tgindex
كتابچه
@ketabchehhhhперсидский

اينجا خلاصه و برش هاي جذاب و خواندني از كتاب، فيلم و پادكستهايي كه ميخونم، ميبينم و ميشنوم را براي شما بازنشر ميكنم.

Последний пост
11 мар.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
145
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
90
21 постов
Вовлечённость
62,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • در روح و جان من می مانی ای وطن به زیر پافِتَد آن دلی که بهر تو نلرزد 🕊️🇮🇷

  • نامه‌هایی‌ از عراق بیان‌گر عشق و درد زندگیِ مردم جنگ‌زده است؛ نامه‌هایی واقعی و نوشته شده در زمان حمله‌ی آمریکا که رحیم الحاج، نوازنده‌ی عود و آهنگساز بغدادی، به طور تصادفی به آن‌ها دست پیدا می‌کند. رحیم الحاج می‌گوید «موسیقی می‌تواند ما را بخنداند، به گریه بیاندازد، ما را به جنگ وا دارد. من می‌خواهم موسیقی‌ای بسازم تا صلح را متوجه شویم.» وی با هفت حرف الفبای موسیقی و با استفاده از سازهایی چون ویولن، ویولن‌سل، عود و سازهای کوبه‌ای در آلبومی به نام Letters From Iraq سعی کرد تا نامه‌های افرادی که در جنگ زندگی می‌کنند را به موسیقی تبدیل کند و صدای مردم کشورش را به گوش جهانیان برساند. اوّلین نامه از این مجموعه، داستان یک «عشق شرقی» میان دختر و پسر نوجوانی ساکن یک محله‌ی شیعه‌نشین است ... #ازبه @monadchannel

  • سگ کشی؛ روایت کلاهبرداری که کلاه همه شرکا از جمله شریک زندگیش رو هم برداشت ‏🔹سگ کشی رو برای سومین بار دیدم، ‏اینبار گلرخ کمالی را زنی دیدم که برای جبران کردن بدبینی به شوهر برگشته اما دنیا زیر و زبر میشود تا بفهمد که ظنش به رابطه ناصر معاصر و منشی عین حقیقت بوده! ‏🔺گلرخ بهای سنگینی می دهد! از فرنگ رفته مشروب خور تا حاج آقای با داغ مهر روی پیشونی همه بهش طمع دارن. قهرمان قصه بیضایی خودش رو تا نزدیک دهن همه این گرگ های بالان دیده میبره که وفاداریش رو به مردی ثابت کنه که خودش کارگردان این نمایش جنایی است. ‏🔹ناصرمعاصر با آگاهی پای گلرخ رو به این داستان باز کرده تا بدون کمترین دردسری ( استفاده ابزاری از گلرخ؛ زنش) چکهاش رو تا ۷۰ درصد آب کنه و در نهایت بدون هیچ مشکل قانونی با منشی شرکت که معشوقه اش هست و گلرخ به خاطر او ، ناصر را یک سال پیش ترک کرده ، برای ماه عسل به اروپا برود! 🔺البته که داستان اینقدر آبکی که نوشتم نیست و دستکم از بهرام بیضایی انتظار می رود فیلم‌نامه ای پرچالش تر و عمیق تر از این برای فیلمش انتخاب کند. اما آنچه من، زنی در آستانه ۴۳ سالگی در این فیلم میبینم همین است. راست و پوست کنده! سایر حواشی اضافاتی است که برای جذاب شدن و کشش بیشتر به آن اضافه شده؛ آنچه درون مایه سگ کشی را تشکیل می دهد، یک «زن»است. این زن است که با تمام ویژگی های پذیرفته و‌ نپذیرفته شده اش بی محابا به دل ماجرا می زند گویی از بلاهایی که انتظارش را می کشند آگاهی ندارد! ولی اینطور نیست؛ اتفاقن او زیرک و دانا است چه آنجا که به سرعت متوجه رفتار غیر عادی رسپشن هتل می شود و در هنگام شنود تلفن دستش را رو‌ می کند! اما چه می توان کرد که به قول داریوش اقبالی: چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش گلرخ راه مواجهه و خلع سلاح کردن همه طلبکارها رو که ناصرمعاصر از اونها فرار کرده رو به بهترین نحو انجام میده و می تونه گاه به آسونی و‌گاه با زحمت بهشون فائق بیاد چیزی که ناصرمعاصر توان و‌ جراتش رو نداشت! 🔹اسلامی ، منتقد سینما معتقد است هرگز فیلمی از بهرام بیضایی صاحب این همه «تیپ» به جای «شخصیت» نبوده است. بیضایی در سگ کشی سعی کرده در قالب بیان یک شیوه نوین کلاهبرداری در آن روزهای ایران ( اوایل دهه ۷۰ شمسی) تیپ های شخصیتی که در ایران زندگی می کنند را نیز معرفی کند. ناصر معاصر؛ همان کلاهبردار زرنگی است که نه تنها کلاه مشتریانش که کلاه جواد مقدم شریک کاری و حرفه ای و حتی حتی کلاه شریک زندگی ش را بر می دارد. جواد مقدم که با کوچکترین واهمه ای از خطر ث، فرار شبانه از مرزهای زمینی بواسطه قاچاقچی ها را بر قرار ترجیح می دهد و … #بهرام_بیضایی

  • 28 дек.1784из Canalefilm

    🎬 آخرین گفتگو با بهرام بیضایی بدان که دنیا به دست اوباش است ‏و نیکان به گناهِ لیاقت می‌میرند #بهرام_بیضایی   #bahrambeyzaie

  • 28 дек.15831из Canalefilm

    ⁨ بهرام بیضایی🎬 ۵ دی ماه ۱۳۱۷ ۵ دی ماه ۱۴۰۴ ‌‌‌‌#بهرام_بیضائی  #بیضایی #bahrambeyzaie

  • 28 дек.1302из Canalefilm

    مستندی درباره ی "بهرام بیضایی" در این مستند کارهای بیضایی با تمرکز بر جایگاه "زن" ، بررسی میشود این مستند ساخته ی مشترک "مریم السادات موسویان نژاد" و "علیرضا علی پور" است

  • 28 дек.1191из Canalefilm

    без подписи

  • 28 дек.1141из Canalefilm

    ● دیالوگ های برگزیده مادر: آن وقت ها می رفتیم باغ ملی، گاردن پارتی به نفع خیریه ... درشکه ها چپ و راست می آمدند ... ارکستر ارتش می زد ... خانم ها چترهای آبی داشتند، بعد از کشف حجاب بود ... هر یکشنبه فیلم ها عوض می شد، من و کلنل می رفتیم سینما. خانم ها و آقایان سوا می نشستند ... به گاردن پارتی هم می رفتیم. ارکستر یک بار به افتخار ما والس قشنگی زد ... قبل از جنگ بود ... جنگ شوهرم را گرفت و در عوض به من یک پسر داد ... ● فیلم: کلاغ ● کارگردان: بهرام بیضایی

  • 28 дек.1001из Canalefilm

    حسين بن علی! از او بسيار می گويند ... و آنها که می گویند، چرا خود چون او نیستند؟! ● فیلمنامه: روز واقعه ● نویسنده: بهرام بیضایی

  • 28 дек.931из Canalefilm

    ● سکانسی از یک فیلمنامه ● روز واقعه ● بهرام بیضایی زنها گیسو می کنند و صداهایی از خود در می آورند. مردان برخی با خیزران به طبلک هایی می کوبند که صدایش را باد می برد. شبلی از پشت نی های سایبان نگاه می کند، عزاداری. شبلی در آینه کوچک می نگرد و از دیدن خود یکه می خورد. چشمان زن از پشت نی های خیزرانی خیمه ای جمع شده، صدای غریب عزاداری. شبلی از سایبانی که در آن تنهاست، بیرون می آید. به پیرمرد می رسد که به سوی او می آید. شبلی: شما چرا سوگوارید؟ پیرمرد: تو نصرانی هستی؟ شبلی: من با صلح آمده ام. پیرمرد: آسوده باش، اما زیاد نمان(به آسمان نگاه می کند) چیزی به ظهر نمانده. پیرمرد به کف دستان شبلی آب می ریزد. شبلی بر زانو، به سر و چهره آب می پاشد. شبلی: کدام عزیزی مرده که چنین ذکر یا حق گرفته اید؟ پیرمرد: ما برای مرده نمی گرییم. شبلی: این سوگواری نیست؟ پیرمرد: روایت پیشگویان بدوی است که در روزی همچون این، در آسمان دو خورشید می دمد. زبان گرفته اند که بلایی اگر هست، بگذرد. شبلی: دو خورشید برابر هم؟ پیرمرد: بعد چندین قرن. شبلی: افسانه! پیرمرد:(به بالا نگاه می کند) ظهر می فهمیم. شبلی:(برمی خیزد)من به ظهر نمی رسم. پیرمرد: چرا به دنبال حسینِ علی می گردی؟ شبلی: (جا خورده) تو می دانی؟ پیرمرد: این چه پرسشی است که تو داری؟ شبلی: چه کسی به تو گفته که من از حسینِ علی پرسشی دارم؟ پیرمرد پرده ای نیی را پس می زند. اسبی آماده با زین و برگ دیده می شود. پیرمرد: پیش از رفتن این اسب را قیمتی بگذار. شبلی: (مبهوت) این بهترین اسبی است که دیده ام. پیرمرد: آری، او از ما بهترین را خواست! شبلی: کی؟ پیرمرد: هفت روز پیش از این، حسینِ علی، تقریبا جایی ایستاده بود که اینک تو ایستاده ای. شبلی ناگهان با حسی از حضور، پس می کشد. پیرمرد: (راه می افتد)این سنگی است که او بر آن پا نهاد، این دیرکی است که ذوالجناح را بر آن بستند، این جایی است که زینب نماز کرد، این دلوی است که عباس علمدار دو دست خود را در آن شست، این جای هودج شهربانوست که دختر پادشاه ایران بود. نگاه سرگشته شبلی از هر چیزی به دیگری می گردد. پیرمرد: حسینِ علی او را فرمود آیا تو را نگفتم سوگند به خدا که با ما در دشمنان نمان؟ به خدا که برخیز و تک بنشین و تیز برو، که مداین دور نیست، و چون از ویرانه ها بگذری دروازه ایران است. شاهزاده گریان گفت مرا با کودکان بگذار تا روز واقعه، که ایشان جگربندان من اند. فرزندان پرسیدند چگونه ما را ترک می کنی که خود خون از جگر می باری؟ بانوی جهان گفت شما اسیری را نمی دانید، اما مرا از ایران اسیر آوردند. کرناها و جیغ زنان. عزاداران سازهای سنگی را به صدا در می آورند و بر مس ها می کوبند. شبلی: آیا از این سفر چیزی نگفت؟ پیرمرد: شنیدم که فریاد کرد. شبلی: (کنجکاو) فریادی؟ پیرمرد: (چون رعد به غرشی می ترکد) ندیدم سری به سرداری مگر بسیار سرها زیر پای او! سنگها بر سنگها می کوبند و زنان ویله می کنند. پیرمرد در میان دیرکها می رود. پیرمرد: خودستایان تکیه بر اریکه ها زده اند. کتاب خدا را چنان می خوانند که سود ایشان است. آنان که طیلسان زهد پوشیده اند، تک پیرهنان را پیرهن بر تن می درند. آنان که دستار بر سر نهاده اند، سر از گردن خداترسان می اندازند، و آنان که آب بر مردمان می بندند مردمان را آب از لبه تیغ می دهند. این نیست آنچه ما می گفتیم. اینان سپاه آز می آرایند و دیوار غرور می افرازند و کوشک های خودپرستی می سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست. شبلی: (سرگشته)پس او، اینجا بود! پیرمرد:(نزدیک می شود)چون دمی رسید که باید رفت، ما را گفت هفت روزی پس از این جوانی به جستجوی من می آید، با مرکب خسته و لب تشنه. تشنگی اش را فرو بنشانید و اسبی به او بدهید. شبلی:(گیج) او اینها را گفت؟ پیرمرد: او به مهمانی ما می آید، و من، از بالاترین جایی، او را خوشامد خواهم گفت. شبلی:(مبهوت) پس او می داند! پیرمرد: چیزی به ظهر نمانده(به بالا نگاه می کند) من خورشید دیگری نمی بینم. شبلی: برای اسب چند باید بدهم؟ پیرمرد مشت باز می کند، سکه هایی در کف دست. پیرمرد: عوضش را او پیش از این پرداخته. شبلی می چرخد سوی عزاداران. پیرمرد با اسب پیش می آید. شبلی به سوی او برمی گردد. شبلی: شما را قبیله ای می بینم که شمشیر بسته اید، به من شمشیری بفروشید! پیرمرد: ما شمشیر به سنت می بندیم و با آن می میریم. برای ما فروختن ننگ است.(لبخند می زند) نه، اگر تو باید شمشیر می داشتی، حسینِ علی به ما گفته بود. شبلی سوار می شود. قبل از رفتن، بار دیگر به واحه نگاه می کند. زنان ویله می کنند و مردان خیزران بر خیزران می کوبند. باد. تصویر آینه کوچک در دست زن. شبلی دور می شود. زن(راحله)از پشت نی های خیمه نگاه می کند، طولانی.

  • 28 дек.62из Canalefilm

    без подписи

  • 28 дек.66из Canalefilm

    پيرمرد، لحظه‌ای چشمهايش را برهم گذاشت، ولی صدای پسرک را می‌شنيد: به من گفته‌اند كسی هست كه می‌داند چگونه با قلم می‌توان جنگيد و با نيزه می توان نغمه ساخت و با نی می‌توان نوشت. ای پير، چه می‌گويی در باب نيزه و قلم و نی؟ ـ هوم! من اين هر سه را يكی می‌بينم. حقيقت اين هر سه، آن نی است كه كنار كلبه‌ من، سبز شده. اين آيينه‌ای است چون همه‌ آيينه‌ها. ـ چطور ساقه‌ ني را آيينه می‌خوانی، كه چيزی نشان نمی‌دهد؟ پيرمرد با حيرت گفت: نشان نمی‌دهد؟ نگاه كن تا ببينی! اين آيينه‌ تن نيست، آيينه‌روح است. هان تو خشم كن و آن نيزه می‌شود. شعر بپرداز و آن قلم می‌شود. فرياد درد برآور و آن نی، بند بند می‌شود. خشم و شعر و فرياد. آيا يك نی، خودت را به خودت نشان نداد؟ برای زمانی دراز، كسی چيزی نگفت. پشت پنجره، ابری آرام می گذشت. عاقبت پسرک سكوت را شكست: ای پير! ای پدر! آيا تو داناترينی؟ ـ نه، نه، كسی هست كه بسيار از من داناتر است. او پس از اين می‌آيد. ـ او را چگونه بشناسم؟ پیر لبخندی زد و به دور خيره شد: ـ من نشسته‌ام و او راه می‌رود. من به آخر رسيده‌ام و او آغاز می‌كند. او هرگز يك‌ جای نمی‌ماند. او اينك پسركی است در سنّ و سال تو. او دريای پرسش است و می خواهد بداند. ● فیلمنامه: حقيقت و مرد دانا ● نویسنده: بهرام بیضایی

  • 28 дек.651из Canalefilm

    حالا که به پیش‌تر نگاه می‌کنم، از همان نخستین کار سینمایی‌اش «رگبار» یا نخستین تجربه‌های تاتری‌اش «میراث و ضیافت» و بعدتر «سلطان مار»، هیچ‌وقت با جریان تاتر و سینمای رایج همراه نبوده و شاید گاهی به عمد، در مقابل و عکس‌العمل تاتر و سینمای وقت. راه خودش را رفته، هیچ‌وقت مصلحت اندیشی نکرده، و مهم‌تر از آن، به بهانه‌ درک تماشاگر، کارش را کوچک نکرده و خودش را هم سطح سلیقه‌ نسبت داده شده به تماشاگر نساخته و مطمئن بوده سطح تماشاگر، قابل بالا آمدن است. نکته‌ مهم دیگر این‌که همیشه سعی کرده خودش و تجربه‌های موفق قبلی‌اش را تکرار نکند و همین چیزی است که از همه‌ همکارانش (به ویژه بازیگرانش) می‌خواهد. این که اگر در جایی و نقشی موفق بوده‌اند، ترفندهای موفقیت آن نقش را، بار نقشی دیگر نکنند. گر چه بعضی اصلاً متوجه نمی‌شوند این چه معنی دارد یا برخی ترجیح می‌دهند تظاهر کنند که متوجه نشده‌اند، و برخی تظاهر می‌کنند که متوجه شده‌اند ولی در عمل کار خودشان را می‌کنند. برخی به هم می‌ریزند و فکر می‌کنند بیضایی جلوی راه‌های موفقیتشان را گرفته و می‌گویند "بیضایی نمی‌گذارد راحت بازی کنند و همه چیز را دیکته می‌کند". برخی می‌کوشند ناتوانی یا تنبلی را با بهانه تراشی یا فلسفه بافی و معانی عمیق اجتماعی بپوشانند و البته هستند کسانی که خیلی زود متوجه می‌شوند و جست‌وجو می‌کنند، راه‌های مختلف را می‌آزمایند تا راه و کلید نقش را پیدا کنند. اینان اغلب فکر می‌کنند کارکردن با بیضایی چه‌قدر آسان است! این بازیگران جست‌وجوگر، مورد احترام او هستند. ● مژده شمسایی در باره بهرام بیضایی

  • 28 дек.60из Canalefilm

    без подписи

  • 28 дек.711из Canalefilm

    وقتی همه خوابیم وقتی همه خوابیم عنوان فیلمی سینمایی ساخته بهرام بیضایی محصول سال ۱۳۸۷ ایران است. بهرام بیضایی پس از یازده سال که از ساخت سگ کشی می گذشت تصمیم به ساخت فیلم جدیدی گرفت. این فیلم بیشتر به لایه‌های پنهان سینمای ایران توجه دارد و بعضی از مناسبات آن را به چالش می‌کشد داستان چکامه چمانی (مژده شمسایی) با فردی که تازه از زندان آزاد گشته آشنا می‌شود. زندانی تازه آزاد شده برای چکامه دلیل زندانی و آزاد شدنش را برای او تعریف می‌کند... دلیل ساخت فیلم بهرام بیضایی در سال ۱۳۸۶ تصمیم به ساخت فیلمی به نام لبه پرتگاه گرفت که در نهایت به دلیل اختلاف با تهیه کننده ، فیلم به اتمام نرسید. برخی از شایعات دیگر مبنی بر اختلاف بهرام بیضایی با محمدرضا گلزار در این فیلم بود. اما تهیه کننده فیلم طولانی بودن زمان فیلم را عامل ساخته نشدن آن دانست. به همین دلیل بیضایی تصمیم به ساخت فیلم دیگری در باره همین موضوع گرفت این اولین فیلم بیضایی در نقد سینما است. هر چند خود او اعلام نموده است که این فیلم در نقد سینما نیست. بلکه شرایط سینما را نشان می‌دهد بدون اینکه قضاوتی در مورد آن انجام دهد.     فیلم شناسی     1.وقتی همه خوابیم (بهرام بیضایی) [تدوینگر-کارگردان-فیلمنامه نویس] (۱۳۸۷)     2.قالی سخنگو (بهرام بیضایی) -فیلم کوتاه- [تدوینگر-کارگردان-فیلمنامه نویس] (۱۳۸۵)     3.زمانه ( حمیدرضا صلاحمند) [تدوینگر] (۱۳۸۱)     4.گفتگو با باد (بهرام بیضایی) -فیلم کوتاه- [کارگردان-فیلمنامه نویس-تدوینگر] (۱۳۷۷)     5.سگ کشی (بهرام بیضایی) [تدوینگر-کارگردان-فیلمنامه نویس-سرمایه گذار-طراح عنوان بندی] (۱۳۸۰)     6.نقشی بر آب ( حمیدرضا صلاحمند) -فیلم کوتاه- [تدوینگر] (۱۳۷۶)     7.فصل پنجم (رفیع پیتز) [فیلمنامه نویس] (۱۳۷۵)     8.بازی‌های پنهان (کریم هاتفی نیا) [تدوینگر] (۱۳۷۴)     9.برج مینو (ابراهیم حاتمی کیا) [تدوینگر] (۱۳۷۴)     10.روز واقعه (شهرام اسدی) [فیلمنامه نویس] (۱۳۷۳)     11.مسافران (بهرام بیضایی) [تدوینگر-کارگردان-فیلمنامه نویس-تهیه کننده] (۱۳۷۰)     12.شاید وقتی دیگر... (بهرام بیضایی) [تدوینگر-کارگردان-فیلمنامه نویس-سازنده آنونس] (۱۳۶۶)     13.باشو غریبه کوچک (بهرام بیضایی) [تدوینگر-کارگردان-فیلمنامه نویس] (۱۳۶۴)     14.دونده (امیر نادری) [تدوینگر] (۱۳۶۳)     15.مرگ یزدگرد (بهرام بیضایی) [تدوینگر-کارگردان-فیلمنامه نویس-تهیه کننده] (۱۳۶۰)     16.خط قرمز (مسعود کیمیایی) [داستان نویس] (۱۳۶۰)     17.بچه‌های جنوب؛جستجوی دو (امیر نادری) -[فیلم نیمه بلند]- [تدوینگر] (۱۳۶۰)     18.سلندر ( واروژ کریم مسیحی) -فیلم کوتاه- [تدوینگر] (۱۳۵۹)     19.چریکه تارا (بهرام بیضایی) [تدوینگر-کارگردان-فیلمنامه نویس-طراح صحنه و لباس-تهیه کننده] (۱۳۵۷)     20.کلاغ (بهرام بیضایی) [تدوینگر-کارگردان-فیلمنامه نویس] (۱۳۵۵)     21.غریبه و مه (بهرام بیضایی) [تدوینگر-کارگردان-فیلمنامه نویس-] (۱۳۵۲)     22.سفر (بهرام بیضایی) -فیلم کوتاه- [کارگردان-فیلمنامه نویس] (۱۳۵۱)     23.رگبار (بهرام بیضایی) [کارگردان-فیلمنامه نویس] (۱۳۵۰)     24.عمو سبیلو (بهرام بیضایی) -فیلم کوتاه- [کارگردان-فیلمنامه نویس] (۱۳۴۹)

  • 28 дек.41из Canalefilm

    без подписи

  • 28 дек.40из Canalefilm

    سگ کشی     یک بانوی نویسنده ایرانی به نام گلرخ کمالی، که سال گذشته شوهرش، ناصر معاصر را به حال قهر و به گمان رابطه‌ای میان او و منشی شرکتش ترک کرده بود، با پایان جنگ به تهران برمی گردد و شوهرش را می‌بیند که ورشکست شده و در حال رفتن به زندان است. گلرخ متوجه می‌شود که شریک شوهرش با صحنه سازی، تمامی سرمایهٔ شرکت را برداشته و به طور غیر قانونی از مرز خارج شده و شوهرش مانده با تمامی بدهی‌های شرکت و فشارهای طلبکاران. گلرخ کمالی وظیفهٔ خود می‌داند در جبران سوءظن بیجای خود، حالا به نجات شوهرش بشتابد و با تلاش برای پرداخت خرید طلبها و اثبات بی گناهی او، و گرفتن رضایت شاکیان از شوهرش، برای آزادی اش از زندان بکوشد. در واقع، گلرخ کمالی با ساده دلی اش وارد حرفه و دنیایی می‌شود که با اندیشه‌های او فرسنگها فاصله دارد. دنیای داد و ستد و مسلخ بازار. او با یک یک طلبکاران و شاکیان وارد بده بستان و معامله می‌شود تا رضایت آنها از شوهرش را جلب کند.  و در این کار تا جایی پیش می‌رود که دیگر راه بازگشت ندارد و می‌فهمد وارد جنگی شده که دیگر نباید در آن شکست بخورد. او همه را تحمل می‌کند. از تحقیر و توهین تا آزار و تجاوز، و در پایان شوهرش را آزاد می‌کند، و شوهرش به عنوان تشکر طلاقنامه اش را به او می‌دهد. گلرخ کمالی هان در می‌یابد که همهٔ این بازی صحنه سازی شوهرش بوده که با ترساندن و گریزاندن شریکش سرمایهٔ شرکت را تصاحب کند، و حالا با در دست داشتن رضایت شاکیان - که گلرخ گرفته - عملا صاحب قانونی آنست و قصد دارد به عنوان اولین قدم با منشی شرکتش برای ماه عسل به خارج برود. گلرخ ضربه را با وقار و سختی تحمل می‌کند. اما نقشهٔ ناصر معاصر نمی‌گیرد، زیرا شریک بازگشتهٔ او، و دیگرانی که گلرخ را در تمامی دوندگیهایش دنبال می‌کردند نیز به اندازه ناصر معاصر هشیار و منتظر بوده‌اند و حالا از راه می‌رسند...

  • 28 дек.44из Canalefilm

    شاید وقتی دیگر مدبر، گوینده گفتار متن فیلم‌های تلویزیونی، در نمایی از یک فیلم مستند، همسرش کیان را در خودروی مرد ناشناسی می‌بیند. با کمک دوستانش مرد غریبه را که یک عتیقه فروش است و حق‌نگر نام دارد پیدا می‌کند. در دیدار با حق‌نگر درمی‌یابد که زنی که در فیلم دیده، «ویدا» خواهر دوقولوی کیان و همسر حق‌نگر است. مدبر به همراه همکارانش و به بهانه تهیه فیلمی درباره آثار عتیقه به خانه حق‌نگر راه یافته و از کیان می‌خواهند که به جمع آنها بپیوندد. کیان پس از ملاقات با ویدا پی می‌برد که پدرشان در کودکی فوت کرده و مادر نیز کیان را به دلیل تنگدستی سر راه گذاشته و او را زن و مردی بزرگ کرده‌اند. کیان پس از ترک خانه حق‌نگر احساس می‌کند که خود را بازیافته‌است. جوایز     ·لوح زرین بهترین فیلمبرداری در ششمین جشنواره فیلم فجر ۱۳۶۶     ·کاندیدای بهترین موسیقی از ششمین جشنواره فیلم فجر۱۳۶۶     ·کاندیدای بهترین تدوین از ششمین جشنواره فیلم فجر ۱۳۶۶     ·کاندیدای بهترین صدا برداری از ششمین جشنواره فیلم فجر ۱۳۶۶ مسافران مهتاب، خواهر ماهرخ به همراه شوهر و دو فرزندش از شمال به طرف تهران حرکت می‌کند تا آینه موروثی نوعروس خانواده را به مراسم ازدواج خواهرش برساند. در راه زنی روستایی با آنها همسفر می‌شود، اما همگی در تصادف با یک نفتکش جان می‌دهند. خبر به خانواده می‌رسد و عروسی به ماتم تبدیل می‌شود. گزارش های پلیس اگرچه صحت تصادف و کشته شدن مسافران را نشان می‌دهد، نشاني از آینه موروثی پیدا نمی‌شود. در حالی‌که همه اعضای خانواده مرگ مسافران را پذیرفته‌اند خانم بزرگ دل به عزا نمی‌سپارد و انتظار می‌کشد تا مهتاب با آینه نوعروس از راه برسد. بر خلاف نظر خانم بزرگ مراسم عزا برگزار می‌شود و نزدیکان از دست رفتگان، راننده نفتکش و شاگردش، مأموران و دیگران در مراسم شرکت می‌كنند. اما ماهرخ با حالی پریشان با لباس سفید عروسی حاضر می‌شود. در میان واكنش‌های متفاوت حاضران ناگهان مهتاب و دیگر مردگان با آینه موروثی از راه می‌رسند. انعکاس نور در آینه محفل آنها را غرق در روشنایی می‌کند. مهتاب آینه را به ماهرخ می سپارد تا مراسم عروسی برگزار شود.

  • 28 дек.34из Canalefilm

    без подписи

  • 28 дек.46из Canalefilm

    باشو غریبه کوچک داستان پسری جنوبی و جنگ‌زده را روایت می‌کند که در فرار از جنگ ایران و عراق، به طور اتفاقی به شمال ایران می‌رسد و زنی گیلانی او را پناه می‌دهد. بهرام بیضایی گفته است: «باشو قرار بود مردم را تشویق به پذیرش بچه‌های جنگ‌زده و یتیم‌شده کند. قرار بود کاربرد اجتماعی معینی داشته باشد و ساخته‌شدنش ضرورت داشت...». اما در کنار روندی که بیضایی برای خلق باشو طی کرده، خیلی‌ها معتقدند او باشو را وامدار کتاب مادر نوشتهٔ «لیو باورنکوا» است؛ اتهامی که با همهٔ تأکیدها و حتی شباهت قسمت‌هایی از داستان باشو و مادر هیچ‌گاه توسط او پذیرفته نشد: «کسانی که این مطلب را می‌گویند یک رقیب مأخوذبه‌حیاتر هم دارند! چون یکبار از من پرسیدند آیا کتاب «پرواز را به خاطر بسپار» یرژی کازینسکی را خوانده‌ام؟ خوشبختانه یا بدبختانه در کشور ما امکان تکذیب نیست... همزمان با باشو دو فیلم دیگر با همین فکر مرکزی ساخته شدند. «آشیانه مهر» جلال مقدم و «بهار» ابوالفضل جلیلی. آیا هر سه فیلم از داستان مادر اقتباس کرده‌اند؟ به‌هرحال من کتاب مادر را نخوانده‌ام و از هیچ کتاب دیگری هم برای نوشتن باشو وام نگرفته‌ام...». حضور بیش‌ازحد شخصیت زن ششمین فیلم بهرام بیضایی که قرار بود با نشانه‌گرفتن مخاطب عام و درست در روزهای میانهٔ جنگ و دربارهٔ جنگ و تأثیراتش ساخته شود و در همان روزها روی مخاطب تأثیر بگذارد، به‌خاطر برداشت‌هایی از مضمون فیلم که آن را «ضدجنگ» می‌نامیدند و به‌خاطر ایرادی به نام «حضور بیش‌ازحد شخصیت زن فیلم» بلافاصله بعد از ساخته‌شدن توقیف شد. دو سال در توقیف کامل ماند و اولین بار سال 1367 در چهارمین جشنوارهٔ بین‌المللی فیلم‌های کودک و نوجوان نمایش داده شد. سال بعد اما گروه بیشتری از مخاطبان خاص و منتقدان سینمایی توانستند باشو را در هفتمین جشنوارهٔ فیلم فجر در سه سالن و بین فیلم‌هایی با عنوان «ده سال سینمای کودک و نوجوان» ببینند. تا این‌که بالاخره فیلم در بهمن‌ماه 1368 از توقیف بیرون آمد و اکران عمومی شد و در همان روزهای اول نمایش، در تهران و در رشت خیلی خوب فروخت. بعد از اکران عمومی بود که باشو غریبه کوچک به جشنواره‌های خارجی هم راه پیدا کرد و منتقدان خارجی جایزهٔ جشنوارهٔ اوبرویلیه فرانسه (1369) و جایزهٔ آرشیو سلطنتی فیلم بلژیک (1370) را نصیب فیلم کردند. دقیقاً در همان سال‌ها که مخاطبان خارجی باشو را پیدا کرده بودند و تحسینش می‌کردند، تلویزیون خرق عادت کرد و فیلم را از شبکهٔ سراسری و مدتی بعدتر از شبکهٔ دو پخش کرد و باشو به فیلم محبوب تعداد زیادی از مخاطبان تلویزیون و تعداد زیادتری از منتقدان سینمایی تبدیل شد. فیلم اول منتقدان در نظرسنجی مجلهٔ سوره سینما در پاییز 1372، فیلم ششم منتقدان در نظرسنجی مجله فیلم در بهار 1378، فیلم اول منتقدان در نظرسنجی مجلهٔ نقد سینما در آبان 1381 و در نهایت فیلم دوم منتقدان در نظرسنجی مجلهٔ فیلم در پاییز 1388 نشان می‌دهد باشو از زمان نمایشش تابه‌حال توانسته همیشه در فهرست فیلم‌های منتخب سینمای ایران جایی داشته باشد. ضمن این‌که در این سال‌ها باشو همیشه در فهرست فیلم‌های ایرانی مورد توجه منتقدان و مخاطبان خارجی هم بوده. رتبهٔ 7/7 از 10 کاربران سایت IMDb و انتخاب اخیر باشو توسط مجلهٔ فارین پالیسی(Foreign Policy) به‌عنوان یکی از بهترین فیلم‌های مربوط به جنگ ایران و عراق دلیل این ادعاست.