- Последний пост
- 1 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 92
- 1/48двое суток
- 105
- 1/72трое суток
- 113
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
*♦️اعزام رایگان زائران تهرانی به مرز مهران، از امروز* شهرداری تهران: 🔹️ از ساعت ۱۶ امروز، ۶۰ دستگاه ون زائران اربعین را بهصورت رایگان از میدان آزادی به مرز مهران منتقل میکند. @akhbareghom
آقای شهردار تهران، شما امانتدار اموال مردم هستید، نه صاحب آن. بودجه شهرداری از جیب شهروندان تأمین میشود؛ از مالیات، عوارض و هزینههایی که مردم هر روز برای زندگی در این شهر میپردازند. ما حق داریم بدانیم این پولها چگونه و برای چه کسانی هزینه میشود. سالهاست شاهد هزینهکردهای گسترده برای برنامهها و مناسبتهای خاص، پذیراییها، متروی رایگان و خدمات رایگان برای قشری خاص هستیم؛ اما در مقابل، سهم شهروندان از زیرساختهای ضروری چیست؟ تهران با بحرانهای جدی روبهروست: فرسودگی زیرساختها، آلودگی هوا، ترافیک، کمبود فضاهای ایمن و آمادگی ناکافی در برابر حوادث. اگر امروز از خطر جنگ سخن گفته میشود، چرا ساخت پناهگاههای عمومی و افزایش تابآوری شهر در اولویت نیست؟ چرا نوسازی تهران اینقدر کند پیش میرود؟ ما شهروندان مالیات میدهیم، عوارض میپردازیم و حق خود را مطالبه میکنیم. انتظار داریم منابع عمومی، بدون تبعیض و با اولویت نیازهای همه مردم تهران هزینه شود، نه صرفاً در برنامههایی که همه شهروندان خود را مخاطب یا بهرهمند از آن نمیدانند. شهرداری خانه همه مردم تهران است، نه بخشی از آنان. عدالت در هزینهکرد بودجه، بهترین نشانه احترام به شهروندان است. https://t.me/ketabislife
در کودکی، خانهها اغلب یکطبقه بودند و پشتبام، بخشی از زندگی شبانه ما بود. رسم بر این بود که شام که تمام میشد، گپ و گفتهای خانوادگی به پایان میرسید و شب آرامآرام به نیمه میرسید. آن وقت، رختخوابها را روی پشتبام پهن میکردیم و زیر آسمانی که از ستاره چراغانی بود، دراز میکشیدیم. شهابهایی را که ناگهان از گوشهای میگذشتند و در تاریکی محو میشدند، میشمردیم. سالهای کودکی و نوجوانی بود؛ روزگاری که بال خیال، توان بلندترین پروازها را داشت. نگاهم رو به آینده بود. در ذهنم زندگی را میساختم؛ برای خودم، برای خانهای که هنوز وجود نداشت و حتی برای فرزندانی که هنوز به دنیا نیامده بودند. دههها از آن شبها گذشته است. امروز در شهرستان، زادگاه همسرم، همان شهری که هرگز در رؤیاهای کودکیام جایی نداشت، در شهر شعر و عرفان، در همسایگی دو بزرگمرد ادب فارسی، باز زیر سقف آسمان دراز کشیدهام و شهابها را تماشا میکنم. اما این بار، خیال دیگر رو به آینده نمیدود. رو به گذشته بازمیگردد. از میان همه راههایی که آمدهام عبور میکند، بر آدمهایی که دوست داشتهام مکث میکند، بر باورهایی که ساخته و ویران کردهام تأمل میکند و از خود میپرسد: اگر دوباره از همان پشتبامهای کودکی آغاز میکردم، آیا باز همین راه را میآمدم؟ شهابها همچنان از آسمان میگذرند؛ تنها جهت نگاه من عوض شده است. بخشی از خودنوشتی که این روزها در واپسین مراحل نگارش آن هستم.
گفت مرا بیشتر گوی مگر خدایانِ اجداد گذشتهمان خون قربانی خود را مینوشیدند؟! گفتم ای دوستّ سهم خدایان از قربانی، دود و عطر هوس انگیز کبابش بود که از مطبخ معبد برمیخواست ، خون و گوشت کباب شده اش را متولیان معبد میخوردند و فربه تر میشدند! https://ble.ir/Andishvarsan
زیست در تأمل ساعد و زانو و صورتم کبود شده. دوستی مرا دید و پرسید علتش چیست؟ شرح دادم که زمین خوردهام. گفت: مدت درازی از زمین خوردن قبلی ات نگذشته ! علت این مکرر آسیب دیدن هایت چیست؟ گفتم خدا داند. گفت خونی بریز! خروسی قربانی کن! گفتم قرنهاست که خدایان بابل و سومر و آشور مرده اند! خدای من خون آشام نیست! https://ble.ir/Andishvarsan
این صدای جنگنده نیست… صدای نالهوارِ قطاریست که روی ریلهای فرسوده میخزد. زمانی سفر با قطار آرامش داشت؛ میشد خوابید، کتاب خواند، فیلم دید، حتی ساعتها بیدغدغه تدوین کرد. اما امروز، صدای ساییده شدن چرخها و تکانهای ممتد، آدم را خسته و کلافه میکند. یادم آمد سفر هفتهی پیشم به یکی از شهرهای استان گلستان را؛ برای اینکه آسودهتر سفر کنم، دو برابرِ بلیت اتوبوس معمولی پول دادم و ویآیپی گرفتم. ظاهر اتوبوس قابل قبول بود، اما وقتی سوار شدم، جای صندلیها لق و دررفته بود، صندلی تخت نمیشد، و میز پذیرایی از جا کنده شده بود. اعتراض داشتم… اما نه حوصلهی بحث با راننده را داشتم، نه دلِ درگیری با شرکت. اینها همان اثرات جنگاند؛ نه فقط جنگِ موشک و آژیر، بلکه جنگِ فرسودگی، تحریم، تورم و هزینههای سنگینی که آرامآرام، ریزریز، وارد زندگی روزمرهی آدمها میشود. گاهی حس میکنم ما در طول مدت عمر ادوار متفاوت تاریخ را زندگی کردهایم. خدایا… برای ادامه این زندگی، تاب آوری مان را افزایش ده.🌷🌱
без подписи
این پنج تن تنهاترین سرباز هستند؛ سربازانی بینام و بیچهره که رفتند و هیچگاه بازنگشتند؛ رفتند تا تصرف پل خرمشهر توسط ارتش عراق را به تاخیر اندازند و مردم وقت کافی برای تخلیه شهر را داشتهباشند. ای کاش برای پاسداشت چنین جانفشانیِ مردمی سوم خرداد را روز دفاع از وطن مینامیدیم. https://x.com/arashreisi/status/1661303829873164290?s=46 @Iran_Simorq
جای تامل 👇 ویل دورانت: ...فرمانروایان بزودی دریافتند که توجه کردن به دین فواید بسیاری برای اداره کردن کشور دارد. وآنگاه که فایده خدایان از لحاظ سیاسی بر آدمی مکشوف شد، شماره آنان افزایش یافت... تاریخ ویل دورانت جلد ۱ فصل هفتم ، (سومر) دین و اخلاق https://t.me/ketabislife
🔲⭕️من به زندگی رای می دهم! مجتبی لشکربلوکی زمانی که سایه جنگ روی یک کشور میافتد، ناگهان همه چیز کمی کند میشود. تصمیمها به تعویق میافتد. خریدها عقب میافتد. قرارهای کاری و غیرکاری لغو میشود. آدمها بیشتر از قبل به آینده فکر میکنند و کمتر از قبل خرج میکنند. این واکنشی طبیعی-غریزی است. وقتی آینده نامطمئن میشود، ذهن انسان میگوید: «احتیاط کن. نگه دار. صبر کن.» همان چیزی که در ژاپن پس از سونامی رخ داد. در ادامه بیشتر توضیح می دهم و می گویم که چگونه ژاپن آن را مدیریت کرد. خب اگر این احتیاط جمعی طولانی شود، کمکم یک چرخه خطرناک شکل میگیرد. من تصمیم میگیرم فعلاً کتاب نخرم. کسی دیگر میگوید اصلاح موهایم را بعداً انجام میدهم. یکی خرید کت و شلوار سالانه اش را عقب میاندازد. دیگری لباس یا لوازم آرایشی نمیخرد. دختر و پسری جوان؛ عروسی شان را به عقب می اندازند. هر کدام از این تصمیمها به تنهایی کوچک به نظر میرسند. اما وقتی میلیونها نفر همزمان همین تصمیم را بگیرند، ناگهان بخش بزرگی از اقتصاد کشور وارد حالت تعلیق و توقف میشود. کافهای که هر روز دهها مشتری داشت، حالا صندلیهای خالی دارد. آرایشگاهی که چند نفر در آن کار میکردند، مشتری ندارد. کتابفروشیای که با عشق اداره میشد، فروشش به صفر رسیده. رستورانها، فروشگاهها، خشکشویی ها، سینماها، سالنهای ورزشی و صدها شغل دیگر با کاهش مشتری روبهرو میشوند. مشتری کمتر یعنی درآمد کمتر. وقتی درآمد کم می شود، کارمند کمتر میشود و بیکاری زیادتر. وقتی کار کمتر شود، نگرانی مردم بیشتر میشود. و وقتی نگرانی بیشتر شود، مردم کمتر خرج میکنند. این همان چرخه شوم رکود است: مردم خرج نمیکنند چون اقتصاد کند شده و اقتصاد کند میشود چون مردم خرج نمیکنند. اقتصاد یک ماشین نیست که با یک دکمه روشن شود. اقتصاد شبیه جریان خون در بدن است؛ تا وقتی حرکت دارد، زندگی ادامه دارد. اگر این جریان کند/متوقف شود، تمام بدن جامعه ضعیف میشود. تجربه ژاپن: پس از زلزله و سونامی بزرگ ژاپن در سال ۲۰۱۱، بسیاری از شهرهای این کشور دچار نوعی «رکود روانی» شدند. حتی در مناطقی که آسیب فیزیکی جدی ندیده بودند، مردم کمتر بیرون میرفتند، کمتر خرید میکردند و بسیاری از فعالیتهای عادی زندگی را متوقف کرده بودند. فروش رستورانها، فروشگاهها و مراکز تفریحی در برخی شهرها بیش از ۲۰ درصد کاهش یافت. اقتصاددانان ژاپنی گفتند مشکل فقط تخریب زیرساختها نبود؛ مشکل بزرگتر «توقف زندگی روزمره» بود. برای شکستن این فضا، یک حرکت اجتماعی جالب شکل گرفت. رسانهها، شهرداریها و فعالان اجتماعی پیامی ساده را تکرار کردند: «زندگی را ادامه دهید.» مردم تشویق شدند به رستورانها بروند، از فروشگاههای محلی خرید کنند، سفرهای داخلی انجام دهند و فعالیتهای عادی زندگی را از سر بگیرند. این کار فقط برای تفریح نبود؛ برای زنده نگه داشتن اقتصاد بود. اقتصاد کشور فقط با کارخانههای فولاد و پتروشیمی نمیچرخد. اقتصاد با خریدهای کوچک روزمره مردم حرکت میکند هر خرید کوچک، حقوق روزانه یک نفر است هر مشتری، امید یک کسبوکار است هر فعالیت روزمره، ضربان قلب اقتصاد است ☑️⭕️تجویز راهبردی: در روزهای بحران، شجاعت فقط در میدان و خیابان معنا پیدا نمیکند. بلکه در روشن نگه داشتن چراغِ دکان هم هست. گاهی شجاعت یعنی ادامه دادن زندگی. یعنی اجازه ندادن که ترس، چراغ دکان ها را خاموش کند. البته این به معنی بیاحتیاطی یا نادیده گرفتن واقعیتها نیست. هیچ جامعهای در بحران نمیتواند مثل روزهای عادی زندگی کند. اما تفاوت بزرگی وجود دارد بین «احتیاط» و «توقف کامل». گاهی یک خرید کوچک فقط یک خرید نیست؛ یک رأی است به ادامه زندگی. یک تیر است به قلب دشمن. پس در روزهای سخت، یک تصمیم ساده میتواند تفاوت بزرگی ایجاد کند: زندگی را متوقف نکنیم و اجازه ندهیم چرخه ترس، چراغ اقتصاد را خاموش کند. و اما دو پیشنهاد به مدیران کشور: مدیران اقتصادی و مالی: تزریق نقدینگی هوشمند به بخشهای کلیدی. مانند کارت خرید، یارانه خدمات، یا کارت های اعتباری با محل مصرف مشخص، کمک میکند جریان پول در بخشهایی که بیشتر آسیب دیدهاند دوباره فعال شود. مدیران فرهنگی و شهرداری ها: این که سراسر شهر و رادیو و تلویزیون را پر کنیم از بیلبوردها و محتوا جنگ محور کار درستی نیست. (می دانم که بر من خواهید شورید اما صبر کنید و تا انتهای متن را بخوانید) این کار با نیت خیر است و دمیدن روح حماسه در جان مردم اما زیاده روی یعنی سیگنال اضطراب، تنش و توقف و تعطیل اقتصاد. نیمی از محتوا و بیلبوردها را به کسب وکارها و زندگی تخصیص دهید. بعلاوه راه اندازی فستیوال های تجاری فرهنگی و بازارچه های محلی. ایران نیازمند کمپین دوباره زندگی است حتی در میانه جنگ و دست کم سه ماه بعد از پایان آن. @Dr_lashkarbolouki
نسلی که دیروز در مدرسه پرچم دیگر را میسوزاند، امروز در دانشگاه پرچمِ خودی را به آتش میکشد و پرچمی دیگر بالا میبرد؟ میان آن دیروز و این امروز کدام معنا فروریخت که نمادها جابهجا شدند؟ https://t.me/ketabislife
فال زیبایی که حضرت حافظ رقم زد برای سال جدیدمون باهم ببینیم و بشنویم بلکه کمی دلهای غمگینمون رنگ امید به خودش بگیره، ❀࿐❁💙❁࿐❀ #کانال_چای_قند_پهلو @ghandpahlouu
تجربه نشان داده بیشترین تهدیدها و جابجاییهای نظامی، اغلب قبل از یک معامله سیاسی رخ می دهد-چون فشار حداکثری ، اهرم چانه زنی را قوی تر می کند https://t.me/ketabislife
👇 وقتی فضا پر از خبر «جنگ قریبالوقوع» میشود، معمولاً پشت درهای بسته اتفاق دیگری در جریان است. https://t.me/ketabislife
🔴 کودکیهایی که به مزایده گذاشته میشوند؛ از اسباببازی گرفته تا رؤیای داشتن فردای بهتر ✍شیدا حصاری گروه هنر و زندگی چندثانیه بچهها دلیل زندگی مادر و پدرند و وقتی کار به جایی میرسد که بین معیشت و دلخوشی مجبوری اولی را انتخاب کنی تلخترین چهرهی هستی را به چشم دیدهای. آگهیها را که بالا و پایین کنید، وسط فروش موبایل و مبل و لباس، ناگهان میرسید به چند کلمه که گلویتان را خشک میکند: «معاوضه اسباببازی سالم با برنج و روغن»، «عروسک در حد نو، فقط در برابر مواد غذایی». اینها دیگر بوی آگهی دستدومفروشی نمیدهد؛ شبیه مزایده تکههایی از کودکی است. کسی که اسباببازی بچهاش را آگهی میکند یعنی آنقدر تحت فشار است که حاضر شده حق بازی و خوشحالی را با سیر شدن شکم معاوضه کند. پشت هر کدام از این آگهیها، میشود خانوادهای را تصور کرد که یک جعبه اسباببازی پر دارند اما یخچالشان خالیست. به اینجا که میرسد انتخاب دردناکترین کار دنیاست؛ یا بچهات بازی کند، یا امشب سفرهتان چیزی داشته باشد. این نوع آگهیها کمکم زیاد شده؛ از معاوضه عروسک با تخممرغ تا کتاب درسی با روغن و سهچرخه با برنج. این تصاویر فقط احساسات را جریحهدار نمیکند، بلکه نشانه سقوط توان معیشتی طبقهای است که دیگر چیزی برای فروش ندارد جز وسایل شخصی و دنیای کوچک بچههایش. آنچه در کتابهای تاریخ شبیه قصهای نوستالژیک از «کالا در برابر کالا» به نظر میرسد، امروز شکل دیگری پیدا کرده؛ وقتی در سال ۱۴۰۴، اسباببازی کودک در برابر چند قلم غذا قرار میگیرد، اسمش نوستالژی نیست، زنگ خطر است. کودکی که امروز عروسکش را با برنج عوض میکند، چه اعتمادی به فردایی خواهد داشت که حتی حق بازیاش هم باید در بازار معامله شود 🌸☘https://t.me/joinchat/TJl6M8fp9ZJiuaww
پدرم وقتی درد داشت، بیپروا ناله میکرد؛ حتی از اشک ریختن هم ابایی نداشت. مادرم اما گاهی با لبخندی آمیخته به طعنه میگفت: «مگر مرد گریه میکند مرد!؟» او خود، کوهی از صبر و استقامت بود؛ زنی که سالها درد کشید و هیچکس حتی آهی از او نشنید. حتی زونای جانکاهی که بر عصب پیشانی و چشمش نشست و سرانجام جانش را گرفت، نتوانست صدایی از نای او بیرون بکشد. عموها، پدربزرگ و مادربزرگم، او را می ستودند و «اورارتویی» مینامیدند؛ زنِ سنگصخرهای، زنِ تسلیمناشدنی. و اما من… دخترِ پدرم شدهام. امروز که با تنِ رنجور، خستگیِ عمیق از در خانه وارد شدم، بیاختیار بلند ناله کردم. و یاد نالههای پدر افتادم؛ که حتی برای تب کوچکی هم صدایش بلند میشد و ما دورش میگشتیم،و بعد، سبک میشد. من هم همیشه با صدای بلند، دردم را رها میکردم و آرام میگرفتم… اما اینبار نشد. گریه کردم. و گریههایم هر لحظه بلندتر شد. دخترم ـ فرشتهام ـ آرام کنارم نشست. مسکن و لیوان آبی به دستم داد. آنقدر نوازشم کرد، آنقدر دست بر موهایم کشید و دلجوییام کرد تا دارو اثر گذاشت و خواب، مرا با خود برد. ساعتی بعد که بیدار شدم، سرشار از آرامشی لطیف بودم؛ آرام از اثر دستهای مهربان دخترم و مهربانیِ بیچشمداشتش. و آنوقت، بیصدا برای مادرم گریستم. برای زنی که اطرافیان، با ستایشهای نابجا از «صبر» و «تحمل»ش، او را چنان به سکوت عادت دادند که هرگز از درد و سنگینی بار زندگیاش شکایتی نکرد؛ تا شاید نوازشی ببیند، تا شاید دستی بر شانهاش بنشیند و آرامش را تجربه کند. طفلی مادر… کولهباری از نوازشهای نادیده و مهربانیهای نچشیده را به بهای ستودنهای نابجا با خود به خاک برد. https://t.me/ketabislife
🔷️🔷️ به پزشکیان اقتدا کنید! ✍️ محمد توکلی ۲۴ بهمن ۱۴۰۴ ✅ واکنش پزشکیان به «بلای دی» شباهتهایی به دیگر مسئولان دارد اما بخشی از آنچه میگوید متفاوت از دیگران است. احتمالا نخستین پاسخ به این نگاه آن است که او رئیس شعام است و مسئول آنچه رخ داد. ✅ اما فارغ از آنکه این پاسخ، پاسخی دارد یا ندارد باید گفت حتی اگر مسئولیت تمامی آنچه رخ داده با مسعود پزشکیان باشد، باز هم چیزهایی که او پس از واقعه میگوید با آنچه در این سالها از سوی مسئولان در دولتهای مختلف دیده و شنیدهایم، متفاوت است. ✅ او «طلبکار» نیست بلکه «شرمنده» است و از بیان صریح این شرمندگی ابایی ندارد، او «شرمساری عذرخواه» است و از تکرار چند باره «عذرخواهی» هم نمیترسد، او هم مثل دیگر مردمان در حال خارج شدن از شوکی عمیق است و به دنبال یافتن حقیقت، او همهی جانباختگان و آسیبدیدگان را فرزند ایران میداند و به الزامات چنین نگاهی آگاه و پایبند است و … ✅ سانسور این بخش از تصویر پزشکیان در صداوسیما چندان قابل فهم نیست؛ ظاهرا میل و ارادهای برای نشان دادن این وجه مسئولان نظام در رسانهی نظام وجود ندارد! ✅ به همین خاطر هم است که در همین ۴۸ ساعت اخیر مواضع مهم رئیس جمهور در سخنرانی ۲۲ بهمن و دیداری شاید بیسابقه با خانوادهی جانباختگان ناآرامیها و اعتراضات دی ۱۴۰۴ در بخشهای خبری بازتابی ندارد. ✅ در حالی که مسیر درست همین راه است و اگر قرار بر مرهم گذاشتن بر زخم دی باشد؛ دیگران هم باید به او اقتدا کنند؛ راه و روشی که یادآور سخنان رهبری پس از فجایعی مثل ۱۸ تیر ۷۸، بازداشتگاه کهریزک در سال ۸۸ و … است که آنها را «جنایت» خوانده و خواستار پیگیری شده بودند. ✅ ممکن است بخش بزرگی از مسئولان کشور توان حرکت در چنین مسیری را نداشته باشند و به طلبکاری، عافیتطلبی و فرافکنی عادت کرده باشند اما پزشکیان این راه را برگزیده است حتی اگر در داخل و خارج سانسور شود و مدافعان و مخالفانش هم نخواهند این صدا را بشنوند!
🔊فایل صوتی ناصر مهدوی تقدیم به خانواده های داغدار . 🆔 @sokhanranihaa 🆔 @ 🆑 #کانالسخنرانیها 🌹
آرزوی این خانم موقع راهپیمایی: «ترامپ سگ سفید ایشالله سرنگون بشه ما بریم اونجا آزاد زندگی کنیم»! @eco_ehsan ✅️
آرزوی این خانم موقع راهپیمایی: «ترامپ سگ سفید ایشالله سرنگون بشه ما بریم اونجا آزاد زندگی کنیم»! @eco_ehsan ✅️