♡ و انَّ مَعَ العسر یسرا...♡🌱
Статистика|• بسماللهالرحمنالرحیم •|. تویی پناهگاه من هنگامی که راهها با همه وسعتشان درماندهام کنند...🌱🌱 |۱۴دی ماه ۱۳۹۸| ♥♡♥ کپی با ذکر چند صلوات ✅ https://t.me/NoronChat_bot?start=sec-fbcifjjbjf
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 30
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 9
- 1/48двое суток
- 10
- 1/72трое суток
- 11
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🎥 انتشار مستند تحقیقی اسکاینیوز از حمله به مدرسه میناب؛ روایت شاهدان عینی و دانشآموز بازمانده از لحظات اولیه حمله به مدرسه بخش دوم ▫️آتشنشان حاضر در محل: بوی خون و خاک و باروت با هم قاطی شده بود؛ این اتفاق برای همیشه در ذهن من و مردم میناب زنده است/ پرستار اورژانس: بچهها با لباس ورزشی بودند یکی پا نداشت یکی دست نداشت؛ در کیفهایشان لقمه غذا و آجیلهایشان دست نخورده مانده بود.../ مادر یکی از شهدا: میگفتم فقط بچهام زنده باشه؛ من دیگه چیزی نمیخوام... ↙️شبکه اسکاینیوز شب گذشته مستند تحقیقی خود بهنام «بمباران مدرسه ایران؛ جستوجو برای حقیقت» را پخش کرد که به گفته این رسانه انگلیسی نتیجه ماهها تحقیق هفت کارشناس مستقل نظامی، اطلاعاتی و تسلیحاتی دربارهٔ یکی از مرگبارترین حملات به غیرنظامیان در جریان جنگ تجاوزکارانه آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران است. دبیر امور بینالملل اسکاینیوز نیز برای تکمیل تحقیقات به میناب سفر کرد و با بازماندگان، والدین دانشآموزان و افرادی که در عملیات امداد و بیرون آوردن اجساد از زیر آوار حضور داشتند، گفتوگو کرده است. 🔻ترجمه ویدیو: فرهیختگان 🔗بخش اول را از اینجا ببینید. ⬅️مشروح گزارش 🌐 FarhikhteganOnline.ir 🔻 @FarhikhteganOnline
سَماعة بن مهران میگوید: شنیدم امام صادق علیهالسلام [خطاب به جمعی] میفرمودند: چرا پیامبر خدا را آزار میدهید؟! یکی از آنها پرسید: چگونه ما ایشان را آزار میدهیم؟! امام پاسخ دادند: مگر نمیدانید که اعمال شما بر ایشان عرضه میشود؟! پس هرگاه در میان اعمالتان نافرمانی خداوند ببیند، آن معصیت، ایشان را آزرده میکند؛ پس رسول خدا را آزار ندهید و [در عوض با اعمال نیک،] ایشان را خوشحال نمایید. 📚 الكافی
گفت:«مو رو اگه با اوناٰ تو یه دیگ بکنن بجوشونن، روغناٰمون با هم قاطی نِمیشه.» بعد آبپاشِ حلبیِ زنگار بسته را گرفت روی کَلّهی داغش. مویِ زبرِ لول، اسفنج شد، آب را مَکید به خود. پوستِ برشتهی سر و تَنش عطش داٰشت. دوبارَکی گفت:«اونا تخمِ عُمَرَن. از کمرِ حرمله درومدن! و الّا کدوم ولدِ شیرپاک خوردهای همچین خاکش رو حیف میکنه؟ دُنیا و دریا و آسمونش تاب میخورن تو شکمم، خلیل! هیچ فکرِشِ میکردی که ایرانی، خونِ ایراٰنی بریزه؟ همو آمریکا و دشمنی رو شیر کنه که همهٔ جنوب و بندر و بچههاشِ نفله کرد تا بتازه، برسه قلبِ تهرون؟ هشت سال زیرِ آتیش، دُلا دُلا، هِی عینهو سگِ پاسوخته خواهر و مادر و اثاث و خونمونِ گرفتیم دندون. از ای آبادی به او آبادی، پیِ دهات و روستایی گشتیم که آسمونش خون نباشه، تا تیکههای تنمونِ اقلاً بدیم به امانتِ خُدا و بعد خودمون هرباره برگشتیم سیِ جنگ. تا او که میمیره، ما باشیم، نه زِنامون!» هوایِ داغ و سوخته از خاکِ نخلستان میریخت بیرون. دهانش تُف نداشت. زبانش به سق میگرفت. پاچه شلوارَش را وَر داده، با کونهی پا افتاد به جانِ گِل. میخواست حصارکی بکشد دورِ باغ. جگرم لت میزد. از گرمایِ گزنده، از حرفهاش. گفتم:«ها! تو نذاشتی عدنان! مو نذاشتُم که بندر بشه اسکلهی زنبارِگی! شدیم نصفِ آدم. تو یه لا دست و یه ورِ پک و پوزتِ دادی رف! مو یه پام موند تو خاکِ جبهه که حالاٰ ای جوونکایِ بیبُته، راست راست بشاشند کلّهی قبرِ نداشته ما؟! همی سوسولچهها که دماغشونِ بگیریها، ریقشون در میاد؟! ای گو خوریها که شاخ و شونک بکشن سیِ ما، بِشون نمیاد!» یکباره ایستاد. بادِ ذوبکننده، آستینِ خالیِ پیراهنش را تاب میداد. با تک چشمِ سالمِ ماهگونی، زُل زل، گنجشکها را دنبال کرد. فکرش همراهِ جوجکها شاخه به شاخه میپرید. آتشِ جنگ صورتش را بُرده امّا خُرده باقیها، یک تاٰ چشم و ابرو و یک ورِ لبها، لنگه و همتا نداشت. تا هنوز و همیشه خوشگلِ بندر بود. پرسید:«خلیل؟! یادته دُرّه، شش تا پسراشا باهم داد زیرِ خاک و یه نجلا موند واسش؟» نگفتم یادم است. نگفتم و نگاه گرفتم از پیرِ علیلِ دستکوتاهی که هنوز توی دِلش پاگیرِ لیلاش بود. گفت:«خاطرته! میدونُم! یادته او صُبی که قاطیِ نخلا، واسادیم برا خدافظی؟ تو ندیدی خلیل! محرمِش نبودی. دورترها، سوارِ هوندا، واساده بودی بیخِ کوره راه. گریه میکردی واسم! میدونُم رفیق. نجلاٰ گیسشِ گرفت مشتش، گفت عاقم میکنه اگه بزنم زیر سور و ساتِ عروسی. گفت چشمِ سرمهمالِ عسلیشِ میذاره جا چِشَم، دستش جا دستم. گفت طوری نی. مگه واس خاطرِ مو نمیگی؟ راضیَم واللّهی! مرد باش و همینطور بشین پای سفره عقد… خلیل! از لا باند و پانسمونا، نگا نگاش میکردم و شوریِ اشکام جِز میداد زخمام رو. گفتم سیچه جهنمش میکنی دخترِ دُرّه؟! مو بمونُم میشم آیینه دق! یادِ برادرات میکُنی. تو و بیبی، سایهٔ علیل نمیخواید که. یکی سالمش میاد، میشه هواخواتون. ایطور خیالِ مو هم راحته. نمیخواٰم با دستا قشنگِت، بشینی به باز و بسته کردن پانسمون و چرک و کثافتا. برو و من رو با صورتِ قبلنام یادت بیار. برو… وقتی که رفتهاٰ، خواسدم داد بزنم (برگرد! الآنکه بیوفتم!) امّا گم شدنش رو، پشتِ خونههای سنگیِ تو سری خورده دیدم. دیدم و مُردم و اومدم نشستم تَرکِ موتورت، وسطِ گودیِ کتفت زار زدم. خاطرته که؟» حرفی نزدم. چیزِ بدردبخوری برای مردِ عزبِ سالخوردهای که قرار بود تنهاٰ بمیرد نداشتم! گفت:«حالا اینم یادت نگه دار؛ مو که از خیرِ نجلاٰ و دستا شفابخشِ خداییش گذشتُم، مو که مزه بیدستی و نگاهِ خیره خیره رهگذرا از سر رحم رو چشیدُم، گذشتن از نصفهٔ دیگم و ای یکی دست و چشمُم که دیگه وحشت نداره. آدمِ مُرده، دوبار نمیمیره خلیل! همیجا واسادم ببینُم کی میخواد یه مُشت ازین نخلستونِ ببره؟ بِشون بگو عدنان، مثلتون، تو شلوارش تخمِ مرغ نداره که بشینه جوجه شه! عدنان منتظره!..» بعد دوباره پا انداخت به گِل، درحالیکه نقشِ سبز و محوِ خالکوبیِ «نجلا»، از لایِ یخهی باز، روی سینهی پُر و آفتاب سوختهاش پیدا بود… میم سادات هاشمی. |•@𝑀𝒾𝓂𝓈𝒶𝓃𝒾 🕊️
«مردهای مرد را آغاز و پایان روشن است...» ✨️💛 @ammar_neveshte
کاش قدر چیزایی رو که داریم بدونیم....
خدایا.... نمیدونم قراره چی بشه.. ولی دلم خیلی به معجزه هات محتاجه به یه نشونه، یه نور... یه اتفاق خوب که بیاد و حال دلم را از این رو به اون رو کند... من چشم انتظارم... چون میدونم تو هیچوقت ناامیدم نمیکنی
5 کتابی که زندگیتونو تغییر میده (: ❤️✨ @my_IIkigai |🌱•ایکیگــای من•
[ اصلا یه شاهراهی بذاریم برای خودمون با امیرالمومنین. این چاکراه چاکراهی که میکنن تو بحثهای پزشکی و این حرفها، چاکراه آقا یه دونه بیشتر نیست اونم بابِ ارتباط با امیرالمومنینه. آدم به اونجا وصل بشه همش هست، همش هست. علمه معرفته استاده اخلاقه نورانیته. همش هست. این اتصاله این محبته بجوشه کار بکنه تو زندگی خودشو نشون بده. همینکه برخی اساتید میگفتن به کارش بگیر مثلا با امیرالمومنین عهد کن به گلِ روی تو اقا من مثلا نگاهم خرابه، به گل روی تو چهل روز میخوام نگاه نکنم. با تو هم معامله میکنم، طرف حساب منم شمایی من کسی دیگه رو اصلا نمیشناسم تو این عالم. بعد ببینیم چی میشه. تسته دیگه آقا تستش رایگانه. کاری داره مگه! چهل روز! بیفتیم تو این وادی. بابِ اتصال و ارتباط با امیرالمومنین. حقایق اونجاست. ]
راه حل غم دنیا تجربه غم شیرین عمیقه...! -شیخاسماعیلرمضانی
علامه محمّدتقی جعفری(رضواناللّٰه) یه تمثیل قشنگ داره که میفرمود: یه نفر کفشش پاره میشه و میبره اونو پیش کفاش ؛ کفاش یه نگاهی به کفش میندازه و میگه ، این کفش سه کوک لازم داره ؛ کوکی ۱٠ تومن که جمعا میشه۳٠ تومن . صاحب کفش ۳٠ تومنو پرداخت میکنه و میره که یه ساعت دیگه بیاد و کفششوتحویل بگیره . کفاش کارو شروع میکنه؛ یه کوک... دو کوک.. سه کوک... تموم که میشه یه نگاه عمیقی به کفش میندازه و میبینه که اگه یه کوک دیگه به این کفش بزنه ، این کفش ، واقعا کفش میشه و برا صاحبش بیشتر کار میکنه. از طرفی ، با صاحبِ کفش توافق کرده بود که سه تا کوک میزنه و نمیتونست بابت کوکِ چهارم ، پول اضافه دریافت کنه . از یه طرف هم ، دو دله که کوک چهارمو بزنه یانه ! در واقع ، کفاش اینجا گیر میکنه بین صدای درونش و توافقی که کرده؛ یه دوراهی که هیچ کدوم نَه خلاف عقله نَه خلاف اخلاق. یه دوراهی بین منفعت و اخلاق. بین منطق و عشق. . اگه کوک چهارمو نزنه ، هیچ کار خلافی نکرده. اما اگه کوک چهارموبزنه ، در واقع به رسالت تمام انبیا تعظیم کرده. اصن دو هزارساله که بحثِ تمام مکاتب اخلاقی و فلاسفه و عرفا سر همین کوکِ چهارمه. اینکه ایا میتونی کاری کنی که هیچ نفعی بهت نمیرسه ولی بخاطر انسانیت اونو انجام بدی؟! اینکه میتونی چرتکه نندازی ، نگی من فلان محبتو بکنم ، اونم میتونه جبران کنه یانه!؟ اینکه دلت انقد بزرگ هست که بیشتر از تعهدت کاریو انجام بدی و هیچ اسمی از خودت نبری و اضافشو با خدا معامله کنی؟! خلاصه که دنیا پر از فرصت های کوک چهارمه و ما کفاشهای دو دل ... @javanmovafagh
جا نزن! جسور باش… این قانونِ ارتفاع است؛ هرچه بیشتر اوج میگیری؛ باد و باران، بیرحم تر میشود، و نفس کشیدنت سختتر. تو اما محکم باش. نه به زمزمهیِ پرندههایِ پایین دست، توجهی کن، نه هیاهویِ لاشخورهایِ حسود. عقاب باش. ارتفاعاتِ بالا، جایِ پرندههایِ ضعیف نیست... @javanmovafagh
نورِ راه ما حسینه...💚
♡ و انَّ مَعَ العسر یسرا...♡🌱 pinned «ما چهارتا مفهوم داریم توی زندگی، اگه تلاش کنیم و خدا جواب تلاشمون رو بهمون بده، بهش میگن جزا اگه تلاش کنیم ولی خدا بیشتر از تلاش و لیاقتمون بهمون بده، بهش میگن فضل اگه تلاش کنیم ولی به حد تلاشمون نتیجه نگیریم، بهش میگن حکمت و اگه تلاش نکنیم و نتیجه هم…»
ما چهارتا مفهوم داریم توی زندگی، اگه تلاش کنیم و خدا جواب تلاشمون رو بهمون بده، بهش میگن جزا اگه تلاش کنیم ولی خدا بیشتر از تلاش و لیاقتمون بهمون بده، بهش میگن فضل اگه تلاش کنیم ولی به حد تلاشمون نتیجه نگیریم، بهش میگن حکمت و اگه تلاش نکنیم و نتیجه هم…
ما چهارتا مفهوم داریم توی زندگی، اگه تلاش کنیم و خدا جواب تلاشمون رو بهمون بده، بهش میگن جزا اگه تلاش کنیم ولی خدا بیشتر از تلاش و لیاقتمون بهمون بده، بهش میگن فضل اگه تلاش کنیم ولی به حد تلاشمون نتیجه نگیریم، بهش میگن حکمت و اگه تلاش نکنیم و نتیجه هم نگیریم، بهش میگن تاوان و یکی از سنتهای الهی اینه که، توی زندگی همهمون "جزا و فضل و حکمت و تاوان" دارن چرخ میخورن و نوبتی نصیب موقعیتهای مختلفمون میشن، به خاطر اینه که بعضی وقتا میگی چرا اونقدرا که تلاش کردم نتیجه نگرفتم؟ ولی بعضی وقتها هم نگفته قرعه به نام تو میشود. بچههایی که فردا آزمون دستیاری دارین، میدونم... میدونم چقدر سختتون بود و گاهی در لب مرز فروپاشی روانی راه رفتین... ولی بیاین امشب فکر کنیم که شاید قراره فردا مشمول سنت فضل خدا بشین! هوم؟ پس آروم باشین، ذهنتون رو از افکار منفی دور کنین و با خدا معامله کنین که اگر شما رو مشمول سنت فضل یا جزا کرد، شما هم یه روزی، یه جایی، یه حالی به یه فرد دیگهای بدین و دستی ازش بگیرین که با خودش بگه "این بیشتر از چیزی بود که از خدا میخواستم!" و نهایتا به یک سنت الهی دیگه باور داشته باشیم و امشب با آرامش بخوابیم و اون هم اینکه: "یقیناً کُلُّه خَیر". کُلُّه یعنی همهش و همیشه. شبتون به خیر✨
و جاى خالىاش از همهی آنان كه هستند، زيباتر است...
без подписи
من بی خبر از حکمتت،تو با خبر از حال من ...💚
شهادت بچههای میناب اتمامِحجت خدا با «خفتگان» بود. اگر در جنگ ۱۲ روزه، بیدار نشدید، پر پر شدنِ ۱۶۸ کودکِ مدرسهای، با دو موشک تاماهاوکِ امریکایی در روز ابتدایی جنگ، باید شمارو از خواب بیدار میکرد. اگر همنوا با خناسان و ابلیسزادگان، میگفتید سیدعلی خامنهای فرار کرده، در ونزوئلاست و زیرِ زمینه، شهادتش در منزل، کنار خانواده، به همراه نوهٔ ۱۴ ماهـهاش باید شمارو از خواب بیدار میکرد. اگر فکر میکردید امریکا و هر غربیِ جهاناولی(!) با کورتکسهایِ ضخیم به داد شما میرسه و از «تاریخ استعمار و استثمارِ غربی» هم بهرهای نبرده بودید؛ این جنایاتِ اخیر، این اعترافات به تجهیزِ تروریستها در کودتای دیماه، این دو جنگِ وسط گفتمانِ دیپلماتیک، این تکههای بدنِ بچهای میناب باید شمارو از خواب بیدار میکرد. حالا هم اگر هنوز مشغولِ موجهای تازهٔ سلبریتیها برای اشکِ فلان برنامهسازِ موجسوارید، یا طبق معمول بلندگوی تسلیمطلبها، منفعتطلبها، حاشیهپرستها و حتی پهلویچیهایِ آواره و خائن شدید، از ۶۲ قطعهٔ تازه تفحصشدهٔ پیکر بچههای میناب بخونید و بگید، از قطعاتی که حتی یه تیکه ازش هم متعلق به ماکان نیست! وای اگر این تیکههایِ بدنهای بچههای معصوم هم شما رو بیدار نکنه. وای از اینهمه قساوت!
مثل تو رو جایی ندیدم مهربان باشد آقای امام حسین...❤️