کانال کتابخوانی
Статистикаملتی که کتاب نمیخواند، ناچار است تمام تاریخ را تجربه کند_ دانایی وظیفه ی انسانهاست نه فضیلت آنها سیاح
- Последний пост
- 10:37
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 105
- Всего постов
- 658
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 129
- 1/48двое суток
- 147
- 1/72трое суток
- 159
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
گاهی قشنگترین اتفاقِ زندگی اینه که خودت باشی؛ بدون نقش بازی کردن، بدون شبیه کسی شدن. 🤍 ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
#شعر_روز امروز با وحشی بافقی: مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن زبان کوته ما را به خود دراز مکن مکن مباد که عادت کند طبیعت تو بد است این همه عادت به خشم و ناز مکن پر است شهر ز ناز بتان نیاز کم است مکن چنانکه شوم از تو بی نیاز، مکن من آن نیم که بدی سر زند ز یاری من درآ خوش از در یاری و احتراز مکن به حال وحشی خود چشم رحمتی بگشای در امید به رویش چنین فراز مکن
☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
الهی آمین 🙏 ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
🌹 توقع فهم و شعور از بعضیا مثلِ اینه که پرتقال برداری و بخوای توش موز باشه ، همینقدر غیرممکنه...!! مراقب باشین بعضیآ در حالیکهِ هندونه زیر بغلتون میزارن ، پوستِ موز هم زیرِ پاتون میندازن !! اگر انسانها را وزن میکنی مواظب باش تنها بر اساس مدرکشان وزن نکنی بعضیها با مدرک ، خالی از درکند و برخی بی مدرک سرشارند از درک و شعور... ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
∆کانال کتاب و کتابخوانی 🎁⊰━━━━─❤️ کم کم داره تابستون به پایان میرسه اما تو دلواپس نباش . .. خدا رو چه دیدی. . .شاید همه ی آرزوهات یک جا قبل از رسیدن پاییزبر آورده شد ... خدا رو چه دیدی... شاید از جایی که فکرشو نمیکنی خبری بشنوی که اندازه ی همه ی آرزوهای زندگیت شاااااد بشی.. از کجا میدونی.....!!! شاید همین زودیا کسی رو ببینی که خییلی وقته منتظرشی.. اصلا شاید خدا خواست و یکی اومد تو زندگیت با ی بغل اتفاقای قشنگ.. شاید خدا میخواد آخرین روزای تابستون حسابی سورپرایزت کنه.. پس ......منتظر باش.... شاید همون چیزی بشه که میخوااای.... فقط کافیه اعتماد کنی ب خداا........ . من از خدا میخوام تا همه ی اون چیزای خوبی که منتظرش بودی واست پیش بیاد..... ........آمیین......🙏❤️ ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
∆کانال کتاب و کتابخوانی 🎁⊰━━━━─ ✍و یادتان باشد خداوند میتواند یک شبه همه چیز را تغییر دهد @اميدوارم تا عمر داريد دور باشيد از لبخندهاى دروغ دل هاى سياه، ذات خراب و چشم هاى حسود... ✍بالاخره یه روزی میپذیری و میگذری از همه نبودنها، نشدنها، نخواستنها، رفتنها، تموم شدنها و ناامید شدنها بدون اینکه دیگه دلیلش برات مهم باشه. ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
#داستانهای_شاهنامه #قسمت_بيست_و_چهار رخش زال هرچه گله در زابلستان بود حاضر کرد و از رستم خواست تا انتخاب کند اما هیچکدام تاب تحمل دست رستم را هم نداشت تا اینکه اسبانی از کابل آوردند و در آن میان مادیانی بود با سینه ای چون شیر و پاهایی کوتاه و گوشهایی چون خنجر آبدار و با یال فراوان. او کره ای زاده بود با چشمانی سیاه و سمی پولادین با تنی پرنگار و با نیروی فیل و به اندام هیون با جرأت شیر و استوار چون کوه بیستون. رستم وقتی او را دید پسندید. از چوپان پرسید این اسب کیست؟ چوپان گفت صاحب آن را نمی شناسیم و او را رخش رستم می خوانیم. اگر مادرش کمند و سوار ببیند مانند شیر به کمک فرزندش می آید پس به فکر چنین اژدهایی مباش اما رستم کمند انداخت و سر او را به بند آورد. مادرش غران به طرف رستم آمد و می خواست سرش را بکند اما رستم غرید و مشتی برسرش کوفت که مادیان برگشت. رستم اسب را گرفت و به چوپان گفت: این اسب چند است؟ او گفت: اگر تو رستم هستی بهایش راست کردن مرز و بوم ایران است. رستم شاد شد و پیش زال رفت... سپاهی از زابلستان حرکت کرد و در پیشاپیش سپاه رستم پهلوان و پشت او پهلوانان سالخورده بودند. افراسیاب که از آمدن آنان با خبر شده بود با خواری فرار کرد و رفت. پس از آن زال به فکر افتاد شاهی از نژاد کیان برای تاج و تخت انتخاب کند. با موبدان به مشورت نشست پس آنها نشان کیقباد را دادند. زال به رستم سپرد که با لشکریانش به کوه البرز برود و بدون درنگ در عرض دو هفته او را بیاورد و بر تخت شاهی بنشاند. رستم بر رخش نشست و نزد کیقباد می رفت در راه ترکان به رستم رسیدند و با او به جنگ پرداختند ولی رستم با یک حرکت همه را تارومار کرد. بسیاری کشته شدند و بسیاری به سوی افراسیاب گریختند. افراسیاب قلون را فراخواند و گفت که به دنبالشان برو و مراقب باش زیرا ایرانیان اگر بفهمند ناگهان حمله می کنند. قلون حرکت کرد. رستم در یک میلی البرز کوه جایگاه باشکوهی دید و جوانی مانند ماه که برروی تختی در سایه نشسته و پهلوانان در اطرافش نشسته اند پس رستم نزدیک رفت و تعظیم نمود. آنها به او گفتند: ای پهلوان شایسته نیست که بگذری و فرود نیایی چون تو میهمان و ما میزبان هستیم پس بیا و با ما می بنوش. رستم گفت: من باید به البرز کوه بروم الان زمان باده نوشی نیست. آنها گفتند: ای پهلوان در البرز کوه به دنبال که می گردی؟ ما از مردم آنجا هستیم و می توانیم کمکت کنیم. رستم گفت: به دنبال کیقباد هستم. همان جوان گفت: من نشانی او را دارم اگر تو بر سفره ما فرود آیی به تو خواهم گفت. رستم پذیرفت. جوان گفت: با او چه کار داری؟ رستم گفت: که از زال برایش پیامی آورده ام زیرا تخت شاهی را برایش مهیا نموده اند. جوان خندید و گفت: قباد خودم هستم. رستم در برابر شاه تعظیم کرد. قباد به رستم گفت: خواب دیدم که از سوی ایران دو باز سپید با تاجی به سوی من می آمدند و آن را بر سرم گذاشتند. شب و روز تاختند تا نزدیک ایران رسیدند و قلون راه را بر آنها بست. قباد خواست در برابر او بجنگد که رستم گفت: جنگ کردن کار شما نیست. من و رخش در برابر آنها کافی هستیم و جز ایزد کمکی از کسی نمی خواهیم. رستم به سوی آنها تاخت و سواران را از زمین بلند می کرد و بر زمین می زد. قلون دید که گویا دیوی از بند رها شده پس به او حمله برد و نیزه به جوشن او کوبید. تهمتن نیزه اش را گرفت و غرید و او را از زین بلند کرد و چون مرغی که به سیخ کشیده باشند به نیزه زد و به زمین کوفت با اسب از روی او گذشت همه سواران فرار کردند و سپاه قلون شکست یافت. ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
می خواستم به حرف بقیه مبنی بر برگشتن به زندگی ام گوش کنم. آرایش کمرنگ و ملایمی بر صورتم نشاندم و مانتو و شالم را پوشیدم و همراه با مامان و بابا از خانه بیرون زدیم. نیم ساعتی گذشته بود که جلوی تالار رسیدیم. همگی پیاده شدیم و از حیاط بزرگ و زیبای آن گذشتیم و وارد شدیم. شهاب و هانیه هم ظاهرا تازه آمده بودند و در اتاق عقد بودند. سلام و احوالپرسی کوتاهی با مهمانان کردیم و به سمت عروس و داماد رفتم. هانیه در آن لباس عروس سفید و پف دار زیادی زیبا شده بود. با دیدن من با لبخند از جا بلند شد و یک دیگر را را در آغوش گرفتیم. با آمدن عاقد، پارچه ی سفید رنگ را همراه با سحر روی سرشان گرفتیم و سارا هم قند می سایید. هر یک طور خاصی به من نگاه می کردند که اصلا از نگاهشان خوشم نمی آمد. حس بدی را به من منتقل کرده می کرد. ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
گل های رزی را که خریده بودم را روی سنگ قبرش پر پر کردم. دستی روی اسم حک شده اش روی قبر کشیدم و نگاهم به تاریخ تولد و تاریخ فوتش خورد و اشک چشمم را سوزاند. دخترک من فقط پنج سال از عمرش گذشته بود. - سلام دختر مامان. خوبی؟ جات خوبه؟ خوشگل مامان بدجوری دلتنگتم. چرا دیگه به خوابم نمیای؟ یعنی دیگه دوست نداری حتی تو خواب منم بیای؟ می دونی نفس، اون قدر دلم برات تنگ شده. یه شب نیست که با فکرت نخوابم و صبحش با خیالت از خواب بیدار نشم. اون قدر دلم برات تنگه که نگو. برای بغل کردنت، برای اون چشمای خوشگلت، برای مامان گفتن هات؛ خنده ها و شیطنت هات و حتی بهونه گیری کردن هات دلم تنگ شده. بدجوری جات خالیه عزیز مادر. سرم را روی سنگ قبرش گذاشتم و اشک هایم جاری شد و از ته دل زار زدم. این داغ تا ابد بر دل من تازه می ماند. **** نیمه های شب بود و من خواب از چشمانم فراری شده بود. مانند تمام این مدت قاب عکس نفس و لباس های او را بغل کرده بودم و در تاریکی اتاق که فقط با نور ماه که پنجره به داخل می تابید، روشن شده بود، به سقف خیره بودم. نمی دانم چه شد که از جا بلند شدم و به سمت کمد رفتم. ته کمد جعبه ی کوچکی بود که تمام این سال ها خودم را از باز کردن آن جعبه و محتویات داخل آن منع کرده بودم. خودم هم دلیل کارم را نفهمیده بودم که چرا امشب تصمیم گرفتم که آن را باز کنم. نفسی کشیدم و دستم را روی خاک های نشسته بر آن کشیدم و به آرامی درش را باز کردم. جعبه ای که هر چه از حامد را داشتم درون آن قرار داده بودم که جلوی چشمم نباشد و خاطرات را به یادم نیاورد اما خاطرات که اجازه نمی گیرند! طوری به مغزت هجوم می آوردند که از زمین و زمان غافل می شوی؛ که خواب از چشمانت فراری و اشک هم مهمان چشمانت می شود. کسی را نداشته باشی که با او درد و دل کنی هم که دیگر درد بزرگتری است. در این شب های دلتنگی که گویی صبحی ندارند، مدام خاطرات در ذهنت جولان می دهد و چه باید گفت به این خاطرات زبان نفهم و فراموش نشدنی؟! نگاهم به گردنبندی که در آن روز که می خواستیم به خرید برویم، به من هدیه داده بود. هنوز هم لبخند مهربانش و صدای گرم و دلنشینش را وقتی که برایم شعر مرغ آمین را خواند، به یاد دارم. صدایش هنوز توی گوشم بود. چه قدر دلم برای آن روزها که برایم شعر می خواند، تنگ شده بود. عکس هایمان را که ته جعبه بود و چند تایی از آن را که دوست داشتم را چاپ کرده بودیم را بیرون آوردم. به اولین عکس نگاه کردم. درون محضر بودیم و کنار هم نشسته بودیم. چشمان درخشان من که اکنون ذره ای از آن درخشش نمانده بود، پر از شور و شوق بود. نگاهم به عکس دیگری افتاد. عکسی از همان روز برفی بود. فضای عکس سفید و پوشیده از برف بود. حامد هم با یک دست مرا در آغوش گرفته بود و با دست دیگرش گوشی را برای گرفتن عکس در دست داشت و روی لب های هر دویمان خنده بود که نشان از خوشحالی بیش از اندازه مان را می داد. دستم را به ته جعبه بردم و حلقه ام را برداشتم. باز هم اشک به چشمانم هجوم آورد. هق هق ام بالا گرفت. دستم را جلوی دهانم گرفتم که صدای گریه ام بیرون نرود. «مرگ انسان گاهی اوقات از نبود نبض نیست مرگ یعنی حال من با دیدن انگشترش» چه سخت است این خاطرات که روزی لبخند به لبت می آوردند، روزی اشک به چشمانت بیاورند. قطره اشکی از چشمم چکید و روی عکس افتاد. نگاهم به ته کمد و گچ پایم افتاد و لبخندی به لبم آورد. هنوز آن گچ را نگه داشته بودم که آن هم به خاطر این بود که خط حامد روی آن به یادگار مانده بود. سی دی که تمام عکس ها و فیلم ها را در آن ریخته بودم را برداشتم و به سمت کامپیوتر رفتم. به فیلم روز نامزدی مان نگاه کردم. خنده های سرخوشم هنوز هم در گوشم بود. آهنگ شاد و عاشقانه ای هم که پخش می شد، مرا به آن روز و آن لحظات برده بود. با تو که حرف میزنم صدامو صاف میکنم دارم به زیبایی تو باز اعتراف میکنم با تو که حرف میزنم آینده ی من روشنه دنیام دستای تو که تو دستای منه ثانیه ها کنار تو به مردن عادت میکنه حتی به راه رفتن ما همه حسادت میکنن نگاهم با حسرت و لبخند تلخی به رقص دو نفره مان و شیطنت های هانیه که سر به سرمان می گذاشت، بود. وقتی بهم زل میزنی دیگه نفس نمی کشم اینقدر آرومم پیش تو میترسم از آرامشم ثانیه ها کنار تو به مردن عادت میکنه حتی به راه رفتن ما همه حسادت میکنن دیگر طاقت نداشتم که ادامه ی فیلم را ببینم. آن را متوقف کردم و سرم را روی میز گذاشتم و به اشک هایم اجازه ی ریختن دادم. **** لباس را بر تنم کردم و موهایم را که کمی تازگی ها بلند شده بود را فر کردم.
. داغ بچه خیلی سخته. خودم می دونم و کاملا درکت می کنم اما چاره ای نیست. خواست خدا بوده عزیز من. با اراده و خواست خدا نمیشه جنگید. حرف های مادر جون زیادی خوب بود. به دلم نشسته بود. تمام آن حرف ها، حرف های دل من بود. آن قدر آن حرف ها رویم تأثیر گذاشته بود که اشکم در آمده بود.مادربزرگ مهربان من زیادی سرد و گرم روزگار را چشیده بود و تجربه اش زیاد بود. هانیه باز هم احساساتی شده بود و اشکش در آمده بود. مادر جون با مهربانی اش سعی در دلداری دادنمان داشت. همان لحظه حامد وارد آشپزخانه شد و با دیدن ما که در حال گریه بودیم، با نگرانی گفت: چی شده؟ چرا گریه می کنید؟ مادر جون اشک هایش را با روسری طوسی اش پاک کرد و گفت: چیزی نیست پسرم. با اصرار پرسید: پس چرا گریه می کنید؟ - یه درد و دل با هم کردیم. «آهان» ی گفت و نگاهی به صورت خیس از اشک من انداخت. - اومدم بگم پاشین کم کم بریم. مادر جون با اعتراض گفت: کجا به این زودی؟ به سمت مادر جون آمد و دستش را دور گردنش انداخت. - قربونت برم. کلی کار دارم. این چند وقته که به خاطر بیماریم خیلی نمی تونستم برم سرکار و بخاطر همینم کارهام عقب افتاده بود و این چند وقت دیگه درگیری هام زیاد شده. لبخند مهربانی زد و گفت: باشه پسرم. هر جور راحتی ولی بازم بیاین. «باشه» ای گفت و رو به ما گفت: پاشین کم کم حاضر شین. از جا بلند شدیم و از آشپزخانه بیرون آمدیم. شهاب روی کاناپه به خواب رفته بود. حامد به سمتش رفت و دست روی شانه اش گذاشت که شهاب به سرعت چشمانش را باز کرد. حامد با همان لحن خشک، کوتاه گفت: می خوایم برگردیم. با هانیه به یکی از اتاق ها رفته بودیم که آماده شویم. در حالی که مانتویم را می پوشیدم گفتم: کارا رو انجام دادین؟ آزمایش و خرید و اینا؟ سری تکان داد و گفت: دیروز آزمایشگاه رفتیم. قراره فردا هم بریم خرید. لبخندی به چهره ی ناراحت و غمگینش زدم. - مبارک باشه خواهر خوشگل من.ناراحت نباش فدات شم. - اگه حامد باهامون آشتی نکنه چی؟ با اطمینان گفتم: میکنه عزیزم. می دونی که چه قدر دوستت داره و حاضر نیست که ناراحتی تو رو ببینه. با تردید نگاهم کرد که گفتم: یه کم هم که آروم تر شد برو باهاش حرف بزن. - گوش نمیکنه. تو باهاش حرف زدی چی گفت؟ - هیچی. فقط می دونم که خیلی ازتون دلخوره. شال را روی موهایم مرتب کردم و در حالی که چادر را بر سر می کردم گفتم: بریم دیگه. منتظر ماست. سری تکان داد و کیفش را برداشت و همراه هم از اتاق بیرون آمدیم. مادر جون را بغل کردم که گفت: بازم بیای ها. گونه ی چروک و سفیدش را بوسیدم. - چشم قربونت برم. کلی هم با حرفات آروم شدم. لبخندی زد و گفت: سعی کن کمتر به گذشته فکر کنی. آهی کشیدم و سری تکان دادم و از خانه بیرون زدیم. باز هم در طول مسیر بین مان سکوت حکمفرما بود. سرم را به شیشه تکیه دادم. آفتاب مستقیم و تیز به صورتم می خورد. توجهی نکردم و به منظره ی بیرون خیره شدم که کم کم چشمانم گرم شد و به خواب رفتم. با صدای هانیه چشم باز کردم و لحظه ای طول کشید تا موقعیت خود را درک کنم. - پاشو رسیدیم. از پنجره به بیرون نگاه کردم. جلوی خانه مان بود. چه قدر خوابیده بودم. بعد از خداحافظی از آن ها وارد خانه شدم. * همراه با مادر به خرید برای عروسی هانیه رفته بودیم. دیشب هانیه زنگ زده بود و گفته بود که با حامد حرف زده است اما باز هم حامد از او دلخور است و چه قدر ناراحت بود و اشک ریخت. از حامد هم خبری نداشتم. نمی دانم از آن روز که وقتی مادر جون به او گفته بود ازدواج کند و حامد هم جواب داده بود که در فکر است، حس بدی داشتم. بغض بیخ گلویم را گرفته بود. خودم هم دلیلش را نمی دانستم و با امیدواری فکر می کردم که حامد بعد آن اتفاقات باز هم به سراغ من می آید و به فکر زندگی با من می افتد. از افکار خودم پوزخندی زدم و با صدای مادر از خیالات خودم بیرون آمدم. - اون لباسه چه طوره؟ نگاهم را به لباس بادمجانی رنگ دادم. از همان دور زیبایی و سادگی اش مرا مجذوب خود کرد. همراه با مادر وارد مغازه شدیم و از فروشنده خواستیم که آن لباس را بیاورد. وقتی آن را پوشیدم، زیادی به اندام لاغرم که تازگی لاغرتر هم شده بودم، می آمد و قد متوسطم را بلند نشان می داد. آستین های حلقه ای داشت و چون مراسم جدا بود، از باز بودن لباس مشکلی نداشتم. بعد از خریدن کفش همرنگ لباس هم به خانه برگشتیم. لباس ها را در اتاقم گذاشتم و رو به مامان گفتم: مامان من میرم سر خاک نفس. آهی کشید و گفت: باشه دخترم. زود بیا. - خداحافظ. - مراقب خودت باش. دوباره از خانه بیرون زدم. هر روز باید به دخترم سر می زدم. اگر نمی رفتم، بی قرار و بی تاب می شدم. بی توجه به گرمای هوا از پیاده رو و زیر سایه درختان پیاده رو شروع به قدم زدن کردم. به خاطر خرید رفتن و پیاده روی زیاد دیگر پاهایم توان نداشت. سر خیابان که رسیدم برای اولین تاکسی دست تکان دادم و سوار شدم.
رمان خیالت رفتنی نیست دختر و پسری عاشق اثر:فاطمه احمدی &ـــــــــــــــــــ&☀️☀️ ✍اولین بار بود که بعد این همه مدت به آن موضوع اشاره می کرد. - اول از خودت که می تونستی از همون اول که تازه پیام دادن هاش شروع شده بود، بهم بگی که منم وقتی فهمیدم اون قدر به هم نریزم. نمی خواستم اون روزها به روت بیارم اما بعد از اون اتفاق همش بهت شک داشتم. احساس می کردم بازم یه چیزی شده و بهم نمیگی. همش داری پنهون کاری می کنی. اون قدر هم پنهون کاری کردی که همه چی به هم ریخت. البته منم بی تقصیر نبودم. مطمئنا منم مقصر بودم. شاید اگه جریان اون پیام ها رو می فهمیدم و جور دیگه ای برخورد می کردم یا هر طوری که شده نگهت دارم. بعدشم من اون قدر بی منطق نیستم که بدون شنیدن حرفات قضاوت کنم یا این که برخورد بدی باهات کنم. همین طور هم خانواده ات که اگه پشتت بودند تو اون روزا شاید زودتر جدا می شدی و پای نفس هم به این جریانات باز نمی شد و خیلی زودتر همه چی تموم شد و توام بهترین سال های عمر و جوونی ات رو پای اون زندگی تلف نمی کردی. شروین عاشق بوده اما راه و رسم عاشقی رو بلد نبوده منظورم اینه که کسی که عاشقه برای خوشبختی معشوقش حاضره ازش جدا شه. وقتی احساس می کنه دلش پیشش نیست، ازش دل بکنه. اون شب وقتی اون طور تو چشمام نگاه کردی و گفتی ازت متنفرم و می خوام با یکی دیگه ازدواج کنم، بدجوری شکستم. طوری که دلم مثل سابق نشد. اینا رو گفتم که بدونی فقط تو مقصر نبودی. بی توجه به صحبت های طولانی اش گفتم: یه سوال بپرسم، راستش رو میگی؟ سری تکان داد و گفت: بپرس؟ - تو هنوزم از من متنفری؟ اخمی کرد و خیره به چشمانم با آن صدای دلنشینش گفت: هیچ وقت نبودم. حتی تو اون روزها. از جا بلند شد و گفت: بیا بریم تو. هوا گرمه. سری تکان دادم و همراه با هم وارد خانه شدیم. با کمک هانیه سفره را در هال انداختیم و وسایل و غذا را روی آن قرار دادیم. کنار هانیه نشسته بودم و مشغول خوردن غذای خوشمزه ی دستپخت مادر جون بودیم. مادر جون سکوت بینمان را شکست. - کی عروسی می گیرید؟ هانیه با ناراحتی نگاهی به حامد کرد و جواب داد: پنجشنبه ی همین هفته. پوزخند حامد از نگاهم دور نماند. چیزی نگفت و با خونسردی مشغول خوردن غذایش شد. مادر جون لبخندی زد و گفت: مبارک باشه انشاالله. رو به حامد ادامه داد: نوبت توئه ها. توام یه فکری بکن. حامد بی تفاوت گفت: اتفاقا تو فکرش هستم. لقمه در گلویم گیر کرد. نفسم بالا نمی آمد. به سختی دستم را به طرف لیوان آب بردم و آن را به لبم نزدیک کردم و جرعه ای از آن را نوشیدم و بغضی را که نمی دانم چرا مهمان گلویم شده را قورت دادم. هانیه و شهاب از این جواب صریح او جا خورده بودند اما چیزی نمی توانستند از او بپرسند. مادر جون کار همه ی ما را راحت کرد. - کی هست؟ ما می شناسیمش؟ با همان خونسردی گفت: به وقتش می فهمید. شهاب و هانیه به من نگاه کردند. انگار می خواستند عکس العمل مرا از این موضوع بدانند. به سختی لبخندی محو زدم. نمی دانم چرا احساس خلآء و پوچی می کردم. بغض لحظه ای رهایم نمی کرد و به سختی خودم را سرحال نشان داده بودم. ظرف ها را جمع کرده بودیم و با کمک هانیه در حال شستن آن ها بودیم که هانیه گفت: خوبی لیلی؟ سری تکان دادم و لبخندی زورکی بر لب نشاندم. - آره. چه طور؟ مردد گفت: آخه وقتی حامد گفت که... نگذاشتم ادامه دهد و با تحکم گفتم: خوبم هانیه. لحنم طوری بود که دیگر علیرغم میل باطنی اش سوالی نپرسید. شستن ظرف ها که تمام شد روی صندلی کنار مادر جون نشستیم. رو به من گفت: لیلی جان، دخترم تو نمی خوای این لباس های مشکیت رو دربیاری؟ سکوت و بغض مرا که دید خودش ادامه داد: دخترم، من خودم مادرم و حال تو رو کاملا درک می کنم. منم اولین بچه ام رو از دست دادم. یه دختر سه ساله که عین نفس خوشگل بود اما تشنج کرد و دیگه عمرش به دنیا نبود. منم اون روزا عین حال و روز تو رو داشتم. همش گریه می کردم؛ افسرده و ناراحت بودم؛ هر کی باهام حرف می زد، احساس می کردم که هیچ کی منو درک نمیکنه. دو سالی گذشته بود که دایی ات به دنیا اومد و زندگی تاریکم رو روشنایی داد. می خوام بهت بگم که زندگی هنوز جریان داره. باید با همه چی کنار بیای. لیلی جانم زندگی بالا پایین زیاد داره. سرد و گرم زیاد داره. بعدش هم تو فعلا جوونی، سن و سال زیادی هم نداری که. دوباره می تونی ازدواج کنی و بچه دار شی. ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
پروردگارا🙏 🍃🌸سپاس از صبح امروز، که باز هم، سلامت عزیزانم، قشنگترین هدیه🎁 زندگی من است ودل انگیز ترین نغمه است ، شنیدن صدای نفسهایشان، بر حریر زندگی و این همه را سپاس🙏 و باقى هيچ ❄️ و ديگر تلاش من و مصلحت تو..💞 ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
ملاصدرا با تمام وجود این کلید راز را درک کرد که خداوند به همان اندازه که به او باور داری پاسخت را می دهد. اگر باور داری خداوند همه کارهایت را خودکار انجام می دهد، همان خواهد شد. اگر باور داری خداوند روزیت را میرساند، همان خواهد شد. اگر باور داری خداوند زندگیت را به نحو احسن مدیریت می کند، همان خواهد شد. اگر باور داری خداوند نگهبان و حفاظت کننده، جسم و جان و فرزند و همسر و زندگی و کار و مال و خانواده همه چیزهای توست، همان خواهد شد. بیائیم زیرکی کنیم و هر چه باور عالی و خوب است نسبت به خداوند مهربان داشته باشیم. باور کنید همان خواهد شد. خداوند به اندازه درک و باورهای تو، به تو جهانش را نشانت می دهد. از هر نظر خیالت راحت باشد. تمام زندگیت را به خداوند بسپار و هر لحظه مانند یک پدر و فرزند با هم صحبت کنید. شکرگزارش باش. راحت خواسته ات را با زبان ساده بهش بگو... بعد منتظر نتايج عالی باش. آنوقت خواهی دید که چگونه خدایی اش زندگانیت را برکت میبخشد فقط اعتماد کن و به او ایمان داشته باش و به تلاش خود ادامه بده تو تنها نیستی.... خدا را داري بشرط اعتقاد ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
بنده اے ” خدا ” را گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشتہ اے! پس چرا دعا ڪنم؟ ” خداوند ” فرمود: شاید نوشتہ باشم …! هر چہ ” دعا ڪرد ” ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
.... انصافا دراین مدت کوتاه بیش از تمام مدت سلطنت رضا شاه و پسرش کار کرده اند. قبلا تبریز را دیده بودم: دویست متری اسفالت ، در خیابان پهلوی تا ساعت(ساعت برج شهرداری) یعنی شهرداری، و بعد هیچ . تازه آنطور که می گویند مقداری از وسایل فرستنده ی تبریز را برای تعمیر فرستنده ی تهران پیاده کرده اند – چه خدمتی از این بهتر! آقای شرقی مدیر گاراژ شرقی علنا می گوید – آنهم در شرایط حکومت نظامی وغارت و اعدام – می گوید صد رحمت به آنها – اینجا شده است دزد بازار، از ایالت، از ایالت (استاندار) گرفته تا سپور – آن وقتکی ازاین حرف ها بود! خوشحال می شوم. بله ، ما اینیم! – در حالی که هنوز عضو حزب نیستم، یا هستم و نمی دانم: بی انضباطم، تن به کار نمی دهم، گردنکشی می کنم، بیقرارم... غروب همان روز به رضائیه می رسم. شهری است سرسبز ، اما بر خلاف انتظار ، خیابان از دخترهای خوش بر و روی مسیحی موج نمی زند: تک و توک اگر دختری یا زنی به چشم بخورد، که مژه ی صد جفت چشم تنش را می روید... به افسر احتیاطی که در دانشکده محبتی به او کرده ام بر می خورم؛ ماچ و بوسه می کنیم، و به دعوت او به رستوران ستارآقا می رویم- که دکانچه ای بیش نیست. می گوید دختری مسیحی گرفته و تعریف ها می کند، از سلیقه اش و رفتار و اخلاقش ...اینهم از این... ☀️𝐉𝐨𝐢𝐧 @ketabkhanisayyah ๑▬🌤▬▬▬▬▬
. بیداری؟" – " آره. خوابم نمی بره." کلید را میزنیم، باز نیم ساعت صحبت – غنیمت است...و باز خواب- و آوارگی در کوی خاطره ها... ساعت پنج صبح است که مسافرخانه به در می کوبد – وقت رفتن است. با رفقا به گاراژ می روم، و آنها را راه می اندازم، خود بی هدف و مقصد چون اشخاص خوابگرد در خیابان ها آواره می شوم. و از چشمه خاطرات اخیرم، از حوالی دانشکده سر در می آورم – چون کبوتر دست آموز. رفقا همه رفته اند – نه آبی نه دانه و نه آشیانه ای. قیافه ی ساختمان سرد و بیگانه است. با این که پول دارم فرهنگ پول خرج کردن را هنوز نیاموخته ام؛ همچنان آواره ام، سرانجام می روم و با مادر یکی از رفقا که دیروز به اصفهان رفت ناهار می خورم- در تاسف از یاد ان دوست ... تا غروب در مهمانخانه می مانم، غروب پالتویی را که سفارش داده ام می گیرم. مدتی در خیابان ها می گردم و خسته و کوفته و بی دل و دماغ به مهمانخانه باز می آیم... اواسط مهر ماه است. با " لوان تور" می روم: با سرویس لوکس: تک صندلی، با هجده بیست مسافر و بهای بلیط دوبرابر سرویس های عادی . آن وقت ها ابهتی داشت: بر صندلی تکی که با راهروهایی از صندلی های طرفین و جلو وعقب جدا شده بود می نشستی و کیف می کردی. نشسته ام و کیف می کنم، اما در عین حال دلمشغول هستم: حوصله ی رفتن و زندگی کردن در دهات را ندارم، می خواهم در مرکز لشکر باشم: به دلایل زیاد، اما دو تا از همدوره ها دو روز پیشتر راه افتاده اند و احتمالا مرکز لشکر را گرفته اند... هر چند کارتی برای رئیس کارگزینی لشکر دارم و می دانمم که آن دو دوست به نیت پول اندوختن آمده اند و به احتمال زیاد در مرکز لشکر نمی مانند ولی با اینهمه این را هم می دانم که آنها و تمایلاتشان یک طرف قضیه است؛ طرف دیگر قضیه ارتش است، که اصل کاری است می گوید بمانند باید بمانند... شب است ، هوا سرد است؛ دیر وقت به بستان آباد می رسیم. می گویند تبریز حکومت نظامی است – آخر بعداز جریان آذربایجان است – و ماشین باید بماند . کجا؟ جایی نیست . عده ای از سرما به حمام "آبگرم" محل پناه می برند... بر می گردند، حمام جا ندارد... دختر بچه ای از سرما بر خود می لرزد، رنگ به رخسار ندارد، به احتمال زیاد ساعتی بعد تلف می شود. " مشارکت در امور مهم بشری" لبخند طعن و تمسخر می زند: " این بود بلندی کلاهت؟ - که پالتو را به خودت بپیچی، وخیال های گنده گنده بکنی!" تحمل نمی کنم. پالتوم را به او می دهم – به او و مادرش – تا نشان بدهم که نشان جوانمردی هنوز از صفحه گیتی پاک نشده است.اما سرما بیداد می کند: پایم در چکمه یخ زده است... اواسط مهر است، ولی آب یخ زده است. مدتی پایم را با چکمه و مخلفات زیر تنه می برم، قدری روی آن می نشینم تا می آید گرم بشود پای دیگر فریادش به آسمان می رود . بلند می شوم و این یکی پا را زیر تنه می دهم، و در بالا تنه چون دل عشاق می لرزم. نه فایده ندارد، دارم خشک می شوم. از ماشین پیاده می شوم. سوز سردی که تا مغز استخوان نفوذ می کند به سهولت نگاه دختران زیبا بی هیچ زحمتی زره بلوز نازک و خوشدوخت را می شکافد. قدری در اطراف ماشین می دوم و ورزش می کنم؛ مسافران را بی می انگیزم ، تخته و چوب و خس و خاشاکی فراهم می کنیم و آتشی روشن می کنیم. وجود آتش و منظرش کلی سرما را از وجودمان می راند – مثل خیلی از آتش ها: از دور هم قوت قلب می دهد – آتش کاروان گرگ کوهستان را هم گرم می کند... امید است. یادم هست با آمدن نیرو که متواری شدیم و به نوار مرزی کوچ کردیم مدتی در کوه پیش اسپ ها می خوابیدم. شب همین که آتشی می افروختم اسپ ها از دور ونزدیک می آمدند و دورادور برگرد آن حلقه می زدند – تا صبح آتش بود، مایه ی زندگی و امید. آدم تا وقتی زنده است که آتش درونش نیفسرده باشد، همین که افسرد دیگر زنده نیست، هرچند حرکتی هم داشته باشد، سهم زندگان را می خورد. زن های توی ماشین هم مانند همان جانوران، با بالاپوش یا بی بالاپوش می ایند و دور آتش چندک می زنند ... پالتوم از پالتوی افتاده ، شده است لحاف . ولی من به تلقین " مشارکت در امور مهم بشری" هم بر ابرو نمی اورم؛ به دخترک و مادرش لبخند می زنم، یعنی که فدای سرت، و در دل می گریم... حوالی ساعت ده به تبریز می رسیم؛ در گاراژی فرود می آییم – خسته و سرما زده ... و من به دنبال اصلاحات "حکومت ملی "چشم می گردانم. خیابان ها را اسفالت کرده اند، ایستگاه فرستنده ی رادیو ساخته اند، دانشگاه ساخته اند. .
سبحان الله ! از یک نقظه آغاز می کنیم – موازی یا متنافر – با هم به راه می افتیم: قطاری است ، با گروهی مسافر – که ما باشیم: مقصد کجا است؟ مقصد چه کسانی نزدیک است؟ چه کسانی در کدام ایستگاه های وسط راه پیاده می شوند؟ چه کسانی مقصد عوض می کنند؟ و چه کسانی تا آخر خط می روند؟ - به بچه ها نگاه می کنم... درست فکرش را بکن! این یک بار بیش در زندگی پیش نمی آید. با هم زندگی می کنیم؛ با هم می خندیم، با هم دعوا می کنیم، اسب همدیگر را رم می دهیم؛ برای همدیگر مایه می آییم، با هم رقابت می کنیم- بعد تیفوس ، بعد حصبه ، بعد اسهال خونی، بعدش هزار چیز دیگر - . بعد کوس رحیل می زنند، و از هم جدا می شویم، انگار نه خانی آمده نه خانی رفته! کو تا باز در دوره ای، در دانشگاه جنگی، در ماموریتی به هم برسیم- شاید هم هرگز نرسیدیم: ارتش است، کشته شدن دارد، تیر خوردن دارد... قیافه فرماندهان هم مهربان می شود و همه خشونت ها ناگهان به ملایمت بدل می گردد – انگار در لحظه ی تغییر شخصیت داده باشیم؛ ناگهان " جناب سروان" می شویم: یک جناب سروان می گویند صد جناب سروان از دهنشان می ریزد. " جناب سروان ما را فراموش مکن – جناب سروان بفرما، حالا بفرما یک چای بخور..." آه، این همان سروان دیروزی است که حتی یک لبخند برای ما نداشت و کلام خوشش " توی سرت می زنم؛ می فرستمت خاش شتر بچرانی" بود؟! این ستاره یک نوع ستاره جادو بود. همه عوض شده بودیم- آنها هم دیگر آن ابهت سابق را نداشتند- خودمان خبر نداشتیم، از خیلی پیش با هم دوست بودیم- درست مثل دعوای با یمینی: آغاش با آغام رفیق بود! آخ اگر تکرار می شد! آن وقت طور دیگری رفتار می کردم، محال بودکسی را از خودم برنجانم... رفته ام با دو تا از رفقایی که عازم کرمان اند در مسافرخانه ای در خیابان ناصر خسرو اتاقی گرفته ایم. بلیط هم گرفته ایم... فردای آن روز لباس افسری را پوشیدیم؛ شاه آمد، درجه ها را داد و رفت . غروب است؛ برای همیشه با بچه ها وداع می کنم، با قول های مکرری که نامه خواهیم نوشت، و حتما خواهیم نوشت، و با یکی از دوستان هم اتاقی مسافرخانه به راه می افتیم. خیابان ها و کوچه ها قیافه ی تازه ای به خود گرفته اند؛ سربازان سلام می دهند، و ما کلی لذت می بریم و احساس شخصیت می کنیم. خیلی ها که احساس شخصیت می کنند از همین حالا مایه ای در جیب ندارند- اول افسری جیب خالی، و دل پر و پرآشوب و کله پر باد – من به لطف بابا جیبم پر است – بنابراین واقعا لذت می برم. امشب شب آخر است: دوستان فردا به کرمان می روند و من می مان که پس فردا بروم، بنابراین می رویم که در لباس جدید، بی دغدغه ی خاطر در لقانطه عشقی بکنیم. در کنار حوض بزرگ نشسته ایم، با حالت و قیافه ی افسری و فارغ از مزاحمت دژبان پولاروید آسمان به تدریج تار می شد و عکس ستارگان را روشن تر ارائه می نمود؛ و ما نشسته ایم و می گوییم و می خندیم و میزها بخصوص میزها ی خاصی را دید می زنیم، کم کم ماه بر می آید – ماهی جوان و کم عمر – و چون زنی زیبا در طشت یشمی آسمان به شستشو مشغول می شود: تنه در در طشت فرو برده و صورتش برق می زند، و بر شهر می نگرد و البرز و شهر و همه جا را فوت میکند. ستارگان سرک می کشند، و به امید دیدن تن و بدنش خیره خیره نگاهش می کنند و او آگاه از این مزاحمت ، شرمگین همچنان در بیرون آمدن از طشت آسمان درنگ دارد: بخشی از چرک تنش را به خیابان ها و کوه ها ریخته ؛ توری ظریف زردرنگی به دور سر بسته است – پیداست می ترسد باران ببارد و آریشش خراب شود – خرمن زده است؛ تر و تازه نشسته است و نفس می کشد – مثل یک دختر شانزده ساله – دختر شانزده ساله ی چشم و گوش بسته و معصومی که کنار حوض نشسته باشد و با آب بازی کند و یک هو در کوچه باز شود و پدر نامزدش به درون بیاید... سراسیمه است؛ صابونش در حوض بزرگ به دنبال صابون غوطه می خورد و شرمو و رموک خود را از لمس آب می دزدد، اما با این مقداری از زردیش با آب در می آمیزد... و ما می گوییم از گذشته ها و شیطنت ها و دعوا ها و آشتی ها... می زده ایم ، ولی بیشتر با یاد گذشته هایی که امروز آخرین حلقه از آن رشته بوده است و نرفته بسیار دور می نماید، خوشیم. با آخرین مشتری ها لقانطه را ترک می کنیم و تفننا در مهتاب با درشکه به مسافرخانه می رویم. دوست دیگر هم می آید ؛ رفقا وسایلشان را جمع کرده اند؛ ان اندکی را هم که دم دست گذاشته اند جمع می کنند. من بر لبه ی تخت نشسته ام و دود می کنم و در جدایی سقوط کرده ام. گرفته و پریشانم – آه ... می خوابیم، اما غلتیدن ها و تک سرفه ها و دست هایی که در پی پشه ی خیالی به اطراف سر و گوش می خزند نشان می دهند که دوستان نیز چون من به دنبال خواب می گردند و راهنمایان یادها که نشانی را عوضی داده اند آنها را در کوچه های خاطره ها سرگردان ساخته اند... " .
..... .... از همدوره هایم دو دانشجو خودکشی کردند: یکی به علت توهینی که سروان امجدی – سپهبد فعلی – کارشناس شکنجه – فرمانده آتشبار به او کرده بود و نسبت بدی که به او داده بود – و چه دانشجوی آراسته ای ! دیگری به علتی نامعلوم – و زنده ماند. گفته شده بود – بیشتر از ناحیه ی فرماندهان – که مشوق این خودکشی ها فلانی است – یعنی من. از عملیات صحرایی بازآمده بودیم، و می رفتیم اسلحه مان را تحویل بدهیم و به ناهار خوری برویم، که سربازی در کنار "قنات" مقابل دفتر خارج صف مرا به نام خواند و گفت به ستاد دانشکده بروم. رفتم. سرلشکر بقایی دادستان ارتش، سرلشکر خسروانی فرماندار نظامی تهران و سرهنگ گیلانشاه رئیس رکن 2 آنجا بودند ، باتیمسار بهارمست فرمانده دانشکده. سوالاتی کردند معمولی که جواب دادم : دانشجو را می شناسید؟ - بله – با هم دوست بودید؟ - تا حدودی. – دیگر؟ - دیگر هیچ.- اختلافی با هم نداشتند؟ - خیر – گفتند می گویند که چون حزب توده در سایر زمینه ها شکست خورده و نتوانسته کاری بکند حالا در صدد برآمده است با این قبیل اعمال ارتش را بد نام کند. – خبر ندارم. تیمسار بهارمست که مرا در سواری ها و تیراندازی ها دیده بود و می شناخت مداخله کرد و گفت این بچه چه نیرویی دارد که بتواند دیگران را به خودکشی وادارد؟! – کمدم را هم مهر و موم کرده بودند: هیاتی آمد و ان را بازرسی کرد، جز تاری و کتابی چند چیزی در آن نبود. جزو کتاب ها اثری هم از کسروی بود. گفتند چرا نوشته های کسروی را می خوانی ؟ گفتم از فارسیی که می نویسد خوشم می آید. چیزی نگفتند ولی یادداشت کردند، کتاب را هم با خود بردند. این هم گذشت. روزی در همان پایان سالی که افسر می شدیدم از رکن 2 ستاد ارتش مرا خواستند . رئیس رکن 2 گفت که پرونده مرا مطالعه کرده و در اطراف خانواده ام تحقیق به عمل آورده و با اینکه مطمئن است که توده ای هستم ( در حالی که آن وقت هم عضو نبودم ) به احترام خانواده ام که میهن پرست و شاه دوست است و به این امید که خود را اصلاح و شایسته ی لباس مقدس سربازی سازم تصمیم گرفته اند مرا در ارتش نگه دارند – باز گلی به جمال بابا! در جریان آذربایجان و کردستان خدمتی کرده و در مذاکراتی که می شد وساطتی نموده بودريال و حالا من بودم که از این خدمت بهره می بردم! به اردو می رویم؛ مانور همایونی را هم برگزار می کنیم: انواع سلاح های مخرب را بکار می بریم. البته با پرچم ، چون سلاح ها همه در تئوری است: نه بازوکایی داریم، نه توپ بدون عقب نشینی، نه شعله افکنی – همه را با پرچم نشان می دهیم. تاکتیک های جنگ جهانی دوم را می خوانیم ، با انواع سلاح ها در تئوری آشناییم، اما سازمان همان است که بود، و آیین نامه همان است که هست:" آیین نامه ی توجه از شتر" و مشق همان است که هست: شمشیر را از غلاف می کشیم، و پیاده ادای سوار را در می آوریم: پاها رابه اندازه ی یک طول شانه یا کمر اسپ از هم باز می کنیم، زانوان را انگار بر زین نشسته باشیم قدری خم می کنیم، جنگ سواره می کنیم: سخمه به پیش و به راست- فرو! " یا از همان بالا سرباز پیاده را برش می دهیم، و نیمی از کله اش را جدا می کنیم و می رویم... لباس افسری سفارش می دهیم – و به مرخصی می رویم؛ مرخصی را هم به ترتیب با انتظار و اشتیاق و پایان می بریم- بچه ها ستاره طلا سفارش می دهند و تعلیمی و دستکش و چکمه ساق نرم چین چینی و شمشیر سلام و " پرت په" (منگوله شمشیر) – چه می شود کرد، جوانی است و هزار چم و خم... در آسایشگاه غلغله ای است: هریک جایی را انتخاب کرده؛ عده ای تهران ، عده ای مشهد، عده ای ... من رضائیه را انتخاب کرده ام. نمی دانم چرا، ولی وقتی خوب به درون خودم مراجعه می کنم خیال می کنم بی میل نیستم نیم دوم خود را درمیان دختر های مسیحی آنجا جستجو کنم: از زیباییشان داستان ها شنیده ام؛ چون هر چه باشد ناشناخته اند و ناشناخته دستم کم در خیال زیباتر از شناخته است... در آسایشگاه غلغله ای است: بچه ها آدرس می دهند و آدرس می گیرند؛ قول شرف می دهند که نامه بنویسند و هرگز رابطه را قطع نکنند ... عجب! باز هم نوعی تقسیم – تقسیم که نه، تجزیه . هنوز نرفته احساس تنهایی می کنم. اکنون برای نخستین بار احساس می کنم که قدر این جمع را نشناخته ام؛ فردا است که باید در به در دنبال اتاق خالی بگردم – هیچ فکر این موضوع را نکرده بودم – و بعد سوت و کور بنشینم، روزها هم مصاحب یک مشت سرباز دهاتی زبان نفهم باشم! چطور شد که تا حالا به این فکر نیفتاده بودم؟ ناگهان احساس رقت شدیدی می کنم، نسبت به همه، مثل احساسی که نسبت به دوست بیمار مشرف به مرگ می کنند، و همه حرکاتی را که تا آن لحظه خشن و نادوستانه یافته بودم از یاد می برم. همه قیافه ها در نظرم مهربان و ملایم جلوه می کنند ؛ همه حساسیت ها دود می شوند و به هوا می روند – می روم و با یکی دو تا از بچه ها که قهر بودم و تا این لحظه به خونشان تشنه بودم روبوسی می کنم...
#ڪانال_ڪتاب_و_ڪتابخوانے 🅰. رمان: زمستان بی بهار 🅱. اثر :ابراهیم یونسی ــــــــــــــ❤️ــــــــــــــ 💢نکته دیگری که هر چند ضمنی است در این دو بخش درام جلب نظر می کند همین سلام و پاسخ سلام است. اولی سلام است و دومی پاسخ سلام. در نیم بیت سوم بخش یکم درام، مرد در واقع می گوید:" سام علیک!" و طبعا با حالت شیطنت آمیز در چشم و کنایه ای در حالت لب و شاید هم با چشمخند. مثل این که خواسته باشد بگوید:" بالاخره گیرت آوردم – این دفعه دیگه از چنگم در نمیری!" " سام علیک" در نیم بیت آخر بخش دوم درام، ظاهرا گرفتاری وزن و قافیه اختلالی را در افاده معنی موجب شده – نیم بیت آخر بخش دوم در معنا تکرار نیم بیت آخر بخش یکم درام است، در وجه خطاب جمع. در واقع وجه آن روزی همان چیزی است که بزرگان ادب و سیاست امروز در مصاحبه های ادبی و سیاسی بکار می برند: " سام علیکم! " یعنی که به قول بزرگان و رفتگان ادب کور خواندی ... برو عمو، خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه! باری، نگفته پیدا است که دختر ضمن ادای نیم بیت دوم بخش درام برای این که سوءتفاهمی در مورد محل تودیع ریش پیش نیاید نیم چرخی هم زده و محاسن خواجه را به سپردنگاه مخصوص هدایت کرده است. لفظ این در نیم بیت دوم بخش دوم درام گویای این معنا است و لفظ تمام حاکی از این است که پاسخ مطلقا منفی است و مجاری دیپلماتیکی " باز گذاشته نشده " تا از آن طریق بشود " مذاکرات سازنده " را دنبال کرد، یا " مجاری " دیگر را برای حل قضیه اکتشاف کرد، زیرا چیزی از محاسن خواجه استثنا نشده است – ضمنا همین لفظ تمام نشان دهنده ای این نکته نیز هست که کمیت ریش هم درخور اعتنا است، و به تبع آن محل تودیع یعنی سپردنگاه... البته خالو شریف مثل حالای من در قلمرو نقد وارد نمی شد بلکه مثل هر هنرپیشه ی راستینی به ارائه طبیعی درام اکتفا می کرد. این بازی ابی منحصر به حوزه ی درس هم نبود: او درام را برای زن ها و دختر هایی که غروب ها پیرامون مادربزرگ گرد می آمدند اجرا می کرد: در نقش مرد شهر لیکی ، خودش بود، با لبخند با غبغب و بی ریش در خور اعتنا؛ اما در نقش دختر سعدی به راستی هنرمند بود – در نیم بیت دوم بخش درام نیم چرخی تمیز می زد، و دامن قبا را هم اندکی بالا می زد و با دست به سپردنگاه می کوفت ... و شگفت این که چون درام به این اوج می رسید مادربزرگ و دخترها و زن ها همه به شور می آمدند و پشت چشم نازک می کردند و سر به زیر می افکندند – اما لبخند هم می زدند و دنباله لچک ها را به دندان می گرفتند ... تکرار تاریخ... با این درام ادبیات تکمیل می شد. دو سه روزی پس از بازگشت من مرد. خاله رابعه همچنان آبکشی و هیزم کشی می کند و بی توقع به دیگران خدمت می کند و همچنان شیفته صالح است که به علت کج و کولگی از خدمت وظیفه معاف شده است... جشن ورزشی می اید، شاه برای چندمین بار با همان تشریفات به دانشکده می آید، بچه ها جایگاه را مین گذاری می کنند ، به من می گویند که هر طور هست آن روز نگهبانی اسلحه خانه را داشته باشم تا هم خودم مسلح باشم و هم در صورت نیاز به اسلحه ی بیشتری دسترسی داشته باشیم . همین کار را می کنم، ساده است، چون همه می خواهند در جشن و تماشا شرکت کنند و کسی مایل نیست در آسایشگاه و راهرو تاریک بماند و کشیک بدهد. منت می گذارم و به جای یکی از بچه ها نگهبان می شوم: آخر حالا به نوعی " درویش سیاسی" شده ام؛ به جشن و تشریفات و جایزه گرفتن از دست شاه اعتنایی ندارم – هرچند در سواری و تیراندازی ممتازم و شانس بردن جوایز را دارم. سال گذشته با والا حضرت در مسابقه ای شرکت کردم : جایزه به نفر اول تعلق می گرفت، جایزه را والا حضرت ربودند – با کف زدن های فراوان! نگرانم، مضطربم، منتظرم: تند تند با حالتی عصبی و کش آمده به ته راهرو می روم و تند تند بر می گردم و به پشت پنجره می آیم: منتظرم جایگاه دود بشود و به هوا برود، ولی جشن پایان می پذیرد و خبری نمی شود. بعدها فهمیدم – آنهم در زندان – در زندان بود که این قضیه لو رفت.- که یکی از رفقا به سازمان خبر داده و مبشری هول هولکی آمده و با کلی تشدد و تهدید جریان را به هم زده و این اقدام را به عنوان " آوان گاردیسم، بناپارتیسم، بلانکیسم" و این جور چیزها محکوم کرده است... 📚کانال کتابخوانی 📖⨗@ketabkhanisayyah