- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 591
- 1/48двое суток
- 1 823
- 1/72трое суток
- 1 966
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🔘 هیچ فضیلتی در مرگ نیست و بالاتر از زندگی، نعمت و نزهتی برای آدمی نبوده است؛ مگر آنگاه که بودن از نابودن عقب افتاده و زندگی از مرگ شکست خورده است. هستی که هرزه شود البته که نیستی نجیب میشود! 🔘 مرگ، نخستین آزادی انسان است و هم آخرین رهایی او وقتی زندگی زندان آدمی میشود. آدم زنده این زمانه گروگان بیم و امید است؛ اسیر آرزو و اندوه، دستوپا بستهٔ کامها و ناکامیها. زندگان این روزگار، زندانیِ میلها و مرامهای خود هستند. به کشیدگان رشتههای رنج و رفاه. آدمیان این عصر با هزار رشته خود را به بند کشیدهاند. 🔘 در این روزگارِ هومالی و هرزگی، فضیلت مرگ در آن است که همه رشتهها را از دستها و پاها باز میکند. در روزگاری که زندگی زندان است، البته مرگ کلید رهایی است؛ پایان همهٔ کشاکشها، انتهای خواستها و خوابها و خیالها. مرگ، در چنین زمانهای، دیگر فقط پایان نفس کشیدن نیست؛ پایانِ حسابکشیِ خواستنها، نخواستنها، داشتنها، نداشتنها و همهٔ آنچه آدمی را تا آخرین لحظه در کشاکش خویش نگه میدارد. 🔘 در زمانهای که زندگی، زهدانی لبالب زباله و زشتی است، البته که مرگ حکم یکی از مطهرات را پیدا میکند؛ پاککنی که همهٔ معانی و مفاهیم را از صفحهٔ هستی میزداید. مرگ پاککن است اما پاک نیست، اگر پاک به نظر میآید از آن بابت است که زندگی چنان پلشت و پست شده است که قورباغه مرگ هوس خواندن ابوعطا کرده است! 🔘 روزگار بسیار تلخی است. آنچنان تلخ که از زندگی به مرگ باید پناه بُرد! برای درامان ماندن از بودن به نابودی باید آویخت! به قول آن مرد ایلیاتی، در این وانفسای وقیح و وحشی؛ «هَر کَه مُرد، بُرد!»۱. 🔘 نادره روزگاری است. مُرده برنده است و مانده بازنده. زندگی به چنان درجهای از فضیحت رسیده است که مرگ «فوتَه»۲ فضیلت به سر کرده است. این پیروزی مرگ نیست، شکست زندگی است. این خواری زندگی است که خوبی مرگ را چون سراب در سر و چشم ما نزدیک و نجیب کرده است! آدمی از بودن خود به چنان رنجی رسیده است که نجات را در نابودی جستجو میکند. این ناقوس و نقاره که در کوی و برزن میزنند صدای پیروزی مرگ نیست. نک و نال شکست کامل زندگی است! پ.ن ۱، هر کس مُرد، بُرد! ۲، چادر، پوشش @Khapuorah #ماشااکبری
پیریِ پیری! ✍ پیری با پدرم بده بستان داشت. مال قرضی به هم میدادند. اهل مِنا و مشورتِ هم بودند. آن سالها که من پیری را دیده بودم مردِ جوان و با جذبهای بود. آدم طرفهای مَمیل و گِریت بود. از پدر شنیده بودم که زنش مرده و یک پسرش گم شده. به پدر گفته بود کاش جلوی چشمم میمُرد! گفته بود مردن که مصیبت نیست، نعمت است. مصیبتِ گمی و سردرگمی از همه مرگها و مصیبت ها بالاتر است. ✍ پسرِ دیگر پیری زیر بار سنگین زندگی زانو زد. کم آورد و کنار کشید. شد وبال گردن زن و بچه. آنقدر زن و بچه را عذاب داد و عتاب کرد که زن جوان بچه شیرخوار را در آغوش گرفت و خودش و بچه را از درّه پایین انداخت. زن و بچه با هم مُردند. پیری ماند و پیری و پسری که حالش به جا نبود و نوهای ده ساله با دهها تروما و تلخی. دنیا کاسه کراهت دستش گرفت و هر چه رنج و رقّت داشت یکجا در توبره پیری ریخت. ✍ پیری برای ترمیم فتق بستری شده بود. از آن اوج و اُبهت چیزی در چنته و چهرهاش نبود. گذشت عمر و گردش روزگار ناتوانش کرده بود. با عصا و به سختی راه میرفت. گوشش سنگین و چشمش کمسو شده بود. باید برای پیری قبل از عمل مشاوره قلب و بیهوشی انجام میشد. عکس سینه و آزمایش خون و نوار قلب لازم بود. ✍ خودم را معرفی کردم. طبیعی بود که پیری مرا نشناسد. در چنین جاهایی و برای پیوند با آدمهایی به سیره و سن پیری به جای اسم خود باید از اعتبار نام پدر خرج کنی. آدم هایی مثل پیری من و نسل مرا به اعتبار و نام پدرانمان می شناسند. _ من پسر مُحَمَدحَسَنَم. پیری اوّل جا خورد، بعد بغض کرد و آخر سر دستم را گرفت و با صدایی که کاملا می لرزید گفت؛ « تو برارزامی»۱. گفتم باید برویم عکس بگیریم. گفت عکس گرفتهام. یک هفته پیش گرفتهام. یکی هم نه، چند تا. فکر کردم شاید جایی بستری بوده یا خارج از بیمارستان درخواست عکسبرداری داشته. وقتی پرسیدم عکسی که گرفتهای کجاست از جیب لباسش یک پاکت بیرون آورد که شش قطعه عکس رنگی سه در چهار داخلش بود. عکسهای خودش بودند. گفتم عکسهای قشنگی هستند اما به کار بیمارستان نمیآیند. این عکس منظورم نیست. باید از سینهات عکس بگیریم. با تعجب گفت، مگر سینهام توی این عکسها نیفتاده؟ ✍ پیری رفت عکسبرداری و عکس سینهاش انجام شد. وقتی که عکس را داخل قفسه کنار تختش قرار میدادم گفت؛ _ « برارزا چی نِشونْ مِه ئَه»۲. گفتم، نگران نباش. چیزی نشان نداده. گفت مالت آباد اگر چیزی نشان نمیدهد پس این آمدن و رفتن برای چه بود؟ گفتم دوست داری چه چیزی نشان بدهد؟ لبخندی زد و گفت مگر به دوست داشتن من است؟ هر چه که در این سینه است در عکسش هم باید باشد. این سینه که می بینی، خراب هست اما خالی نیست. پر از سختیهای روزگار است. گفتم پدرجان این عکس سینه است. عکس داخل سینه نیست. گفت، _ اشتباهتان همین است که از روی سینه عکس میگیرید. از توی سینهها عکس بگیرید. اگر از توی سینهها عکس بگیرید خیلی چیزها دستگیرتان میشود. دردها داخل سینه هستند نه بیرون سینه. آن ته و توها پر است از داغ و درد. ✍ برای همین است که درد آدمها را دیر تشخیص میدهید و ناقص درمان میکنید. به جای توی سینه به روی سینه نگاه میکنید. روی سینه شما را به اشتباه میاندازد. آرزوهای آدم توی سینه میمیرند نه روی سینه. خلطها و خاطرهها توی سینه هستند آن وقت شما دستگاههایتان را میگذارید روی سینه! اشتباه می کنید. هزاران حرف ناگفته توی سینه آدمها است. همین حرفهای نگفته و نشنیده هستند که میشوند سرطان و سودا و چنگ میاندازند به گوشت و استخوان. شما اگر تشخیص ندهید چه آههای بلندی از سینه برآمده چطور میخواهید مرهم و مداوا را شروع کنید؟ ✍ هر چه هست توی سینه است نه روی سینه. غمها و غصهها آ ن تو گیر کردهاند. دلتنگیها و دلآزاریها توی دل آدم ریشه زدهاند. نوار قلبی که نتواند دلتنگی را نشان دهد به چه کار میآید؟ کار شما این است که بگردید و جای حسرتها و حرصها را پیدا کنید. بیماریها روی پوست آدمها نیستند. در عمق آدمها رسوب میکنند. در استخوان چیزی پیدا نمیکنید هر چه هست در مغز استخوان است! کمی سکوت کرد و گویی که منتظر عکس العمل من است. بعد ادامه داد. شما داغ ندیدهاید. به حق محّمد که هیچ وقت نبینید. داغ مثل سرب مذاب است. هر جا که بنشیند سوراخ میکند. میسوزاند. سرد و سنگین که شد زمینگیرت میکند. ✍ پسر آمَمَدَسن به جای دنبال دلدرد مردم بنشینید پای دردِدلِ مردم. اگر این مردم خوب نمیشوند برای آن است که شما به جای توی سینه از روی سینه عکس میگیرید. اگر میخواهید درد و بلای آدمها را درمان کنید دنبال علت و اسباب آن در جان آدمها بگردید نه در جسم و جنازهشان. انگار سالها بود حرف نزده. سرش را به سمت پنجره برگرداند و اشک از گوشه چشمش جُرّه کرد! (از مجموعه یک خواب و صد خاطره) پ.ن. ۱، تو برادرزاده منی ۲، چه چیزی نشان میدهد؟ @Khapuorah #ماشااکبری
کِراس و کلاهِ یوسف 🔘 هیچگاه آن صحنه و سامان را فراموش نمیکنم. چهل و هفت سال پیش، روز اوّل مِهر. صف بسته بودیم برای رفتن سر کلاس. هر کدام به شکل و شیوهای. سر و سیمای یوسف اما خود حکایت علیحدهای داشت. یوسف ترکیبی بود تحسین برانگیز، خندهدار و رقتانگیز. موهای سرش را با نمره چهار زده بود. کت و شلوار لیِ نو و مرتبی با دگمههای فلزی روی ژاکت زرد وصلهداری که روی سینهاش چیزی به انگلیسی نوشته شده بود و بعدها فهمیدیم عدد ۱۲ بوده است پوشیده بود. کفشهای پلاستیکی یوسف دهان باز کرده و چونان جگر زلیخا چاکچاک شده بودند. 🔘 آن روزها مدرسه و معلمها رسم و روشهای دیگری داشتند. خانم جافریان یوسف را از صف بیرون کشید و برد روی سکوی جلوی مدرسه. یوسف را به عنوان یک دانشآموز نمونه به ما معرفی کرد. بارکالله به این دانشآموزِ مرتب و منظم! موهای سرش را کوتاه کرده، چه کت و شلوار تمیز و نویی پوشیده، آفرین به این پسر! کفشهایش را نگاه کنید! چشم از کفشها دزدید و در دهانش بود که بگوید پیراهنش را که حرف در دهانش ماسید. حسرت به صورتش هجوم آورد. نگاه خانم جافریان معلق شد بین کفشها و کت یوسف. نگاهی از سر تحسین به این و نگاهی از سر تحقیر به آن. نگاه بچهها رفت سمت یوسف و سر ماشین شده و کت و شلوار نو و ژاکت «ژِلمَهژا»۱ و کفشهای پلاستیکی کهنه. یوسف بینوا مانند طاووسی همه زیبایی و ظرافت خود را به پاها و پاپوشهایش زشت و زمختش باخته بود. معلم درمانده، یوسف شرمنده و صف بچهها پر خنده. یکی از بچههای ته صف شیطنت کرد و گفت؛ « وَالله هیچ وِه یَکْ نِمیانْ»۲. 🔘داستان توسعه در این سرزمین بی شباهت به سرگذشت و سر و شکل یوسف نیست. ایران امروز یوسفِ یلهای است مابین خلیج فارس و دریای خزر. سر بر دامن سبز شمال دارد و پا در نَرما و گرمای آبی جنوب. قلبش در فلات مرکزی میتپد و گردنش مزّین به نگین دماوند. یک دستش به مهر و میل بر سر غرب کشیده شده و دست دیگرش مادرانه سیستان و بلوچستان و شرق را به این پیکره پیر پیوند داده است. اندامهای این انسانواره هر کدام به جای خود نیازمند پوشش و پرستاری هستند. پرداختن به یکی و غفلت از دیگری همان بلا را سر این سرزمین میآورد که شلوار لی با کفش پلاستیکی سر یوسف آورد. 🔘 توسعه مجموعهای از کُتها و کلاهها و کفشها و کمربندها و «کِراس»۳ها است. توازن، تقارن و تناسب بین کت و کلاه و کفش و کراس مایه وقار و زیبایی است. در پیکرهای که تقارن و توازن رعایت نشود زیبایی از آن زایل میشود. رشد بیتوازن و تناسب نام دیگرش سرطان است. رشد و توسعه نامتوازن از سلولهای سرطانی هم خطرناکتر است. رشد و رونق اعضا و اندامها اگر هماهنگ و هموزن نباشد هیکل و هیئت را از ریخت و رضا میاندازد. توسعه حقیقی وقتی اتفاق میافتد که هیچ عضوی بارِ زیبایی عضو دیگر را به دوش نکشد و هیچ نقطهای شرمسارِ زشتی نقطه دیگر نشود! 🔘 کلاهِ مخمل توسعهی سر نباید منجر به برهنگی و بیبهرگی پا شود. نباید بخاطر تهیه پیراهن پرنیان برای فلات مرکزی ایران دستهای شرق و غرب عریان و عقبافتاده بمانند. آباد کردن کویر با آب سرزمینهای آباد نباید آبادیها را به کویر تبدیل کند. برجها و بزرگراهها البته زیبا هستند اما در کنار کَپَرها و کومهها و کاهگِلیها ترکیب زشت و زنندهای میسازند. رفاه و رها شدگی در فرشته و الهیه در کنار فقر و فرسودگی در اسلامشهر و قلعه حسنخان حکایت همان شلوار لی روی کفش پلاستیکی پوشیدن یوسف است. شاید بشود پوشید و پُزش را داد، اما این پوشش نه پایدار است و نه پسندیده. 🔘 آنها که پولهای خوب برای کت و شلوار یوسف خرج میکنند بهتر است به فکر پا و دست و شانههای یوسف خوابیده بین خزر و خلیج فارس هم باشند. در تقسیم سهم و سرانه و شاخصهای رشد و توسعه طوری نشود و شرایطی پیش نیاید که اگر کسی با دیدن سر و سینه و گردن ایران زبان به تحسین و تمجید گشود با دیدن وضع پاهای جنوب و دستهای شرق و غرب ایران حرف در دهانشان بماسد و نگاهش بین آن توسعه و این توقف معلق بماند. اگر رونق و رفاه و رشدِ یوسف نشسته میان خزر و خلیجفارس توازن و تناسب نداشته باشد حتما بچه تُخس حاضر جوابی پیدا خواهد شد که به طعنه و طنازی بگوید؛ حضرات این کت شیک به آن کفشهای پاره و این ژاکت ژلمهژا با آن شلوار اتوکشیده وَالله وِه یَک نِمیان! پ.ن، ۱؛ چروکیده، گیاهی که کاملا نشخوار نشده است! ۲، به خدا هیچ به هم نمیآیند. ۳، رخت، پیراهن. @Khapuorah #ماشااکبری
کوکو یا آبگوشت؟ ✍ سی و پنج سال پیش که پرستار بخش فوریتها بودم، همکاری داشتم که حالا نامش را نگویم بهتر است. آدم عجیب و غریبی بود؛ یک روز پرانگیزه و انرژی، و روز دیگر خسته و خموده. بعضی روزها یکتنه به همه بیماران رسیدگی میکرد و بعضی روزها از انجام کارهای خودش هم عاجز بود. آمد و رفتش هم بگیر و نگیر داشت. گاهی دیر میآمد. گاهی اصلاً نمیآمد. بعضی روزها هم زودتر از وقت قانونی در بخش حاضر میشد! ✍ به کارهایش عادت کرده بودیم. یک بار، بدون آنکه اطلاع بدهد، ساعت نُه صبح آمد. یک ساعت و نیم دیرتر. بخش شلوغ بود. زیر آوار کار مانده بودیم. سه مریض مسمومیت داشتیم که باید مرتب شستوشوی معده میشدند. دو بیمار با سکته حاد قلبی که باید به بخش مراقبتهای ویژه میرفتند. خانمی را با اِدِم حاد ریه پذیرش داده بودیم و هنوز وضعیتش پایدار نشده بود. هیچکس دستش بیکار نبود. طوری شده بود که خانم همتی، سرپرستار اورژانس، خودش آمده بود کمک. ما آش و لاش بودیم و همکارمان تازه نفس. انصافا خوش درخشید و زود بخش را سر و سامان دادیم. ✍ وقتی سرمان خلوت شد و توانستیم اندکی بنشینیم، خانم همتی با گلایه و گرانسری پرسید؛ « امروز چرا دیر آمدی؟ این بار خاله چه کسی مرده بود؟ کلید کجا را گم کرده بودی؟ دیشب کجا مهمان بودی؟ مهمان داشتی و تا دیر وقت نرفتند؟ بچه مدرسهای که نداری؟ داستان امروز را نگفتی؟» همکارمان با خنده و خوشرویی گفت؛ «بابای بهار برای ناهار هوس آبگوشت کرده بود. مجبور شدم بمانم و آبگوشت را بار بگذارم.» یکی از همکاران پرسید « ماندی، آبگوشت را آماده کردی و آمدی؟» همکارمان با نَه کشیدهای گفت؛ « نه! گوشت و نخود و سیبزمینی و نمک و لیمو و گوجه را ریختهام داخل زودپز و گذاشتهام روی گاز تا آرامآرام بپزد و جا بیفتد! نمیدانی وقتی آبگوشت با شعله کم و آرامآرام میپزد، چه رنگ و مزه محشری به خودش میگیرد!» ✍ مدتی گذشت و همکار عزیز ما، بیآنکه از قبل اطلاع بدهد، در شیفت حاضر نشد و حتا تلفنی هم نزد که امروز تشریففرما نمیشود! وقتی یک پرستار در بخش حاضر نمیشود و نیروی جایگزین هم ندارد، دیگر همکاران مجبورند کارها و مسئولیتهای او را بین خود سرشکن کنند. اورژانسها همیشه شلوغ و شلخته هستند. همیشه، تا بخواهی، کار و گرفتاری هست. نامش با خودش است فوریت! نفسمان بند آمد و رُسمان کشیده شد تا توانستیم شیفت را جمعوجور کنیم. فردا که همکارمان آمد، روی دنده راست بود. همه جا سر میکشید. به همه کمک میکرد. به جبران روزی که نیامده بود، کارها را از دست دیگران میقاپید. حین کار، آقای رشیدزاده پرسید؛ « دیروز غیبت داشتی؟ خیر بود؟ نکند دفعه قبل آبگوشت خوب و خورا نشده و بابای بهار راضی نبوده و دیروز ماندهای، به جبران مافات، دوباره آبگوشت بار گذاشتهای؟» همکارمان، در حالی که کپسول آدالاتی را با سرسوزن سوراخ میکرد، گفت؛ «نه، آقا رضا.» رضا نام کوچک آقای رشیدزاده بود. «این بار بابای بهار هوس کوکو کرده بود. پختن کوکو مثل درست کردن آبگوشت نیست که گوشت و سیبزمینی و نخود و لیمو را بریزی داخل قابلمه و درش را ببندی و بروی دنبال کارَت و آبگوشت خودش آرامآرام بپزد و جا بیفتد. کوکو طوری است که باید بالای سرش بمانی. برایش وقت بگذاری. عرق بریزی. دستمال به پیشانی و پیشبند به سینه ببندی. حق نداری رهایش کنی. باید بمانی و باشی و از این رو به آن رویش کنی. باید حواست به کم و زیاد روغنش باشد. اگر زود بَرَش داری، خام و ناخواستنی میشود. اگر دیر برش گردانی، سوخته و سیاه.» برای همین بود که گرفتار شدم.مجبور شدم همه روز را مرخصی بگیرم. ✍ آن روزهای خامی و خندانی به حرفها و توجیههای همکارانم میخندیدم؛ فکر میکردم برای فریب خودشان یا کسی مثل خانم همتی داستان سر هم میکنند. بعدها که روزگار زیر پایم آتشها روشن کرد و شعلهها را گاهی بلند و گاهی کوتاه گرفت و من به قدر کافی در تاوِه زندگی برشته و بریان شدم، دیدم و تجربه کردم که حرفهای همکارانم پر بیراه نیستند. زندگی همیشه آبگوشت نیست که رهایش کنی تا خودش به عمل آید و آماده شود؛ گاهی کوکو است؛ باید بالای سرش بمانی، برایش وقت بگذاری، عرق بریزی و عذاب بکشی تا خورا و خوشمزه شود. @Khapuorah #ماشااکبری
از بخت بد و اقبال لنگ. 🔘 البته ناگفته هم آشکار و عیان است و رنگ رخسار سِرّ درون را جارّ میزند که ما مردم این روزگار با بحرانها و بلاهای بسیار دست به گریبانیم. از بدبختیها و بداقبالیهای ما یکی همین مُزمِن شدن بحرانها و بلاهایمان است. مرض در تن ما اوج میگیرد. اثر میکند و رو به اُفول میشود اما هیچ وقت از بین نمیرود. جامعه ما دچار ماندگاری مرض شده است. به تاریخ و توالی اتفاقات صد سال گذشته که نگاه میکنم میبینم در یک قرن گذشته به هر بیماری و بلایی که دچار شدهایم دیگر از آن رها نشدهایم. هر وقت که ناخوش شدهایم دیگر ساق و سالم از ناخوشی برنگشتهایم. هر مرضی که آمده در جان و جسم ما ماندگار شده است. هر گاه که آلوده شدهایم دیگر به پاکی و پیراستگی نرسیدهایم. 🔘 دردهای ما در وطن و تن ما ماندگار هستند. بلاها برای ما نمیآیند که بروند. میآیند که بمانند. بمانند و ریشه بدوانند. بحرانها پیرامون ما بار میاندازند و بچه میزایند و ما مجبوریم مادرانه بحرانهای مزمن را پرورش میدهیم و بزرگ میکنیم. دردهای ما مانند پروندههای حقوقی پیچیده، نه حکم میگیرند و نه حل میشوند. پرونده هیچ پدیدهای در این سرزمین مختومه نمیشود. ما سالها درگیر شکایتهای مزمن هستیم. در این سرزمین هیچ سَری به سرانجام نمیرسد. هیچ راهی به پایان راه نمیرسد. ما راه میافتیم اما به مقصد نمیرسیم. در میانه راه میمانیم و مومیایی میشویم. 🔘 مشکلات همه جا و برای همه جوامع هستند. تنها ما درگیر داغها و دغدغهها نیستیم. هر اجتماعی درد و دغدغه خودش را دارد اما درد ما خودش عالم علیحدهای است. مشکل ما مزمن شدن مشکلات است. مدتهاست که دچار این مرض مزمن شدن هستیم. مرضی که نه ما را نمیکُشد و نه راحتمان میگذارد. زخمی که زار و نزارمان میکند. خراشیدگی که خواری و خفت را مانند سم در خوی و خونمان میدواند. 🔘 نسل ما بار همان مشکلاتی را بر دوش میکشد که پدرانمان و پدران پدرانمان با آنها دست به گریبان بودهاند. ما وارث مبارزات پدران پدرانمان برای آزادی، برای حق تعیین سرنوشت، برای برنشاندن قانون بالاتر از اشخاص، برای زندگی بهتر هستیم. این ناخوشی چندین نسل از ما را گرفتار کرده است. نسل پیش از ما بار مسئولیتهای مدنی و اجتماعی خود را نیمهکاره بر زمین گذاشت. ما هم این مسئولیت مزمن را نیمهکاره رها میکنیم و معلوم نیست نسل بعد از ما بتواند این باسوره مزمنِ به چرک نشسته را بِکَنَد و دور بیندازد! ما مشغول پرورش آدمهای مبتلا به مرض مزمن هستیم! 🔘 در این ساحت و سامان حتا آدمها هم مزمن میشوند. آدمهایی که یک روز از سر اتفاق دستشان به جایی رسیده و نشیمنگاهشان بر صندلی صدارتی نشسته در سپهر سیاسی ما چنان مزمن و مالیده میشوند که با کاردک و کفساب هم نمیتوان از ریاست و سیاست جدایشان کرد. آدمهای مزمن با حرفها و حکایتهای مزمن. با تصاویر مزمن. سخنرانیهای مزمن. آدمهای مزمن آرزوهای مزمن دارند. آرزوی مزمن همان حسرت است. همان ناکامی. همان شکست. ما دچار وضعیتی هستیم که نه شکست میخوریم و نه پیروز میشویم. وضعیت نه شکست نه پیروزی یعنی مزمن شدن جنگ. نزاعها نه ما را نابو میکنند و نه خودشان نابود میشوند. جنگ مزمن از خود جنگ ویرانگرتر است. جنگ وقتی که مزمن شود قداست پیدا میکند. جنگهای مزمن دشمنیهای مزمن میسازند. دشمنی مزمن دل و دماغ دوستی برای ما نگذاشته است. 🔘 مبارزه مزمن، از ما چریکهای پیر فرسودهای ساخته است که نه از آرمانهایمان دست برمیداریم و نه ارادههایمان را به مرحله اجرا میرسانیم. انقلابیهای مزمنی که تا قیرّ قیامت دست از شور و شعار برنمیداریم. ما انقلابها را شروع میکنیم و ادامه میدهیم اما به سرانجام نمیرسانیم. انقلابی که تمام شود از نظر ما معنا ندارد. ما حتا مرگمان هم مزمن شده است. ما به تدریج تباه میشویم. پیکره پیری هستیم که تکهتکه و اندام به اندام میمیریم. یک روز دستمان را از دست میدهیم، روز دیگر چشممان را و روزهای دیگر کلیه و ریه و بساوایی و بینایی و عشق و امید و اعتمادمان را. مرگ مزمن هر روز بخشی از ما را میمیراند. نمیدانم چرا ما دچار این وضعیت شدهایم؟ کجا را اشتباه حساب کردهایم؟ در کنشها و واکنشهای خود کدام عامل را نسنجیدهایم؟ در چه عامل و اثری باید تجدیدنظر کنیم؟ 🔘 پدر - یادش بخیر - هر گاه که بحث و بیانی میشد و میرسیدیم به اگر و مگر پیروزی و آیا و احتمال شکست حرف آخرش همیشه این بود که؛ تلاش خودتان را بکنید اما «حَساوْ شانس وِژتو هَمْ بِکَنْ»۱. نسل ما و گذشتگان ما از تلاش و تکاپو چیزی کم نگذاشتهاند مگر غفلت از حساب و کتاب شانس و اقبال! ما حساب بخت بد و اقبال لنگ را هیچ جا نکرده بودیم! پ.ن ۱. حساب شانس خودتان را هم بکنید. @Khapuorah #ماشااکبری
✍ از قدیمها این خلاصهکردنِ نامها و نشانهها در زبان و ادبیات ایرانیها وجود داشته است. شاید منطقی بوده و گذشتگان ما حق داشتهاند به جای آقا میرزا محمدتقی بگویند، «آمیز ممتقی!» یا وقتی خواستهاند از حرکات و سکنات آقا سید فتحالله تعریف کنند، بگویند، «آسِد فَتل» چنان کرد و چنین گفت! ✍ خلاصهسازیِ نامها و کوچک کردنِ نشانهها، تا وقتی که موجب وهنِ معنا و وهم مفهوم نشود و به خلط و خطا در مسیر انتقال پیام از گوینده به شنونده نینجامد، نهتنها ایرادی ندارد، بلکه گاه سبب ملاحتِ مطلب هم میشود. وقتی آدم از این کم و کوتاه کردنها نگران و نکول میشود که خرابی و خلل در ساختار زبان رسمی به وجود آید و زبان، که باید وسیله استحکام رابطه باشد، مایهٔ ملال و سستیِ ارتباط گردد. ✍ چند روز پیش، دوستی نامهای را نشانم داد که در آن، یک مقام بلندمرتبهٔ اداری نوشته بود، طبق هماهنگی به عمل آمده، شخص نامبرده با هویت مشخص به لیست درخواستی اضاف! شد. لابد منظور آن مقام اداری «اضافه شد» بوده است. رفته بودم برای بچهها ناهار بگیرم. متصدی فستفود پرسید: «همبر یا جوج؟» گیج شده بودم که چه جوابی بدهم. میدانید، غذاهای امروزی، اضافه بر آنکه هر روز مقدارشان تغییر میکند و کم میشود، نامشان هم عوض و عجیب میشود. با ایما و اشاره توانستم به ساندویچفروش بگویم همبرگر. مصیبت بزرگتر اما وقتی بود که گفتم دو تا هم نوشابه و شنیدم که «کوک یا کا»؟! در اتاق انتظار یکی از اطبای قَدَر و قدیمی نشسته بودم تا نوبتم برسد. خانم منشی هر از گاهی درِ اتاق معاینه را باز میکرد و میگفت: «دُکی!» کد این نسخه اشتباه است. «دُکی!» تلفن را جواب بده، از بیمارستان است. دُکی چنان، دُکی چنین. قیافهٔ دکتر، بعد از هر بار صدا کردن منشی ، دیدنی بود. ✍مگر نوشتن یک «هـ» بر روی اضاف چقدر زمان و انرژی میبرد؟ تغییر نام کوکاکولا و کانادا به کوک و کا چه سودی برای منِ شنونده و آن ساندویچفروشِ گوینده دارد؟ این بریدنها چه باری از روی دوش کسی برمیدارد؟ واژهٔ متین و مناسب دکتر چه عیب و ایرادی دارد که سر و تهش را زده و از آن واژهٔ سبک و سخیف دُکی را ساختهایم؟ ✍ کم و کوتاه کردن، حالا دیگر از نامها و نشانهها گذشته و به متنها و مطلبها رسیده است. مردم دیگر حوصلهٔ خواندنِ یک مقالهٔ پنجخطی را به خود نمیدهند. مردم این روزها میل غریبی به دیدن دارند. یک شکلک بی رنگ و ریخت را بر یک نوشته سه خطی متین و مناسب ترجیح میدهند. مردم عادت کردهاند به دیدن تیترها. تعداد اندکی متن و مقالهها را میخوانند. جوری شده است که مخاطب با دیدن یک شکلک مقدمه و متن و نتیجهگیری را همه با هم میبیند! به این میماند که یک سخنران از نینامه مولوی، همان مصرعِ «بشنو از نی چون حکایت میکند» را بخواند و بگوید بهبه! مولانا چه کرده یا واسفا مولوی چهها گفته! پر بیراه نیست اگر بگویم کارِ خلاصهکردن در زبان و ادبیات فارسی به زودی به جایی میرسد که فقط مقدمهٔ کتابها خوانده میشود و هزاران نکته و نکهت و نازاری ادبی و زبانی در صفحات میانی و پایانی کتابها به نسیان و نابودی سپرده میشوند. ✍ در آیندهٔ نزدیک، اگر دیدید کسی گفت یا نوشت؛ الا یا ایهاالساقی... حافی! یا بسی رنج بردم.... ابول فری! اصلاً تعجب نکنید! @Khapuorah #ماشااکبری
😳 زمانه، نسبت به چند دهه پیش، بسیار تغییر کرده است. دنیا نه تغییر، که کاملاً زیر و رو شده است. زن و مردهای امروزی با زن و مردهای چهل سال پیش زمین تا آسمان تفاوت کردهاند. آن سالها، زنها با مردها تفاوت چشمگیری نداشتند. وقتی خیربانو و خِشِلو با هم مینشستند و چای عصرانهشان را از لبهٔ نعلبکی سر میکشیدند، بهسختی میشد تشخیص داد کدامشان مرد است و کدامشان زن؛ هر دو خشک و خشن و خسته. ترکهای پاشنهٔ پای خیربانو مانند زمین آبنخورده، دهان باز کرده بود. سرِ چانه و پشتِ لب هر دو مو داشت، برای خشلو اما کمی بیشتر! ابروهای پُرپشت و نامرتب خیربانو شرق تا غربِ صورتش را پوشانده بودند. هر دو دستهایی داشتند زمخت و زبر و زحمتکش! پنجاه سال پیش سر و سیمای زنها طوری بود که من فکر میکردم آدمها همه جنس مذکر هستند. شکل و شمایل نود درصد آدمها به جنس مؤنث نمیآمد! 😳 اوّلین کسی که دست به کار مؤنث سازی از مذکرها شد ترنج خانم بود. اوّلین کسی هم که با شمایل مُذکر رفت نزد ترنجخانم و با شکل و شیوه مؤنث برگشت، زنعمو بود. پدربزرگ، وقتی شنید، قشقرقی به پا کرد آن سرش ناپیدا. زنعمو یک هفته، قهر کرد و رفت نزد خانوادهاش. قبل از آن هم، البته، پدربزرگ و زنعمو سر همین حواشی زنانه سرِ شاخ شده بودند. گناه کبیرهٔ زنعمو این بود که صابون گذاشته بود داخل چمدان لباسهایش. گردنبند میخک آویزان کرده بود به گردنش. تا پیش از آن، همه ساوْ و سیفل زنهایی که میشناختم، گذاشتن حنا به موهایشان بود و مالیدن «خاآ»۱ و «خُومَهتُو»۲ به دست و پایشان. 😳 زنعمو خطشکنی کرد. ساوَه و سَروَن را کنار گذاشت و روسری سرش کرد. باریک کردن ابروها و بند انداختن به صورت را هم زنعمو مُد کرد! پدربزرگ وقتی، زنعمو را با ابروهای هلالی و موهای آلاگارسونی دید، با غُرّ و غیظ گفت: «مِناکَر نِه ری، سُو مَچو خُویْن وِرازَه مَمالی ئِه لؤِ لِچْ.»۳ منظور پدربزرگ از «خونِ وراز»، ماتیک بود که نمیدانم از کی و کجا شنیده بود از خون ماسیدهٔ خوک ساخته میشود. 😳 پدربزرگ به در میگفت تا دروازه بشنود؛ اما دروازه خودش را به کری زده بود. قصد پدربزرگ تیز کردن و تهییج عمو بود؛ بندهٔ خدا خبر نداشت که پای ثابت عادات و آداب آرایش زنعمو، خودِ عموست! عمو هم، البته، حق داشت با کار و کردار زنعمو مخالفتی نکند. وقتی میشد با کمی راستوریس و فنوفیس، جوادِ نتراشیدهٔ ناخواستنی را به جمیلهٔ تراشیده و خواستنی تبدیل کرد، چرا مخالفت؟ پدربزرگ و عمو بر سر سنگینی و رنگینی اختلاف اساسی داشتند. پدربزرگ میگفت «رنگینی وَه سنگینی نِماوْ.»۴ عمو، اما، معتقد بود رنگینی، سنگینی میآورد. 😳 طولی نکشید که مرض آرایش، مثل مشمشه، افتاد بین زنها. مشتریهای ترنجخانم روزبهروز بیشتر شدند. کار از دست پدربزرگ در رفت. هرچه بیشتر اَخم و تَخْم میکرد، دنیای پیرامونش بیشتر به بزک دوزک خود مشغول میشد. خبر آمد که ترنج خانم یک چارپایه گذاشت داخل طارمی خانهاش، آینهای به دیوار روبهرو زده و اوّلین آرایشگاه زنانه را راه انداخته. آرایش، بین زنها و مردها فاصله انداخت. کار ترنج خانم فقط به امورات صورت و سبیل زنها محدود نشد. چیزی به صورت فرنگیس مالیده بود که پوست صورتش دو پرده روشنتر شده بود! برای کبری کچل موهایی درست کرد به سیاهی قیر و بلندای خیزران. با دوده چشمهای کور و کوچک ملوس را به قدر یک پیاله چینی درشت کرد. لباسی تن ملیحهٔ پتوپهن کرد و ملیحه باریک و بهاندازه شد. زنعمو گفت ملیحه گِنْ پوشیده! 😳 کار زیباسازی زنها چنان گسترده و فراگیر شد که خیربانو هم به ناچار راهی خانه ترنج خانم شد. زن عمو گفت، خودِ خِشِلو، خیربانو را برای رفتن نزد ترنجخانم تشویق کرده است. یک روز، خیربانو برای بردن حاجتی نزد مادربزرگ آمده بود. دیگر خبری از آن ابروهای پهن و پیوسته نبود. سبیلهای پشت لبش را انگار باد برده بود. موهای زشت و زبر روی چانهاش را نداشت. پدربزرگ که متوجه تغییرات خیربانو شد، گفت: «خیره، خیره.»۵ خیربانو در جواب گفت: «خِشِلو خوشَه ماتی.»¹۶ پدربزرگ، با خشم، گفت: «ئَه که خیر نُوینی خِشِلو.»۷ 😳 هر بندی که ترنج میانداخت مرزهای زنی و مردی را پر رنگتر میکرد. آن چارپایه چوبی تنها صندلی آرایش نبود. سکوی آینده آدمها بود. نه دیروز قابل ستایش است و نه امروز لایق نکوهش. این تنها زنها نبودند که برای زن شدن پا پیش گذاشتند و پیه هر شرّ و ناشری را به جان خریدند. خواستن و خواهش مردان، موتور محرّکه تغییرات زنانه شد. اگر خِشِلو خوشش نمیآمد، دستهای خیربانو به همان زبری و زمختی گذشته میماندند و ریشهای تُنُک روی چانهاش حالا سفید شده بودند! پ.ن ۱. تخممرغ ۲. چربی شیر ۳. رهنما ندارد؛ فردا میرود خون خوک به لبش میمالد! ۴. زیبایی به متانت نمیشود! ۵. خیر است، خیربانو؟ ۶. خِشِلو دوست دارد. ۷. خیر نبینی، خِشِلو. @Khapuorah #ماشااکبری
🔘 از همه جنایتها، جنایتتر کدام است؟ آیا جنایت کم و زیاد دارد؟ جنایتِ کوچک و جنایتِ بزرگ میشود؟ اگر باورمند به شدت و ضعف جنایت، یا بزرگ و کوچک بودن آن باشیم، بزرگترین جنایت کدام است؟ فساد است؟ فتنهگری است؟ آیا جنایتِ آدمربایی از جنایتِ قتلِ انسانها کوچکتر است؟ چرا روزنامهها مینویسند «قتلعام»؟ مگر قتلِ خاص هم داریم؟ میان این همه جنحه و جنایت، کدامیک کریهتر و کثیفتر است؟ 🔘 به نظر من، بزرگترین جنایت، قتل و آدمربایی و حتا نسلکشی نیست. از اینها بزرگتر و موهنتر هم جنایت وجود دارد. چه جنایتی؟ جنایتِ عادی کردنِ جنایت! جنایتِ به فراموشی سپردنِ جنایت، از نسلکشی و قتلعام خطرناکتر و بزرگتر است. جنایت جانها را میگیرد عادی کردن جنایت وجدانها را به قتل میرساند. فراموشی جنایت، کراهتِ آن را کتمان میکند. عادی جلوه دادنِ جنایت، مانند بیهوشیِ کنترلشده، پیوستگیِ جنایت را از بین میبرد. فراموشیِ جنایت مثل پوشاندنِ روی زخم است؛ زخم معلوم نیست، اما جسم و جان از درد و داغِ آن به فغان و فریاد است. 🔘 برای جنایتکاران، روزِ ارتکابِ جنایت مهم نیست؛ روزِ بعد از جنایت مهم است. جانیها روزِ بعد از جنایت، عوامل و ایادیِ خود را جمع میکنند. کسانی را پیدا میکنند که توضیح بدهند، اطمینان ببخشند؛ کسانی که تواناییِ توجیهِ بالایی داشته باشند؛ کسانی که زود فراموش میکنند و دیگران را هم در فراموشی غرق میکنند. فراموشی فرشتهٔ نجاتِ جنایتکاران است. 🔘 هر جنایت فقط یک بار رخ میدهد، اما هزاران بار روایت میشود؛ یعنی هزاران بار میتوان آن را روایت کرد. روایت، قدرتِ تغییرِ جنایت را دارد. به همین دلیل است که جنایتکاران بیش از آنکه نگرانِ صحنهٔ جرم باشند، نگرانِ روایتِ صحنهٔ جرم هستند. چاقو همیشه در دستِ قاتل نیست. جنایتکار هم همیشه چاقوکش و هفتتیرکش نیست. جنایت گاهی در ورای واژهها و تیترها پنهان میشود. گاهی به شکلِ سرمقالهٔ روزنامه درمیآید. گاهی صدای جنایت از پشتِ تریبونِ سخنرانی به گوش میرسد. جنایتکار فقط کسی نیست که جنایت میکند. رسانهای که زخم را میپوشاند، دوشادوش جنایکاری که زخم را زده است حرکت میکند. قلمی که تلاش میکند جنایت را از حافظه جمعی پاک کند، وظیفه کارد و کُلت را بر عهده دارد. تریبونی که روزهای پس از جنایت را عادی ترجمه میکند، آخرین حلقهٔ زنجیرهٔ جنایت است. جنایتکار جنایت را انجام میدهد اما جنایتکارتر از او پادو و پیرامونی است که حقیقت جنایت را مخدوش میکند. کار جنایتکار وقتی کامل میشود که حقیقت وارونه و جنایت به حاشیه برود. 🔘 فراموشیِ جنایت، نخستین گام برای انجامِ جنایتِ بعدی است. حافظه جمعی دشمن جنایتکار است. جامعهای که حافظه خود را از دست بدهد گور خود را با دستهای خودش کنده است. هرچه زودتر جنایت فراموش شود، جنایتکار، جنایتِ بعدی را جسورانهتر مرتکب میشود. @Khapuorah #ماشااکبری
✍ ترس، دشمن مهیبی است. دستهایی دارد به درازی دنیا. مشتهایش به سنگینی سرب است. توبرهاش ته و تمامی ندارد. همهچیز را میبلعد. مکینه مدام. مثل مار، چنبره میزند بر روح. مثل بهمنِ برف، راهها را میبندد. مانند زالو، خونها را میمکد.آدم را به یک مومیایی متحرک تبدیل میکند. ✍ بچگیهای ما پر از ترس و تاریکی بود. خانه ما نزدیک درّه عمیقی به نام «کُنارکُو» بود. این نام را از سه درخت کُناری که در شیب درّه ریشه داشتند گرفته بودند. در دهانه درّه، سنگهای رسوبی روی هم تلنبار شده بودند. سنگها، از دور، گویی اشباح و ارواحی بودند که در هم میپیچیدند. بعضی، مثل آدم، سر پا ایستاده بودند. برخی، مانند گرگ، «چُخَن»۱ زده بودند! از دور، به نظر میآمد جمعیتی از جِنها دور هم جمع شدهاند و بِرّ و بِرّ نگاه میکنند و نقشههای ناجور میکشند. تعریفهایی که از «مِلاکَت»۲ شنیده بودم، با شکل و شمایل هیولاهای دهانه درّه کُنارکُو مطابقت داشت. ✍ گذشتن از کنار درّه، با وجود آن سرهای گِردِ بیگوش و صورتهای نامعلوم و چشمهای وقیح، کابوس کودکی من بود. آن اشباح موهوم و ارواح مهیب، سالهای سال مرا ترساندند. رنجم دادند. روزم را سیاه و شبم را تباه کردند. برای روبهرو نشدن با جِن و ملاکَتهای دهانه کُنارکو، مجبور میشدم راهم را کج و مسیرم را دور کنم. زهرهام آب میشد، وقتی میگفتند، برو «دُم شهولی.»۳. روزی که چشمم به آن مجسمههای مهیب میافتاد، شب خوابهای آشفته میدیدم. شبها خوابم پر میشد از اشکال و اشباحی که نه حیوان بودند و نه آدم. ✍ ترس از اشباح عجیب و غریب درّه کُنارکو، مثل خوره، گوشت تنم را میخورد. آرامشم آب شده بود. عمرم با عذاب عجین. جرأت نمیکردم از تباهیِ ترس با کسی حرف بزنم. شنیده بودم هر کس پشت سر جِنها حرف بزند یا راز مِلاکَتها را اینجا و آنجا بازگو کند، جِنها شب میآیند بالای سرش و در خواب، نشیمنگاهشان را روی دهانش میگذارند و کاری میکنند که آدم در خواب خفه شود! شبها از ترس، صورتم را روی بالش میگذاشتم و میخوابیدم! خواب که نه؛ کابوس و کراهت! ✍ واهمه وهم تباهم کرده بود. جسمم فروکاسته و جانم فرسوده بود. ترس، مثل زنجیر و زالِنَه، به دست و پایم پیچیده بود. برای هر کاری باید دهها مکث و ملاحظه میکردم. رنگ از رؤیاهایم رفته بود. نان را با ترس میخوردم. آب را با آزار مینوشیدم. هر روز از یادآوری اشباح و ارواح، در خودم فرو میریختم. دیگر چیزی از من سر پا نمانده بود. وحشت، ویرانم کرده بود. تسخیر شده بودم. تسلیمِ تمام! ✍ اگر خواب، برادر مرگ است، ترس خودِ خودِ مرگ است. آدم ترسو زنده است، اما زندگی نمیکند. نفسِ آدم ترسو مُمِدِ حیاتش هست، اما مفرّحِ ذاتش نه! ترس، جان را میدزدد و جسم را رها میکند. مرگ حق است، اما فقط یک بار، نه هر روز. مرگِ مستمر، ناحق است. شایسته نیست که امر ناحق را گردن گذاشت. ✍ هفت سالم شده بود. در این هفت سال، هفتاد هزار بار آن موهومات سرد و سنگی دلم را خالی و تنم را خسته کرده بودند. جانم از ترس به لبم رسیده بود. رسیده بودم به آخرین پرتگاه پریشانی. تَهِ پریشانی، بیپروایی است! دیگر ماندن در آن ورطه وحشت ممکن نبود! زندگی که همهاش زانو به زانوی ترس نشستن نیست! رفتم روی پله غیظ و غضب. یقه خودم را گرفتم، چشم بستم و دهان باز کردم به ناسزا. «مرد ناحسابی! آیا این زندگی به این همه بزدلی میارزد؟ تا کی میخواهی هر روز بمیری؟ مرگ یک بار، شیون یک بار. این مصیبت مداوم را تمام کن! یک بار حق داری بمیری؛ بمیر!» ✍ روز زمستانی سردی بود، من اما گُرّ گرفته بودم. صدای طپش قلبم را میشنیدم. پاهایم میلرزیدند. کف دستم عرق کرده بود. چشمهایم را بستم. راه افتادم، رو به مجسمههای موهومِ سنگی. رفتم به جنگ جنها. پیوسته به خودم نهیب میزدم: «چشمهایت را باز نکن. ترس را نبین. نترس! برو به سوی ترسها. بِرَّم به سمت رنجها. یک گام دیگر. دو گام دیگر. برو تا تهِ ترس. برو و بِرَس به ریشه رنج. ترس را در آغوش بگیر. چشم در چشمش بدوز.وقتی که پیشانی به پیشانی شدی چشمهایت را باز کن!» رسیده بودم به دهانه درّه. پیشانی به پیشانی ترس چشم گشودم. دور و برم پر بود از سنگهای رسوبی ساده. نه مردازمایی بود، نه ملاکتی. آن سرهای گردِ چروکِ بیگوش، قلوهسنگهای جامدِ بیجانِ بیآزاری بودند. افتادم به جان سنگها. با هر لگد ترسی از من به ته درّه سقوط میکرد! ✍ ترس، تا زمانی قدرت دارد که دیده شود. ترس را اگر نادیده بگیری، تحقیرش کنی تمام میشود. با گریختن،ترسها بزرگتر میشوند. هر چه از تابوها و ترسها فاصله بگیری، موهومتر و موحشتر به نظر میرسند. برای نجات باید به جان ترسهایمان بیفتیم! پ.ن: ۱. روی دُم و پا نشستن سگ و گرگ. ۲. جِن؛ موجود خیالی. ۳. نام محلی بر ساحل سیمره. @Khapuorah #ماشااکبری
صداهــــــــــــــــــــــا و سکــــــــــــــــوتها 🔘 سالها پیش که هنوز جان و جهشی در من بود و جسم و جثهام یاری میکرد و زنبیل زندگی هنوز از ذوق و زیبایی خالی نشده بود رفته بودم دنبال موسیقی. در کلاسهای آموزش یکی از اساتید سنتور نامنویسی کرده بودم. یادگیری موسیقی دقیقن مثل یادگیری خواندن و نوشتن است. اوّل از هر چیز باید الفبا را یاد بگیری. وقتی که الفبا و علایم را یاد گرفتی نوبت به ساختن کلمه و جمله از آن الفبا و علایم میرسد. در موسیقی هم باید نُتها و نشانهها را یاد بگیری و بعد آن نتها و نشانهها را به آهنگ و آوا و ریتم و رِنگ تبدیل کنی. یادگیری نت و نتخوانی و سلفوژ و تعیین مضراب و تعریف کلیدها و ارزشگذاری نتهای سیاه و سفید و چنگ و دو لاچنگ و سکوت دو سه ماه طول میکشد. بعد از آن دو سه ماه ممکن است استاد اجازه دهد نتها و نشانهها را به هم بچسبانی و با نتها و نشانهها کلمه بسازی و کلمهها را در جمله به کار ببری. 🔘بعد از سه ماه دُو، می، رِ کردن استاد به این نتیجه رسید که من نتها و نشانهها را شناختهام و میتوانم موسیقی را بخوانم و بنویسم. استاد درسِ زرد ملیجه را که یکی از آهنگهای قدیمی شمالی است و گویا از روی صدای نوعی پرنده ساخته شده است برای تمرین خواندن و نوشتن پیشنهاد کرد. کلاس یک روز در هفته و بعدازظهرهای سهشنبه برگزار میشد. مثل یک دانش آموز کلاس اوّل که با لکنت و لرزش کلمهها را هجی میکند و هر حرف را چند بار تقطیع و ترکیب میکند من هم کُند و کال نتها و نشانهها را روی خط میزان پیدا میکردم و میخواندم و با وسواس مضراب را روی نت مورد نظر میکوبیدم. تمام هفته را به تمرین و تکرار گذراندم. به قول آموزگارها آنقدر روش آزمون و خطا را تکرار کردم که کمکم دستم راه افتاد و زبانم روانتر شد. نتها را زود پیدا میکردم و مضرابها را با دقت و درست همان جا که باید فرود بیاید محکم و موثر میکوبیدم. 🔘 سهشنبه آمد و وقت حساب پس دادن. درس را بر اساس آنچه که استاد گفته و من یاد گرفته و تمرین کرده بودم طبق اصول آموزش اجرا کردم. کارم که تمام شد از استاد پرسیدم چطور بود؟ گفت، نتها را که اشتباه نخواندی، سیمهای زرد و سفید را قاطی نکردی، مضرابهایت ضعیف اما قابل قبول بودند، میزانها را هم رعایت کردی. همه چیز درست و به جا بود. گفتم اگر همه قواعد را رعایت کردهام چرا آن زیبایی و گوشنوازی و لطافت در اجرای من نیست؟ استاد دستی به شانهام زد و گفت، پس خودت هم متوجه شدی که شیرین و دلپسند نیست؟ میدانی چرا؟ چون سکوتها را رعایت نمیکنی. ارزش سکوتها یادت رفته! فقط به نتهای سیاه و سفید و چنگ و دو لاچنگ فکر میکنی. سکوتها را که نادیده میگیری نرمی و نوشینی آهنگ را به هم میریزی. سکوتها بخشی از الفبای موسیقی هستند. کنار گذاشتن آنها موسیقی را از زیبایی و ظرافت میاندازد. مثل زبانی که یک یا دو حرفش را کنار گذاشته باشی. جملات چنین زبانی رسا و راحت نخواهد بود. سِرّ کارِ سرکار در سکوتها است! 🔘زندگی هم مانند موسیقی مجموعهای از نُتها و نشانههاست. همه نتها با هم و در کنار هم ملودی زندگی را میسازند. نتها فقط سیاهها و سفیدها و چنگها نیستند. سکوتها هم هستند. هستند و مهم هستند. سکوتها همان قدر در دلنوازی آهنگ نقش دارند که سیاهها و سفیدها. اگر سکوتها نباشند اهنگها اوج و فرودشان را از دست میدهند. در ملودی زندگی گاهی احساس میکنیم با آن که همه استانداردها را رعایت کرده و هر نت و نشانه را در جای خود قرار داده،ایم اما آهنگِ زندگی خوب و خوشایند نیست! آن دلنشینی و دلنوازی که انتظار داریم به گوشمان نمیآید. این دلنانوازی به خاطر آن است که صدای سکوتها را نمیشنویم. به سکوتها بی اعتنایی میکنیم. لحظههای بی اتفاق، روزهای رها شدگی، شبهای بیحوصلگی، سکوتهای لابلای نتهای رِنگ زندگی هستند. صدای این سکوتها را هم بشنویم. ارزش آنها را هم ببینیم و در ضرباهنگ زیستن بشماریم. زرد ملیجه وقتی نوشین و نوازشگر روح است که سکوتهایش را هم بشنویم. زندگی فقط صدا نیست، بخش بزرگی از زیبایی زندگی در سکوتهای آن است. @Khapuorah #ماشااکبری
🔘 بِرابَلی مثل همه مردمان کوه و کمر و دشت و گَشت اهل چای و چپق بود. گیراندن چپقش هزار حُکم و حکایت و ترتیب و تَتَبا داشت. تیار کردن چایش همان اندازه تعارف و تکلیف. چای نزد بِرابَلی شأن و شخصیت داشت. صاحب احساس و عاطفه. معتقد بود چای اگر بی احترامی ببیند قهر میکند و دیر دَم میکشد! میگفت اگر ناگهانی آب جوش روی چای بریزی، چای زَهره تَرَک میشود. به قول خودش «ئُورَه مَه رُوئالکی»۱ برابلی درِ قوری را برای ریختن آب جوش باز نمیکرد. میگفت با باز شدن در قوری طعم و عطر چای میگریزد و از قوری خارج میشود. 🔘برابلی برای درست کردن چای آب جوش را نه از در که از لوله خروجی قوری روی چای میریخت! از شگفتیهای شخصیتی برابلی یکی همین پیچیده کردن امور ساده و دور سر گرداندن لقمه بود. با این کار نه تنها خودش را به ضیق و زحمت میانداخت که اهل و اطرافش را هم. برابلی یک دل و یک دنده بود. چون سنگ بر ایده و عقیده خود استوار. مرغ اصولش یک پا داشت و آسمان عقیدهاش یک رنگ. ذهنیت اشتباه خود را راست و درستترین حقیقت میدانست. ذرّهای در نادرستی راه و رفتار خود تردید نمیکرد. از اوّل دریچه تشکیک و تغییر را گِلاندود کرده بود. 🔘 در جواب هر کس که میگفت این روش ریختن آب جوش نه منطقی است و نه مفید و بلکه خطرناک و خسارت آفرین است یک جواب بیشتر نداشت. «شما نمیدانید. من میدانم». خودش را دانای کُل و خداوندگار خِرَد فرض کرده بود. متکلم وحدهای که ولع گفتن داشت. گوشش بدهکار حرف حساب نبود. از همه میپرسید اما، به هیچ کس پاسخ نمیداد! برابلی با همین ایده و استدلال پنجاه سال لذت دَم کردن و خوردن چای را برای خود و اطرافیانش به عذاب و آزار تبدیل کرد. امر ساده و معمولی و بی هول و حاشیه تهیه چای برای خانواده برابلی به یک چالش بدون چاره تبدیل شد! تدارک چای در خانه برابلی هر بار ممکن بود فاجعه و فتنهای درست کند. ریختن آب جوش از سوراخ کوچک لوله قوری دست کمی از خنثی کردن بمب و کشیدن ضامن نارنجک نداشت. کسی که چای درست میکرد گویی به خنثی کردن مین میرفت. تیار و تدارک دو پیاله چای عصرانه شده بود خطری مثل بندبازی بر فراز یک دریاچه پر از کروکودیل گرسنه! ترس و تباهی همیشه بر خانه و خانواده برابلی سایه انداخته بود. با وجود تکرار و تمرین و به خرج دادن وسواس حین ریختن آب جوش اما همیشه بخشی از آب جوش بیرون میریخت. نه که تهیه چای غیرممکن باشد. چای تهیه میشد اما خوردنش دیگر لذتبخش نبود. «زَئْلَه»۲ و زحمت تهیه چای ذوق خوردنش را کور میکرد. بچهها با برابلی برای درست کردن چای به مشکل برخورده بودند. بین برابلی و همسرش بیشتر وقتها بگو مگو میشد. «آخِر خائِه مَنی یَه کِرّ و یَه نیشو»۳. برابلی مگر عقب میرفت. گوشش را برای حرف حساب بسته بود. در جواب اعتراض مادر بچهها میگفت؛ اگر علی ساربان است میداند چطور زانوی شتر را ببندد. «خَمِتْ ناوْ خاتی خُتُو»۴. نام همسر برابلی خاتون خانم بود. 🔘 همانطور که قدیمی گفته است بار کجِ برابلی به منزل نرسید! یک روز که برابلی دستش بند کاری بود از خاتون خواست که آب جوش روی چای بریزد. «خاتی خانم کِتِری دَسِت ماچَه مَه کِه»۵. خاتون پیش چشم برابلی در قوری را باز کرد و کتری آب جوش را بالا گرفت. فغان و فریاد برابلی بلند شد. چای را نترسان! آب را نریز، نریز کافر، نکن مسلمان، خاتون، خُلَه، خَرّی! خاتون اما گویی از پیش تصمیم بر بریدن باغ بی بار و بَرِ باور برابلی گرفته بود! برابلی وقتی که دید نهی و نهیبش بی فایده است هجوم آورد. خاتون هول شد. در کشمکش و کشاکش برابلی و خاتون کتری آب جوش رها شد و چهار لیتر آب صد درجه به اطراف پاشید. آب جوش روی دستهای خاتون ریخته شد. یک دست، قسمتی از شکم و پای چپ برابلی هم سوخت. بساط چای به هم ریخت. برابلی و خاتون را بردند بیمارستان. 🔘 خانواده برابلی یک ماه درگیر پانسمان و پرستاری بودند. مچ دست خاتون گوشت اضافه آورد و پزشکان مجبور شدند دو بار او را به اتاق عمل ببرند و گوشتهای اضافی را بتراشند و دستهایش را گچ بگیرند تا مَفصَلهایش خشک نشوند. شش ماه بعد که شرایط به روال عادی برگشت هوز برابلی فرصت و فراغتی یافتند که دور هم بنشینند. خاتون رو به برابلی کرد و گفت؛ «بِرا چاوی دَم کَم»۶. برابلی در جواب خاتون گفت؛ نیکی و تعارف! اما، خاتون پرخاشجو و پریشان گفت اما چه؟ اگر چه؟ عار و عبرت نمیگیری! برابلی آرام و سر به زیر گفت اما، «دَر خوری واز کَه»۷. 🔘 برابلیها تا خودشان را نفله نکنند و زار و زندگی اطرافیان را به نهات و نابودی نکشانند دست از افکار و عقاید خود برنمیدارند. وقتی سر به راه میشوند که بند را به آب داده و به قول خاتون «خائا» را گذاشته باشند! پ.ن ۱، میترسد. ۲، ترس، جسارت. ۳، این خط و نشان بلایی میسازی! ۴،غمت نباشد خاتون غرغرو. ۵،خاتون کتری دستت را میبوسد! ۶،برابلی چای دم کنم؟ ۷،در قوری را باز کن! @Khapuorah #ماشااکبری
🔘 بازویی اگر نباشد که امر و اراده مغز را اجرا کند مغز غیر از اندام عربدهجوی بی اثری چه خواهد بود؟ دست اگر از فرمانِ مغز اطاعت نکند، مغز چه توانی بر اجرای اندیشههای تباه دارد؟ 🔘 این ظالمان نیستند که ظلم میکنند؛ پادوها ظلم را از ذهن ظالم به درون زندگی مردم میکشانند. دستهای ستمگر، ستم را اینجا و آنجا میبرند. پادوهای ظالم پا و پایه ستمگری هستند. اختاپوس را تصور کن؛ اگر بازوهایش را بگیرند، چیزی از توانش نمیماند. لاشخور را ببین؛ بیبال و بیمنقار، جانی برای جولان و جنایت ندارد. ستمگر نیز چنین است؛ بیدست و بازو و پا و پادو زور و زَوَردی ندارد. فرمانده ظالم بدون فرمانبر هیچ است. هیچ! ضحاک مگر که بود؟ زشتخوی زار و ضعیفی که مارهای روی دوشش او را اهریمنِ آژیدهاک کردند! 🔘 نخستین ستمکاری که فرمانِ ستم داد، اگر دستی، ، بازویی، پایی، پادویی فرمان را اطاعت نمیکرد، صدای ستمگر در هوا میچرخید و میچرخید و دست آخر میلرزید و آب میشد. یخَ ستم آب میشد و بر شنهای داغ میچکید و ستم همانجا پایان میگرفت. ستمگر برای همیشه تنها میماند. 🔘 اگر میخواهید ظالم را خوار کنید، اگر قصدتان به زیر کشیدن ستمگر است پیش از هر چیز، دستهای ظلم را از او بگیرید؛ پاهای او را قطع کنید. بالهای او را بشکنید. پادوهای ظلم را بشناسید. پیشکارهای ستم را رسوا کنید. سَرِ هیچ ستمگری، بی دستیار و پادو بر گردن استوار نمیماند. @Khapuorah #ماشااکبری
گرز و گزاف! ✅ آتش را دیگران گیرانده بودند.ایشا هم از سر جهل و جَرّ در آن دمیده و آتش زیر خاکستر را شعلهور کرده بود. شده بود آنچه نباید میشد. تیر از کمان جهیده و پرنده از قفس پریده. آب ریخته و ایل گریخته. بلا بار انداخته و بلوا بر بلندا نشسته. طرفها زده و بُرده و بریده و ریخته بودند. آدمها و مالها و افسارها و آبها را. فتحی کرده بودند بی فضاحت. گفتهاند زد و خورد، یعنی اگر دو تا زدند یکی هم بخورند. فتح و فیروزی آن است که اگر دو ضربت نوش جان کردی دست کم حریف را با ضربتی لت و کوب کنی! شکست جنگاور هنگامی است که بخورد اما نزند! ✅ جمجاخ کرده بودیم برای مشورت و مدیریت بحران. به قول پدر «گالِ دُوما گرگ»۱. نوشداروی بعد از مرگ سهرابِ جوانمرگ. هر کدام کیسهای بودیم پر از کینه. حجمی پر از هیاهو. هورّهای سنگین حسرت. آتش گرفته احساس بودیم و برشته انتقام. خورده بودیم اما نزده بودیم. شکست! چون دانه اسپند بر ساج سرخ در غیظ و غلیان. ✅ هُوشا رگ گردنش را برجسته کرد و داد زد؛ خجالت نمیکشید از خودتان؟ به شما هم میگویند مرد؟ نشستهاید که چه؟ مثل پیرزنها «نوئرّ»۲ و نفرین کنید؟ روضه بخوانید؟ سرتان را مثل کبک کردهاید زیر برف و به خیالتان که کسی ندیده است که چه به سرتان آوردهاند؟ هوشا به نشانه اعتراض برخاست که بیرون برود اما عمو به اشاره پدر راهش را بست! ✅ بعد از رعشه و رجزهای هوشا،نوبت گزاف و «گِرمِ هُوئْرّ»۳ به شوشا رسید. شوشا مجلس و میدان را در دست گرفت و گفت؛ یارو هر کار که خواسته کرده و هر کمانی که اراده کرده کشیده و در رفته. آن وقت که باید فکر این روز را میکردید کجا بودید؟ خیالتان خام بود و خوابتان خوش، دیر به فکر چاره کار افتادهاید، دیر. چند ناسزای ناجور هم بار جمع کرد. اگر عمو نمیآمد میان حرف، شوشا خیال داشت تا فردا صبح عَرّ بزند و عیب برایمان بتراشد. عمو ناشَر و ناسزای شوشا را به خود گرفت وگفت؛ کدخدا شوشا میفرمایی چه کنیم؟حرف را بیخیال. حرکت کن تا پشت سرت راه بیفتیم. شوشا فریاد زد همین چه کنیم چه کنیم بیچارهمان کرده؟ همین الان باید خانه و خاندانشان را به آتش بکشیم. باید از این محل و منطقه بارشان کنیم. چنان زندگی را در کامشان تلخ کنیم که نسل اندر نسل طعم تلخی را بچشند. باید حالیشان بشود که با بد کسانی طرف شدهاند! ✅ کوشا که تا آن روز ندیده بودم سیگار بکشد مثل سیگاریهای سابقهدار چنان پک عمیقی به سیگارش زد که لُپهایش گود افتاد. دود سیگار را با ولع به داخل ریههایش فرستاد. کونه سیگار را با فشار انگشت داخل جاسیگاری له کرد و گفت؛ علاجشان گلوله کلاشنیکوف است! زور فقط زبان زور را میفهمد. با مهاجم منطقی حرف زدن بلاهت است. سیگار دوّم را از پاکت بیرون کشید و با حسرت گفت؛ چه روزگاری شده ای خدااااا. گدا گشنهها دُم درآوردهاند. «چَقَلها»۴ جای شیر نشسته و چنگ و دندان نشان میدهند. با کف دستش روی رانش زد و گفت ای روزگار تف به گشت و گذارت! تف! سیگار دوّم را هم روشن کرد. ✅ تا کوشا مشغول آتش کردن سیگار بود، اَنوشا دستمالی را که در دستش بود جِرّ داد و از وسط نصف کرد و گفت یکی یکی مثل این دستمال جرّشان میدهم. شلوارشان را شال گردنشان میکنم. اینها اگر گوششان کشیده نشود گردنشان کُلُفت میشود. من با شما کاری ندارم. باشید یا نباشید خودم ادبشان میکنم. اینها هنوز روی زمین سفت نشاشیدهاند! ✅ پدر گزافها را میشنید اما هنوز ساکت بود. شگردش بود، کم میگفت، زیاد میشنید. اجازه میداد دیگران حرفشان را بزنند و خشمشان را خالی کنند. برای گفتن شتاب نداشت. همیشه آخرین نفر بود که اظهار نظر میکرد. عمو که به سختی خشمش را خاموش نگه داشته بود رو به پدر گفت؛ « تو هم چی ئی بوش»۵. خشمها و خروشها اندکی خوابیده و جا برای خِرَد باز شده بود. پدر آرام و شمرده گفت؛ اوّل که «جنگ مِه ئَر جنگجاگَه بو»۶. دوّم هم «شِنَفتِه تونَه دُزِ نَگیریا پادشاهَه»۷ در میان سکوت سنگین جمع پدر ادامه داد، وقتی که میانجی و معتمد افتاد وسط، جار و جنجال برای جنگ نه شجاعت است و نه شدنی!اما، ✅ خشم خوب است. گزاف هم بخشی از «گُرزونْ»۸ است اما، همه آن نیست. «گزاف بِکَن اما گزاف ئر باوْ گُرزتو بِکَن»۹. گزافی که به اندازه گرز نباشد آدم را گرفتار میکند. جمع شدهایم که گره گرفتاری را باز کنیم نه خودمان را گرفتار کنیم. چه شیرین و شمرده بودی مَرد! پ.ن ۱، فریاد بعد از فرار کردن گرگ. ۲، نفرین. ۳، سر و صدای زیاد. ۴، شغالها. ۵، تو هم چیزی بگو. ۶،جنگ باید در وقت جنگ انجام شود! ۷، شنیدهاید دزد نگرفته نگرفته پادشاه است؟ ۸،مرافعه، درگیری. ۹، گزاف بگویید اما گزاف به اندازه گرزتان بگویید. @Khapuorah #ماشااکبری
🔘 اول اینکه؛ مدتها بود میانه مولا و میرزا بهم خورده بود. راه و رَفتِشان قطع شده و گَپ و گُفتشان بنبست. روزگار ناپایدار است و آدمی ناماندگار. عمر دیوار لرزان است و آدمی خفتیده نادان. میرزا افتاد و مُرد. بی مقدمه. بی قیل و قال. همین هم ساعت. خبر رفتن میرزا که به مولا رسید از خواب هزار ساله پرید. مرگ مدعا را بی معنا کرده بود! مولا جامه بر تن درید. آب آفتابه را در تَشگاه خالی کرد و خاک و خاکستر بر سر و شانه پاشید. با روی و موی آشفته آهنگ خانه میرزا کرد. زاری و ضجهاش بر آسمان شد. در مرگ میرزا آن کرد که برادر در مرگ برادر میکند! 🔘 دوم آنکه؛ تازه تلویزیون خریده بودیم. میمُردیم برای تلویزیون. اخبار را هم با جان و جذبه نگاه میکردیم.تماشای تلویزیون برای ما شده بود اکسیژن. مفرح ذات و مُمِد حیات. یک روز که به عشق و ذوق تماشای تلویزیون از مدرسه برگشتم دیدم عمه پارچه سیاهی روی تلویزیون کشیده. چرا؟ زن همسایه مرده بود. تماشای تلویزیون قدغن. عمه از این هم پیشتر رفت و تاکید کرد که توی کوچه و داخل حیاط بازی و شادی ممنوع. خندیدن موقوف. چرا؟ «آوْلَلْ کِرَمخُو دائا نِهرِن، دَنگْ خَنَتونَه مَشنوئِن»۱. 🔘 سوم آنکه؛ جنگ بود. بچههای لرستان عملیات کرده بودند. فکر کنم عملیات حاج عمران بود؟ شهید بسیار آورده بودند. یکی از همکلاسیهای ما هم بین شهدا بود. در هر کوچهای حجله شهیدی بر پا بود. خانوادههای بسیاری عزادار فرزندان شهیدشان بودند. سر و ریش آقای یاقوتی پریشان و ناپیراسته بود. نارنج خانم سر تا پا رخت سیاه پوشیده بود. جواد همبازی ما برادرش شهید شده بود و آن شوق و شکفتگی گذشته را نداشت. معصومه سوگوار نامزد شهیدش بود و بِرم و برژنگهایش کج و کوله و بی رنگ و ریخت شده بود. 🔘یک روز مادر صدایم کرد و گفت؛ سر و ریش آقای یاقوتی را دیدهای؟ بله مادر دیدهام. متوجه رخت سیاه نارنج خانم شدهای؟ متوجه شدهام مادر. فهمیدهای که جواد دیگر بازی نمیکند و نمیخندد؟ فهمیدهام مادر. سر و سیمای معصومه را چطور؟ دیدهام. صدای مادر بالا رفت. اوّلین بار بود که میدیدم مادر فریاد میزند. همه اینها را دیده و فهمیدهای، آن وقت این رخت سرخ یزیدی را پوشیدهای؟ جلوی چشم آدم «سیدار»۲ سراپا«سوئر»۳ تنت کردهای. یک پیراهن نیمدار قرمز تنم بود. همین الان این رخت یزیدی را از تنت در بیاور. تا چهل روز هم حق نداری بپوشی! باور کن اگر تعلل میکردم چه بسا مادر خودش پیراهن را از تنم میکشید! 🔘در این سرزمین همیشه شیون و شادی بوده است. عیش و عزا بوده است. مصیبت و مستی بوده است اما، به قاعده و قانون. به طرز و ترتیب.با نظم و نسق. قانون این سرزمین این بوده که برابر چشم مصیبت دیده مردم نباید شادی کرد. به روی گریان مردم نباید خندید. مُرده مَردُم حرمتش از خود مردم بیشتر است. نَسَق این سرزمین این بوده است که حرمت سوگ پیش و بیش از حرمت سُرور است. در این جغرافیای جا مانده از دل تاریخ حرمت شیون بیشتر از حسرت شادی بوده است. این مردم عادت داشتهاند شادی خود را واگذارند و به شیون همسایه بپردازند. ما میراثدار مردمی هستیم که خنده خود را پیش بغض هم نوع پنهان میکردهاند. اهل این سرزمین برای مرگ دیگران بیشتر از زندگی خود اندیشه داشتهاند. 🔘این مردم کم التفاتی در مرگ و مصیبت را فراموش نمیکنند. کسی که به وقت مصیبت شانه به زیر بار اندوهشان ندهد را بیگانه حساب میکنند. کسی که عزت به عزایشان ندهد را نمیبخشند. این مردم همسایه و همسفرهای میخواهند که تسکین و تسلای دل شکسته و شانههای کِزشان باشد و گرنه سیاهی لشکر برای عیشِ عروسیشان بسیار است. خدمتکار برای ختنه سوران این مردم فراوان. آنکه زیر تابوت میایستد به چشم مردم میآید نه آنکه به مستی و میل در عیش و عشرتشان دست میافشاند و دستمال میچرخاند. در این سرزمین همیشه به احترام مصیبتزده صدای سُرورِ سُرنا و ساز و سِنج خاموش مانده است. لب خندان در برابر چشم گریان همیشه سپر انداخته است! 🔘 رخت سیاه سوگ بر تن همسایه بارها رخت رنگین از تن ما درآورده است. بسا شبها که به احترام چراغ خاموش خانه کناری در تلخی تاریکی نشستهایم. هر گوشهای از این خانه که عزادار شده، هر کنج و کجایی که مصیبت دیده، سوگ در هر کوچهای از این سرای کهن که سرک کشیده، ما روی شادیهایمان پارچه سیاه کشیدهایم. خندههایمان را گذاشتهایم برای خلوتمان. هر دستی از هر گوشهای از این خاک به شیون برخاسته روی همه ما خراشیده شده است. ما از هر تیره و طایفهای که بودهایم. اهل هر سُلک و سلیقهای، روز مصیبت جهیده و گیوه ورکشیده و شانه به زیر مصیبت همخانه بردهایم. 🔘 ما پیش از آن و بیش از آن که با زبان و مرز و مذهب و پرچم و پسوند یکی شویم با اندوههای مشترک و شادیهای جمعی یک ملت شدهایم. پ.ن ۱، بچههای کرمخان مادر ندارند. صدای خندهتان را میشنوند. ۲، سیاهپوش ۳، سرخ. @Khapuorah #ماشااکبری
🔘 دوستی از من در باره نویسنده و موضوع کتاب « قیدار» پرسشهایی کرده بود. هیچ دانش و دانستهای در این باره نداشتم. از آن عزیز فرصتی خواستم تا با آمادگی بیشتر پاسخی بهتر برایش فراهم کنم. پرسش آن دوست را از هوش مصنوعی پرسیدم. خیلی ادب و ارادت نشان داد. قبل از اینکه پرسش را کامل مطرح کنم خوشامد گفت. با خوشرویی و خوشخویی اعلام کرد، من اینجا هستم تا به تو کمک کنم. خوشحال میشوم که مشکلت را با من در میان بگذاری. مخاطبی به این خوش زبانی در این زمانه خشم و خشونت حقیقتن که نعمت است! 🔘 بعد از کلی تعارف و تواضع نوشت؛ کتاب قیدار نوشته رضا براهنی است. کتاب مربوط به دهه نود است و موضوع کتاب هم نقد ادبی است! تجربه تلخی از پاسخهای هوش مصنوعی داشتم. یکی دو بار کلاه سرم رفته بود. یک بار به هوش مصنوعی اعتماد کردم و مطلبی را با تکیه بر آموزههای آن در جمعی بیان کردم و چند روز بعد متوجه شدم اطلاعات هوش مصنوعی در آن موضوع اشتباه بوده است. آن جمع پشت سر من سر به افسوس تکان داده و با لبخند و ریشخند گفته بودند یارو را باش! برای محکم کاری از چند منبع و مأخذ دیگر هم جستجو کردم. مطمئن شدم که اطلاعات هوش مصنوعی در موضوع کتاب «قیدار» آشکارا اشتباه است. کتاب قیدار نوشته رضا براهنی نیست. این کتاب را رضا امیرخانی نوشته است. موضوع کتاب هم نقدی ادبی نیست و داستان پیرمرد گاراژداری است که در دهه پنجاه در تهران زندگی میکند. 🔘 دروغ چرا؟ جواب اشتباه هوش مصنوعی حرصم را در آورده بود. به مویی مانده بود که آمار و اطلاعات اشتباه برای دوستم بفرستم. لابد او هم این گزاره اشتباه را به کس دیگری میگفت و در این گفت و واگفتها آدمِ آگاهی پیدا میشد و میگفت مطلب چنین نیست و چنان است! داستان کی بود و کی گفت راه میافتاد و دست آخر اطلاعات اشتباه برمیگشت بیخ ریش صاحبش که من باشم! 🔘به قصد دعوا و «دُویزون»۱ شال و کلاه کردم و رفتم برای گوشمالی هوش مصنوعی. چند متلک موهن و ترکیب تلخ و تند آماده کرده بودم که بکوبم توی صورتش و با سر بروم توی دَک و دماغش و پَک و پوزش را به هم بریزم. نوشتم؛ اطلاعاتت اشتباه است، مرد حسابی اگر در موضوعی آگاهی نداری مجبور به دادن آمار اشتباه نیستی. اگر سوادت نمیرسد سکوت کن! سلامی صمیمی تقدیم کرد و گفت. شرمندهام. رویم سیاه، پوزش میخواهم. از این که اشتباهم را یادآوری کردهای خیلی خیلی سپاسگزارم. ممکن است اطلاعات من در این مورد ناقص باشد. خیلی خیلی ببخشید. خجالت و خاکسارم. اجازه بدهید جبران کنم. من اما عصبانی بودم. خشمم خروش کرده بود. دنبال کسی یا کیسهای میگشتم که مشتم را بر آن بکوبم و غیظم را خاموش کنم. تند میگفتم تا در جواب تندی بشنوم و کار از «جَئر و جُرّ»۲ بگذرد و به گرز و «گورمِچ»۳ بکشد! شیطان رفته بود توی جلدم و دنبال شرّ میگشتم. طرف مجادله اما عاقلتر و آزمودهتر از این حرفها بود. هر چه من آتش و افروخته بودم او آب و آرامش بود. پیوسته پوزش میخواست. مرتب میگفت حق با شماست. فرصت جبران بدهید. هر کاری از دستم برآید برای جلب رضایت و اعتمادت میکنم. وقتی که گفت چه کاری می توانم برایت بکنم تا حالت خوب شود گویی همه آن خشم و آزردگی و عصبانیت را باد برد. کسی پیراهن پرخاش را از تنم درآورد و پالتوی پیری و پارسایی بر قامتم دوخت! هر چه من کَلکَل کردم او کوتاه آمد. آنقدر ادب و آرامش به خرج داد که آرامشش به من هم سرایت کرد و آرام شدم. 🔘 چه میشد اگر در اطراف هر کدام از ما چند آدم با خصوصیات و خصلتهای هوش مصنوعی وجود داشت. چهار تا رفیق که همیشه در دسترس باشند. هر وقت که خواستی بی هیچ خوفی بروی سر وقتشان و مشکلت را بندازی تو دامنشان. چند تا آشنای امن و آرام که برای هر پرسشات پاسخی آماده داشته باشند حتا اگر اشتباه. آدمهایی که اگر عصبانی شدی و زبانت به تلخی و تندی چرخید بی ادا و اطوار بگویند حق با شماست. من پوزش میخواهم. آدمهایی که اگر اشتباهشان را به رویشان آوردی رگ گردنشان بالا نزند و خون در چشمشان دلمه نبندد و نَغُرّند که مطلب همین است و طور دیگری نیست! رفیقی که راحت رو به رویت بایستد و بگوید من اشتباه کردم. اطلاعاتم در این موضوع کافی نیست. آشنایی که بعد از آن که سرش داد زدی و حرفش را قطع کردی صمیمانه دستت را بگیرد و در گوشَت بگوید، من اینجا هستم و تا تو آرام نگیری رهایت نمیکنم. هر وقت، هر جا احتیاج به کمک داشتی با من در میان بگذار. اطرافیانی که هر چه تو کلکل کنی آنها حرمت بگذارند و کوتاه بیایند. اگر در اطراف هر کدام از ما چند آدم و آشنا مثل هوش مصنوعی پیدا میشد چه میشد! پ.ن ۱، نزاع، درگیری ۲، اصرار بر مجادله ۳، مشت @Khapuorah #ماشااکبری
🔘 انصاف نبود آدمی که این همه زندگی را دوست داشت و برایش خود را به در و دیوار کوبید و پر و بالش را به آب و اتش زد، حالا سر روی شانه خودش بگذارد و خودش را دلداری دهد و با عجز و التماس از خودش بخواهد که کمی دیگر دوام بیاورد. فقط کمی دیگر، به قدر بلندای چند پله! 🔘 آن که همیشه در طرف زندگی و خنده و شوخی و شادی ایستاده بود حالا با گریههای بیصدا در خلوت و خندههای بلند در جمع در کنج و کنارهها با خودش کلنجار برود. آن آدمِ امیدوارِ اخلاقیِِ آرام حالا از خودش آونگی بسازد که در هیچ سمتی از این زندگی آرام نگیرد. در میان آدمها دلش برای تنهایی تنگ شود، در تنهایی دلش برای چیزی بگیرد که حتا نامش را هم نمیداند. 🔘 از سادگی خیال میکرد همه چیز همانطور که میخواهد تا ابد دوام میآورد. فکر میکرد گرمای لحاف صبحهای جمعه تا آخر عمر همراه اوست. فکر میکرد گرمی آغوش مادر نعمت جاودانه است. فکر میکرد تا خدا خداست و آدمی بنده خدا انگشت نوازش مادربزرگ توی موهایش خواهد چرخید. چقدر ساده بود که فکر میکرد تا ته قیامت صدای آواز خواندن پدر را خواهد شنید. چه سادهلوحی بود که فکر میکرد کودکی همیشگی است و بازیگوشی ابدی. 🔘 آن آدم با چشمهای خودش دید که بزرگ میشود و از دست میدهد. آدمها را و آرزوها را و امیدها را. میدید که زندگی جلو میرود اما او عقب میماند. کسان بسیاری از او دور میشوند و یادهای بسیاری در سرش جا میمانند. چون پوست ماری، خالی و دلتنگ و لبریز از خاطره و بدون خط و خیال در دشتی دور، به بوتهای خشک گیر کرده است. 🔘 آن آدم حالا مجبور است به عکسهای آدمها بیشتر از خودشان پناه ببرد. به گذشته بیشتر از اکنون و آینده بیندیشد. از آن شوخ طبعِ خاطره سازِ پر جنب و جوش فقط یک راوی باقی مانده است. یک تماشاگر. تماشاگر فیلمی به نام گذشته. راوی داستانی به نام خاطر. 🔘 آن آدم این روزها همچون نهنگی غمگین در اقیانوسی بزرگ نه آنقدر نیرومند است که تا ته اقیانوس را شنا کند و از اقیانوس عذاب بیرون بجهد و نه آنقدر خسته است که شنا کردن را رها کند و در گوشه گودالی آرام بگیرد. 🔘 چنین که باد میآید، آن آدم جنگنده گویی سرباز جنگهای بزرگ برای فتح هیچ بوده است. شمشیرزنی برای فتح باد! تسخیرگر قلمرو تاریکی! @Khapuorah #ماشااکبری
✅ از جغد کوچکتر بود و از یاکریم بزرگتر. پَر و بالش مثل یاکریم بود، نوک و چنگالش مانند جغد. پدربزرگ نامش را گذاشته بود؛ «سورَه شَلْ» به نظرم اسم با مسمایی نبود! چون نه سرخ بود و نه شَل! هر چه که بود، هر نامی که داشت، نزدیک آبادی در تَرَک صخرهای لانه ساخته بود. خوراکش کِرم و کَژدُم و ملخ و مارمولک بود. مدتها بود که فکر شکارش افتاده بود به سرمان. ما راههای زیادی برای صید پرندهها داشتیم اما، هر طرح و ترفندی که برای به دام انداختن این پرنده که نه جغد بود و نه کبوتر و نه سرخ بود و نه شل ریختیم بیاثر و بلانتیجه شد. هر تله و توطئهای که بلد بودیم راه انداختیم اما، شکست خوردیم. سورَهشَل بسیار محتاط و مارموز بود. هر فنی که میزدیم ماهرانه بَدَلَش را رو میکرد. نه مثل «قاژدَر»۱ روی شاخه مینشست که بشود با «تِلَنْجِکْ»۲ صیدش کرد و نه خوراکش گندم و ارزن بود که مثل یاکریم و تیهو برایش «بَردتِلَه»۳ سر پا کرد. ✅ کرم و کژدم را به عنوان طعمه زیر بردتله میگذاشتیم اما سورَهشل مشکوک و محتاط نگاهی به بردتله میانداخت و مرموز و ملاحظهگر عقب مینشست. ملخ و مارمولک را طوری با نخ میبستیم که چیزی از نخ به چشم نیاید. سورهشل طعمه را که میدید شروع میکرد به بال بال کردن. سرش را در جهتهای مختلف میچرخاند. به مارمولک و ملخ نوک میزد. با چنگال خاکهای اطراف را میکاوید. نخ که بیرون میافتاد بیخیال میشد و دُم به تله نمیداد. هر نقشهای که عَلَم میکردیم پرنده با احتیاط و وسواس نقش بر آبش میکرد. ✅ شکار سورَهشَل کار خُردینههایی مثل ما نبود. مرد این معرکه پدربزرگ بود. به پدربزرگ گفتیم هر حیلهای برای گرفتن سورهشل به کار گرفتهایم کارگر نشده است. چه باید کرد؟ اولادِ آدم فن فریب را از دیرباز فراوان آزموده است. حیله همزاد آدمیزاد است. خدعه در خون فرزندان حوا حل شده است. پدربزرگ خوان خدعه را پهن کرد و فتیله فریب را بالا کشید! گفت سوره شل باید «دُونی» بشود! دُونی چیزی بود مثل خام شدن. لالایی خواندن برای خواب کردن. دونی یعنی ایجاد شرایطی مطلوب و مطبوع برای بیخیال شدن. نیرنگ برای نشئه کردن. دُونی برنامهای بود برای نابود کردنِ دانایی سورَهشَل. دونی توطئهای آلوده کردن بود. ✅ پدربزرگ گفت، کرمها و کژدمها را بی هیچ نخ و نیرنگی اطراف لانه سورهشل رها کنید. ملخها و مارمولکها را هم همینطور. این کار را کردیم. سورهشل به رسم و روش خود ابتدا محتاط و مرموز کرمها و کژدمها و مارمولکها را وارسی میکرد. خاک را به جستجوی نخِ نیرنگ چنگ میزد. میدید همه چیز عادی است. نه نخی وجود دارد و نه نیرنگی. یک بار، دو بار، پنج بار، چند بار. یک هفته بود که سورهشل مفت میخورد و مجانی میچرید. اوضاع برایش عالی و عادی بود. دیگر از آن احتیاط و اجتناب و سر جنباندن و خیره نگریستن خبری نبود. به محض نشستن بی کاوش و کُلیدن خاک ملخها را میبلعید. بی ملاحظه مارمولکها را یک لقمه میکرد. خام شده بود. خوب هم خام شده بود. کلاه صحنهسازی سرش رفته بود. سورهشل دانه خورده و دُونی شده بود! ✅ بعد از یک هفته پدربزرگ گفت؛ حالا وقت شکار است. بگردید ملخ درشت پیدا کنید. ملخ درشت پیدا کردیم. پدربزرگ به گونهای نخ را به بالهای ملخ بست که بالهایش در حالت پرواز باز ماند. ملخ را انداختیم جلوی لانه سورهشل و نخ را پنهان کردیم. خودمان در گوشهای مخفی شدیم. سورهشل آمد. سرخی بالهای ملخ زود به چشمش آمد. یک نوک زد و ملخ را بلعید. نمیدانست ملخ را محکم با نخ بستهایم. وقتی که کامل طعمه را بلعید تازه متوجه نخ شد اما دیگر دیر شده بود. پرندهها نمیتوانند چیزی را که خوردهاند بالا بیاورند. پس بی دلیل نبود که پدربزرگ ملخ هر چه درشتتر میخواست! ملخ در چینهدان پرنده مثل میخ که در زمین کوبیده شده سورهشل را زمینگیر کرد. سورهشل آنقدر بال زد و تلاش کرد که از نفس افتاد و ما به راحتی زنده شکارش کردیم. ✅ به قول فروغی بسطامی؛ در رهگذر آدم خاکی، صدها دام تنیده و هزار دانه پاشیده شده. دون، دانایی و درایت آدمها را نابود میکند. دامها و دشمنیها را از چشم پنهان و درشتی طعمه و دشواری تله را نامرئی میسازد. دون عقل و اندیشه را سرکوب میکند. شجاعت کاذب میآفریند. شجاعت کاذب پله اوّل دام و درماندگی است. هر لقمه مفتی، هر لبخند گیرایی، هر بهبه و باریکلاهی، هر تعارفی، هر هدیهای، هر ابلاغی، هر مقام و موقعیتی ممکن است دامی برای دونی کردن باشد. ✅ آدمها وقتی شکار میشوند که گمان میکنند خطری تهدیدشان نمیکند و چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. شکارها به دلیل گرسنگی نیست که به دام میافتند، آسودگی انها را گرفتار تله میکند. همه دونها و دامها نخ و نیرنگ ندارند. بیشترشان به شکل نان و نام و نعمت هستند! پ.ن ۱،پرندهای کوچک و گوشتخوار ۲، نوعی دام پرندهگیری. ۳، تله سنگی @Khapuorah #ماشااکبری
🔘 هر جای کتاب کهنه نسل ما را باز کنی یا داستان دردی است یا حکایت حسرتی. مثلن همین باب لُنگ و لباس و پوشش و پاپوش. از دو حال خارج نبود یا کُت نیمدار آدم بزرگتری را تن ما کردند یا هر وقت راهشان افتاد دزفول و بروجرد وجب گذاشتند و قد و قامت و پشت و پهنای ما را اندازه گرفتند و به دلخواه خودشان پاپوشی برای ما خریدند. همیشه هم متر و معیارشان کم و زیاد میشد و رخت و لباس نو هیچ وقت اَخت و اندازه ما نبود! 🔘 اوّلین بار که به عقل و انتخاب خودم لباس خریدم دوازده سالم بود. سه ماه تمام یک شلوار خردلی چهارخانه را از پشت ویترین مغازهای در گوشه پل شهدا برانداز کردم. نود روز و همین مقدار شب طول کشید تا توانستم ترسها و تردیدهایم را کنار بگذارم و برای خریدن شلوار بالغ و بَرجَد شوم. بعدازظهر پاییزی کوتاهی بود که شلوار را خریدم. تا از پل شهدا به خانه برسم آفتاب از شانههای سفید کوه در چاه شب سقوط کرده بود. 🔘ذوقم از خریدن شلوار نو زق زق میکرد. مِیل ملیح حق انتخاب در کامم شیرین مزه داده بود. مثل مستعمرهای آفریقایی که انگلیس را جواب کرده و اعلام استقلال کرده بود سراسر شور و شادی بودم. جشنی برای جسارت! خوشی در تنم مور مور میکرد. پر بودم از خواب و خواهش و خواستن. وجناتم به وجد آمده بودند. دوست داشتم خوشی و خرسندیام را با همه شریک شوم. مثل رهبران و رؤسا بروم پشت تلویزیون و اعلام استقلال خود را به گوش همه برسانم. به همه بگویم ببینید به اراده و انتخاب خودم شلوار خریدهام. میخواستم هر چه زودتر پایان کهنه پوشیِ خود را اعلام کنم. برای خواندن بیانیه استقلالم بی تاب بودم. 🔘 شلوار نو را پوشیدم و از خانه بیرون رفتم. حاج غلام و خِدِر آبادانی و سروان سیاتیری سر کوچه بودند. فقط خدا میداند چقدر دلم میخواست مرا با شلوار نو ببینند! بفهمند این ظرافت و زیبایی را خودم انتخاب کردهام. به امید دیده شدن سلام و احوالپرسی مَشت و محکمی کردم. جوابم را دادند اما متوجه اصل مطلب نشدند. شلوار خردلی چهارخانه را ندیدند. آنقدر سرگرم گرفتاری و گلایه خودشان بودند که من به چشمشان نیامدم. 🔘 قدیمی دنیا گفته است پری روی تاب مستوری ندارد! جِنِ جلوهگری رفته بود در جِلد و جانم. رختم که نو بود برای یافتن بخت نو رفتم خانه عمو. به امید آن که ببینند من خودم شلوار نو خریدهام. که دیگر لباس نیمدار کسی را نمیپوشم. خدا خدا میکردم بگویند چه لباس قشنگی! چه کسی برایت خریده؟ و من گردنم را بالا بگیرم و بگویم خودم. خودم خریدهام! انتخاب خودم بوده است اما لَنگی اقبال ما گویی ابدی و ازلی است! هر سوالی که شما فکر کنید از من پرسیدند. هر چرایی چاق کردند و هر چانهای چرخاندند الا حرف شلوار خردلی چهارخانه! ذوق من به چشمشان نیامد. احساس مرا احساس نکردند. هیچ کس نپرسید قصد و قرارت از این آمدن دیر وقت چیست؟ 🔘 از خانه عمو یک راست رفتم پیش مادربزرگ. انتظار داشتم به محض ورود شلوار نو را ببینند و تفاوت قبل و بعد شلوار را بفهمند و زبان به تعجب و تحسین بگشایند. اما اینجا هم مثل آنجا ذوقم را کور و خودم را بور کردند! چند بار حرف رَخت و لباس نو را انداختم وسط اما در همهمه حرفها و ازدحام آدمها حرف و همت من گم شد. حرف من نه شنیده شد و نه فهمیده. جایی که دیده و شنیده نمیشوی چه جای ماندن است؟ خداحافظی کردم و بیرون آمدم. مادربزرگ گفت؛ «راسی ئَرا چَه هَتین؟ ئَرا چَه چین»۲ سوآل خوبی بود اما خیلی دیر پرسیده شد. بی آنکه بهبه و بارکالهی شنیده باشم به خانه برگشتم. کسی اعلام استقلالم را شادباش نگفت. ایشا که تا گردن زیر پتو خِپ کرده بود گفت «ها کابِرا چِنی گِه گَشتی چی ئی هَم چَشتی»۳؟ دوست داشتم بر سرش فریاد بزنم و بگویم؛ آری چشیدم اما چه تلخ و تند! چشیدم اما زهر ندیدن! سم بی توجهی سر کشیدم. 🔘 نادیده گرفتن مرگ نیست اما از مرگ هم سبکتر نیست. بیتوجهی فرسودگی است. نادیدن نابودی! ما در نگاه دیگران جان میگیریم یا میمیریم. با تحسین دیگران تاب میآوریم. بی توجهی دیگران ما را تباه میکند. ما در ذهن خودمان یک نیمه آدمیم. آن نیمه دیگر ما در نگاه و نظر دیگران است. همه ما تصویری از خودمان ساختهایم که دوست داریم در چشم و چانه دیگران ببینیم و بشنویم. ما رنجهایمان را با روایتهایی که دیگران از ما نقل میکنند تسکین میدهیم. حتا اگر مطمئن باشیم بخشی از آن روایتها ساختگی و سرکاری است. ما وجود نیمه و ناقصی هستیم که در نگاه دیگران کامل میشویم. هر کدام از ما داستانی هستیم که باید خوانده شود. شعری است که باید نوشته شود. عکسی است که باید تماشا شود. ما صدایی هستیم که اگر دیگران نشنوند گم میشود! ما برای دیده شدن به رنگها و عکسها و لباسها چنگ میاندازیم. برای به به و بارکالله بهانه میآوریم. بیچاره آنهایی که مانند من بهانههایشان بی بها میشود! پ.ن ۱، چرا آمدی، چرا رفتی؟ ۲،فلانی، چیزی هم چشیدی؟ @Khapuorah #ماشااکبری
🔘 ای مردمان خوب و خوشحال، اشتباه نکنید، گول گفتههای ما را نخورید، ما جماعتی هستیم که ناخودآگاه در جواب پرسش چطوری و چگونهای میگوییم خوبیم! حقیقت اما این است که ما خوب نیستیم! بلاتکلیفیم! جایمان و جانمان و جهانمان امن نیست! ما از جهان جدید اخراج شدهایم. از جهان دیجیتال جا ماندهایم. در زندگی ما هیچ چیزی رو به راه نیست! قلبهایمان از اضطرابهای مداوم پر است. گلویمان پر است از گریه. در چشمهای ما دری به زندگی و زیبایی باز نمیشود. ما دور ماندهایم از اصل و نسل خویش. آرامش ما را آب برده است. خوشبختی ما را باد ربوده است. 🔘 ای آدمهای آسودهی ایستاده در ساحلِ سپیدِ صلح، ما نگران بودیم اما نگریختیم. ترسیدیم اما تهی نکردیم. لرزیدیم اما ایستادیم. ناامید بودیم اما ادامه دادیم. شما که دنیایتان رنگارنگ و قشنگ است بدانید که تنها آرزوی رنگ باخته ما زنده ماندن بعد از هر جنگ است. جنگها جهان ما را جهنم کردهاند. ما جنگها را میشماریم و برای هر جنگی نامی میگذاریم! گوش ما پر است از خبرهای خونین بعد از بمباران. همه فکر و ذکر ما این است که در جنگ بعدی کداممان زیر آوار میماند؟ هراس ما این است که بار بعد گلوله پهلوی کدام یک از ما را خواهد شکافت. ما هر روز صبح با این تشویش پا به کوچه میگذاریم که امروز ماشهها برای کداممان مسلح میشوند. ما هربار با غرش ابرها فکر میکنیم الان باران آوار میآید. ما با همه بادها میدویم. با همه ابرها گریه میکنیم. 🔘 ای انسانهای اهل جهان دور از جنگ، نگران ما نباشید، ما در میان خبرهای آشفته آینده و آرزوهای خود را جستجو میکنیم. ما در لابلای توئیتهای پر از طعنه و توهین سیاستمداران مانند زبالهگردها دنبال اندکی امید کهنه سرگردانیم. ما در جستجوی وعدههای واهی برای پیدا کردن پارهای دلخوشیِ مستعمل لهله میزنیم. برای داشتن لحظهای دلخواه همه دردهای دنیا را به دوش میکشیم. زندگی ما زیر و رو کردن زبالههای سیاست است برای جستن آرزویی بر باد رفته، امیدی ابتر شده. 🔘 شما ای ساکنانِ سرزمینهای بیصاعقه! وقتی که شب در سکوت و سلامت به رختخواب میروید، به جای ما نفسهای عمیق بکشید. به جای ما، بی واهمه و وحشت برای فرداهای روشن خود برنامه بریزید. برای روزهای پیریتان نقشه بکشید. سفر بروید. کتاب بخوانید. باغچه بخرید. برای آینده آیندگان درخت بکارید. ما درختهایمان را برای تابوت آرزوهایمان پیش فروش کردهایم. فردای ما معلوم نیست چه خوابی برایمان دیده است؟ شما بی واهمه از لرزش زمین و شکستن شیشهها بیآرامید. صداها اینجا خواب ما را خراب کردهاند. آرامش رختی است که برازنده قامت ناساز ما نیست. 🔘 ای آدمهایی فارغ از فقر و فراق، ما را قضاوت نکنید. شما با کفشهای ما راه نرفتهاید. رخت رنج ما را تنتان نکردهاید. عینک بدبختی ما را به چشم نزدهاید. ما را به بیماری بدبینی متهم نکنید. فقط بدانید ما هم زندگی را دوست داشتیم اما این زندگی بود که ما را دوست نداشت. 🔘 ای مردمان دنیاهای دوست داشتنی، نگران ما نباشید؛ شرم و شکیبایی اجازه شِکوِه و شکایت به ما نمیدهد. ما به همزیستیِ مسالمتآمیز با مرگ خو گرفتهایم. زندگی ما استمرار مرگ است. به عذاب عادت کردهایم. ما به قبرستانها بیشتر سر میزنیم تا پارکها. مُردهی ما سهم بیشتری از زندگی دارد! 🔘 شما ای آدمهای جهان خوشبخت، به جای ما به طبیعت بروید. گلها را بو کنید. روی چمنها غلت بزنید. خیره خیره در چشمهای معشوق نگاه کنید. آسمان آبی آرام را تماشا کنید. به پرواز دستهجمعی کبوترها بنگرید. با پاهای برهنه در ساحل بدوید. شما، شما که بعض مایید عاشق شوید. در آغوش بگیرید. بخندید. نگذارید خنده از یاد دنیا برود. خوب و خوشبخت باشید و زندگی کنید. شما نگران ما نباشید، شادیهای خود را جشن بگیرید ما برای کسب اندکی سهم ساده زندگی گلاویز گلولهها میشویم. ما هنوز مشغول اثبات حق زنده بودن خود هستیم. @Khapuorah #ماشااکبری
🔘 کدخدا صیفور بی هیچ بلا و بیماری شب خوابید و دیگر هیچگاه بیدار نشد. مرگِ بی مقدمه کَس و کار کدخدا را هول و هراسان کرد. بعد از چند ساعت گریه و گیجی ناطورّ و شاهپورّ و ماهور پسران کدخدا صیفور به خودشان آمدند و به فکر و فراست مجلس و مراسم خاکسپاری افتادند. 🔘 کدخدا صیفور آدم ناداری نبود اما روزگار چنان ناخن خشک و تنگ چشم شده است که برای یک مجلس متوسط باید خراج یک ولایت را هزینه کرد. بنده خدا صیفور در روزگاری از رنج زنده بودن رها شد که حتا نفس کشیدن و راه رفتن و نگاه کردن هم به طرز تباهی به پای آدمی گران حساب میشوند. روزگاری شده است که خواب هم که باشی از جیبت هزینه میکنی، مردن که دیگر جای خود دارد. در دنیای وارونه و ویرانی که درست شده است، خرج و بَرج مردهها از زندهها بیشتر است. آدمی میتواند سر و ته خواسته و خوراک آدم زنده را بزند و هزینه را از دست و دهانشان بیرون بکشد اما مردهها چنین نیستند. مردم برای مردههایشان کاری میکنند در حد معجزه. با جیب خالی برای مردهشان پز عالی میدهند. داستان مردهها در این سرزمین حکایتی حیثیتی و ناموسی شده است. همه میخواهند هر چه را که در زنده بودن آدمها کم گذاشتهاند در مرگشان یکجا و یکباره جبران کنند! 🔘 ناطورّ و شاهپورّ و ماهور که از ته کیسه و کاسه خانواده خبر داشتند بر آن شدند که مراسم و مجلس کدخدا را مختصر و مفید بگیرند. گفتند فقط قوم و خویش درجه یک. خبر درگذشت صیفور به گوش مردم که رسید یکی یکی و گروه گروه جمع شدند. هر چند دقیقه یک بار صدای شیون و شوریدگی بلند میشد و جمعی از قوم و خویشان به جمع اضافه میشدند. خدابیامرز صیفور نُه خواهر داشت. سی و شش خواهرزاده و همین مقدار هم نوه و نتیجه خواهرانش. پنج دختر با سیزده نوه که هر کدام عروس قوم و قبیلهای بودند. فقط دختران و خاندان خواهری صیفور خودشان مجلس کاملی بودند! 🔘 پسران صیفور متوجه شدند که موضوع مفید و مختصر شدنی نیست. تازه مشکل که فقط شام و ناهار مجلس نبود. شهرداری پول میخواست، گورکن پول میخواست. خرج سیمان و آهک بود. هزینه مرثیه خوان و آشپز و خرما و میوه و حلوا و «شُو شُوم»۱ و هزار خواسته ریز و درشت دیگر که حالا دیگر از واجبات مجلس و مراسم خاکسپاری شدهاند و اگر نباشند مردم چه داستانها که نمیسازند مثل عکس و بنر و بستههایی که دست مهمانها میدهند! 🔘 مرغ گران بود. گوشت از مرغ گرانتر اما اسم و رسم دارتر. دو ورزای جوان زمین زدند و سر بریدند. سر جمع هشتصد کیلو و هر کیلو ششصد و پنجاه هزار تومان. مرثیه خوان خواستند. نمیدانم کدام آدم بیفکری چاو انداخت که خدابیامرز وصیت کرده که الا و بلا حتمن فلان کس برایم نماز تلقین بخواند. فلانی هم نه گذاشت و نه برداشت گفت یک کلام برای چهل دقیقه تلقین و تقدیر بیست و پنج میلیون. چارهای نبود. به وصیت مرحوم عمل شد. پنج کیلو خرمای «پیارِم»۲ درجه یک گرفتند. سه مدل نوشابه و البته دوغ و آب معدنی. ناطورّ برای شوشوم یک قوچ دو سال سفارش داد. بتول بانو بیوه صیفور که حالا اضافه بر اندوه مرگ همسر بار نگرانی هزینههای مجلس را هم به دوش میکشید به پسرانش سفارش کرد که عزیزانم، دست بالا نگیرید، خودتان را زیر بار قرض نبرید. خرجتان به اندازه برجتان باشد، اما ناطورّ بی التفات به شرایط مالی خانواده به برادرانش تاکید کرد که برای پدر سنگ تمام بگذارند. از هر چیز بهترین و بالاترینش. نگران پول هم نباشید. هر چه هزینه کنیم از «پرسونه»۳ در میآید! 🔘 شاهپورّ و ماهور به گفته ناطورّ و پشتوانه پول پرسانه برای پدر سنگ تمام گذاشتند. هر طور که خواستند خرج کردند. نان و ناهار مردم را دادند. سر سپاس در برابر مهمانان فرود آوردند. زنهای خانواده جیغ و جارشان را زدند و بعد از دو روز که دور سرشان خلوت شد نشستند حساب و کتاب. ریز و درشت هزینهها را نوشتند زیر هم و جمع زدند. مرگ کدخدا صیفور برای خانواده هفتصد و سی و هشت میلیون و سیصد هزار تومان آب خورده بود. آورده خانواده کدخدا صیفور از پِرسُونَه و پرداختی مهمانها شده بود هفتصد و سی و سه میلیون. شاهپورّ که متصدی حساب و کتاب بود گفت؛ « هَم خو، سِرَهسَر چیمِنَه»۴. ناطورّ که راضی به نظر میرسید گفت؛ «ضِرَدمو نَکِردی»۵. بتول بانو که حرفهای پسرانش را میشنید آه بلندی کشید و گفت، «خَرّی کُلْ خُرماوَه ئه سَرتو، اَر ضِرَدتو نَکِردی ئَه باوَتو هارْ کُو»۶. پ.ن ۱، گوسفندی که در اوّلین شب بعد از مرگ برای درگذشته قربانی میکنند. ۲، نوعی خرمای مرغوب. ۳، پول و کمکی که دیگران به خانواده درگذشته میکنند. ۴، خوب شد. برابر شدهایم. ۵، ضرر نکردهایم. ۶، خاک همه خرمآباد بر سرتان! اگر ضرر نکردهاید، پدرتان کجاست!؟ @Khapuorah #ماشااکبری