رام
Статистика- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 138
- 1/48двое суток
- 158
- 1/72трое суток
- 170
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد یعنی از وصل تواَش نیست به جز باد به دست... #حافظ
«ما را به خاطر بیاور» شعری از #عزتالله_ابراهیمنژاد؛ شاعر و از جانباختگان واقعۀ #کوی_دانشگاه، تیرماه ۱۳۷۸ ما را به خاطر بیاور! ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم. شور عشق در سینه داشتیم و پیش از آنکه عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم... ما را به خاطر بیاور! ما را که سینهسرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار که در بازار پیش از آنکه آوازهخوان شویم بر شاخهای تکیده از تکیهگاه خویش جان واسپردیم به خاطر دارم پیامشان را، سرنوشتشان را، آری… و همیشه در گذرگاه خاطرم درگذر است آوازهای صامت سینهسرخان سینه برسیخ و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ و از تکرار یادشان شاید پیش از آن که شاعر شوم بیست و دو ساله بمیرم. آمین!
ای کاش کسی چارهٔ این طایفه میکرد مدّاح سر کوچهٔ ما را خفه میکرد #بهمن_بنی_هاشمی
آیا باید فراموش کرد؟ یا باید در شفافیتِ آبهای ناممکن به دنبالِ عکسش بود؟ — که هنوز، خنجری را که در سینهی من به یادگار گذاشته است، در سینهی من مانده است... #احمدی
هیچکس جز تو نخواهد دید که چگونه در میان صخرههای سرخِ قلبم، یک درخت عشق میروید؛ و فرازِ شاخههای رنگدارِ این درختِ عشق، هیچکس جز تو نخواهد دید که چگونه نور میریزد. هیچکس جز تو نخواهد دید که چگونه در نگاهِ تشنهام، خورشید میروید... هیچکس جز تو؛ نخواهد دید... #رضا_براهنی
ما خيلى زود فهميده بوديم كه شعر فقط يک نفر را تسلى مىدهد و براى ديگران مرهم نيست و آن يک نفر فقط شاعر است. #احمدی
رام pinned «دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند... #حافظ»
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند... #حافظ
وصیتنامهٔ جانفدای میهن خدیجه علیپور، که به خون پاکش آغشته شده است.
«خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.» سوگ سیاوش شاهرخ مسکوب @RememberTheirNames
اوضاع کاملا عادی است فقط ما بیشتر از قبل علاقمند به رنگ سیاهیم و گلایلها تهران را منفجر کردهاند. ش.ک. ─────♬ ───── شعر با صدای شاعر | @schahrouzk
▨ شعر: ستایش (دستهایی شبیه بوسه) ▨ شاعر: رضا براهنی ▨ با صدای: #رضا_براهنی ♬ پالایش و تنظیم: شهروز دیدن متن کامل شعر ─────♬ ───── شعر با صدای شاعر | @schahrouzk
۱ برمیگردم؛ با چشمانم، که تنها یادگاری کودکی مناند... آیا مادرم، مرا باز خواهد شناخت؟ ۲ به من بگویید، فرزانگان رنگ و بوم و قلم، چگونه خوردشید را تصویر میکنید که ترسیمش سراسر خاک را خاکستر نمیکند؟ ۳ هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امسب دلی کشیدم، شبیه نیمهسیبی که بهخاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند... #حسین_پناهی
رثای غزاله لا حالی که به نخجیر آیی از کشمیر شالی از دریا آیی با حالی که به آن گودی بی ما آیی و سیاه آیی خوابایی از مخفیدر حالی که ندانی که نمیدانی نه، دانی میدانی با آن لب بالا برگشته بالا لالا لالا تو غزاله لا حالی که تو بازوها را خالی کردی از خیل سودا برگشتی به زبانِ پیش از بودنِ خود لا با سینهی مغروری مفرد سرشاری از خود بی شیرازه لا لالا لا «گِریم تا او نکشاند خود را ما را بکشد خود را نکشاند» این را یک زنکودکِ عاشق پیش از خود مرگیدنِ او میگفت حالی که بجنباند به بیابان سر را گورآهو که ببوساند خود را به فضای پوشان که بیندازد دنیا را شرقی در مخفیدر نه، دانی میدانی تو غزاله لا خوابی و بخوابی خوابی و بخوانی دربردر اویانم دنیا را تا زیبا شد بِتوام خود را تا حدِ نمنیدن لالایم تا مرز خود ــ مرگیدن که شوم کفنش و زنیدن را طلبم بتِ چینی خفته در پرده که خراسانِ ابروهایش آمودریا را دربردر حالی که مویم نیمهی آن مینیاتور بی عاشقه را مویم لا خشک آید آن جنگل که تو را از خود ناویزدها خشک آید! نیمهی آن بی عاشقه را لا حالا مویم معشوقه در گودی آن شانهی خوابآور و خرابآباد طاوسی روی آور محزونهی ذیلِ ناهیدِ باران بالا بالا بارانِ بالا و بلایی مشتق از شقهی شاعر و کفن در وا به نخفتن گفته آری و جهان را اما خفته آنجا در مخفیدر حالا به مصاف آید با مور آنجا آن میلاوِ رودکیی ریگِ آمودریا و زبانش میلاویه از او و سه بوس از آن سبزه با لبهای بی چشمِ شاعر لالا تو غزاله لا لالا مویم لا بی صاحبِ «شبهای تهران» را و نگفتن را گویم گفتن را که نگفتن را گفتن لا و زنیدن را طلبم اویانم دنیا را تا زیباشد نمنم از از از از نمنم ای «راحله»ی «گردوشکنان»، گویم با باتو بی از و جلوتر نروم طاهر شدنت را نتوانم دیدن زیرزمینی شدنت را نتوانم و بیایم این زیرزمین که هستهی خرما را برمیگیریم و مغز گردو را در خرما میکاریم طاووسی روی آور در مغز گردو در خرما لا لا گیسو از روی پیشانی با انگشتی خونین به کنار و طراوت غوغا تو غزاله لا لا لا #رضا_براهنی
خاکستری که از تو بر روی سینۀ من خفتهست داغ است هنوز داغ است... #رضا_براهنی
چنان زلال شود آن کسی که تو را یک بار فقط یک بار نگاه کند که هیچگاه کسی جز تو را نبیند از پس آن حتی اگر هزار بار هزاران هزار چهره را نگاه کند. یتیم زیبایی خواهد بود این جهان اگر آدمهایش بدون رؤیتِ تو چشم گشوده باشند. چگونه جهان به غربتِ ابدی دوباره عادت خواهد کرد اگر تو را نبیند… #رضا_براهنی
زدن یا نزدن، از مجموعه ظل الله بلند میشود زنی به ناگهان درون بند و جیغ میزند: نزن! نزن! نزن! اسیران بند بلند میشوند یک به یک و جیغ میزنند مرد و زن: نزن! نزن! نزن! و در اتاقهای تمشیت زدن شروع میشود نزن! نزن! نزن! #رضا_براهنی
آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمانهای پر از پولک آن شاخساران پر از گیلاس آن خانههای تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر آن بامهای بادبادکهای بازیگوش آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها... #فروغ_فرخزاد
پیش از صدای خروسان باور کردم که پلکهای تو کتاب صبح را گشود. از آفتابی که نیامده بود از اشک که باید دوباره ریخت دهانت برای من خندههای گرمتر داشت. و خروسان پیش از صدای خود دوباره به خواب شدند از این که پذیرفتند روزها دیگر با ماست و این که تا روز مرگ بخشوده شدند تا پایانی که ما نیز با آن خواهیم بود. باور کردم سوگند به خوابهای جوان باور کردم بیگناهیِ پلکهای تو را بیگناهیِ برگها را که در نور سپید شدند سوگند به هرچه سپیدیست تنها سرو خیانت کرد که پذیرفتۀ همۀ فصلها بود. #بیژن_الهی
دلم گرفتهاست دلم گرفتهاست به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیدهی شب میکشم چراغهای رابطه تاریکاند چراغهای رابطه تاریکاند دیگر کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهدکرد دیگر کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را بهخاطر بسپار پرنده مردنیست #فروغ_فرخزاد