- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 148
- 1/48двое суток
- 1 315
- 1/72трое суток
- 1 418
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
· اگر چه این هویت های چندگانه سبب شده تا روحانیت بتواند انعطاف های تاریخی لازم را در انطباق با بحران ها و جریان های سیاسی-اجتماعی از خود نشان دهد و بتواند خود را و جامعه شیعی را از چالش های تاریخی گذر دهد. اما آیا همین سبب نشده است تا جریان «روحانیت رهایی بخش-علمی» که ظرفیت اصلی برای نقد درون گفتمانی داشته است به تکلف قعر درون شود و از امکان اصلاحی محروم؟ چارچوب تحلیلی مرحوم محمد رضا حکیمی که در ابتدای دهه 60 نوشته شده است نوعی نظریه اصلاحی درباره روحانیت است. مقصود او از هویت صنفی، عالمانی است که تربیت اخلاقی داشته و در برابر مردمان دردآشنا و مسئولیت پذیر باشند. امروزه با گذشت 50 سال از آن کتاب و تجربه ای که جامعه از حضور روحانیت در امور تاسیسی، فقاهتی، قضایی-اداری، نظامی-امنیتی دارد عملا این هویت صنفی دچار تحولات فراوانی شده است و لذا نیازمند تنقیح نظری و بازبینی روش شناسی است. چارچوب های تحلیلی که بتواند همه این تجربیات را و بویژه مساله هویت روحانیت را توضیح دهد ضروری است. جناب ایشان «هویت صنفی» را به عنوان وجه تمایز و حد مشترک میان روحانیون تعریف میکند که آنان را از سایر اقشار جامعه متمایز میسازد. این در حالیست که کارکردهای چندگانه روحانیت و طبقه بندی چهارگانه ای که در بالا ارایه شد دیگر هویت صنفی یگانه ای برای روحانیت باقی نگذاشته است که بتوان آن را مبنای تحلیل قرار داد. از منظر مرحوم حکیمی، که خود از همان دسته نخست به شمار می آید، شناخت هویت صنفی میتواند روحانیان متعهد را برای اصلاح روحانیت و کنار زدن «روحانینماها» توانمند کند. اما پرسش این است که با هویت های متفاوتی که لایه ها ی گوناگون روحانیت دارد چه فرصتی برای این نقد درون گفتمانی باقی مانده است؟ اگر در گذشته، بقول شهید مطهری، افراط در مباحثه و شیوع علم اصول سبب می شده است تا طلاب بیشتر جنبه جدلى داشته و در مسائل اجتماعى واقع بینى نداشته باشند. امروزه دگردیسی در هویت صنفی آنان و بر آمدن هویت های متضاد سبب شده است تا در این وادی عقل خیره بماند و بیابان جدل همچنان گسترش یابد و واقع بینی آنان را متاثر نماید؛ جدلی میان توانگریِ سیاسی و درویشیِ علمی.
روحانیت ایرانی؛ از هویت صنفی تا هویتهای چندگانه کیومرث اشتریان شرق 18 مرداد 1405 سخنان بحث انگیزی که برخی روحانیان در منابر داشته و دارند یا چالش هایی در مال و منال که شماری از آنان در سالهای اخیر داشته اند مسئله هویت روحانیت و نقد درون گفتمانی آنان را به میان می کشد. پرسش این است که در میانه کارکردهای گوناگونی که از روحانیت دیده و شنیده ایم بالاخره هویت روحانیت ایرانی در چیست؟ و فرصت نقد روحانیت اعم از درون گفتمانی و برون گفتمانی از چه ظرفیتی برخوردار است؟ بیش از شش دهه پیش مرحوم شهید مطهری «مشکل اساسى در سازمان روحانیت» را نوشت و نقدی درون ساختاری از روحانیت کرد. سالها پیش مرحوم حکیمی هویت صنفی روحانیت را نوشت که در دهه 60 در روزنامه اطلاعات بصورت پاورقی بازنشر شد و ظاهرا انتشار این پاورقی ها هم با اما و اگر همراه شد. با گذشت چند دهه از آن نوشتارها، حکایت همچنان باقی است و روحانیت از فقدان نقد درون ساختاری-درون گفتمانی رنج می برد. آنچه که مزید بر علت شده است امتزاج ملاحظات قدرت سیاسی با مشکلات سنتی درون روحانیت است که به جای کاستن از مشکل آن را دامن نیز زده است. ملاحظات رقابت های درونی قدرت سیاسی به رقابت ها و تفاوت ها و تعارض های درون روحانیت افزوده است. عامل دیگری که موضوع را تشدید کرده پیوندهای خانوادگی یا حضور روحانیت در دستگاه اداری-قضایی است که سبب شده است تا از طریق «تبرّج وفاداری» به نظام سیاسی حاشیه فعالیت های فرا-حقوقی، مالی و گاه امنیتی فراهم کند. در گذار این سال ها روحانیت ترکیبی از 6 وجه معنویت، علم، قدرت سیاسی-اداری، قضاوت، صنف و پیوندهای خانوادگی شده است که پیچیدگی هویتی آن را بیشتر کرده و سطح تحلیل کارکرد روحانیت دچار تعارضات بنیادین شده است. از منظری جامعه شناختی هویت، نقش و کارکرد دچار خلط اجتماعی شده است. در اینجا، با هدف ارایه سطوح تحلیلی، چهار صورت یا تیپ ایدهآل از روحانیت را، که در دورههای مختلف تاریخی برجسته شده و گاه همپوشانی دارند، از یکدیگر متمایز میکنم: 1- «روحانیت رهایی بخش-علمی». این گروه که با نمایندگانی چون خمینی، طالقانی، منتظری، مطهری، بهشتی، خامنه ای و هاشمی شناخته می شد جان هایی را شیفته کرد و حلقه هایی مردمی از مجذوبان معنویت روحانی را سامان داد و نقش مهمی در بسیج مردم در انقلاب اسلامی را پدید آورد. این قشر تداوم یافته و هم اکنون در بدنه حوزه پراکنده است. اگر چه «چون سنگ خاموش و تسبیح گوی» در حاشیه است، اما بانی آثار علمی ارزشمندی است. 2- «روحانیت فقاهتی». با پیروزی انقلاب و ضرورت های تاسیسی، این «روحانیت فقاهتی» است که دوره تفوق خود را در دهه 60 نشان می دهد. در همین دوران است که روحانیت فقاهتی در عین حال نمودی معنویت گرایانه از خود نشان می دهد و سبب می شود تا معنویت، موتور محرکه ای برای برانگیزندگی معنویت گرای رزمندگان ایرانی در جبهه ها باشد. 3- «روحانیت شعایری». پس از آن بدلیل تعارضات ناشی از رخدادهای داخلی (بویژه خرداد 76) و تهدیدات خارجی، دوره کلام سیاسی با «اسلام شعایری» و «روحانیت منبری» اوج می گیرد و در ترکیب با کارویژه های قضایی و مداحیِ حماسی، جریانی قدرتمند را در درون جامعه شیعی پدید آورد تا بتواند نظام سیاسی را از خطرت مصون دارد و پیروان را با گفتاری حماسی متحد سازد. در همین گروه است که بعضا «تبرّج وفاداری» هزینه های سیاسی-امنیتی برای نظام می تراشد. 4- «روحانیت عساکره-امنیتی». از میانه دهه هشتاد بدین سو رفته رفته جریان روحانیت شعایری بتدریج به «روحانیت عساکره-امنیتی» دگردیس می شود. اینکه چگونه کدام قشر از روحانیت در این دوره های چهارگانه دچارفراز و فرود می شود خود محل پژوهش های جامعه شناختی است، اما تشبیه لیز خوردن (glissement) لایه های یخ می تواند برای تحرک این لایه ها گویا باشد. در هر صورت پرسش های مقدر از حیث نقد پذیری درون گفتمانی روحانیت این است که: · آیا تنوع کارکردها و بویژه سنگین تر شدن عامل قدرت سیاسی در لایه درونی روحانیت به معنای فروپاشی هویت مشترک است، یا اینکه همچنان یک هویت مشترک میتواند خود را در قالب نقشهای متفاوت بازتولید کند؟ · آیا این «روحانیت علمی» که اینک در بدنه حوزه پراکنده است می تواند حامل نقد درون گفتمانی و اصلاح روحانیت شود؟ و آیا در این سالها این قشر از روحانیت به حاشیه رفته است؟ · آیا هویت های تاریخمند چندگانه ای که در درون روحانیت پدیدار شده است نقد روحانیت را تحت تاثیر قرار داده و پیچیده تر کرده است؟ · آیا تغییر مبنایی در بودجه و معیشت روحانیت از «دستگاه مذهب» به «دستگاه اداره» و «اقتصاد سیاسی»، و پیوند با بودجه عمومی خود عامل دیگری برای چالش در نقد درون گفتمانی آنان نبوده است؟
بطریقی متناقض نما، ایران و آمریکا را در این موضوع خاص اشتراک راهبردی دارند. دولت آمریکا با یک ابتکار مالی عظیم (DFC) مستقیماً به رقابت با نهادهای خصوصی لندن در تأمین پوشش ریسک جنگ پرداخت که خود نوعی «رقابت ژئوپلیتیک بیمه» بین آمریکا و متحدان سنتی اش محسوب میشود. تحلیلگران بین المللی حوزه بیمه بهصراحت از بیمه بهعنوان «عرصهای راهبردی» و «ابزاری برای اعمال قدرت» یاد کردهاند. اینک که جهان آسیب پذیری این عرصه را مشاهده می کند آیا زمان آن نرسیده است که پیشنهاد تشکیل صندوق بین المللی توسعه کشورهای حاشیه تنگه های بین المللی در دستور کار حل منازعه قرار گیرد؟ بویژه آنکه اهمیت این تنگه ها چیزی جز «ناامنی استراتژیک»، مداخله قدرت های بزرگ و بی ثباتی سیاسی برای این کشورها بدنبال نداشته است.
صندوق بین المللی توسعه کشورهای حاشیه تنگه ها کیومرث اشتریان شرق 11 مرداد 1405 یمن، جیبوتی، سومالی، اریتره، سودان از فقیرترین کشورهای جهانند که در تنگه باب المندب و دریای سرخ قرار دارند، یعنی جایی که ثروت و سرمایه جهان از آنجا جریان دارد. چه می شد اگر نظام بین الملل و سرمایه داری جهانی به جای این همه کشتار و خونریزی، "حق جغرافیایی" کشورهای ساحلی را از جریان یابی سرمایه جهانی در این منطقه در نظر می گرفت؛ یا اینکه زمینه توانمندسازی آنان فراهم شود تا بتوانند سهمی از خدمات دریایی را برگیرند؟ اگر چنین بود، منطقه، این سان در معرض بی ثباتی قرار نمی گرفت. بخش مهمی از ناامنی ریشه در بی توجهی نظام سرمایه داری جهانی به این موضوع است. بنابراین پرسش این است چگونه بخشی از ثروتی که از عبور تجارت جهانی از تنگهها ایجاد میشود، به توسعه کشورهای ساحلی بازگردد؟ این، یک پرسش عدالت توزیعی (Distributive Justice) است که دیپلماسی ایرانی می تواند آن را در مجامع بین المللی طرح کند. هم اکنون، بیمه دریایی، خدمات سوخت رسانی، بازرسی و هدایت و ... در انحصار چند شرکت بزرگ است. یعنی نه تنها از تجارت جهانی سود می برند بلکه بیمه ژئواکونومیکِ آن را هم در اختیار دارند. دادهها نشان میدهد که سیستم سرمایهداری جهانی از طریق انحصار خدمات دریایی (به ویژه بیمه)، ارزش عظیمی را استخراج میکند، در حالی که کشورهای ساحلی (ایران، یمن، سومالی، اریتره، جیبوتی، سودان و ...) نه تنها سهمی از این درآمد ندارند، بلکه هزینههای ناامنی و بیثباتی را نیز متحمل میشوند. شرکتهای مسلط عمدتاً بریتانیایی و اروپایی هستند و ساختار بازار بهگونهای طراحی شده که عملاً ورود بازیگران جدید (به ویژه کشورهای فقیر منطقه) را غیرممکن میسازد. روی سخن با وزارت امور خارجه است که از فرصت استفاده کند: بحران ها فضای گفتمانی ایجاد می کنند و فرصتی برای طراحی نهاد (Institution Design) در سطح بین المللی فراهم می شود. وزارت امور خارجه می تواند پیشنهاد ایجاد صندوق بین المللی توسعه خدمات دریایی (Strait Development Fund) در کشورهای حاشیه تنگه باب المندب و هرمز را ارایه دهد. اگر تنگه ها منابع مشترک جهانی (Global Commons) هستند پس چرا از منظر توزیع مجدد جهانی (Global Redistribution) بازبینی نشوند؟ این موضوع را می توان در فضای دیپلماتیک اینگونه صورت بندی کرد: استخراج رانت و استحصال منافع اقتصادی بدون ایجاد ارزش واقعی برای کشورهای ساحلی و اغلب از طریق قدرت سیاسی، انحصار، مجوز، امتیاز یا موقعیت نهادی انجام می شود. استدلال این است که حمل و نقل بین المللی، در نقاط خفگی استراتژیک، ثروت جهانی تولید می کند. این کشورهای ساحلی هستند که هزینه های امنیتی آن را می پردازند و این باعث بی ثباتی و خلل در توسعه یافتگی آنها می شود. اقتصاد جهانی از تنگهها سود میبرد، اما هزینه توسعه کشورهای ساحلی را نمیپردازد. ابزارهای نهادی کنونی همچون بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول، برنامه توسعه سازمان ملل متحد، بانک توسعه آفریقا، بانک توسعه اسلامی، سازمان بین المللی کشتی رانی و ... اساسا به این مهم نپرداخته اند. بلکه به نام قوانین بین المللی، کشورهای قدرتمند و ثروتمند در برابر دیدگان مردم این مناطق و در حوزه های آبی-جغرافیایی آنان رژه ثروت و تجارت برگزار می کنند. بیمه دریایی، یک ابزار قدرت است که قدرت ژئواستراتژیک کشورها را محدود کرده است، یعنی در این میانه جغرافیا و حق جغرافیایی بکلی نادیده گرفته شده است. اگر هر کشتی که از یک تنگه عبور میکند هزینه کوچکی پرداخت کند و مثلا به ازای هر تُن، منابعی وارد صندوق شود و این صندوق تحت نظارت سازمانی بین المللی قرار گیرد تا سرمایهگذاری در توانمندسازی، بندر، لجستیک، آموزش دریایی، تعمیر کشتی، بیمه محلی و خدمات بندری کشورهای ساحلی را مدیریت و نظارت کند، می تواند گامی مهم برای صلح و ثبات اقتصاد جهانی باشد. کشورهای ساحلی تنگههای بینالمللی، «نگهبانان کالاهای عمومی جهانی» هستند، اما نظام اقتصاد جهانی هیچ سازوکار نهادی برای جبران هزینهای که این کشورها بابت حفظ این کالاهای عمومی میپردازند، ایجاد نکرده است. ترکیب این ایده با ابتکارات منطقهای و بینالمللی موجود، تنوعبخشی به منابع مالی، و ایجاد سازوکارهای شفاف نظارتی، میتواند آن را به یک طرح عملیاتی و قابل اجرا تبدیل کند مثلا، نمونه تقریبا مشابهی در تنگه مالاکا وجود دارد که می توان از آن بهره برد.
از استاد دانشگاهی که سرمقاله مینویسد و روان دیگران را سیاسیشده میبیند، درگیر روانسیاسی است تا آنگاه که فردوسیپور، فغانی را به برنامهاش دعوت میکند، تا آن که او را از برنامه 90 اخراج کرد و اینک 360 را هم بر او بست، تا آن که منتظر شکست «تیم فوتبال جمهوری اسلامی» است، همگی نشان از روانِ سیاسیشده ما دارد. اینک که جنگی رخ داده، وزن روانی رفتار و گفتار ما بیش از زمان صلح است. جنگ روانی فقط توسط آمریکا و اسرائیل رخ نمیدهد بلکه خود ما نیز با ابزارهای رسانهای که در اختیار داریم، بازیگر جنگ روانی هستیم. میدان روانی جنگ آمریکا علیه ایران میدان بزرگی است که هر کس در هر گوشه آن تأثیرگذار است؛ همه ما بازیگر این میدانیم و درگیر «روانسیاسی» شدهایم. در این میدان برای آنکه سالم و سربلند بیرون بیاییم، باید همواره خود را ارزیابی کنیم و ارزشهای دینی، منافع ملی و ملاحظات تاریخی را در نظر آوریم و انگیزههای شخصی خود را که گاه حق و گاه ناحق است، کنار بگذاریم. وجدان ما آدمیان نیاز به خلوت و نهیب و سرزنش دارد تا در هنگامههای بحران مطالبات ناحق خود را شناسایی کنیم و گاه نیز از مطالبات حق خود به خاطر منافع ملی و ارزشهای دینی-انسانی گذر کنیم. میدانیم که آمریکا به ناحق کمر به تخریب و تضعیف و تسلیم ایران بسته است. هدف از فشارهای اقتصادی و تحریمهای آمریکایی برای آن بوده است که ما را به این نقطه جوش برسانند تا در ما اختلال روانی-تحلیلی پدید آورند. همه ما در معرض آلودهشدن به جنگ روانی هستیم؛ همه. اگر ما از هر سوی اقتصاد و سیاست و فرهنگ و رسانه رنج بسیار دیده باشیم، روان ما در وقت مقتضی در پی تلافی است.
روانشناسی جنگ کیومرث اشتریان شرق، چهارم مرداد ۱۴۰۵ «روانسیاسی» (به سیاق روانشناسی) در جنگ را جدی بگیریم و به پیامدهای مخرب آن برای توده ایرانی بپردازیم. مردم ما در معرض بزرگترین حملات روانی هستند و از هر سو تیر فتنه بر آنان میبارد. اگر نگران بمبارانها و زیرساختها و جان عزیزان خود هستیم، باید به بمباران روانی مردمان که از سوی دوست و دشمن در جریان است، حساس باشیم و سعی در دفاع از روان مردم خود کنیم. در رسانههای اجتماعی مطالب بسیاری منتشر میشود که خواسته یا ناخواسته در قالب روانسیاسی جنگ در میآید. برای نمونه هفته گذشته مطلبی با این عنوان مشاهده کردم: «تهدیدهای کمسابقه مقامهای ارشد آمریکا علیه ایران». تصورم این بود که این مقامها سخن جدیدی علیه ایران گفتهاند. وقتی متن را خواندم، هیچ تهدید جدیدی در آن ندیدم. سخنان مقامات آمریکایی این بود: «هگزت: آمریکا در برابر تهدیدهای ایران عقبنشینی نخواهد کرد و به پیشروی خود ادامه میدهد و در صورت لزوم از قدرت نظامی خود استفاده میکند. روبیو: واشنگتن اجازه نخواهد داد ایران به سلاح هستهای دست پیدا کند. وزیر خزانهداری آمریکا: فشار اقتصادی علیه ایران همچنان یکی از ابزارهای اصلی واشینگتن است. فرمانده سنتکام آمریکا: ارتش آمریکا برای مقابله با تهدیدهای احتمالی ایران آماده است». آیا تهدید جدیدی در این سخنان میبینید؟ همه اینها همان اقدامات و تهدیداتی است که سالها بر ضد ایران جریان دارد. تنها اثری که این مطلب دارد، یک جنگ روانی است که علیه خود به کار گرفتهایم و البته اثر دیگر آن است که «فالوئر» بیشتری جذب کردهایم؛ یعنی در میانه خونابه جنگ، نان و نام خود میجوییم و التهاب و اضطراب را به دلهای مردمان خود روان کردهایم. «مهندسی هراس» یعنی بستهبندی «اخبار کهنه» در لفاف «فوریت بیسابقه» و یعنی از التهابآفرینی به دل مردم خود در پی کسب منافع یا جذب طرفدار سیاسی باشیم. میبینیم که یک تیتر ساده باد فتنهای است که خاک تیره بر چشم آدمیان میزند و نقش «دشمنان درون حصار» را بازی میکند. «روانسیاسی» را در دو وجه به کار میبرم؛ یکی به معنای آسیب روانی و دیگری به عنوان حوزهای مطالعاتی که به رابطه قدرت و روان میپردازد. اینکه چگونه فرد با قدرت اجتماعی-سیاسی ارتباط روانی برقرار میکند و چگونه عشق و تنفر سیاسی در روان او گسترش مییابد، موضوع این حوزه مطالعاتی است. فرد روانسیاسیشده تنها یک معیار در زندگیاش برای قضاوت دارد و آن هم مفهوم قدرت است. نه اینکه در پی کسب قدرت باشد، نه لزوما! مسئله بسیار فراتر از اینهاست. او حتی ممکن است در پی جاه و مقام سیاسی هم نباشد اما قضاوتش در همهجا آغشته به قدرت است؛ قضاوتش در همهجا سیاسی است: نهتنها درباره مالیاتی که میدهد، هزینه آب و برقی که میپردازد، نمایندهای بر میگزیند، انتخاباتی که مشارکت میکند یا نمیکند، بلکه در گلی که میبوید، عطری که میخرد، لباسی که میپوشد یا دیگران میپوشند یا میپوشانند، گربهای که میبیند، زبالهای که پرت میکند، همسری که بر میگزیند، مسافرتی که میرود، همه و همه را سیاسی و معطوف به قدرت عمومی میبیند و قضاوت میکند. فوتبال را به گونهای سیاسی میبیند که آندرانیک اسکندریان را هم شیعی و تیم ملی فوتبال را تیم فوتبال جمهوری اسلامی میبیند. توتالیتاریسم، این بار نه از محیط سیاسی بلکه از عمق وجود او و از روان او بر میخیزد تا همه چیز را سیاسی کند. توتالیتاریسم معطوف به قدرت است، چه از درون، چه از بیرون. رسانههای توتالیتر پدیده دوران ما هستند، همچون دولتهای توتالیتر، هدف رسانههای توتالیتر این است که همه چیز را در روان آدمیان سیاسی کنند. قضاوت، حکمت، انسانیت، وجدان، رأفت و شفقت همگی در زیر سایه سهمگین سیاست و با شاقول قدرت سنجیده میشوند. هجمه رسانهای در پی تسخیر روان است. توتالیتاریسم فقط ویژگی دولتها نیست بلکه ویژگی رسانههای عمومی، رسانههای اجتماعی و حتی افراد نیز هست، یعنی عرصه روان آدمیان عرصه تسخیر و میدان مبارزه است. در این میدان خود او، هم بازی میکند، هم بازی میدهد و هم بازی میخورد. در میدانی از سیالیت نامرئی روانها، شمشیرهای آهیخته است که هر کس میزند و میخورد و میکشد و کشته میشود، بدون اینکه خونی ریخته شود. در این میدان، روانهایی در سکوت شبانه میمیرند و در تاریکی درون اسیر میشوند و در غروب دلتنگیها نومید میشوند و در شب تنهاییها دفن میشوند. روانسیاسی به مطالعه این مبارزه قدرت روانی و تسخیر روحی و کشتار امید و آرزوی انسانی معطوف است: ما همه درگیر روانسیاسی به سبک خود هستیم.
ادامه برخی نویسندگان ممکن است بنا به روان هراسان یا خوی بی باک خود سخن گویند و تحلیلی ارایه دهند؛ اگر چنین می کنند بهتر است ترس یا بی باکی خود را در زیر عناوین دانشگاهی و حوزوی پنهان نکنند. آنگاه که نویسنده ای از ابتدا تا انتهای نوشتارش از شدت تخریب و آثار منفی حملات دشمن و ضعف زیرساخت های خود سخن می گوید و اشاره ای به توان خودی و ضرباتی که وارد کرده است نمی کند دچار بیش برآوردی ناشی از هراس شده است. بسیاری از نویسندگان بنابه ماهیت امور نظامی و امنیتی، اطلاعات لازم را ندارند در نتیجه به اقتضای وجدان و دانش محدود خود به احتیاط سخن می گویند؛ و چه متین و بجاست چنین محتاط سخن گفتن و نوشتن. آنان می توانند جریان ترس را تشخیص دهند و از پیامدهای سنگین کوتاه آمدن در میانه جنگ هشدار دهند؛ یا می توانند سیل بی باکی و سرکشی را ببینند و از همراهی با آن انذار دهند. اما به دام افراط و تفریط نمی افتند.
خطای محاسباتی چگونه رخ می دهد؟ کیومرث اشتریان شرق 28 تیرماه 1405 خطای محاسباتی، بیشتر از روان آدمی بر می خیزد تا از مغز او. این خطا، می تواند از هراس (ترس بسیار) یا از تهور (بی باکی بسیار) باشد؛ بقول ملا احمد نراقی دو صفت خبیثه است یکی «تهور» و دیگر «جُبن». اینکه نقطه تعادل در تصمیم گیری جنگی کجاست و چگونه دچار بیش برآورد یا کم برآورد از خطر شده ایم را معمولا(و متاسفانه) پس از واقعه می توان سنجید. هراس از جنگ، خطای محاسباتی را بیشتر می کند. پس از توافق، آمریکا کشتی ها را وادار کرد که از بخش پایینی تنگه هرمز گذر کنند. می توان تصور کرد که آمریکا با این اقدام، ترس ایران را از آغاز دوباره جنگ محک زد تا با استفاده از خطای محاسباتیِ ناشی از ترس، تنگه هرمز را برای همیشه از سلطه ایران خارج کند. به همین سان، آمریکا در پی آن است که با تخریب تدریجی زیرساخت ها در جنوب، هراس تدریجی را قطره قطره به کام تصمیم گیران ایرانی تزریق کند تا نیازی به عملیات بزرگ نداشته باشد و آنها را زودتر تسلیم کند. در واقع آمریکا هم خود از عملیات بزرگ هراس دارد چون نمی تواند پیامدهای آن را برآورد کند. هراس سبب می شود تا در ضرباتی که به دشمن می زنید یا در اندازه قدرت خود دچار کم برآوردی شوید. ادبیات علمی بیش برآوردی ناشی از هراس را با عنوان تنفر و گریز از ضرر (risk aversion/ loss aversion) مفهوم سازی کرده است. یعنی در زمان تصمیم گیری بیش از آنکه به سود و منفعت بیندیشید به گریز از ضرر می اندیشید یا اینکه به رویدادهای با احتمال کم، وزن بیش از حد می دهید. تفاوت «منفعت طلبی» با «گریز از ضرر» آنچنان است که کشف و مستندسازی علمی آن سبب شده تا «کانمن» و «تورسکی» جایزه نوبل بگیرند. البته مشکل آن است که ترس و تهور مفاهیمی کش دارند و نمی توان تعریف دقیقی از آن ارایه داد. ما آدمیان معمولا گرایش های روانی خود را در زرورقی از محاسبات تحلیلی می پوشانیم. هنگام ترس، شما دشمن را بیش از آنچه که هست و خود را کمتر از آنچه هستید برآورد می کنید. گاهی برعکس است؛ بی باک و متهورید و خود را بزرگ و دشمن را دست کم می گیرید. این سخن بدان معناست که در تصمیم گیری جنگی عوامل روانی (یعنی روحیه بی باکی یا روحیه هراس) بیش از محاسبات فنی و تجهیزاتی بر تصمیم شما تاثیر گذار است. جنگ روانی ترامپ نیز از همین زاویه است و با دامن زدن به هراسِ تخریب تمدن ایرانی می خواهد شما را به تسلیم وادارد تا هزینه های جنگی خود را کاهش دهد. ترس، تسلیم بی هزینه برای مهاجمان است. نسبیت مفهومی «ترس» و «بی باکی» پیدا کردن نقطه تعادل را دشوار می کند. بشر برای حل این معضل و پیدا کردن نقطه تعادل و کشف عقل میانه به نهاد سازی و سازمان دهی و شورا یاری روی آورده است. مثلا شوراهای امنیت ملی یا مجلس بزرگان یا شوراهای نظامی-اقتصادی را پدید آورده تا کشف نقطه تعادل را به خرد جمعی بسپارد و حکومت را چونان قامت «یک» جوانمرد صاحب خِرَد متحد کند. این روزها که تصمیم گیری در جنگ یا توافق موضوع اصلی سیاست در ایران است آیا می توان صف بندی ها را به ترسوها، بی باکان و معتدل ها تقسیم کرد؟ نه ضرورتا! اما آنچه که برای ما مهم است خودآگاهی به این است که هر یک از ما به بازی های روانی خود، آگاه باشیم و روان خود را معیار حقیقت نپنداریم و آنگاه که در تصمیم گیری های جنگی قضاوت می کنیم خود را به مهلکه روحی-روانی که در درون آن هستیم هشیار سازیم. گاهی عنوان دکتر و استاد و پژوهشگر را آنچنان در پیش اسم خود پر رنگ می کنیم که گویی ندای حقیقت مطلق «علمی» از حلقوم ما در می آید. چه بسا می گوییم: من بعنوان استاد علوم سیاسی، من بعنوان اقتصاد خوانده، من بعنوان استراتژیست، من بعنوان پژوهشگر باسابقه می گویم که فلان کار یا فلان نظر، علمی نیست. غافل از اینکه اساسا هیچ گونه قطعیت علمی در این امور وجود ندارد. پیش از عناوین پرطمطراق و پیش از دانسته های «علمی»، یا اسیر روانِ هراسانِ خویشتنیم یا گرفتار کبرِ دماغِ پلنگی خود. شماری هم رقابت های جناحی دیدگان آنها راپوشانده و نسبت به مخاطرات جنگ و مشقت های مردمان نابینا شده اند و میزان خطر را بکلی نادیده می گیرند. این وضعیت روی دیگری هم دارد و آن اینکه ابزاری می شود برای دامن زدن به اختلاف و بی اعتمادی به نهادهای تصمیم گیر. آنگاه که تنش میان ترسوها و بی باکان افزون شود و بی اعتمادی در نظام تصمیم گیری افزایش یابد، تفرقه در کشور دامن می گسترد. این، مهمترین خطری است که مقامات اصلی کشور باید به آن آگاه باشند چرا که در این میان رقابت های جناحی و کینه های انتخاباتی و تکاپوهای ریاستی هم مزید بر علت می شوند.👇 ادامه
همه سیاستها شبیه یکدیگر نیستند. بعضی سیاستها را دولت باید اجرا کند. بعضی را بهتر است به بخش خصوصی بسپارد. گاهی نهادهای مدنی نقش مؤثرتری دارند و در مواردی مشارکت دولت و بخش خصوصی بهترین گزینه است. در برخی پروژههای ملی نیز شاید شرکتهای بزرگ یا نهادهای عمومی توان بیشتری برای اجرا داشته باشند. این پرسشها پاسخهای از پیش تعیینشده ندارند. هر سیاست باید متناسب با ماهیت خود بررسی شود. همانگونه که گفتهاند: «به قدر هنر، پایگاه باید فزود»؛ یعنی هر مأموریتی مجری مناسب خود را میطلبد. در ادبیات جهانی سیاستگذاری عمومی، مطالعه اجرای سیاستها به یک رشته تخصصی تبدیل شده است. پژوهشگران سالهاست بررسی میکنند که چرا بعضی سیاستهای بسیار خوب شکست میخورند و برخی سیاستهای متوسط موفق میشوند. پاسخ اغلب یکسان است: تفاوت در کیفیت اجرا. در ایران نیز اگر بخواهیم سیاستها موفق شوند، باید به عواملی مانند انگیزه مجریان، ظرفیت سازمانهای اجراکننده، اندازه مناسب بنگاههای طرف قرارداد، هماهنگی میان دستگاهها، شیوه تأمین مالی، نظام نظارت، نقش تشکلهای حرفهای و حتی زمانبندی اجرای سیاست توجه کنیم. اجرای سیاست، صرفا آخرین مرحله سیاستگذاری نیست؛ بلکه بخشی از خود سیاستگذاری است. این یادداشت فقط یک تلنگر است؛ دعوتی به مدیران اجرائی کشور که پیش از آغاز هر برنامه، از خود بپرسند: «آیا درباره شیوه اجرای این سیاست نیز مطالعه کردهایم؟» شاید پاسخ به همین پرسش ساده، بسیاری از هزینههایی را که امروز کشور بابت سیاستهای خوب اما اجراهای ضعیف میپردازد، کاهش دهد.
مدیران اجرائی! «اجرا» را مطالعه کنید کیومرث اشتریان شرق 21 تیرماه 1405 یکی از بزرگترین خلأهای نظام سیاستگذاری در ایران این است که بیش از آنکه به «چگونگی اجرای سیاستها» فکر کنیم، به «طراحی سیاستها» یا حتی آرمانپردازی درباره آنها میپردازیم. گویی تصور میکنیم اگر سیاست خوبی نوشته شود، خودبهخود نیز به نتیجه خواهد رسید. اما تجربه نشان میدهد که فاصله میان یک ایده خوب و یک نتیجه موفق، همان چیزی است که «اجرای سیاست» نام دارد. در شرایطی که کشور با فشارهای اقتصادی، تحریم، کمبود منابع و آثار جنگ روبهروست، دیگر نمیتوان اجازه داد منابع محدود با روشهای نادرست اجرا هدر بروند. امروز شاید بیش از هر زمان دیگری لازم باشد مدیران اجرائی، همان اندازه که برای طراحی سیاست وقت میگذارند، برای مطالعه شیوه اجرای آن نیز زمان صرف کنند. دو مثال میآورم: یکم. در حوزه امنیت ملی. بستن تنگه هرمز را میتوان بهمنزله یک سیاست امنیتی تلقی کرد. این سیاست در اجرا نیازمند یک سیاست سیاسی در داخل و خارج است. همچنانکه باید در خارج به دیپلماسی پرداخت در داخل نیز ملاحظات اجرائی فراوان دارد. مثلا بار اجرای این سیاست را اگر به عهده یک گروه کوچک بگذارید که در پی گلیم قدرت و موقعیت داخلی خویش است آن را از حالت ملی درمیآورید و به یک ابزار جناحی تقلیل مییابد. سیاست استیلای ایران بر تنگه هرمز منحصر به یک گروه خاص نیست که علَم آن را به انحصار خود درآورند، چه بسیار ایرانیان که این سیاست را از منظر ژئواستراتژیک تحلیل میکنند و کاملا با آن موافقند. اینکه این بار سنگین اجرائی را عدهای برای خود بردارند تا فرداروزی نمد قدرت برای کلاه خود بسازند، این سیاست را به یک جناح تقلیل میدهند و آن را از قامت یک سیاست ملی درمیآورند. این فقط یک مثال کوچک از «اجرای» سیاست امنیتی است. دوم. برای روشنشدن موضوع به یک نمونه دیگر توجه کنیم؛ در اطلاعیهای که از سوی سازمان انرژیهای تجدیدپذیر منتشر شده، اعلام شده است که همه متقاضیان حقیقی و حقوقی میتوانند برای احداث نیروگاه خورشیدی ۵۰ تا هزار کیلوواتی تسهیلات دریافت کنند. در نگاه اول، این سیاست جذاب به نظر میرسد؛ اما اگر از زاویه «اجرا» به آن نگاه کنیم، پرسشهای مهمی مطرح میشود. برای احداث نیروگاه خورشیدی ۵۰ کیلوواتی هزاران فرد حقیقی با سرمایهای در حدود پنج میلیارد تومان وارد این بازار میشوند، هر یک باید با نوسانات قیمت تجهیزات، تغییر نرخ ارز، مشکلات تأمین مالی، ریسکهای بازار برق و پیچیدگیهای فنی دستوپنجه نرم کنند. اگر بخشی از این سرمایهگذاران با مشکل روبهرو شوند، فشار اجتماعی برای حمایت دولت آغاز میشود؛ دولت ناچار میشود قراردادهای خرید تضمینی را اصلاح کند، امتیازهای تازه بدهد یا زیان سرمایهگذاران را جبران کند. در نتیجه، سیاستی که قرار بود بار دولت را کاهش دهد، خود به منبعی برای تعهدات مالی جدید تبدیل میشود. ممکن است درباره همین مثال استدلالهای مخالفی نیز وجود داشته باشد و شاید مسئولان دلایل قابل دفاعی برای انتخاب این شیوه داشته باشند. مقصود این نوشته نقد یک سیاست خاص نیست؛ بلکه یادآوری یک نکته اساسی است: پیش از اجرای هر سیاست، باید درباره «روش اجرای آن» مطالعه کرد. مشکل اینجاست که ما معمولا قبل از اجرای سیاست، درباره این پیامدها مطالعه نمیکنیم. این شیوه را «حکمرانی تودهای» مینامیم؛ یعنی حالتی که دولت، به جای آنکه ظرفیتهای تولید را در قالب چند سازمان یا بنگاه توانمند سامان دهد، مستقیما هزاران واحد کوچک را مخاطب سیاست قرار میدهد. در چنین الگویی، دولت باید با تعداد بسیار زیادی بازیگر کوچک ارتباط برقرار کند، بر عملکرد آنها نظارت کند، مشکلاتشان را حل کند و در نهایت نیز پاسخگوی شکستهای احتمالی باشد. اما آیا راه دیگری وجود ندارد؟ چرا دولت به جای هزاران سرمایهگذار پراکنده، چند شرکت بزرگ و توانمند را مخاطب سیاست قرار ندهد؟ این شرکتها میتوانند خود با واحدهای کوچک قرارداد ببندند، از ظرفیت آنها استفاده کنند و بخشی از تولید را به آنها واگذار کنند. در این صورت، واحدهای کوچک حذف نمیشوند؛ بلکه در قالب یک شبکه تولیدی فعالیت میکنند. مزیت چنین مدلی روشن است. هزینه نظارت دولت کاهش مییابد، تأمین مالی آسانتر میشود، ریسک میان اعضای زنجیره تقسیم میشود، اقتصاد مقیاس شکل میگیرد و احتمال شکست پروژهها نیز کمتر خواهد بود.
معنای هسته سخت را به گرایش های جناحی و امور خُرد سیاسی پیوند نزنید. «هسته سخت» گرانسنگ است و نمی توان آن را بر شاخسار شکننده یک فرقه بار نهاد؛ باید آن را همچون سرمایه ای ملی حفاظت کرد و دامنه آن را به همه مردمان از ملی و مذهبی گسترش داد. از تنفس مذاکره استفاده کنید و بروید خود را برای جنگ بعدی که هرآینه ممکن است رخ دهد آماده کنید، نه اینکه بر رخ یکدیگر تیغ پارگی کشید.
دو روایت از هسته سخت کیومرث اشتریان شرق هفتم تیرماه 1405 «هسته سخت» مجموعهای از نیروهای ارزشی و ملی است که در شرایط بحران، توان حفظ حاکمیت ملی را فراهم میآورد. این هسته نه یک جناح سیاسی، بلکه بخشی از ظرفیت حکمرانی هر دولت مدرن است. در نیک و بد هسته سخت در ایران می توان دو روایت ارایه داد. یکی هسته سخت به مثابه مهمترین مولفه امنیت ملی و دیگری ابزاری برای پیشبرد دیدگاه های جناحی. روایت نخست: مردمان طیفی از گرایش ها و سلایق و منافع گوناگونند: در یک سر این طیف برخی در پی کار و معاش خویشند و کاری به هیچ امر عمومی ندارند، دنیا را آب ببرد باکی ندارند مهم این است که سرای خانه شان امن بماند، در حوادث ملی و خطراتی که کشور را تهدید به نابودی کند مقاوم نیستند. اما در سر دیگر طیف بسیاری نیز دغدغه ملی و انگیزه انسانی دارند و همواره آماده دفاع از کشورند. در میان این گروه، اما، هسته ای وجود دارد که خستگی ناپذیر و جانفداست. اینان در زمانه ای که همه خسته می شوند و غروب بی کسی بیداد می کند همچنان پرچم استواری را بر فراز نگاه می دارند. آنگاه که جنگ ها پرهزینه و طولانی می شوند و غبار تردید بر سر حقانیت ارزش ها فرو می نشیند اینان همچنان باورهای خود را حفظ می کنند. در جنگ آمریکایی-اسراییلی نیز از میان ملت گروهی سخت کوش تر از دیگران بوده و هستند که مشهور به هسته سخت نظام اند. اکثریت این گروه را اگر چه مردمانی مذهبی تشکیل می دهند اما گرایش ها و رنگ ها و سلایق دیگر در میان آنان چشمگیر است. هر کشوری نیازمند چنین گروه هایی است که در روز واقعه کشور را تنها نگذارند.آنگاه که روزهای سخت برای ملت ها آزمون تردید و شُبهه پدید می آورد در واپسین لحظه ها و آخرین توشه های مبارزه، آدمی تردید می کند که آیا این همه تلاش و مبارزه و کشته و زخمی حق است؟ درست است؟ یا همه خواب و خیال و افسون و افسانه است؟ گویی آنگاه که انسان در آخرین دم مبارزه بر کرانه مرگ و زندگی می ایستد به تردید می افتد نیاز دارد که باوری دوباره بیابد که آری«حقیقت، حقیقت دارد!» و همه اینها بازی نفسانی و توهمات روانی «من» نیست که مرا به مهلکه انداخته است. از دیدگاهی معنوی و معنایی، و با پیروی از سیدالشهدا، «هسته سخت»، حاق حقیقت هستی می شود و از دیدگاهی سیاسی، مرکز ثقل امنیت ملی. هیچ سیاستمدار ژرف اندیشی نباید هسته سخت را وانهد. چنین گروهی برای امنیت ملی هر کشوری مفید است از روی همین ضرورت ها بوده است که در دوران مدرنیته و تشکیل دولت های متمرکز شاهد آن هستیم که دولت ها هسته سخت را در قالب ارتش های ملی نهادینه کرده اند. ضرورت تاب آوری اجتماعی، اما، نشان داده است که دولت ها نمی توانند به ارتش ها بسنده کنند؛ از این رو «هسته» برای هر نظامی ضروری است تا در زمان حادثه بتوان گوش تا گوش ایران این کمان سخت را برکشید. روایت دوم: اما این هسته سخت می تواند طمع سیاستمداران نابکار را در سوءاستفاده از آنان برانگیزد و با رواج عوامزدگی سیاسی بخواهند آنها را مورد استثمار سیاسی یا تفرقه افکنی قرار دهند. سخنم با مسئولان مربوطه است؛ حفظ این هسته سخت و حفظ حالت جنگی و آمادگی مقاومت مهم است اما این نباید به بهای تخریب کارگزاران و تفرقه مردمان باشد. این هسته سخت می تواند پیرامون باورهای اساسی شکل بگیرد نه اینکه برای مصارف روزمره سیاسی و ابزاری برای از میدان به در کردن رقبای جناحی باشد. این روزها دعوا بر سر مذاکره با غرب ابزار شهرآشوبی شده است. قصه هم در این خلاصه می شود که عده ای «مذاکره» را به معنای تسلیم و بیعت با آمریکا گرفته اند و به استناد «مثلی لایبایع مثل یزید» و به پشتوانه «علی الاصول»، هر آنکس که بخواهد وارد این عرصه شود را به انواع تهمت ها می رانند. انبان نظری اینان تهی است و هیچ راه حل روشن و عملیاتی برای این بحران ندارند. هنوز که «نه به دار است و نه به بار» و مسئولان ایرانی در ابتدای راه هستند پیش قضاوت های گندم ری و حراج آرمان ها و ... را بار آنان می کنند. گویی هیچ احساس مسئولیتی ندارند و عزم خود را جزم کرده اند که در درون هسته سخت تفرقه بیفکنند و مردمان را دلسرد و ناامید کنند؛ چیزی که خود را در میدان مداحی ها نیز نشان داده است. این شکاف نشان های خطرناکی از پشت صحنه ها و دسیسه ها می دهد که به گفت نمی آید. اگر باورهای اصیل هسته سخت را به مذاکره یا عدم مذاکره پیوند زنند و مذاکره را همچون «بیعت با دشمن» برشمارند اسباب ناامیدی مردم را فراهم می کنند. پافشاری بر چنین رویکردی سبب می شود که اگر بر فرض روزی برای احقاق حق، ضرورتی برای مذاکره باشد از آن بهراسیم. چون این توهم را در مردم پدیدار کرده اید که همه چیز را از دست داده ایم و فراموش می کنیم که این مقاومت و نبوغ نظامی سپاه و ارتش بوده که دشمن را به میز مذاکره کشانده است. ادامه 👇
اگر این معنا در دستگاه حکومتی جمهوری اسلامی دقیقا درک و تئوریزه شود و گروه های فشار را از کارشکنی باز دارد ما را از بسیاری آسیب ها و موازی کاری ها و منازعات بیهوده سیاسی بازخواهد داشت و بخش مهمی از نیروهای ملی و نظرات کارشناسی را به درون ساختار سیاسی بازخواهد گرداند. هراس هوچی گران، اندیشمندان را از میدان به در می کند. حوزه سیاست های عمومی حوزه نسبیات و اقتضائات و سعی و خطای دایمی است. قرار نیست که گروه های ویژه-خوارِ قدرت پتکِ تهمت را برای شیدایی منزلت خود برافرازند تا رقیبان را از میدان عقل به در کنند. فصل الخطابی رهبری در نظام نباید به معنای تعطیلی عقل و کاهش مشارکت مردمان بویژه خبرگان و کارشناسان از همه طبقات ملی و مذهبی باشد. کارشناس ممکن است اشتباه کند و بهترین نظرات کارشناسی ممکن است در میدان تجربه زمین بخورد. نمی توان با هوچی گری و ترس از شکست دریچه تعقل کارشناسی و دروازه اندیشه عمومی را به روی نظام تصمیم گیری بست. فقدان درک نظری از چنین دقیقه ای کارگزاران نظام را در معرض تهمت خیانت قرار خواهد داد و روز به روز مشارکت سیاسی مردمان و نخبگان را کاهش می دهد. ملتی موفق است که سرداران و رجال سیاسی فراوان داشته باشد و رهبرش مهمترین سردار و نه «تنهاترین سردار» باشد. اگر چنین شرایطی برای ارکان حقوق اساسی ایران شفاف شود یک دستاورد مهم خواهد بود.
مسئولیت حقوقی رهبری و نهادهای نظام کیومرث اشتریان شرق 31 خرداد 1405 پیام رهبری در باره توافق ایران و آمریکا می تواند معنای ویژه ای در حقوق اساسی در ایران بیابد. اگر این معنای ویژه در ساختار حقوق عمومی نهادینه شود می تواند یک دستاورد مهم در حقوق اساسی و فضای سیاسی ایران باشد. وقتی رهبری نظر متفاوتی از آنچه که توسط نهادهای سیاسی ارایه شده است داشته باشد و آن را صریحا بیان کند به این معناست که نهادهای رسمی کشور زمین حقوقی خود را دارند و ایشان همان را تحریر کرده و «استقلال عمل حقوقی» و «نظر کارشناسی» آنان را، علیرغم «تفاوت نظر» پذیرفته است. اساس موضوع همین است و البته باید همین باشد. به بیان حقوق اساسی، این یعنی که رهبر مسئول حاکمیت ملی است و نهادها مسئول تصمیم های روزمره رژیم سیاسی اند. منتهی مشخص نیست که چرا تصریح این فقره برای برخی مسئله ساز است. چنین رویکردی به نفع همه ارکان نظام سیاسی و از جمله نهاد رهبری است چرا که این نهادها متقابلا باید مسئولیت خویش را در پیشبرد اهداف اعلامی بپذیرند و پی بگیرند. این مسئولیت پذیری دوسویه است؛ از سویی اینان در عرصه دیپلماسی باید بتوانند از منافع ملی دفاع کنند و در سیاست داخلی نیز کارشکنی ها را نیز با قدرت مدیریت کنند. از سوی دیگر، رهبری هم مراقبت می کند که «دیگران» بصورت پنهانی برای دولت و شعام مانع تراشی نکنند. یادآوری می کنم که رهبری شهید در سخنرانی مشهور خویش در ابتدای دهه 1390 به این نکته تصریح کرده بود که: «یک عدهای با مغالطه ... گفتند معنای ولایت مطلقه این است که رهبری در نظام جمهوری اسلامی، مطلق از همهی قوانین است؛ ... هر جا بخواهد، هر کار بخواهد، میتواند بکند. مسئله این نبود، این نیست. .. در واقع رهبری، یک مدیریت کلان ارزشی است ... این مسئولیت، مسئولیت اجرائی نیست؛ دخالت در کارها هم نیست. مسئولین در بخشهای مختلف، مسئولیتهای مشخصی دارند ... در همهی اینها رهبری نه میتواند دخالت کند، نه حق دارد دخالت کند، نه قادر است دخالت کند؛ اصلاً امکان ندارد.» (سخنرانی 24 مهر ماه 1390) خب! همه سخن ما این است که همین معنا را در ساختارهای تصمیم گیری و فضای سیاسی به وضوح و سادگی نهادینه کنید تا کشور از هوچی گری فارغ شود و همه مسئولیت های خُرد و کلان کشور بر سر یک تن (رهبر) آوار نشود. درک حقوقی این معنا و مهمتر از آن نهادینه سازی آن برای نظام تصمیم گیری و بویژه برای فضای سیاسی مهم است. به راستی چه ضرورتی است که نهادهایی که در حقوق اساسی ایران برساخته شده اند از معنا و مفهوم و مسئولیت تهی بشوند؟ آنچنانکه بر مجلس شورا رفته است؟ مشکل اینجاست که اغلب خلاف این راه طی شده است و چنین برگشته است که نهادهای حقوق اساسی هیچ کاره شوند. طرفه آنکه در این فقره از یکسو مخالفان حکومت و از سوی دیگر «خود-نظام پنداران» همداستانند. با چنین رویکردی رهبری نظام فاصله خود را از تصمیم گیری های کارشناسی حفظ می کند. اگر رهبر از سر حقیقت و نه از روی مجاز مسئولیت ها را به منتخبان ملت بسپارد؛ در عمل ملت و منتخبان آن نیز باید مسئولیت انتخاب خویش را بپذیرند. چنین است که این به معنی شانه خالی کردن رهبر از زیر بار مسئولیت نیست بلکه واگذاری حقیقی مسئولیت حقوقی و شخصیت کارشناسی به نمایندگان ملت است. در این هنگامه است که رهبر آخرین سنگرهای هسته سخت نظام را حفظ می کند. و اگر آمریکا به زیر میز مذاکره بزند (که بسیار محتمل است) همان ها که رهبری را با نظر کارشناسی خود همراه کرده اند به صف همان هسته سخت می پیوندند؛ چون آنها هم خیرخواه ملتند. مشخص است که چرا عده ای نمی خواهند مساله به این سادگی دیده شود و مقاومت را در تهمت به رقیبان، پایداری را در لجاجت با مردمان و وفاداری را در خودنمایی برای کسب جاه و مقام می بینند. تظاهرات شبانه ایرانیان در سه ماه اخیر نشان داد بسیاری از کسانی که به این هسته سخت پیوستند در مرز بندی های مرسوم سیاسی به یک جناح و تفکر خاص تعلق نداشتند. بدینسان، رهبر در نظام جمهوری اسلامی به بنیانی ترین و نه «تنها ترین» محور هسته سخت نظام و ایران تبدیل می شود. یعنی که اهرم فشار هسته سخت نظام همچنان و همواره قابلیت فعال سازی توده ای و گسترش مردمی دارد. در هنگامه های بحران همگان و همگنان به رهبر همچون هسته ای سخت می نگرند و سیل خروشان ملت در بحر اتحاد او به موج مقاومت می رسد؛ و این دقیقه ای مهم برای امنیت ملی ایران است. بدینسان رهبری به نماد حاکمیت ملی و نه حاکمیت جناحی تبدیل خواهد شد. یک مهارت مهم برای رهبران این است که بدانند در کجا و تا چه حد در امور دخالت «نکنند». طریقت موضوعی و شریعت رهبری دو مقوله جداگانه است؛ یکی سرشار از منازعه است و دیگری پربار از وحدت؛ یکی فارغ از بار ارزشی است و دیگری نماد هدایت ارزشی. «دخالت نکردن» یک مهارت مهم برای «رهبری کردن» است. پیام رهبری در توافق با آمریکا نمادی از همین معنا بود.👇ادامه
ادامه هر توافقی که در آن یک طرف بتواند همزمان در مقام شاکی، قاضی و مجری قرار گیرد، نمیتواند مبنای یک صلح پایدار باشد؛ زیرا صلح پایدار مستلزم نوعی توازن حداقلی در حقوق و تعهدات طرفین است. اگر قرار است که بمیریم، چرا باید خودکشی کنیم؟ بنابراین، هر توافقی اگر ادامه مقاومت باشد، موجه است. در این صورت، توافق نه پایان منازعه بلکه انتقال آن از میدان نظامی به عرصهای دیگر خواهد بود.
ادامه مقاومت در توافق کیومرث اشتریان شرق 24 خرداد 1405 با تسلیم، شاکی و قاضی یکی میشود. در جریان مذاکرات ایران و آمریکا جز اعتماد به مدیران سیاسی- نظامی که دستاندرکارند، راهی نداریم. اطلاعات ما از ظرفیتهای نظامی-اقتصادی اندک است. از این رو قضاوت ما بر اساس کلیات تحلیلی و تجربیات گذشته است. تاکنون تهدیدات ترامپ (با فرض واقعیبودن) با صراحت ایران را بر سر دوراهی قرار داده است: تسلیم کامل یا جنگ. درباره توافق احتمالی اولا، باید دید که آیا این توافق ادامه همان دوراهی است یا اینکه راهی بینابین نیز وجود داشته است؟ مثلا، آیا از طریق مذاکره و توافق راه دیگری طی شده است که در قالب طیفی از گزینههایی همچون بازدارندگی، فرسایش، توافق محدود یا موقت، معامله مرحلهای، موازنهسازی منطقهای، خرید زمان و... قرار گیرد؟ هرگونه توافقی اگر بر مبنای ظرفیتهای اقتصادی-نظامی ما و به معنای به تأخیر انداختن دشمنیها و نه به معنای تسلیم باشد، موجه است. گزینه اول: لفاظیهای ترامپ و نوع تهدیدات او ظاهرا راه وسطی باقی نمیگذاشت. یعنی گزینه نخستِ آمریکا (همراستا با اسرائیل) تغییر اساسی حکومت و دستیابی بلامنازع به منابع نفتی ایران است. اگر امروز نتوانند به این هدف دست یابند، به معنی آن نیست که حتما دست از آن بر میدارند. هرچند تجربه دو جنگ اخیر و مقاومت شگفتانگیز ایران نشان میدهد که موفقیت آمریکا در بوته ابهام است اما ظاهرا سناریوی آمریکا ادامه همان استراتژی سربریدن گام به گام دولت است (stepwise state decapitation)؛ یعنی لایهبرداری مرحلهای از رأس حکومت. از قضا این استراتژی با آنچه پیش از وقایع دیماه 1404 درباره «انقراض اجتماعی قدرت سیاسی» گفتهام، همراستاست. یک تحلیل آمریکا و اسرائیل این است که با سربریدن تدریجی دولت به خودی خود انقراض اجتماعی به انقراض سیاسی تبدیل میشود. ادعاهای ترامپ (فارغ از جنبه لفاظی) مبنی بر اینکه تغییر رژیم در ایران انجام شده، نشانه همین تحلیل است. گزینه دوم: اینکه در یک توافق اورانیوم غنیشده تحویل شود، بدون آنکه تحریمی رفع شود، یا داراییهایی از ایران آزاد نشود، یا در ازای بازگشایی تنگه هرمز هیچ دستاوردی وجود نداشته باشد، در واقع همان گزینه اول است که به دلیل مقاومت ایران به تعویق افتاده است. گزینه دوم همان گزینه اول است منتها با این تفاوت که هزینه جنگ بر دوش آمریکا نیز سنگینی نخواهد کرد. در هر دو گزینه آمریکا در پی آن است که اختیار نفت ایران را همچون عراق و ونزوئلا در دست بگیرد. این اختیار بدان معناست که شاکی و قاضی یکی شود و ترامپ «سلحدار قضا» شود. اگر ایران چنین چیزی را بپذیرد، بدان معناست که درآمدهای نفتی ایران به حساب خزانهداری آمریکا برود و از محل این درآمدها ابتدا همه ادعاهایی که اعراب خلیج فارس یا آمریکا درباره غرامت از ایران دارند، پرداخت میشود و در پایان آنچه باقی میماند (اگر باقی بماند) زیر نظر آمریکاییها مصرف میشود. چراکه آمریکا نه تنها در مقام شاکی و قاضی قرار میگیرد بلکه وکیلمدافع شکایتکنندگان از ایران نیز میشود. زورگویی آمریکا قانون جنگل آشکار است و همه قواعد بینالمللی و دستاوردهای 200ساله حقوق بینالملل فدای چشمان بدمست ترامپ میشود بدون آنکه خمی به ابروی جهان بیاید. تصورش را بکنید که ترامپ قاضی محکمهای باشد که خود شاکی آن محکمه باشد. «دزد قاتل بُرد کرسی حکم قضا/ همچو رهزن قاضیای کی دیده است؟» گزینه سوم: با این توصیف اگر هیچ راه سومی باقی نماند، مقاومت گزینه معتبری است. تسلیم همان بنبست تیرهوتاری است که گفته آشد. «چو تسلیم راهی به بنبست رُفت- بر این رزمگاه آفرین باد گفت». اگر لفاظیهای ترامپ واقعا همان خواستههای واقعی آمریکا باشد که با تهدیدهای دائمی آن را بیان میکند، بدان معناست که راهی جز مقاومت برای ایران باقی نمیماند. البته در قضاوت نباید عجله کرد؛ گاهی مقاومت میتواند در قالب به تأخیر انداختن عملیات دشمن و زمانخریدن تعبیر شود. به هر حال، توصیه به تصمیمگیران این است که در رویکردی استراتژیک، مقاومت زمانی عقلانی تلقی میشود که هزینههای تسلیم از هزینههای استمرار منازعه بیشتر باشد. مقاومت نه به این دلیل که پیروزی نظامی را قطعی بدانید، بلکه به این دلیل که تسلیم به معنای از دست رفتن ظرفیت تصمیمگیری مستقل در آینده ارزیابی میشود. در چنین وضعیتی، حتی اگر مقاومت هزینههای کوتاهمدت سنگینی ایجاد کند، میتواند از منظر حفظ حاکمیت ملی، قدرت چانهزنی و امکان بازسازی ظرفیتهای دولت در آینده، گزینهای کمهزینهتر تلقی شود. از این منظر، مسئله اصلی صرفا جنگ یا صلح نیست، بلکه نسبت میان حفظ حاکمیت ملی، استقلال سیاسی و پایداری نظام تصمیمگیری پس از توافق است.👇
غافل از اینکه چنین رفتارهایی چه موج نفرت و کینهای در جامعه ایجاد میکند و چه برق آتشینی بر مزرعه خشک نارضایتیهای معیشتی میزند، به ویژه آنگاه که صداوسیما هم به آن دامن زند. شاید بتوان تعابیر رهبری جدید نظام را در همین راستا تفسیر کرد که «بر پرهیز از اختلافات پوچ سیاسی و برجستهکردن تفاوتهای اجتماعی» تأکید دارند.
سازمان اجتماعی نفرت کیومرث اشتریان شرق ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ یک نماینده مجلس سخنانی خطاب به رئیسجمهور گفته و یک چهره رسانهای اصولگرا آن حرفها را «مشمئزکننده، توهینآمیز و تهمتآلود» خوانده است. این نماینده ژستی از سنخ طرفدار سر سخت نظام دارد و شماری از خودنظامپنداران نیز آن را حمایت میکنند و سخنانش را در رسانههای انحصاری اجتماعی خود منتشر میکنند و به اوج لذت سیاسی میرسند. نکته کلیدی این است که وقتی در برابر چنین سخنانی، یک چهره اصولگرا آن را مشمئزکننده مییابد، یعنی که آن فرد و آن سخنان نفرت او را برانگیخته است. حال حلقه را گسترش دهید و ببینید دیگرانی که فاصله بیشتری از جمهوری اسلامی دارند تا چه حد متنفر میشوند؛ نه از فرد نماینده بلکه از ساختاری که او نمایندگی میکند. موضوع این نوشتار آن دو نفر نیستند بلکه موضوع فراتر از این است و آن اینکه چنین حرفهای «مشمئزکننده، توهینآمیز و تهمتآلود» به یک سازه و سازمان تولید نفرت تبدیل میشود که اولا، در درون ساختار و طرفداران پروپاقرص آن گسترش مییابد و به راهنمای عمل آنان تبدیل میشود و ثانیا، واگرایی و اختلاف را درون جامعه گسترش میدهد. نباید نقش چنین رفتارهایی را نادیده گرفت. هر چقدر هم عاملان آن بیارزش باشند، آسیبهای مهلک روانی برای جامعه پدید میآورند و همچون زهرماری خطرناک پیکره ادب و اعتماد اجتماعی را نشانه میگیرد. چنین رفتارهایی از آنرو که ژست نمایندگی ساختار و هسته مرکزی نظام به خود میگیرند، سازه و سازمان تولید نفرت درون حکومت را پدید میآورند و آن را تبدیل به یک ایدئولوژی مشمئزکننده در داخل و خارج کشور میکنند، واگرایی را تقویت میکنند و مستقیما امنیت ملی را هدف قرار میدهند. میپرسید چگونه میگویم از طریق گسترش نفرت عمومی از سیستم و آمادهشدن برای پذیرش نیروی خارجی بهعنوان منجی و پذیرش هر گونه توطئه دیگر علیه امنیت ایران. اگر پیش از این نمونه نداشتیم، اینک دیگر پس از وقایع دیماه 1404 که نفرتی دامنگیر کشور شد، همه چیز آشکار است. از یک سو به دلیل ساختار رقابتی وفاداری درونسیستمی نفرت درون سازههای نظام نهادینه میشود و سپس در جبهه مقابل همین نفرت بهتدریج سامان رسانهای-سیاسی به خود میگیرد تا بدین سان اختلافات سیاسی بر دوش شرر بار شود. وفاداری با رغبت جاه و هوس مقام در هم میآمیزد تا گاه سوابق سوئی پنهان شود و خودی نمایانده شود و پُستی به کف درآید و همه اینها به بهای ناامنی فضای اجتماعی-سیاسی کشور. مرز میان نفرت و وفاداری به نظام زائل میشود گویی برای وفاداری باید حتما نفرت بپراکنید و از هر آن که در اطراف شماست، به محض یافتن کوچکترین تفاوتی متنفر شوید. تفاوتها را به بدترین شکل و تا بیخ آن تعبیر و تفسیر و تأویل کنید تا از همگنان و همگان هیولا بسازید غافل از اینکه هیولا درون خویشتن است. نفرت اجتماعی و سیاسی زمینه تفرقه و پذیرش تهدیدات نظامی خارجی را فراهم میکند به ویژه آنگاه که زمینههای اقتصادی آن فراهم است و مردم درگیر نیازهای اساسی روزمره خود هستند. در چنین شرایطی این نقدهای سازنده اقتصادی است که میتواند سخن دل مردمان باشد و نه نفرتپراکنی مشمئزکننده سیاسی. مردم به این باور میرسند که «دعوا سر لحاف ملا است و اینان به فکر مشکلات ما نیستند بلکه در پی دعواهای جناحی خویشاند». در تاریخ ایران نمونههایی فراوان یافت میشود که برخی را به جان محترمین میانداختهاند تا هتک حرمت و خرق مروت کنند. ملکالشعرای بهار در شعری چنین سروده است: ابلها، زان خط که هر روزش به دفتر میکشی بر سر تقوا و ایمان خط دیگر میکشی بر دل کشور نشیند چون خدنگِ زهردار آههایی کز ته دل بهر کشور میکشی هیچ میدانی چرا بیگانگان بر روی تو خوب میخندند؟ زیرا بار بهتر میکشی گر هنرمندی به اصلاحات بردارد قدم پاچهاش چسبیده، خونش را به ساغر میکشی ور سخندانی سخن گوید به اصلاح وطن با دوصد دشنام از آن بدبخت کیفر میکشی این رسم هنوز هم ادامه یافته است و برخی صاحبمنصبان خواسته یا ناخواسته در برابر توهین و هتک حرمت رقیبان لب فرو میبندند. این سکوت توأم با رضا را مردمان میفهمند، مسئولان مربوطه باید موضع صریح بگیرند و از رفتار دوگانه و گفتار دوپهلو اجتناب کنند. تا آنجا که این منش به رقابت شخصی میان رجال سیاسی مربوط شود، شاید نگرانی نباشد اما آنگاه که این روش و منش به شکلگیری سازمان نفرت در درون و بیرون سیستم بینجامد، موجب نگرانی است چون جامعه ناراضی در زمان حادثه به نشان نفرت انگشت مینهد و صد خون جگر بر میآورد و هرزه به هر سو میرود؛ و همه نکته هم همین جاست. شخصا مشاهده کردهام که چنین رفتارهای مشمئزکنندهای حتی در میان نخبگان و متخصصانی که یک ایدئولوژی سیاسی-جناحی دارند، مورد استقبال واقع شده است.👇
شما هم که پیش از این در فضای فرهنگی حاکم بر جشنواره خود را باختهاید، سواد سیاسی-بینالمللی کافی ندارید، از اعتماد به نفس لازم برخوردار نیستید و پشت سر هم گل به خویشتن فرهنگی میزنید. جنگ را در درون خود میبازید و به جبهه مقابل خدمت میکنید. به این مانَد که شما فیلمی ساختهاید که در آن قتلی اتفاق افتاده است. از قضا مقتول، مجرم بوده است و قاتل، مجری عدالت. بهناگاه کسی در میانه فیلم سرش را در قاب میآورد و میگوید کشتن انسانها خوب نیست. جایی که مجرم و قربانی مشخص است، کلیگویی آزاری به مجرم نمیرساند.
روشنفکری و جنگ کیومرث اشتریان شرق سوم خرداد 1405 آنگاه که یک هنرمند از پوسته فنی خویش خارج میشود و درباره امور عمومی موضعگیری میکند، به حیطه روشنفکری اجتماعی وارد میشود. البته از همان ابتدا که فیلم میسازد وقتی که یک «تم اجتماعی» را انتخاب میکند وارد این عرصه شده است. یعنی به هر حال او یک روشنفکر است که قالب هنر را برای بیان مواضع اجتماعی یا سیاسیاش انتخاب میکند. جشنوارههای هنری هم اغلب همین فضا را دارند؛ یعنی روشنفکرانی در آنجا گردهم میآیند که زبان هنر را برای بیان دیدگاههای اجتماعی یا سیاسی خویش برمیگزینند، درست همانگونه که یک سیاستمدار در یک همایش حزبی به سخنرانی میپردازد. بنابراین یک هنرمند یک «روشنفکر سیاسی» و بلکه یک فعال سیاسی است. نمیتوانید دامن زهد بر کشید و بگویید من یک هنرمندم و در سیاست دخالت نمیکنم. چون زبان فنی هنر را در خدمت یک موضع سیاسی گرفتهاید. در یک تعریف خنثی، روشنفکر کسی است که از قالب فنی خود خارج میشود و به قدرتورزی در امور عمومی میپردازد. اینجا او دیگر فقط یک هنرمند یا ادیب نیست، بلکه یک فعال سیاسی است که جبههبندی کرده، اما به جای لباس رزم لباس بزم پوشیده است، چون این لباس برای او کارایی بیشتری دارد. در اینجا اگر او همچنان سیاستورزی خود را در زیر لباس هنر یا علم یا هر ارزش دیگر پنهان کند، یک «حقهباز» است. اگر لوازم سیاستورزی را رعایت نکند یا بلد نباشد او یک عوام است که در قالب روشنفکر ظاهر شده است. به بیان دیگر هنرمندی که آداب سیاست نداند و وارد سیاست شود یک عوام است که در شکل و شمایل روشنفکر ظاهر شده است. از این منظر، برخی از جشنوارههای هنری جشنوارههای سیاسی هستند که در دامنه هنر فعالیت میکنند و در خدمت منافع ملی کشورهای خویش هستند، اما در قالبی هنرمندانه. اینجا دیگر خبری از لباسهای رسمی سیاستمداران نیست، بلکه لباسهای مجلسی میپوشند و آرایش میکنند و تفاخر هنری میفروشند. اما قصه همان است یعنی معمولا (و البته نه همیشه) جشنواره یک نمایشگاه سیاسی است که در قالب نمایشگاه هنری و جلوههای بصری خود را مینمایاند. هنر در خدمت ساختارهای اساسی نظام سرمایهداری و در چارچوب استراتژیهای کلان نظام قدرت جهانی قرار میگیرد. بهویژه آنگاه که پایتختها و شهرهای اروپایی و آمریکایی جولان آدمیانی است که از آمریکا و اسرائیل دعوت میکنند که به ایران حمله کنند. نمایشهای جشنوارههای هنری «توجیه فرهنگی» همان حملات هستند چون کشور شما از لحاظ فرهنگی نماد همه بدیهایی شده است که شروری چون ترامپ را نیز میتوان تحمل کرد؛ به هر حال ترامپ و اسرائیل «کار کثیف» را، که درهم کوبیدن ایران است، انجام میدهند. بنابراین به همین آدمهای کثیف میتوان حاجت بست و ترامپ را تا حد یک قدیس بالا برد و دست بر شانهاش گذاشت بلکه دعا مستجاب شود. آنگاه که فضای فرهنگی بینالمللی را از طریق جشنوارههای سینمایی تسخیر کنید، هر کاری را توجیه میکنید. فضای عمومی برخی جشنوارهها در واقع توجیهکننده چنین «کار کثیفی» هستند، بهویژه آنگاه که به شما جایزه میدهند تا رختهای چرک خانواده را در حیاط همسایه بشویید. در واقع در برخی از جشنوارهها رقابت بر سر این است که چه کسی بهترین زبان فنی-هنری را برای بیان مواضع سیاسی خویش برگزیده است و مهمتر آنکه هنرمند در چه جبهه سیاسی قرار گرفته است؟ جریان اصلی برخی از جشنوارهها همین است، یعنی «جشنواره هنری ادامه سیاست است اما با ابزار دیگر». به همان سیاق که کلاوزویتز، میگفت «جنگ ادامه سیاست است؛ با ابزارهای دیگر». آنگاه که شما در یک جشنواره بینالمللی حضور مییابید، از شما انتظار میرود درباره جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران اظهارنظر کنید؛... و میکنید. اما اینجا دچار تناقض میشوید؛ یعنی برگزارکنندگانی میخواهند به شما جایزه بدهند که خود موضع دارند و شما که اساسا برای اخذ جایزه به آنجا رفتهاید، درمیمانید که جایزه بگیرید یا موضعی مخالف جایزهدهنده بگیرید. ازاینرو موضع دوپهلو میگیرید چون فضا اقتضا میکند که چنین باشید. گفتمان حاکم بر جشنواره بهگونهای است که اگرچه از فاشیستهایی مانند ترامپ و نتانیاهو بهصورت شفاف و علنی حمایت نمیکنند، اما کشور شما را هم مستحق هرگونه تأدیب میدانند (و این برای توجیه فرهنگی حمله به ایران بسیار مهم است) چون چهره کشورتان آنچنان پلید جلوهگر شده (و البته خود شما هم سهمی در این پلیدنمایی داشتهاید) که کشور شما (و نه فقط نظام سیاسی شما) را هم به اندازه همان فاشیستها مقصر میدانند. آنگاه که دو طرف را مساوی میبینند طبیعی است که بنیادهای فرهنگی و منافع اقتصادیشان آنان را سرجمع به سوی حمایت ضمنی از فاشیستها میکشاند. اینجا دیگر شما را بر همین اساس میسنجند و قضاوت میکنند.