tgindex
وهم(کتابخانه پشتی)

وهم(کتابخانه پشتی)

Статистика
@ketabpodcasttextперсидский

امیدوارم بهره و لذت کافی رو ببرید✨ @ketabpodcasttext

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
8
Всего постов
36
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
124
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
34
35 постов
Вовлечённость
27,4%
к подписчикам
Постов в день
1,1
всего 36
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
20
1/48двое суток
22
1/72трое суток
24

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • تو به زیبایی احتیاج داری ای پنجره‌ی خانه‌ی متروک! بگذار ماه در تو درنگ کند. رسول یونان.

  • без подписи

  • wants

  • اگر چهره‌ای انسانی داشتید، بر صورتتان سیلی می‌زدم، اما چهره‌تان پوزهٔ کریه درندگان است. تظاهر می‌کنید که انسانید، اما از زیر دستکش شما دارم چنگال مخفی‌شده‌تان را می‌بینم و جمجمهٔ پهن و صاف درنده‌تان از زیر کلاه پیداست. پشت آن نطقهای هوشمندانه‌تان صدای زنجیر پوسیدهٔ جنونتان به گوشم آشناست ... و با نهایت زور رنج و اندوهم و با تمام نیروی افکار آزرده‌ام، لعن و نفرینتان می‌کنم، ای درندگان پست مفلوک! خندهٔ سرخ - آندری‌یف

  • شب را افروخته‌ام تا ببینم کدام‌یک از ما زودتر می‌سوزد؛ من، یا این آتشی که قرن‌هاست بهانه‌ی روشن‌ماندنِ جهان شده‌است روبه‌روی زبانه‌های آتشِ سرکش نشسته‌ام و شعله‌هایی که برای بلعیدنم دست‌درازی می‌کنند چنان نامم را می‌خوانند که گویی از تبارِ بادهای کهن‌ساله‌ام. آه سیاهیِ شب بر شانه‌هایم می‌ریزد و من با آرامشِ مردی که از طوفان‌ها گذشته‌ست به سوختنِ شب و خاطرات می‌نگرم در این سکوتِ سرخ می‌فهمم توانِ ماندن نه در فریاد که در فروتنیِ آتشفشانی‌ست که قرن‌هاست خاموش نشده.. ـ رَستان https://t.me/Soundless_words

  • بابت رفتارم معذرت میخوام اولین باره که روی زمینم!

  • ز گهواره تا گور زور است و زور خداوند زورا درافتی به گور چه نالی که گیتی چنین هم نماند خرد آمد، آری، و بشکست زور ز خونِ سیاوش برآمد نهال که گَرسیوزش کُشت و تیغِ دَمور استاد بهرام بیضایی

  • عقده ها ،معمار رویاهای ما هستند #جیمز_هالیس

  • 🎨Grief Anna Ancher (1902) توی این #نقاشی یک مادر و دختر رو می‌بینیم نشسته کنار یک قبر. نقاش گفته که یکی از این دو نفر مرده‌ن. و بینندگان با توجه به جزئیات و مفاهیم حدس زدن اونی که مُرده دختره‌. (از نظر بصری، دختر شبح‌مانند، برهنه و از غم و اندوه متلاشی شده به نظر می‌رسد. او از نظر فیزیکی حضور دارد، اما از نظر روانی دور است. برهنگی او شهوانی بودن را تداعی نمی‌کند، بلکه بی‌پناهی و شاید حالت برهنه شدن توسط خود مرگ را تداعی می‌کند. پیرزن، زمین‌گیر، با لباس تیره، پیر شده در گذر زمان، وزن زندگی، وزن بقا را دارد. بله احتمالاً این دختر است که مرده. برهنگی او می‌تواند نمادی از روح برهنه باشد. حالت خمیده او، نداشتن پوشش زمینی و حالت رویاگونه‌اش نشان می‌دهد که او روح است، اما نه کاملاً رفته.) اما نظر من؛ آنا آنشر پیرزن رو از تصویر مادر خودش نقاشی کرده و من دارم فکر می‌کنم که آیا ممکنه منظورش از اون دختر خودش باشه که هر وقت سر خاک مادر میره چنین حس عریانی ناشی از بی‌دفاعی و غم‌زدگی داره از فقدان مادرش! و اونی که مرده پیرزنه. و مادری که دیگه هیچی از دستش برنمیاد، داره برای پریشانی دخترش دعا میکنه 🥲

  • کلمات همیشه اندکی از معنا را منتقل می‌کنند. بهترین چیزها را نمی‌توان گفت، تنها می‌توان در سکوت با آن‌ها زیست. هرمان هسه، دمیان

  • وهم(کتابخانه پشتی) pinned an audio file

  • برای آتنای عزیزم و هر کسی که تنهایی دارد برای موفقیت تلاش می کند. شاید کسی تنهایی را دوست داشته باشد اما قطعا تنهایی انتخاب همیشگی و خوبی برای انسان نیست!!! «ساعت ۳ بامداد» من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم. شیفت شب کار می‌کنم از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شب‌ها کار می‌کنی، آدم‌های ثابتی را می‌بینی؛ بی‌خواب‌ها، کارگرهای شیفت شب، آدم‌هایی که شاید نمی‌خواهند به خانه‌های خالی‌شان برگردند. هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد. ۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «می‌تونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «می‌تونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمی‌کنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.» این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: *امیدوارم شب خوبی داشته باشی!* *مارکوس* رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت: *«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»* بعد رفت. نمی‌توانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفتگوی انسانی... چطور ممکن بود؟ شروع کردم بیشتر دقت کردن زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه می‌خرد، هیچ‌وقت حرف نمی‌زند. مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات می‌گیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دختر نوجوانی که غذای تک‌نفره می‌خرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم همان فروشگاه، همان ساعت‌ها، اما هر کدام در تنهایی خودمان. پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ *نوشتن پیام‌های کوچک روی رسیدها:* *«تو مهم هستی!»* *«یک نفر تو را می‌بیند!»* *«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»* و این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچ‌کس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام می‌دهم. تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد. ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: این‌ها را تو می‌نویسی؟ سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن، همان‌جا پشت صندوق. گفت: «دارم طلاق می‌گیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه می‌کنم. این یادداشت‌ها تنها حرف‌های مهربانانه‌ای هستند که در چند ماه گذشته شنیده‌ام. همه‌شان را نگه داشته‌ام. چهارده‌تا از آن‌ها را روی یخچالم چسبانده‌ام.» عکسی را در گوشی‌اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همه‌شان. گفت: «تو داشتی با من حرف می‌زدی. من فقط نمی‌دانستم چطور جواب بدهم.» نمی‌دانم چطور، اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه می‌خرید، آن دختر نوجوان؛ آن‌ها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر. فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود. کمتر تنها بود. آدم‌ها گاهی فقط برای حرف زدن می‌آمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدم‌هایی باشند که آن‌ها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند. مدیرم متوجه شد. گفت: چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع می‌شوند؟ گفتم: «تنها هستند. جایی می‌خواهند که بتوانند آنجا باشند.» فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت: «نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن می‌خواهد.» فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همان‌جاست. آدم‌ها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح می‌آیند وقتی خوابشان نمی‌برد، وقتی تنهایی سنگین می‌شود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آن‌ها را می‌بیند. می‌نشینند، حرف می‌زنند، کنار هم هستند. همه‌اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همه‌گیری است که خیلی‌ها درباره‌اش حرف نمی‌زنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است. من هنوز روی رسیدها می‌نویسم تک‌تکشان را. چون هیچ‌وقت نمی‌دانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمی‌دانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست. نمی‌دانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه می‌کند. پس می‌نویسم هر بار، برای هر کسی. چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن می‌تواند نجات‌بخش باشد... خوب بودن کافی نیست خوبی را باید به دیگران هم سفارش کرد. ممنون که خوبی @mashad365

  • без подписи

  • سقوطِ فرشته: L'Ange déchu / The Fallen Angel و در آن نگاه، پایانِ یک فرمان و آغازِ یک طغیان نهفته است. مشخصات اثر: هنرمند: الکساندر کابانل (Alexandre Cabanel) سال خلق: ۱۸۴۷ میلادی سن هنرمند: ۲۴ سال ️ تکنیک: رنگ روغن روی بوم (Oil on Canvas) ابعاد: ۱۱ × ۱۸۹.۷ سانتی‌متر محل نگهداری: موزه فابره، مون‌پلیه، فرانسه سبک: آکادمیک فرانسوی

  • در رویای آینده غرق و در کابوس گذشته سرگردان