tgindex
کانال تغذیه طبیعی

کانال تغذیه طبیعی

Статистика
@kham_giперсидский
Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
15
Всего постов
25
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
50
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3
25 постов
Вовлечённость
6,0%
к подписчикам
Постов в день
2,1
всего 25
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
2
1/48двое суток
2
1/72трое суток
2

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۸    یکی را از بزرگان به محفلی‌اندر همی‌ستودند و در اوصافِ جمیلش مبالغه می‌کردند.سر بر آورد و گفت: من آنم که من دانم. کَفَیْتَ اَذَیً یا مَنْ یَعُدُّ مَحاسِنی عَلانِیَتی هَذٰاٰ وَلَمْ تَدْرِ ما بَطَنْ شخصم به چشمِ عالمیان خوب‌منظر است وز خُبْثِ باطنم سرِ خجلت فتاده پیش طاووس را به نقش و نگاری که هست، خلق تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش در این متن، یکی از بزرگان در محفلی مورد ستایش و تعریف قرار می‌گیرد و در خصوص زیبایی‌های ظاهری‌اش مبالغاتی می‌شود. او به آرامی بیان می‌کند که من فقط خودم را می‌شناسم و نمی‌توان به ظواهر اکتفا کرد. او اشاره می‌کند که با وجود اینکه مردم او را زیبا می‌بینند، به باطن خویش واقف است و از زشتی‌های درونی‌اش شرمنده است. او به طاووس نیز اشاره می‌کند که با وجود زیبایی ظاهری‌اش، به خاطر زشت بودن پایش خجالت‌زده است. این متن به اهمیت شناخت درونی و باطن انسان نسبت به ظواهر می‌پردازد.

  • #دکلمه_شماره_۲۸۲ دیوان شمس تبریزی غزل شماره ۱۹۸۹ جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd

  • با دلارامی مرا خاطر خوش است کز دلم یکباره برد آرام را ننگرد دیگر به سرو اندر چمن هرکه دید آن سرو سیم اندام را صبر کن حافظ به سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را حافظ https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd

  • مولانا دیوان شمس تبریزی غزل شمارهٔ ۱۸۵۰      چراغ عالم افروزم نمی‌تابد چنین روشن عجب این عیب از چشم است یا از نو یا روزن مگر گم شد سر رشته چه شد آن حال بگذشته که پوشیده نمی‌ماند در آن حالت سر سوزن خنک آن دم که فراش فرشنا اندر این مسجد در این قندیل دل ریزد ز زیتون خدا روغن دلا در بوته آتش درآ مردانه بنشین خوش که از تأثیر این آتش چنان آیینه شد آهن چو ابراهیم در آذر درآمد همچو نقد زر برویید از رخ آتش سمن زار و گل و سوسن اگر دل را از این غوغا نیاری اندر این سودا چه خواهی کرد این دل را بیا بنشین بگو با من اگر در حلقه مردان نمی‌آیی ز نامردی چو حلقه بر در مردان برون می باش و در می زن چو پیغامبر بگفت الصوم جنه پس بگیر آن را به پیش نفس تیرانداز زنهار این سپر مفکن سپر باید در این خشکی چو در دریا رسی آنگه چو ماهی بر تنت روید به دفع تیر او جوشن   ۱۴۰۵/۵/۲۳ این شعر به توصیف زیبایی و نور علم و معرفت می‌پردازد و از مشکلاتی که در درک آن به وجود می‌آید سخن می‌گوید. شاعر به جستجوی حالتی اشاره می‌کند که در آن حقیقت‌ها روشن است و انسان می‌تواند از نور دانش بهره ببرد. او با استفاده از مثالی از آتش، به تحولی اشاره می‌کند که هنگام ورود به آتش برای ابراهیم (ع)، موجب رشد گل‌ها و زیبایی‌ها شد. در ادامه، شاعر به اهمیت هم‌نشینی با مردان راسته و جوانمرد اشاره می‌کند و از دل‌ها می‌خواهد که در گرما و کثرت غوغا، بر روی حقایق پایدار بمانند. او به نیاز به حفاظت از جان و نفس در این دنیای سخت و چالش‌برانگیز تاکید می‌کند و از شنوندگان می‌خواهد که در جستجوی حقیقت، هوشیار و مقاوم باشند.

  • سلام ... در همهُ شرایط و احوال در همهُ حوادث و رویدادها، قلب خود را سوی خداوند فرا بر و دعا کن: "خدایا ترا شکر می گزارم، خدایا ترا شکر می گزارم" ۱۴۰۵/۵/۲۳ https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd

  • در غرب یک ضرب‌المثل بسیار مسخره دارند: “ذهن خالی کارگاه شیطان است!” این باید توسط خودِ شیطان ساخته شده باشد! زیرا ذهن خالی جایگاه خداوند است. این را باید خودِ شیطان ساخته باشد تا ذهن هیچکس خالی نماند و شیطان بتواند بخوبی کار خودش را ادامه دهد! اگر واقعاً‌ خالی باشی، شیطان نمی‌تواند واردِ تو شود، زیرا افکار بعنوان اسب‌های شیطان عمل می‌کنند: دیگر نمی‌تواند وارد شود. شیطان بدون فکر نمی‌تواند وارد تو شود. بدون فکر، هیچ چیزی امکان ندارد وارد تو شود. هرآنچه که از بیرون وارد تو شود، توسط افکار وارد می‌شود. وقتی فکری نباشد، بیرون ناپدید می‌شود؛ تو فقط یک درون هستی. این چیزی است که من در ابتدا گفتم: "حقیقت" چیزی درونی است. #اشو

  • #دکلمه_شماره_۲۸۱ دیوان شمس تبریزی غزل شماره ۱۹۸۶ صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن نفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd

  • راز درون پرده ز رندان مست پرس کاین حال نیست صوفی عالی مقام را در بزم دور یک دو قدح درکش و برو یعنی طمع مدار وصال دوام را ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ای خواجه بازبین به ترّحم غلام را حافظ https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd

  • مولانا دیوان شمس تبریزی غزل شمارهٔ ۱۸۴۹    چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن بسی صنعت نمی‌باید پریشان را فریبیدن بدریدی همه هامون ز نقش لیلی و مجنون ولی چشمش نمی‌خواهد گران جان را فریبیدن نمی‌آید دریغ او را چو دریا گوهرافشانی ولیکن تو روا داری بدین آن را فریبیدن معلم خانه چشمش چه رسم آورد در عالم که طمع افتاد موران را سلیمان را فریبیدن دلم بدرید ز اندیشه شکسته گشته چون شیشه که عقل از چه طمع دارد نهان دان را فریبیدن برآمد عالم از صیقل چو جندرخانه شد گیتی که بشنیدند کو خواهد ملیحان را فریبیدن هر اندیشه که برجوشد روان گردد پی صیدی نمک‌ها را هوس چه بود نمکدان را فریبیدن پلیدی را بیاموزد بر آب پاک افزودن کلیدی را بیاموزد کلیدان را فریبیدن چو لونالون می داند شکنجه کردن آن قاهر چه رغبت دارد آن آتش سپندان را فریبیدن ۱۴۰۵/۵/۲۲ این متن به موضوع فریبکاری و نیرنگ در بین مسلمانان اشاره دارد. شاعر به نقد تهی‌دستی اخلاقی انسان‌ها می‌پردازد که به دنبال فریب یکدیگر هستند، به خصوص در روابط بین مسلمانان. او به این نکته اشاره می‌کند که مثل لیلی و مجنون، با وجود زیبایی‌هایی که در اطرافشان وجود دارد، بعضی‌ها همچنان به دنبال فریب یکدیگر هستند. شاعر همچنین به این پرسش می‌پردازد که چرا بعضی از افراد، با وجود دانایی و فهم، همچنان به دنبال فریب و نیرنگ هستند. او از دروغ و پلیدی‌های اخلاقی می‌گوید که به دنیای انسانی آسیب می‌زند و نشان می‌دهد که چگونه برخی از افراد برای رسیدن به مقاصد خود، دیگران را فریب می‌دهند. در نهایت، پیام جامعه‌شناسانه‌ای درباره هشدار و وقوف به این رفتارها وجود دارد.

  • سلام ... گرانبهاترین دارایی انسان، زندگی اوست. اما بسیاری از ما آن را به جستجوی چیزهایی که فاقد ارزش واقعی هستند بر باد می دهیم. متبرک کسی است که زندگی اش را به خدا اختصاص می دهد و خدمتگزار بندگان رنجدیدهُ خدا می شود. آیا تو آن فرد هستی؟ ۱۴۰۵/۵/۲۲ https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd

  • مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶       آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست وانکس که ترا بی‌تو کند یار تو اوست   این ابیات نشان‌دهنده‌ی اهمیت و ارزش افرادی است که در زندگی ما به ما کمک می‌کنند و به نوعی یاور ما هستند. کسی که ما را مورد آزار قرار می‌دهد، در عین حال کسیست که در سختی‌های زندگی به ما یاری می‌رساند و در کنار ما قرار می‌گیرد. این اشعار تأکید دارند بر این‌که یاری و محبت واقعی در دل افراد نهفته است.

  • #دکلمه_شماره_۲۸۰ دیوان شمس تبریزی غزل شماره ۱۹۷۰ مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd

  • دل عالمی بسوزی چو عذار بر فروزی تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا همه شب درین امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنائی بنوازد آشنا را چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی رخ همچو ماه تابان قد سرو دلربا را حافظ https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd

  • مولانا دیوان شمس تبریزی غزل شمارهٔ ۱۸۴۸      چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن چه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن ز هر ذره بیاموزید پیش نور برجستن ز پروانه بیاموزید آن مردانگی کردن چو شیر مست بیرون جه نه اول دان و نه آخر که آید ننگ شیران را ز روبه شانگی کردن سرافراز است کُه لیکن نداند ذره باشیدن چه گویم باز را لیکن کجا پروانگی کردن به پیش تیر چون اسپر برهنه زخم را جستن میان کوره با آتش چو زر همخانگی کردن گر آب جوی شیرین است ولی کو هیبت دریا کجا فرزین شه بودن کجا فرزانگی کردن تویی پیمانه اسرار گوش و چشم را بربند نتاند کاسه سوراخ خود پیمانگی کردن اگر باشد شبی روشن کجا باشد به جای روز وگر باشد شبه تابان کجا دردانگی کردن   ۱۴۰۵/۵/۲۱ این شعر در مورد شوق و دیوانگی عاشقانه صحبت می‌کند و به نوعی از دشواری‌ها و زیبایی‌های عشق می‌پردازد. شاعر به سیر و سلوک عاشقان می‌نویسد، از جمله اینکه عاشق باید دیوانگی کند و از ناکامی‌ها و بیگانگی‌های ناز معشوقان یاد بگیرد. او به درس‌هایی از طبیعت، مانند پروانه و شیر، اشاره می‌کند و به این نکته تاکید دارد که نباید از چالش‌ها و مشکلات فرار کرد. در نهایت، شعر به تمایز بین دانایی و نادانی در عشق می‌پردازد و از توانایی‌های ذاتی انسان در درک عشق و زندگی صحبت می‌کند.

  • سلام ... نگران نباش! مضطرب نباش! قلبت را سوی خدا فرا بر و بگو "خدایم! به تو عشق می ورزم. به تو عشق می ورزم، فقط می خواهم به تو بیشتر و بیشتر عشق ورزم! مرا عشقی مطهر اعطا کن و آرزومندیِ دامن نیلوفرینت، مرا متبرک کن تا این دنیای افسونگر، سرگردانم نسازد!" ۱۴۰۳/۵/۲۱ https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd

  • سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص)      شنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشورِ ایمان، قبول فرستاد لشکر، بشیرِ نذیر گرفتند از ایشان گروهی اسیر بفرمود کشتن به شمشیرِ کین که ناپاک بودند و ناپاک دین زنی گفت من دختر حاتمم بخواهید از این نامور حاکمم کرم کن به جای من ای محترم که مولای من بود از اهل کرم به فرمان پیغمبر نیک‌رای گشادند زنجیرش از دست و پای در آن قوم باقی نهادند تیغ که رانند سیلابِ خون، بی‌دریغ به‌ زاری به شمشیر‌زن گفت زن مرا نیز با جمله، گردن بزن مروّت نبینم رهایی ز بند به تنها و یارانم اندر کمند همی‌گفت و گریان بر احوال طی به سمع رسول آمد آوازِ وی ببخشود آن قوم و دیگر عطا که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا   در این شعر، روایت از زمان رسول الله (ص) است که لشکری به سوی قوم نافرمان رفته و تعدادی از آنها را اسیر کرده‌اند. به دستور پیامبر، عده‌ای از این افراد که ناپاک شناخته شده‌اند، باید کشته شوند. در این میان، زنی خود را دختر حاتم معرفی می‌کند و از پیامبر درخواست می‌کند تا به خاطر نام پدرش، او را آزاد کند. پیامبر با نیکی به درخواست این زن پاسخ می‌دهد و زنجیر او را از پا و دستش باز می‌کند. دیگران در حال زاری و درخواست به مرگ هستند، اما در نهایت با شنیدن صدای زن، پیامبر قوم را می‌بخشد و به آنها عطا می‌کند، زیرا آنان از اصل و گوهر خویش خطایی نکرده بودند.

  • #دکلمه_شماره_۲۷۹ دیوان شمس تبریزی غزل شماره ۱۹۶۳ پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من غمگسار و همنشین و مونس شبهای من https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd

  • آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را حافظ https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd

  • مولانا دیوان شمس تبریزی غزل شمارهٔ ۱۸۴۶      حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن می چون ارغوان هشتن ز بانگ ارغنون رفتن برون زرق است یا استم هزاران بار دیده‌ستم از این پس ابلهی باشد برای آزمون رفتن مرو زین خانه ای مجنون که خون گریی ز هجران خون چو دستی را فروبُرّی عجایب نیست خون رفتن ز شمع آموز ای خواجه میان گریه خندیدن ز چشم آموز ای زیرک به هنگام سکون رفتن اگر باشد تو را روزی ز استادان بیاموزی چو مرغ جان معصومان به چرخ نیلگون رفتن بیا ای جان که وقتت خوش چو استن بار ما می‌کش که تا صبرت بیاموزد به سقف بی‌ستون رفتن فسون عیسی مریم نکرد از درد عاشق کم وظیفه درد دل نبود به دارو و فسون رفتن چو طاسی سرنگون گردد رود آنچ در او باشدولی سودا نمی‌تاند ز کاسه سر نگون رفتن اگر پاکی و ناپاکی مرو زین خانه‌ ای زاکی گناهی نیست در عالم تو را ای بنده چون رفتن توی شیر اندر این درگه عدوِ راه تو روبه بود بر شیر بدنامی از این چالش زبون رفتن چو نازی می‌کشی باری بیا ناز چنین شه کش که بس بداختری باشد به زیر چرخ دون رفتن ز دانش‌ها بشویم دل ز خود خود را کنم غافل که سوی دلبر مقبل نشاید ذوفنون رفتن شناسد جان مجنونان که این جان است قشر جان بباید بهر این دانش ز دانش در جنون رفتن کسی کو دم زند بی‌دم مباح او راست غواصی کسی کو کم زند در کم رسد او را فزون رفتن رها کن تا بگوید او خموشی گیر و توبه جو که آن دلدار خو دارد به سوی تایبون رفتن   ۱۴۰۵/۵/۲۰ این شعر به مسلمانان یادآوری می‌کند که خروج از خانه خداوند (معبدی) حرام است و به اهمیت درونی و روحانی بودن اشاره دارد. شاعر ضمن مطرح کردن مسائلی از جمله عشق و دیوانگی، به عواملی چون صبر، یادگیری از استادان و پاکی درونی می‌پردازد. او به این نکته اشاره می‌کند که اگرچه دنیا پر از درد و رنج است، اما باید به سوی حقیقت و معرفت حرکت کرد و از خودپرستی و دنیاگرایی پرهیز کرد. در نهایت، شاعر بر اهمیت عشق به خدا و کوشش برای درک عمیق‌تر از معنای زندگی تأکید دارد.

  • سلام ... جهان در دست های ایمن خدا قرار دارد. پیوسته، اتفاق درست در زمان درست روی می دهد. ۱۴۰۵/۵/۲۰ https://t.me/kham_gi https://t.me/Molana_Land https://chat.whatsapp.com/IrZ3r0d7MTS74RPEpHgN6g https://t.me/+BCvZ6WUbMn9mNzd