خاموشخانه
Статистикаسالﮔَﺸﺘﮕﯽﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﭘﻴﭽﯽ ﺍﺑﺮﻭﺍﺭ ﺑِﻐُﺮّﯼ ﺑﯽﺁﻧﮑﻪ ﺑﺒﺎﺭﯼ؟
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 38
- 1/48двое суток
- 43
- 1/72трое суток
- 46
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
یه حشره رو از آب نجات دادم و اجازه دادم به راهش ادامه بده. ابوسعید ابوالخیر زمانهات را بشناس. 🙂↔️
تا ابد باقی نماند می به مینای شکسته.
یه زیدی داشتم که یه عطر خیلی قویای داشت، هم خوش رایحه بود و هم موندگار. یه بار لباسمو پوشید، تا یه هفته بوشو میداد. اولین هدیهای که بهم داد رو از همون عطره زده بود. هدیه رو مشما پیچ کردم و گذاشتم تو کمد زیرزمین که عطرش نپره. هر بار میرفتم زیرزمین و کمدو باز میکردم عطرش مستم میکرد. چند ماه بعدش رفتم اصفهان. کات کردیم. هر بار برمیگشتم خونه میرفتم زیرزمین که ببینم هنوزم بوش مونده؟ چه شعرها و چسنالهها که نمیسرودم. تا یه روز دیگه در کمدو باز کردم و دیدم بویی نمونده. کادو رو بیرون آوردم. عمیق ترین نفس ممکن رو کشیدم، دیگه بویی نمیداد. هم خودش رفته بود، هم بوش و هم غمش. ببین نالههای گوساله چه چیزهایی از خاطرات آدم بیرون نمیکشه. @maleckname
«میروم زیر خاک که هزار سال دیگر برسم دست آدمیکه بدون ترس بتواند بگوید دوستت دارم.» شرق بنفشه شهریار مندنیپور
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی تا در میکده شادان و غزلخوان بروم
شش تا جوونم، ای خدا...
چطور تا حالا از اینهمه خشم و رنج متلاشی نشدهیم؟ چطور این غم ما رو فرو نخورده؟ تا کی ادامه داره این سیاهی و وحشت؟ یه سریالی میدیدم، After Life، خیلی دغدغههای جهان اولی داشتن آدماش. روزنامهی محلی اخباری که چاپ میکرد راجع به مرد پنجاه سالهای بود که با وجود زن و بچه تصمیم گرفته بود خودش رو به عنوان یه دختربچهی پنج ساله آیدنتیفای کنه :))) یا راجع به سگهای بامزه، آدمهای محتکر، تئاترهای محلی و اینجور چیزا بود. نیاز دارم در جامعهای زندگی کنم که مهمترین اخبارش از این جنس باشه، از جنس زندگی. دیگه نمیتونم در برابر این بوی مرگی که همهجا پیچیده بیتفاوت باشم. اگر معمولاً واکنشی نشون نمیدم به این دلیله که فعالیت مجازی صرف باعث نشه توهم فعالیت و اثرگذاری داشته باشم.
видео или голосовое, без подписи
من آمپول لاغری زدم! (اندیکاسیون دارم و دکتر برام تجویز کرده) هجده سال بعد اولین فشار عصبی واقعی زندگیم. یادم اومد که وقتی ۹ ساله بودم و حسابی چاق شده بودم پسرهمسایهمون با مامان باباش اومده بودن خونهمون. من تو عالم بچگی یه نیمچه کراشی هم روی این پسره داشتم. بعد این شروع کرد به مسخره کردن من و گفتن اینکه آمپول چاقی! آمپول چاقی بیارین به فرشته بزنین، هنوز به اندازهی کافی چاق نشده! آمپول گاوی بیارین و... انقدر تکرار کرد که حالم بد شد، واقعاً بد شد. یادم نیست چه واکنشی نشون دادم، گریه کردم؟ داد زدم؟ نمیدونم. اما وقتی رفتن خونهشون من قلبم درد گرفت. به معنی واقعی کلمه سمت چپ سینهم درد گرفته بود و جمع شده بودم توی خودم. به حدی که با بابا رفتیم بیمارستان و نوار قلب گرفتن ازم. سالم بودم اما چیزی در من شکسته بود. جامعه سالها بابت بدنت بهت شرم میده و اگر انتخاب کنی که آمپول لاغری بزنی بابت اینکه خودت رو نپذیرفتی و دوست نداری و اینکه چرا ورزش نمیکنی و رژیم نمیگیری بهت شرم میده.
چیزی هست که میشکند در تو در من در ما آیا تو نیز میشنوی؟ آیا تو نیز میشکنی؟ صدای شکستن بهمن فرسی #متن @Ri_sheh
«تمام بدبختی انسان از آن است که نمیتواند آرام در اتاقی تنها بنشیند.» - پاسکال
من شبیه گربههام. تو روابطم حریم و مرز مشخص میکنم، دوستت دارم ولی چنگت میزنم، و خیلی باید خوشحال باشی اگر آدم حسابت میکنم :))
انسون چیه که اجتنابیش چی باشه؟
میرغضب: قربان دار بلند است، این قدش به دار نمیرسد. طلحک: بگردید آدمی پیدا کنید که قدش به دار برسد. -آهو سلندر طلحک و دیگران -بهرام بیضائی
گفتم اینکه از تو بترسند حس امنیت بیشتری دارد تا اینکه بخواهند دوستت داشته باشند. (چیزهای تیز_ گیلیان فیلین)
شبها. شبها، این شبهای پر خوف هولناک. شبهایی که هر ثانیهاش، هر دمش، شبهاست. این شبِ شبِ شبِ شب. این شبهای غمزده. • عباس نعلبندیان / وصال در وادی هفتم @letterssto
میرم سینما، کفش و لباس میخرم، ترشی کلم درست میکنم، سر کار میرم، پیادهروی میکنم، به دوستام نامه میدم، قرصام رو میچینم تو نظمدهنده، باشگاه ثبتنام میکنم، دوستام رو دعوت میکنم خونهم، دلمه و تهچین میپزم، نون تازه میخرم، شیک انبه و تیرامیسو درست میکنم، آرایش میکنم اما... اما در یک آن یادم میاد که زنی هستم در خاورمیانه. و در نفرینی زندگی میکنم که به جرم «زنبودن» کشته میشی یا شلاق میخوری. در کابوسی زندگی میکنم که در دو شب هزاران نفر کشته میشن و آب از آب تکون نمیخوره. گریه میکنم و ذرهای از خشم و رنجم کم نمیشه. این شب تموم نمیشه. کی دیده که شب بمونه؟ ما دیدیم آقای شاملو، ما دیدیم. عمری دگر بباید بعد از وفات ما را...
دلم یه خونه میخواد که تو حیاطش درخت لیمو و نارنج باشه.
نرخ دیه رو اعلام کردند ۲ میلیارد و صد. اوه اما تو زنی، یک میلیارد و پنجاه.
احساس میکنم که در سینمای ایران هیچ نمایندهای ندارم. هیچکدوم کاراکترها، موقعیتها و چیزهایی که میبینم هیچ ارتباطی به من ندارن. ضعف از من و متوسط و در میانهی همهچیز بودنه و من اصلا سزاوار داشتن نماینده نیستم یا حق دارم که بخوام بتونم خودم رو روی پردهی سینما ببینم؟ از خرداد پارسال تا خرداد امسال که هر دو به جنگ آمیخته بودن دو فیلم از سینمای ایران رو روی پرده دیدم. «پیرپسر» و «تهران کنارت» من کجای این آثار نسبتاً شاخصم؟ من که مهمانی هالوین نمیروم، من که موسیقی رپ برای تبریک تولد را درک نمیکنم، من که در یک اقدام هالیوودی از روی ماشینها شروع به فرار نمیکنم، من که خودم گمون میکنم از طبقهی متوسط در حال لهشدنم. تا حالا شده که در فیلمی از سینمای ایران خودتون رو پیدا کنید؟ بگید ئه، من چقدر فلان کاراکتر رو درک میکنم؟