- Последний пост
- 5 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نمیگنجد نفس در سینه من، بس که دلتنگم
جهان من غمانگیز است مثل حس شاگردی که سوی مکتبش با چشم حسرتبار میبیند همیشه منتظر تا بلکه خورشیدی سحر بخشد همیشه خواب مشق و لحظهٔ دیدار میبیند جهان من پر از یأس است مثل کشوری غمگین که خنده از لبش رفته و قلبش سخت افسرده بهارش رفته از تقویم و برگش در خزان مانده وجودش خسته از زخم است و مملو از دلِ مرده جهان من نفسگیر است مثل ماجرایی که میان دست ما بذر جدایی و خطا افشاند بیامد ابر دلگیری و چشم رابطه تر شد کسی پشت جداییها ملامتبار تنها ماند جهان من پر از دوریست مثل شاعری تنها که عشق از شعر او رفته ولی در جان او زنده است سکوتش تازگی دارد و شعرش برگِ پژمرده است کسی از شهر شیرینش نه کوهی، بلکه دل کنده است جهان من پر از درد است مثل دختری خسته که هر چه رفته او، بن بست بوده بر سر راهش بجنگیده مداوم با هزاران سنگ سنگین دل که بلکه فتح گردد، فتح گردد کوه دلخواهش *** جهان من ولی فردا پر از امید خواهد شد غم از جغرافیای من گم و تبعید خواهد شد لباس زندگی رنگی و سفره سفرهٔ شادی زمین و آسمانم مثل شام عید خواهد شد افسانه واحدیار
وطنم دیده بهراهم که بخیر سحر بخت تو آغاز شود خواهرم شاخهی گل برسر مو مثل پروانه به پرواز شود دشمنت با سر خم چشم خجل دست بر دامن بودا افتد پیش پاهای تو چون دیو سپید زخمها خورده و از پا افتد دگر از گریه نباشد خبری خانهها گرم هیاهو بشود پدرم دست بدارد از جنگ سنگرش لانهی آهو بشود مادرم خاطر آسوده و شاد تکیه بر شانهی "بابا" بدهد آفتاب از وسط پردهی ابر خنده را بر لب گلها بدهد کودکان بر سر هر جادهی شهر جاییکه پکه به اسپند زنند_ کیف مکتب بهسر شانه و مست سوی هم دیده و لبخند زنند من و معشوق به ده برگردیم روزها رفته و چوپان باشیم شام با کوزهی پر شعر و شراب پیش ماه آمده مهمان باشیم برهها را بچرانیم به دشت آسمان را به کبوتر بدهیم تن سپاریم به باران و به رود نغمه و شور و طرب سر بدهیم تیرماه از سر هر کشت و کنار آمده قودهی گندم ببریم تا زمستان غم بی نانی را از سر سفرهی مردم ببریم "زندگی نور شناور باشد" تن مهتاب بیفتد در آب روی مژگان درخشندهی باغ شاپرک ها بنشینند به خواب ✍مهتاب ساحل
نیست درمانی برای درد ما، جز جاهلی درد دارد درد ما چون درد عاقل بودن است #محمدرفیع_قاضی_زاده
لیلا! غروب، پنجره، باران و باد بود خندیدنت چقدر به وفق مراد بود هی دوختی و دوختی اما به جان من پیراهنی که دوخته بودی گشاد بود باید که دور میشدم و دور میشدی این عشق از سر من و تو هم زیاد بود سه نسل پشت هم غم و اندوه دیدهایم غم پادو همیشگی خانهزاد بود بردیم رنج و بیخبر از اینکه آخرش دنیا به دست مردم نادان و شاد بود هیمه
صل الله علیه و سلم ❤️❤️
ادگار گفت:« اگر فقط فرد مورد نظر کشور را ترک کند، بقیه احتیاجی به ترک آن نداشتند.» _ سرزمین گوجههای سبز _ هرتا مولر
شاد باش اما عزیزم؛ دل به خوشحالی نبند! تار بر این بادبادکهای پوشالی نبند کوچ کن از این حوالی سوی تابستانِ دور ناامیدت میکند، دل بر گلِ قالی نبند هی نگو «خوبم...»، بمان تا از دلت بیرون کنم! در به رویم هر زمان که ناخوشاحوالی نبند خوب باشی چپ نمیشینی، سکوتت را نگاه! خوب باشی شعر میخوانی به من، خالی نبند! غصه از دلبستگی سرچشمه میگیرد رفیق شاد باش، اما زیادی دل به خوشحالی نبند... بهار ۱۴۰۳/ مجید خاکسار
من باید روز تولدم همچین جایی میبودم. 🥹🤍
تولدت مبارک 🎉🤍 امروز روز توست؛ روزی که باید بیشتر از همیشه بخندی، بیشتر از همیشه خودت باشی و دنیا را کمی قشنگتر کنی. آرزو میکنم هر قدمی که برمیداری، به سمت خوشی و آرامش باشد و هر روزت پر از امیدهای تازه. بمان همان آدمی که دلها را بیدلیل آرام میکند… 🌿✨ تولدت مبارک، بهترین اتفاقِ دنیا 🌸 مدینه قشنگم 😘😍❤️
امروز صبح سرم گذاشته نبود که مادر بر او چوف کند. آیات مادر قوی اند. آنقدر که میتوانند کوه را به لرزه درآورند اما جان مرا نه. جانی که هر لحظه در فکر خلاصی از این جهان است. عصیانی بزرگتر از این؟ دادا همیشه میگوید «جان عزیزت را اذیت نکن، این جان هم حق دارد.» او جان را از من که منم جدا میداند و برایش حق میدهد که در این دنیا بماند. در این کشور، در این شهر، در این کوچهها که جهان شان به چهارتا حرف مفت خلاصه میشود و با سهتا تکبیر ختم همه را میخوانند. آخر دادا چه حقی؟ وقتی من ارزشی ندارم، جان را چه به بودن. کدام بودن؟ بودنی که هر روز در همین کوچهها هی کوچکتر میشود، هی خاموشتر، هی بینامتر. میگویی بمان. برای چه؟... برای همین روزهای تکراری که از صبح تا شب هیچ چیزشان به من تعلق ندارند. من دلم درد میگیرد وقتی کوچهها چشمهایشان را باز میکنند ببینند من کفش سرخ پوشیدهام یا سیاه. من دلم درد میگیرد وقتی ماسکم را پایین میکشم تا نفس تازهای بگیرم ولی حقش را ندارم چون هوا هم سهمیه بندی شده است. من دلم درد میگیرد که تو دادا، حتی تو نتوانستی در این کوچهها راحت راه بروی. من دلم درد دارد دادا... هیچوقت مسئله بودن یا نبودن نیست. مسئله چگونهگی «بودن» است. این است که رفتن را آسان و ماندن را دشوار میکند.
چقدر جهان آشفته است. چقدر همهچی آشفته است و و و چقدر «من» آشفته هستم. ذهنم درگیر است. رفتن یا ماندن. نه، برای چاشت باید غذا پخت. خانه را تمیز کرد. با مهمانها حرف زد تا نگویند «آدم به دور است». رفتن یا ماندن. نه، لباسها را باید اتو کنم. باغچه را آب بدهم. در درس با بچهها کمک کنم. رفتن یا ماندن... من دارم تمام میشوم در روزمرگیهایی که فکرش را هم نمیکردم. حق من این نیست.
#یادآوری یادمان نرود شب و روز جمعه، فرصتی طلائی برای درود و صلوات بر پیامبر علیهالسلام، چون فرشتگان آن را مستقیم به ایشان میرسانند. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَعَلَىٰ آلِ مُحَمَّدٍ، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ وَعَلَىٰ آلِ إِبْرَاهِيمَ، إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ. اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَعَلَىٰ آلِ مُحَمَّدٍ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ وَعَلَىٰ آلِ إِبْرَاهِيمَ، إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ. @EslahTV
روز کتاب مبارک. 🤍🌱
جادهها با ما خوی گرفتهاند و ما بیش از آنها. قدم میزنیم و غصههایمان را قورت میدهیم. اغلب از کسانی که رفتهاند حرف میزنیم، از ماندگارترین تصویرشان، در هیپوکامپ مغزمان. لبخندی که با تکان دادن دست در هوا، بر قلب نشست، شال لاجوردیی که با بادهای صد و بیست روزهی هرات به کوچه جان بخشید، آخرین آغوشی که نمیدانستیم فردا برای همیشه از دستش میدهیم. ما آرام آرام با فقدانها خوی میگیریم. خاموش میشویم و راهی نه چندان روشنی را انتخاب میکنیم برای رفتن، برای نه ماندن. ما حنجرههایی داریم که از نور حرف میزنند اما خسته اند از همدوش بودن با حنجرههایی که تاریکی را در جیبهایشان پنهان کردهاند. خستهترین کس از ما گفت: «جهان را باید بوسید و کنار گذاشت.» اما هیچکس از ما نپرسید که آیا بوسیدنی لازم است وقتی سیاهی، جهان را بلعیده است. وقتی راه میرویم سکندری میخوریم و دست میبریم ته سیاهی تا دوباره روی پاهای نه چندان قویمان بایستیم. اما خستهایم. خسته. مدینه
شعر ميگويم نمى فهمى كه منظورم تویی ياخرى يا نقشِ خر را خوب بازى ميكنى😒😂
#فرزند_پروری "اهمیت نماز صبح در تربیت فرزندان" توجه و اهتمام والدین به نماز صبح و بیدار کردن فرزندان از کودکی، یکی از پایههای اساسی خانواده است. این کار، پیوند خانواده با خداوند را تقویت میکند، به زندگی نظم میبخشد و برکت را در میان اعضای آن جاری میسازد. کسی که فرزندان خود را برای نماز صبح بیدار نمیکند یا نسبت به آن بیاعتناست، در واقع برکت را از زندگیشان دور کرده، و آنان را در معرض گمراهی و سردرگمی قرار میدهد و لذت نزدیکی به خداوند را از آنان میگیرد. ✍🏻 د.جاسم مطوع @EslahTV
#یادآوری فرستادن صلوات، نوری در دل و نوری در زندگی است شب و روز جمعه درود بر پیامبر صلی الله علیه و سلم را فراموش نکنیم! اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ، إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ. اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ، إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ @EslahTV
در سرزمینی که زندگی تلاشی است برای بقا، زیباییِ وطن منظرهای دردناک است. _هرتا مولر
امروز در تاکسی خالهای که چادر برقع داشت میگفت:« برار مه سهچرخ داره، هشت نفر خرجخور، پول آو و برق، مادر ناجور مه به یک گوشه خونه پرتو... گفته هفته دگه میبرم مادر خو دم ولایت میگذارم، میگم؛ مه خو دگه توان خرج دادن ندارم، خودشما خرج بدین...» تاکسیوان گفت:« خیلی اینا به قصه برار تو و مادر تو هم هستن خاله، میگن بموره به ما چه...» نمیدانم چرا، فقط ندانستم برای کدام درد این وطن اشک از چشمانم سرازیر شد، و با گوشهیِ چادرم اشک خود را پاک کردم...