثل آپاندیس. وقت خداحافظی نخواهید برایتان دعا کند، بعد از خداحافظی بلند آه نکشید... چون درست است که من آدم مزخرفیام و حرفهایتان را گوش میکنم اما درد را هم میفهمم، و تصویر زنی میآید جلوی نظرم که هر روز با دستهایی به سفیدی برف، گلدانهای لبهی تراسش را آب میدهد. تا حالا بغض کردن دل را تجربه کردهاید؟ چشم نمیگرید، یعنی اگر بخواهد بگرید، انگار یکی میزند توی دهانش و میگوید: "به تو چه آخه؟!" اما دل بغض میکند و حتی هق میزند. دل من امروز، ساعت سه بعدازظهر، در تراس خانهام هق زد. این حال را چند سال پیش هم تجربه کردم. چند سال پیش که وقتِ سرخکردن کتلت، شنیدم دختر با صدایی که نا نداشت به پسر گفت که یکی از قابلمهها از زیر دستگاه در رفته و لبهی تیزِ هنوز سنبادهنخوردهاش ساعد دستش را بریده، به قاعدهی هفده بخیه... و گفت که نصف حقوق این ماهش خرج این هفده پای مورچه روی دستش شده... از من به شما نصیحت؛ گوش نکنید به آدمها. بهتعداد آدمها، دردِ استخوانسوز هست و شما یک دل بیشتر ندارید. پینوشت: مدتهاست تصمیم گرفتهام از غم ننویسم، تصمیم گرفتهام درد نگذارم روی دردهایتان؛ اما حس میکنم گاهی گفتن و "نوشتن" از درد و غم انسانی، درد و غمی که فقط دلسوزی برای خود نیست، دل را جلا میدهد، زلال میکند. @ketabbazhaaaaa
. حس مادری را دارم که نشسته کنار بستر تبولرز بچهاش، و زیر لب میگوید: "بلند شو شیطونی کن مامان! بلند شو آتیش بسوزون بچهم، فقط بلند شو، اینطور مظلوم نخواب..." دلم از این سکوت منتشر در فضای وطنم گرفته راستش. از این بیحالیای که انگار همه را در تاریکی و مه خوابانده، همه را در یک رخوت مزمنِ تبآلوده فروبُرده. این یأسِ لبفروبسته، نتیجهی نشدنهاست، نتیجهی آرمانهای بزرگ، پاهای نَرو. نتیجهی دلسردیها، سرخوردگیها، امیدهای نصفهونیمه، و باز برگشتن به نقطهای اول، به پیش از نقطهی اول. میدانم. میفهمم. من هم خیلی چیزها میخواستم و نشد... شاید نشود فعلا. نمیگویم عقبنشینی کنیم، نمیگویم کلا نخواهیم، میگویم نخوابیم در بستر تب. میگویم آن آرمان بزرگ را تقسیم کنیم، رویاهایمان را تقسیم بر روزهایمان کنیم فعلا. امروز چه میخواهی؟ همین امروز... یک فصل خوب از یک رمان را بنویسی؟ یک قرمهسبزی جاافتاده بسازی؟ از پس این جلسه برییایی؟ این کتاب را تمام کنی؟ یک جشن تولد بگیری؟ کلکسیونر موفقیتهای کوچک بودن، بهتر است از اصلا نرفتن، نخواستن، لحاف روی سر کشیدن... فعلا آن آرمانهای بزرگ، آن هدفهای متعالی، دور است، خرماست بر نخیل... ولی درِ زندگی را نگذاریم. زندگی کنیم، طوری که انگار اینجا، اکنون، همین لحظه، دنیا یک مجلس رقص است و من از کل داراییهای دنیا، از همهی بود و نبودش، هیچ نمیخواهم جز یک همرقص... اکنون را برقصیم. چون در طلب آیندهای دور، در غم نشدنها، امروزمان حراج شد، رفت، بیکه بفهمیم چه شد، کجا رفت.... #سودابه_فرضی_پور @ketabbazhaaaaa
نخست، درمییابی متفاوتی. ممکن است کودکی باشی که مجبور است بازی بقیه در برف را از پشت شیشه نگاه کند چون تب دارد، یا مثل من بچهای باشی که خجالتی است و مهارتی در دوست پیداکردن ندارد. بچه که میگویم، به سن ربطی ندارد، ممکن است بچهی سیسالهای باشی، یا پیرتر، یا جوانتر. میفهمی جمع تو را نمیپذیرد، مگر این که شعبدهای رو کنی: مثلا خوب انشاهای بقیه را بنویسی. و میفهمی در برخی جمعها اگر ساکت و نامرئی باشی، کمکم پذیرفته میشوی. بعدتر، میفهمی تو منزوی هستی بدون این که میلی به انزوا داشتهباشی. میفهمی چون بلد نیستی شبیه بقیه باشی، از جمعها حذفت میکنند. میفهمی فقط خودت هستی که برای معاشرت یا محبت پیشقدم میشوی، و اگر صدای بودنت را به گوش مردمان اطرافت نرسانی، هیچ بعید نیست فراموش کنند هرگز وجود داشتهای. درد میکشی و در تنهاییت از خودت میپرسی چرا من؟ چرا من قلبی شکستنی و زبانی تند دارم؟ و کسی جوابی نمیدهد. در آخر، تسلیم میشوی. تنهاییت را مثل پیراهنی از خار تن میکنی و با زخمهای صدایت برای سایههای خانهات قصههای کوتاه میخوانی. در معاشقههایی کوتاه گرم و سرخ میتپی، و باز به تخت تنهاییت با دمای زیر صفر برمیگردی. برای هیولای توی کمد اسم میگذاری، و هربار عکسهای کودکیت را میبینی دلت میخواهد به آن بچهی توی عکس دلداری بدهی که عیبی ندارد، طوری نیست، طاقت میآوری. مثل عیسای مغموم روی صلیب که فریاد کشید پدر، چرا رهایم کردی، جلوی آینه حمام لبخندهای مختلفت را امتحان میکنی، و در قراری خیالی برای کسی که دوستش داری شعری را میخوانی: پیش تو برهنهام، زیرا تو تنپوش برازندهام هستی. و روزهایت میگذرد، با همکارانی که اسم کوچکت را نمیدانند، و شبهایت میگذرد، با معاشرتهای تایپی ملالآور. این سرگذشت توست ماهی طوسی. تو قرمز نبودی که به کار عید بیایی. اما شنا کردی، و دریاچهات را به بودن ناپذیرفتهی خودت عادت دادی. عیبی ندارد اگر هرگز کسی ندید چقدر دلت میخواهد چشمهایت را ببندی و استراحت کنی. نه. شنا کن، شنا کن، شنا کن. شنا کن ماهی کوچک. #حمیدسلیمی @ketabbazhaaaaa