tgindex
زەوی سه‌خت و ئاسمان دوور

زەوی سه‌خت و ئاسمان دوور

Статистика

ئازادی، عه‌داڵه‌ت و خۆشه‌ویستی مرۆڤ به‌شێک له خولیاکانی ژیانمه و هه‌وڵی بۆ ئه‌دەم. سه‌ربه‌ستی و رزگاری گه‌لی کورد خولیای شه‌و و رۆژمه و .. @GoranSenaey

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
37
Всего постов
203
Тип
открытый
Язык
ku
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
1 490
0 за 3 дн.
Сутки
+1
+0,07%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
147
40 постов
Вовлечённость
9,9%
к подписчикам
Постов в день
5,3
всего 203
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
141
1/48двое суток
161
1/72трое суток
174

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • مێدیاو شێوەی ژیانی ئێمە @kiwmars

  • 💢گفتاره های مهتاب (رضابابایی) وردە واتەکێ مەهتابی هوروگێڵنای: ✍(حەبیبوڵا مستەوفی) ڕاسەن گۆچانە بۆ حەفوو سەمەرەن بەڵام چا سەمەرەتەر بەر ئامەی ساو و هەناریەن جە خاکی و ئاوێ «آری معجزه است تبدیل عصا به اژدها اما از آن معجزه تر، برآمدن سیب و انار است از خاک و آب» @kiwmars

  • 14 авг.911из kiwmars

    تازه‌های چاپ #ناسیونالیزم_کوردی؛ #دین_و_دولت #کمال_سلیمانی @kiwmars

  • 14 авг.1051из AdnanFallahi

    🤥دروغ‌های واقعی در روابط بین‌الملل (مورد ترکیه و سعودی) سیاست خارجی، برخلاف ادبیات اخلاق‌گرایانه‌ای که گاه درباره آن ساخته می‌شود، عرصه مطلق‌های اخلاقی نیست؛ عرصه منافع، موازنه قوا و تغییر ائتلاف‌هاست. موضع یک دولت نسبت به یک بازیگر خارجی می‌تواند با تغییر محاسبات سیاسی، در مدت کوتاهی از دشمنی به همکاری و حتی ستایش تغییر کند. نمونه ترکیه و عربستان بسیار گویاست. در سال‌های پس از بهار عربی، به‌ویژه از ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۰، رسانه‌های سعودی و نزدیک به حاکمیت سعودی به‌شدت علیه رجب طیب اردوغان و حزب حاکم در ترکیه موضع می‌گرفتند. در بحران قطر، حمایت آنکارا از دوحه یکی از محورهای اصلی این حملات بود و پس از مداخلات ترکیه در سوریه و لیبی، لحن رسانه‌های سعودی شدیدتر شد. العربیه حتی در یکی از گزارش‌های خود به تاریخ ۲۰فوریه‌ی ۲۰۲۰، با اشاره به تصویر یک سرباز ارتش ترکیه در سوریه که علامت گرگ‌های خاکستری را با دستش نشان می‌داد، سیاست دولت ترکیه را مبتنی بر "تحریک احساسات رادیکال قومی و مذهبی" دانست و آن را با مداخلات ترکیه در سوریه و لیبی پیوند زد؛ در همان گزارش، سیاست اردوغان با بازگشت افکار "فاشیستی و نژادی" قرینه‌سازی شد که در تلاش برای احیای شکوه عثمانی و ایجاد "آشوب و فتنه‌گری" در منطقه است[۱]. اما امروز فضای سیاسی کاملاً متفاوت است. عربستان و ترکیه پس از چند سال تنش، به سمت عادی‌سازی روابط و حتی ائتلاف حرکت کرده‌اند و طبیعتاً بازنمایی‌های رسانه‌ای نیز تغییر کرده است. برای مثال، امروز همان رسانه‌ی العربیه در سالگرد تأسیس حزب عدالت و توسعه، مقاله‌ای به قلم خود اردوغان منتشر کرده که یکسره در ستایش کارنامه‌ی سیاسی این حزب در عرصه‌ی اقتصاد، سیاست خارجی، توانمندیهای نظامی و ارتقای قدرت سخت و نرم ترکیه در ناتو و... است[۲]. این تغییر به ما یادآوری می‌کند که نباید ادبیات سیاسی رسانه‌ها را به مثابه داوری‌های ثابت و جهان‌شمول اخلاقی درباره «خوب» و «بد» تلقی کرد. اردوغان همان اردوغان است، ترکیه همان ترکیه است و حزب عدالت و توسعه همان حزب است؛ سعودی و العربیه و بن سلمان هم تغییری نکرده‌اند! آنچه تغییر کرده، موقعیت سیاسی و ژئوپلیتیک آنها و نسبتشان با منافع دولت‌های دیگر است. چه بسا دولت‌هایی که یک حکومت را به اقتدارگرایی، فاشیسم قومی و مذهبی، توسعه‌طلبی و حمایت از افراط‌گرایی متهم می‌کنند و چند سال بعد، با تغییر ائتلاف‌ها و منافع، همان بازیگر را به‌عنوان قدرت منطقه‌ای مهم، شریک سیاسی یا حتی نمونه‌ای موفق به تصویر می‌کشند. این الزاماً به این معنا نیست که همه نقدهای قبلی یا همه ستایش‌های جدید الزاماً نادرست‌اند؛ بلکه نشان می‌دهد در سیاست، ارزش‌گذاری‌ها اغلب درون یک زمینه‌ی قدرت و منفعت شکل می‌گیرند و نباید آنها را به‌سادگی با احکام اخلاقی مطلق اشتباه گرفت. ----- ارجاعات: [1]. https://ume.la/6s4Qd1 [2]. https://ume.la/2zJsRt ✍️عدنان فلّاحی https://t.me/AdnanFallahi

  • ‍ «اجازه ندادم هیچ خیابان، میدان، مدرسه و بیمارستان به اسم من نامگذاری شود. درآمد سالیانه ی من و اموالم هرساله به صورت رسمی اعلام می شود. قسمتی از حقوقم را به دولت و مراکزی می بخشم. هیچ کتاب آموزشی حق ندارد از من بنویسد و یا تصویری از من چاپ کند. بهترین رفیق دوران مبارزه را که وزیر هم بود به علت فساد مالی و ثابت شدنشان در دادگاه، حکم اعدامش را تایید کردم و برایش گریه کردم. مبارز و انقلابی که فساد کند، باید فاتحه ی کشور را خواند». 🖋 کتاب صد ساعت با فیدل کاسترو برگرفته از کانال سلمان کدیور ⭕️پانوشت: از دوستی که در زمان حیات کاسترو به کوبا سفر کرده بود، پرسیدم:«سوسیالیسم کاسترو را چطور دیدی؟ گفت: عدالت در توزیع اما توزیع فقر». به نظرم توصیف کاملی است، چون وقتی نظام یک کشور بر اراده یک تن بچرخد، همه تریبون‌ها در اختیار یک تن باشد و همه آرمان‌ها منحصر بر شعارهایی باشند که قبای ایدئولوژی بر تن کرده باشند و دایر برمدار مسایلی باشند که «مساله» اصلی مردم نباشد، « باز‌هم» فساد برجاست و « اعدام» یا « بخشیدن قسمتی از حقوق» مشکلی را حل نمی‌کند، چون اگر این روش‌ها کارگر بود، به جای همه علوم یا تشکل‌هایی که در اندیشه « پاسخگویی» ‌یا محدود کردن « قدرت»اند٬ کارگاه‌های تولید چوبه دار، برپابود و خانه‌ی قدرتمندان هم بیت‌الاحزان و مملو از صدای گریه بر رفیق سابق انقلابی! با این حال نمی‌توان انکار کرد که شکل تاسف‌بار‌تر از این هم هست، آنجا که توزیع عادلانه فقر  و مدل کاسترویی نیز یک آرزوی دور است. سهند ایرانمهر @kiwmars

  • آزادی در شرق تنها به مفهومِ رهایی از قیدِ استعمار و استثمارِ بیگانگان شناخته شده، و حال آن که این یک بند است (گرچه بندی گران)؛ شرق بندهای دیگری بر پای دارد که باید بگسلد تا بتواند به آزادی برسد؛ بندِ فقر، بندِ جهل، بندِ اوهام و تعصّب. دکتر اسلامی ندوشن @kiwmars

  • وێنەی سەرەوە: بەخاکسپاردنی دۆستۆیڤسکی 1881 وێنەی دووەم: بەخاکسپاردنی حوسێن عارف 2026 @kiwmars بێ‌شڕۆڤە

  • وێنەی سەرەوە: بەخاکسپاردنی دۆستۆیڤسکی 1881 وێنەی دووەم: بەخاکسپاردنی حوسێن عارف 2026 @kiwmars بێ‌شڕۆڤە

  • مەلای گەورەی کۆیە @kiwmars

  • @kiwmars

  • ئاخر، چنار و ..... بەژنی ئەو؟! ئاخر، مانگ و ..... ڕوخساری ئەو؟! ئاخر، بەرد و ...... مەمکی قوتی؟! ئاخر، مەڕمەڕ و ..... پووزی ئەو؟! شاعیرەکان هەڵەیان کرد! چنار بینی و بڕیاری دا ببێ بە دارەڕای ژووری مانگ، بە چرای سەر حەوشەکەی بەرد، بیداتە بەر دەرگاکەی مەڕمەڕ، بۆ پێشی خانووەکەی شاعیرەکان هەڵەیان کرد .... #شێرکۆ_بێکەس @kiwmars

  • 🔺حسین عارف؛ سالی میان هگل و کلاشینکف(2) شبح خیانت شاه و طمع ژئوپولتیک وی از تردیدهای ذهنی پیشگفته و پلمیک‌های ایدئولوژیک آن بیشتر ذهن عارف را می‌آزارد. وی بارها به کنایه از «دوست ایرانی» سخن می‌گوید؛ دولتی که از جنبش حمایت می‌کند، اما عارف نمی‌تواند یک سؤال…

  • 13 авг.1192из sharname1

    🔺حسین عارف؛ سالی میان هگل و کلاشینکف(2) شبح خیانت شاه و طمع ژئوپولتیک وی از تردیدهای ذهنی پیشگفته و پلمیک‌های ایدئولوژیک آن بیشتر ذهن عارف را می‌آزارد. وی بارها به کنایه از «دوست ایرانی» سخن می‌گوید؛ دولتی که از جنبش حمایت می‌کند، اما عارف نمی‌تواند یک سؤال اساسی را بی پاسخ بگذارد. اگر این دوست روزی منافع خودش را در جای دیگری ببیند، چه؟ حمایت ایران از جنبش بارزانی در ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵ برای توان نظامی آن اهمیت حیاتی داشت، اما این حمایت بخشی از رقابت تهران و بغداد و چانه‌زنی بر سر مسائل مرزی نیز بود. بنابراین یک تناقض اساسی وجود داشت: جنبشی که برای استقلال سیاسی خود می‌جنگید، برای ادامه جنگ به حمایت یک دولت خارجی نیاز داشت. و این تناقض سرانجام خودش را نشان داد و منطق ژئوپولتیک به بهای ویرانی رویای یک ملت بر ملاحظات اخلاقی چیره شد. تلخی پایان این تناقض را شاید بتوان با یک استعاره دیگر توضیح داد. حسین عارف در یک پناهگاه کوهستانی در میانه‌ی مبارزه مسلحانه، «عقل و دولت» هگل را می‌خواند. کتابی که مدت‌ها مشتاق خواندنش بوده، سرانجام نه در کتابخانه و شهر، بلکه در سنگر به دستش می‌رسد. یک طرف هگل است: دولت، عقل و تاریخ. طرف دیگر کلاشینکف است: جنگ، کوهستان و نیروی پیشمرگ. و عارف میان این دو ایستاده است. او درباره عقل پیشرونده‌ی تاریخ می‌خواند، در حالی که خودش درون تاریخی قرار گرفته که هنوز نمی‌داند چه سرنوشتی برایش نوشته است. روشنفکری که می‌کوشد تاریخ را بفهمد، در حالی که تاریخ همان لحظه در الجزیره و در صحنه روبوسی شاه و صدام مشغول تعیین سرنوشت اوست. برای تهران و بغداد و اردوگاه‌های سیاسی زمان جنگ سرد، نمایش الجزیره صرفا یک معامله دیپلماتیک است؛ برای جنبش کردستان اما پایان یک جهان! ایران حمایت خود را قطع می‌کند و جنبشی که بخشی از توان نظامی‌ و عقبه تدارکاتی اش به این حمایت وابسته بود، ناگهان خود را در برابر یک ارتش تا بن دندان مسلح تنها می‌بیند. نه تنها ارتش عراق، بلکه جهان خونسرد و نظاره‌گر شرق و غرب. در کوه‌های سر به فلک کشیده‌ی کردستان  اما این اتفاق فقط یک شکست نظامی نیست. یک شوک وجودی است. چهارده سال  مبارزه، امید، فداکاری و زندگی در قلب یک جنبش انقلابی در چند ساعت در برابر یک واقعیت جدید قرار می‌گیرد. شاه ایران که قرار بود متحد ثابت قدم کردها بماند، آنها را وجه‌المصالحه کرده است! رادیو «صدای کردستان عراق» آخرین پیام خود را می‌دهد و اعلام می‌کند که به دلیل «مشکلات فنی» از فردا شب پخش نخواهد شد. عارف می‌داند که هیچ مشکل فنی‌ای در کار نیست. او می‌خواهد برود و بگوید: این دروغ است. مشکل فنی نیست، بلکه سیاسی است. جنبش دارد پایان می‌یابد. بدون شک این یکی از دراماتیک‌ترین صحنه‌های کتاب است؛ زیرا حتی در آخرین لحظه، زبان بروکراتیک نمی‌تواند حقیقت شکست انقلاب را بر زبان بیاورد. عارف نقل می‌کند که یکبار هنگام رفتن از ارومیه به پیرانشهر با یک دانشجوی مهابادی که علائق روشنفکرانه داشت، همسفر می‌شود. جوان دانشجو می‌گوید جنبش شما همزمان مسحور و مرعوبمان می‌کند. با جان و دل ستایش‌تان می‌کنیم اما از سویدای دل اتحادتان با شاه را نکوهش می‌نماییم. می‌ترسیم جنبش قطب‌نمای اخلاقی خود را گم کرده باشد. عارف می‌گوید حرفت درست است، اما توان مردمی جنبش و درایت رهبران آن از تناقض  فوق بزرگتر است. روز بعد با تلخکامی داستان را برای بیگرد تعریف می‌کند و هر دو از  قطعیت بیان این مرد جوان می‌ترسند. لحظه‌ی تاریخی شکست ۶ مارس برای او به منزله‌ی وداعی دستکم موقت برای رؤیاهای سیاسی بی‌شماری است. رؤیای انقلاب، رؤیای رهایی ملی، رؤیای همبستگی انترناسیونالیستی، رؤیای مبارزه مسلحانه و سرانجام رؤیای اتکا به متحد خارجی. عارف در این یک سال می‌بیند که هر کدام از این رؤیاها چگونه در برخورد با صخره سخت ژئوپولتیک و مواجهه با واقعیت سخت قدرت، منکوب می‌شوند‌ می‌بیند که انقلاب می‌تواند بوروکراسی و فساد تولید کند. جنبش رهایی‌بخش که علیه اقتدارگرایی حاکم بر کشور برخاسته، ممکن است خودش نیز تحمل نقد نداشته باشد. روشنفکر انقلابی که جانش را بر کف دست گرفته،  می‌تواند توسط دستگاه امنیتی همان جنبش بازخواست شود. مبارزه ملی علیرغم حقانیت حقوقی و مشروعیت اخلاقی می‌تواند به حمایت خارجی وابسته شود و سرانجام با یک بده‌بستان بین‌المللی قربانی شود. اما این به معنای بی‌اعتبار شدن آرمان کردستان نیست. واپسین کلمات کتاب داستان رستاخیز و آغازی دگر است. حتی اگر به معنای ساختن همه چیز از صفر باشد. کتاب یک سال از زندگی سرشار از نکات کلیدی و پندهای اخلاقی و فلسفی است. روان نویسنده‌اش شاد باد. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 13 авг.103из sharname1

    🔺حسین عارف؛ سالی میان هگل و کلاشینکف(۱) حسین عارف نویسنده برجسته کرد امروز در سن نود سالگی در سکوت  درگذشت. مرگی غریب برای کسی که حدود یک سده در میان اجتماع و همراه مفاهیمی چون تعهد، فداکاری و انسانیت زیست. آقای عارف روزنوشت‌های یک سال از این عمر دراز را به رشته‌‌ی قلم در‌ آورده است. کتاب مهم اما کمتر دیده شده‌ی «ساڵێک لە تەمەن» را می‌گویم! این کتاب، روزنوشت‌های یک نویسنده و روشنفکر کرد در فاصله ۲۸ مارس ۱۹۷۴ تا ۲۷ مارس ۱۹۷۵ است؛ یک سالی که در آن جنگ کردستان عراق دوباره شعله‌ور شد. عارف از پشت میز کارش در  بغداد به عنوان عضو فعال اتحادیه‌ی نویسندگان کرد به کوه زد تا  به جنبش مسلحانه بپیوندد. از نزدیک با آرمان‌ها و تناقض‌های آن زندگی کرد و سرانجام در آستانه‌ی یک سالگی سفر پرماجرایش شاهد فروپاشی ناگهانی همان جنبش شد. صد البته این کتاب روزشمار یک سال جنگ نیست. بلکه روایتی ظریف از دغدغه‌های شخصی، ترس و امیدهای توامان و کلنجار رفتن بر سر دوراهی‌های متعدد نویسنده‌ آن است. چهار سال پس از توافق ۱۱ مارس ۱۹۷۰، توافقی که قرار بود مسئله کرد را در چارچوب خودمختاری حل کند، مناسبات بغداد و جنبش ملا مصطفی بارزانی دوباره به بن‌بست رسیده بود. اختلاف بر سر نحوه اجرای توافق، محدوده خودمختاری و به‌خصوص مناطق مورد مناقشه، به جنگ دوباره انجامید. عارف در بغداد که همزمان با فراخوان رفتن به خدمت سربازی به عنوان نیروی احتیاط مواجه است  با یک انتخاب اخلاقی دشوار روبه‌روست: به ارتش عراق بپیوندد و در جنگی شرکت کند که عملاً علیه جنبش مردم خودش است، یا به کوهستان برود. او راه دوم را انتخاب می‌کند. اما کوهستان برای او پایان پرسش‌ها و تردیده و دوگانگی‌ها نیست؛ تازه آغاز آنهاست. در ابتدای کتاب، خاطره کنگره بین‌المللی نویسندگان در بصره، فضای فکری دهه هفتاد را به‌خوبی نشان می‌دهد. شاعری تونسی با شور انقلابی از مبارزه مسلحانه سخن می‌گوید و کلاشینکف را بر هزاران شعر ترجیح می‌دهد. این صحنه، تصویر نسلی است که هنوز انقلاب را زبان آینده می‌دانست: چپ، ضدامپریالیسم، مبارزه مسلحانه، رهایی ملی و همبستگی جهان سوم. عارف همراه کامران موکری با احتیاط به شاعر شوریده‌ی تونسی هشدار می‌دهند که مبادا فریب رتوریک انقلابی و آزادیخواه رژیم بعث را بخورد و سرنوشت خویش را به بغداد زندان و چوبه‌های دار گره زند. عارف به قول خود با یک جهان بینی متاثر از ملی‌گرایی چپ و ایمان به قسمی انترناسیونالیسم به قرارگاه کوهستانی بارزانی ملحق می‌شود. اما خیلی زود، میان دو زبان گرفتار می‌شود: زبان انقلاب و انترناسیونالیسم از یک سو و زبان ناسیونالیسم کردستانی از سوی دیگر. این دو در جنبش کردستان کنار هم زندگی می‌کنند، اما همیشه به‌راحتی با هم سازگار نیستند. چه آغاز مجدد جنگ از بهم خوردن اتحاد به اصطلاح مترقی حزب دمکرات کردستان و حزب بعث سوسیالیست عرب آغاز می‌شود. تقلیدی مضحک از جبهه‌های خلق دهه‌های سی و چهل اروپا که استالین با مقاصد خاص آنها را سرهم بندی می‌کرد. طرفه آنکه این داستان هم در ماه مارس اتفاق افتاد. ۱۱ مارس ۱۹۷۰ که در بغداد پسران بارزانی و صدام دست در دست هم توافق خودمختاری را جشن گرفتند. عارف می‌گوید از ابتدا و پیش از آنکه از آن مارس فرخنده به دو مارس بدشگون در چهار و پنج سال بعد برسیم، به آن بدبین بودم. به یک دلیل ساده: قدرت مطلقه چرا باید سهم دیگران را بدهد! فاصله‌ی انتقادی او در کوه هم حفظ می‌شود. فساد، ثروت‌اندوزی برخی مسئولان، بوروکراسی و کاغذبازی را می‌بیند و درباره آنها انتقاد می‌کند. پس از سه ماه تلاش نخستین شماره مجله نویسنده کرد در چاپخانه خەبات در دل غاری مخفی منتشر می‌شود. رئوف بیگرد سردبیر و دوست و همکار عارف در «نویسنده کرد» از فساد و بوروکراسی رایج در جنبش انتقاد و البته به عقوبت دچار می‌شود. خود عارف نیز به دلیل انتقادهایی که در محافل خصوصی مطرح کرده، توسط دستگاه امنیتی جنبش مدتی کوتاهی بازداشت و بازخواست می‌شود. دردسرهای ارگان اتحادیه نویسندگان کرد به این مورد ختم نمی‌شود. سعید ناکام نویسنده مهابادی، پا را از مرزهای گفتمان رسمی فراتر می‌‌نهد و نبرد جاری را صراحتا جنگ عرب‌ها و کردها می‌خواند‌. توصیف جنگ با زبانی ملی‌گرایانه‌تر که با بمباران‌های کور و پرتلفات هوایی ابعادی غیرانسانی یافته بود، جنجالی  بزرگ می‌آفریند. عده‌ای به ستایش ناکام می‌پردازند. اما پاسخ مسئولان جنبش روشن است: جنگ ما با عرب‌ها نیست. با رژیم بعث است. رهبری حزب دموکرات کردستان نمی‌خواهد مبارزه کردها را جنگی قومی با عرب‌ها معرفی کند. دشمن، رژیم بعث است، نه ملت عرب. وقتی بمباران‌ها افزایش یافت، شهرها و روستاهای کردنشین هدف قرار گرفتند و بخش بزرگی از جامعه به کوهستان پیوست، برای بسیاری جنگ دیگر فقط جنگ یک حزب با حکومت بغداد نبود. جنگ به یک تجربه ملی تبدیل شده بود. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

  • 13 авг.1433из abeynejat

    یادم می‌آید آن وقت‌ها که کله‌ام باد داشت و سرم بوی قورمه‌سبزیِ  «یقین» می‌داد..! قاطعانه باور داشتم که تحت هیچ شرایطی نباید جلوی مهارت‌آموزی و علایق بچه‌ها ایستاد. با خودم می‌گفتم: «بچه دوست دارد، علاقه نشان داده پس باید برود دنبالش. هی توی بوق می‌کردم که: «بگذارید بچه‌ها دنیا را تجربه کنند. بگذارید بال و پر بگیرند.» نمی‌دانستم که این « دنبال کردن  علایق»، وقتی بدون فیلتر باشد، چه دُمَل چرکیِ عجیبی از آب درمی‌آید. با همین فرمانِ روشنفکرانه جلو می‌رفتم که ترمزِ دستی‌ام با دیدنِ صحنه‌هایی که منطقِ تربیتی‌ام را زیر سوال می برد کشیده‌شد. ماجرا از آنجایی شروع شد که مادری تعریف می‌کرد که کودکش را به دلیل علاقه به حرکات ریتمیک به کلاس نماهنگ وحرکات ریتمیک برده بلکه چهار تا بالا وپایین بپردو از کله اش بیافتد وتخلیه انرژی شود حالا دخترکِ ده‌ساله، نشسته است به نقشه کشیدن برای مهاجرت و رقاصه شدن ... میگفت با هزار بدبختی وترفند جورواجور بچه را از کلاس حرکات ریتمیک بیرون کشیده است. آنجا بود که فهمیدم علاقه ومهارت دو بال یک ماجرا هستند وقتی به چیزی علاقه داری دنبال مهارت آموزی اش می روی وقتی مهارتت بالا رفت علاقه مندی ات صد چندان میشود ودیگر دست کشیدن از آن مهارت آسان نیست. آن‌جا اولین تَرَک روی شیشهٔ باورهایم افتاد.متوجه شدم درِ هر مهارتی را نباید به روی بچه ها گشود.. بچه‌هایی که به اسم «استعداد ومهارت کلامی» و «سردرآوردن از دنیای دیجیتال»، ادمینِ پیج‌ها و کانال‌های اینستاگرام شده‌اند و برای آدم‌بزرگ‌ها «تولید محتوا» می‌کنند! کودکانی که باید در دنیای معصومانه‌ی بازی‌ها سیر کند، حالا درگیرِ لایک و بازدید و کامنت هستندو هر روز، بی‌دفاع و بی‌سپر، در فضای مجازی با سیلِ محتواهای نامناسبِ سنشان چشم در چشم می‌شوند محتوایی که روح و روانِ کوچکشان ظرفیتِ هضمِ آن را ندارد واینگونه است که  غولِ بلوغ، کفش و کلاه کرده و رسیده به کلاس چهارم... بچه‌های ده‌ساله، حرف‌هایی می‌زنند که ما در هفده سالگی اگر به گوشمان می‌خورد، باید با آب‌قند به هوشمان می‌آوردند! بچه‌ها هنوز جدول‌ضرب را کامل حفظ نشده‌اند، اما درگیرِ طوفان‌های هورمونی شده‌اند. بدن‌ها هنوز کودک است، اما ذهن‌ها را انگار با کودهای شیمیایی پرورش داده اند دلیلش هم مواجهه هایی بوده که مناسب سن وسالشان نبوده است و تلخ‌تر از آن وقتی بود که مکالمه دو بچه کلاس دوم دبستان به گوشم خورد. یکی‌شان با غصه به آن یکی می‌گفت: «خوش به حالت... تو خوشگلی. کاش من انقدر زشت نبودم.» دوستش در جواب با یک اطمینانِ بزرگسالانه گفت: غصه نخور... یک کم دیگه که بزرگ شدی، برو دماغت رو عمل کن !» اینجا دیگر بحثِ «استعداد و مهارت» نیست.ما به اسمِ احترام به علایق بچه‌ها، آن‌ها را در معرضِ ویترینِ دنیای خودمان قرار داده‌ایم و نیاز به زیباییِ تصنعی، نیاز به دیده شدن را در آن‌ها بیدار کرده‌ایم ما با انبرکِ «رشد وتوسعه مهارت ها»، افتاده‌ایم به جانِ بچه‌ها و نیازهایی را بیرون می‌کشیم که هنوز نارس‌اند وبرای سن بچه ها حکم هیولا را دارند آری ما همراهِ این مهارت‌آموزی‌ها، «هیولاها» را هم بیدار کرده‌ایم. حالا که دوباره دست می‌کشم روی سرم دیگر آن بوی قورمه‌سبزیِ جاافتاده‌ی یقین نیست انگار کله‌ام بوی گسِ «واقعیت» می‌دهد. واقعیتِ تلخی که می‌گوید:ما نه باغبان، که سارقانِ کودکی بودیم ما خامی کردیم. فکر کردیم اگر درِ دنیای پر زرق و برقِ بزرگسالان را به روی بچه‌ها باز کنیم، آن‌ها فقط مهارت‌هایش را برمی‌دارند نمی دانستیم تقویمِ طبیعتشان را دست‌کاری می‌کنیم ما بچه‌ها را پیش از آنکه آب‌بازی در حوضِ امنِ کودکی را تمام کنند، به عمیق‌ترین و تاریک‌ترین اقیانوسِ دنیای آدم‌بزرگ‌ها پرتاب کرده‌ایم. حالا آن‌ها دارند زیر امواجِ سنگینِ دنیای بزرگترها دست‌وپا می‌زنند و ما بر ساحل ایستاده‌ایم، برایشان دست تکان می‌دهیم واسم غرق شدنشان را گذاشته‌ایم  «مهارت و توسعه فردی » ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat

  • زندگی جریانی است که منتظر هیچ کس نمی ماند. مردی بود که بیست سال تمام، بدون حتی یک روز وقفه، پیش از سپیده دم بیدار می‌شد، شال و کلاه می‌کرد و مسیر سخت و پر پیچ‌ و خم قله کوه را بالا می‌رفت تا به تماشای باشکوه‌ترین اتفاق هر روزه جهان، یعنی طلوع خورشید بنشیند. برای او، این یک عادت نبود، بلکه یک نیایش خاموش بود؛ لحظه‌ای که در آن با تمام هستی یگانه می‌شد. روزی، یکی از آشنایان پرهیاهو و پرمشغله‌اش که آوازه این کار او را شنیده بود، به سراغش آمد و گفت: «من هم امروز با تو می‌آیم تا ببینم این خورشیدی که بیست سال است برای دیدنش از خوابت می‌زنی، چه تفاوت عجیبی با بقیه خورشیدها دارد!» مرد پیر با آرامش پذیرفت و هر دو در تاریکی و سکوت مطلق شب به سمت قله به راه افتادند. وقتی به بالاترین نقطه کوه رسیدند، آسمان کم‌کم شروع به تغییر رنگ کرد. نواری از رنگ‌های ارغوانی، طلایی و نارنجی بر لبه افق کشیده شد و خورشید با عظمتی وصف‌ناپذیر شروع به رخ‌نمایی کرد. در همان لحظه که سکوت و شکوه کوهستان به اوج خود رسیده بود، مرد تازه‌وارد سکوت را در هم شکست. او که از دیدن این منظره به شدت هیجان‌زده شده بود، شروع کرد به حرف زدن و قدم زدن‌های عصبی: «وای خدای من! چقدر قشنگه! اون سایه درخت کاج رو روی صخره ببین! گوشیم کجاست؟ باید یه عکس بگیرم... نه تار شد، بذار یکی دیگه بگیرم. البته خب، تو که بیست ساله داری میای اینجا دیگه مخ برات نمونده، حتماً این چیزا برات خیلی عادی و تکراری شده! ای وای، کاش زنم رو هم با خودم می‌آوردم، اون عاشق این منظره‌هاست. کاش به رفیقم هم می‌گفتم بیاد... اصلاً باورم نمیشه، باید از این زاویه هم یه ویدیو بگیرم که بفرستم توی گروه‌هامون...» او بی‌وقفه از این طرف به آن طرف می‌دوید، دکمه دوربینش را فشار می‌داد، حسرت نبودن دیگران را می‌خورد و مدام حرف می‌زد. در تمام این مدت، مرد پیر در گوشه‌ای نشسته بود، چشم‌هایش را به افق دوخته بود، نسیم خنک صبحگاهی را روی پوستش حس می‌کرد و در سکوتی عمیق، طلوع را «می‌نوشید». چند دقیقه بعد، خورشید کاملاً از افق جدا شد، رنگ‌های جادویی آسمان جای خود را به نور تند و سفید روز دادند و آن لحظه سحرآمیز به پایان رسید. مرد پیر آرام از جای خود بلند شد، نگاهی عمیق و پر از ترحم به آشنایش که هنوز درگیر تنظیمات دوربین گوشی‌اش بود انداخت و با صدایی محکم اما آرام گفت: «چقدر حرف زدی... چقدر دویدی... تمام شد!» مرد تازه‌وارد با تعجب سرش را بلند کرد و پرسید: «چی تمام شد؟» پیرمرد گفت: «طلوع خورشید! آن لحظه جادویی شکافتن تاریکی، کلاً دو دقیقه بود. و تو در تمام این دو دقیقه، به جای آنکه آن را با چشمانت ببینی و درونت حس کنی، درگیر لنز دوربینت بودی، حسرت کسانی را خوردی که اینجا نبودند، و درباره زیباییِ چیزی حرف زدی که اصلاً نگاهش نمی‌کردی. تو تمام این زیبایی را از دست دادی، چون اینجا نبودی؛ جسمت روی قله بود، اما ذهنت در گذشته و آینده پرسه می‌زد. «زندگی» ما انسان‌هاست. زندگی دقیقاً مانند همان طلوع خورشید است؛ کوتاه، گذرا، بی‌نهایت زیبا و به شدت بی‌تفاوت نسبت به حواس‌پرتی‌های ما. اگر حواسمان نباشد، در همان لحظاتی که درگیر حواشی هستیم، تمام می‌شود. ما انسان‌ها اغلب فراموش کرده‌ایم که چگونه زندگی کنیم. ما مدام در تلاشیم تا زندگی را به چنگ بیاوریم، آن را ثبت کنیم، برای دیگران تعریفش کنیم یا برای فردایی که هنوز نیامده برنامه‌ریزی کنیم. در لحظاتی که باید صرفاً «باشیم»، درگیر «شدن» و «دویدن» هستیم    فردی که در یک رستوران زیبا، خوشمزه‌ترین غذای ممکن را می‌خورد، اما در تمام طول صرف غذا، ذهن درگیر قسط‌های ماه آینده یا دعوای روز گذشته با همکارش است. او غذا را می‌جود، اما طعم آن را هرگز نمی‌فهمد. زوجی که به زیباترین نقطه طبیعت سفر می‌کنند، اما به جای گوش دادن به صدای رودخانه و پرندگان، تمام وقتشان را صرف بحث بر سر این می‌کنند که چه کسی مقصر مشکلات گذشته است یا از چه زاویه‌ای عکس سلفی بگیرند که در شبکه‌های اجتماعی بهتر دیده شود. زندگی در لحظاتی که حواست نیست، در لحظاتی که درگیر گذشته و آینده‌ای، به سرعت برق و باد می‌گذرد. زندگی جریانی است که منتظر هیچ‌کس نمی‌ماند. اگر تو درگیر به چنگ آوردن آن باشی، اگر بخواهی آن را تحلیل کنی، اگر بخواهی مدام درباره‌اش حرف بزنی، درست در همان لحظه از دستش داده‌ای. قانون هستی بسیار ساده و در عین حال قاطع است: زندگی در «بودن» است، نه در «داشتن» و نه حتی در «ثبت کردن». زندگی در شاهد بودنِ زیبایی‌هاست، بدون آنکه بخواهی آن‌ها را تصاحب کنی. کاش بشه کاش بشه اینو درک کنیم. @kiwmars

  • . درد یک سرزمین، فقط خرابی دیوارهایش نیست؛خستگی مردمانی‌ست که دیگر باور به چیزی ندارند..! زندگی‌ای که در آن از بدیهیاتِ یک زیست حداقلی تهی شده باشد؛ سفر، تهیه پوشش مناسب، رستوران‌رفتن و تعویض اتومبیل و میهمانی‌رفتن و دورهمی‌های معمول (صله رحم) به آرزو و اموری دشوار تبدیل شده باشد، بسیاری از کودکان تحصیل را رها کرده باشند و از همه این‌ها مهم‌تر، تَرک درمان بیماری‌های صعب‌العلاج به‌خاطر فقر و نداری شیوع پیدا کرده به امری معمول تبدیل گردد، باید از فردا و فرجام باشندگانش ترسید. در همین لحظه نابهنگام نگارش یاد سخن ناپخته‌ی آن پخمه‌ی مثلاً انقلابی (عبدالملکی) افتادم که می‌گفت لازمه رشد چند درصدی (با الگوبرداری از اقتصاد شکوفای یثربِ عهد رسول‌الله) و قرارگرفتن در لیست چند قدرت نخست دنیا، رساندن جمعیت کشور به ۱۵۰ میلیون نفر است. اما کیست که نداند در نظام حکمرانی فشل وکارناآزموده، همان ایده ناپخته را هم نمی‌توانند عملیاتی کنند؛ چرا که بنیان فکری‌شان ژله‌ای و سیال است. ✍غلامرضا علیزاده @kiwmars

  • 12 авг.1721из Ghobad_jalizadeh

    دڕک 1 خۆر گیراوە.. ڕەنگە لە قوژبنی ژوورێکدا، پاکیزەیەکیان کوشتبێت. 2 رەشپۆشە مانگ.. دەشێ لە شەڕگەیەکدا بەجێمابێت؛ - لاشەی شەهیدێک. 3 ئەستێرەیەک ڕژا.. لەوانەیە دڕکێک، چەقیبێتە پاژنەی پێی منداڵێک قوبادی جەلیزادە @Ghobad_jalizadeh

  • 12 авг.1704из rasepardeh

    هەواڵێکی خۆش بۆ خوێنەرانی ئاسەواری سەعیدی کوردی (نوورسی) بەم زووانە لە لایەن نەشری دڵسۆزی ئێحسانەوە امام نورسی الاهیدان معاصر دکتر محسن عبدالحمید مترجم: مولود بهرامیان @rasepardeh

  • 12 авг.1651из sharname1

    🔺شریعتی بهانه است، اسلام سیاسی نشانه است! خشونت کلامی بی‌سابقه‌ای که در پی اظهارات موسی غنی‌نژاد بر سر میراث علی شریعتی و در مقیاسی بزرگ‌تر پروژه انقلاب ۱۳۵۷ درگرفت، چیزی فراتر از منازعه میان چند روشنفکر بود. شدت و حدت این جدال و آمیخته شدن آن با خشونت کلامی حاکی از اتفاقی بزرگ‌تر است: نشانه‌ای از پایان یک لحظه تاریخی و ورود به لحظه‌ای دیگر. از ابتدا روشن بود که شریعتی صرفاً یک بهانه است؛ بهانه‌ای برای تسویه‌حسابی فکری و سیاسی با مجموعه‌ای از نشانه‌ها و نمادهای یک دوران. در این تسویه حساب گسترده و البته بی‌رحمانه هر چیزی می‌تواند آماج حمله قرار گیرد. از کتاب ایران بین دو انقلاب آبراهامیان به عنوان کتاب " توضیح‌المسائل انقلابی " ایران معاصر تا پروژه‌ی اسلامی شریعتی و الهیات رهای‌بخش حزب توده. شریعتی زبان گویای لحظه‌ای بود که اسلام می‌توانست در ایران زبان اصلی اعتراض، عدالت‌خواهی و سیاست رهایی‌بخش باشد؛ می‌شد با قرار دادن اسلام در مرکز یک دستگاه فکری مدرن، از بی‌عدالتی، استثمار، امپریالیسم و توسعه‌نیافتگی سخن گفت. انقلاب ۱۳۵۷ این پروژه را از عرصه روشنفکری به عرصه قدرت منتقل کرد و صدالبته، تناقض‌هایش را نیز آشکار ساخت. پس از انقلاب، عبدالکریم سروش و روشنفکران دینی کوشیدند با نجات دین از زندان ایدئولوژی و قدرت سیاسی، میان اسلام و مفاهیمی چون فردیت، حقوق بشر، آزادی و دموکراسی نسبتی تازه برقرار کنند. اما اینجا یک پارادوکس تاریخی و البته آشنا شکل گرفت: پروژه‌ای که برای نجات یک سنت فکری از بحران آغاز شده بود، ممکن است ناخواسته به فرسایش همان سنت کمک کرده باشد. این تجربه، بی‌شباهت به سرنوشت اوروکمونیسم و دیگر جریان‌های تجدیدنظرطلب چپ اروپا نیست. کوشش برای نجات کمونیسم از جزمیت شوروی و سازگار کردن آن با دموکراسی و تکثر سیاسی، در نهایت نتوانست مانع فرسایش کمونیسم اروپایی شود و خود نیز به بخشی از روند گذار از آن تبدیل شد. آیا روشنفکری دینی نیز چنین نقشی در افول اسلام سیاسی نداشته است؟ به عبارت دیگر، آیا روشنفکری دینی، فارغ از نیت حاملانش، به مرحله‌ای انتقالی و منزلگاهی موقت در مسیر افول پروژه دینی کردن امر سیاسی و اجتماعی در ایران معاصر تبدیل نشده است؟ صد البته زیگزاگ‌های فکری و رجعت‌های بعضا بنیادگرانه‌ی سروش دهه نود نیز نتوانست از آهنگ این فرسایش بکاهد. به نظر می‌رسد بخشی از تندی کلام و عصبانیت قلم دکتر سروش به خاطر این موضوع است. با این اوصاف، پرسش کانونی امروز و در واقع محل تقریر نزاع روشنفکران این است: پس از اسلام سیاسی، چه چیزی باید در مرکز روایت ایران قرار بگیرد؟ صف‌بندی‌های پیرامون مناظره این پرسش را بیش از گذشته نمایان و برجسته کرده‌اند. طیفی از روشنفکران دینی، ملی‌گرایان و مصدقی‌ها و اصلاح‌طلبان، با وجود اختلافات فکری جدی، از سروش دفاع کردند؛ در سوی دیگر، ایران‌گرایان، بخشی از سلطنت‌طلبان و ملی‌گرایان مخالف وضع موجود، عمدتاً در کنار غنی‌نژاد قرار گرفتند. بنابراین دعوا دیگر صرفاً بر سر شریعتی نیست؛ بر سر این است که ایران را چگونه باید روایت کرد و چه کسی حق دارد روایت مسلط ایران را بسازد. در این میان، تجربه اروپا و دلواپسی‌های اصلاح‌طلبان کمونیست و لنینیست‌های مؤمن تا آخرین لحظه برای حفظ آن نظام فکری، درس مهمی برای ما دارد؛ اما این تجربه همزمان حاوی هشداری جدی نیز هست. پایان لحظه کمونیسم در واپسین دهه‌های سده بیستم و عبور از بسیاری از آنچه میراث چپ نامیده می‌شد، در نهایت به معنای پایان همه مسائل و ارزش‌هایی نبود که چپ به آنها پاسخ می‌داد. اروپا، به‌ویژه از دهه ۱۹۸۰ به بعد، تا حدی از یک راست‌کیشی به دام راست‌کیشی دیگری، یعنی نئولیبرالیسم، افتاد. تضعیف دولت رفاه و سوسیال‌دموکراسی، افزایش نابرابری و فرسایش برخی پیوندهای اجتماعی، در کنار عوامل دیگر، زمینه رشد ناسیونالیسم راست‌گرای پوپولیستی و اقتدارگرا را فراهم کرد؛ جریانی که گاه شبحی از اروپای دهه ۱۹۳۰ را تداعی می‌کند. این تجربه‌ها برای ایران هم آموزنده‌اند و هم رهزن. ایران اگر از اسلام سیاسی عبور می‌کند، نباید صرفاً یک ایدئولوژی تازه را جایگزین ایدئولوژی قدیم کند. عبور از یک ارتدوکسی نباید ما را تسلیم ارتدوکسی دیگری کند. اگر «ایران» به مرکز روایت بازمی‌گردد، این نباید به معنای تن دادن به جزمیت ناسیونالیسم افراطی باشد؛ همان‌گونه که عبور از اسلام سیاسی به معنای کنار گذاشتن عدالت، اخلاق، همبستگی اجتماعی و دغدغه فرودستان نیست. شاید مسئله اصلی امروز ایران، نه انتخاب میان اسلام و ایران، بلکه ساختن روایتی باشد که ایران را مستقل از اسلام سیاسی، مدرن بدون بریدن از تاریخ، و ملی بدون افتادن در دام ناسیونالیسم افراطی روایت کند. و شاید به همین دلیل است که منازعه بر سر شریعتی، در ظاهر دعوایی درباره گذشته، اما در عمق خود نزاعی بر سر آینده ایران است. #صلاح_الدین_خدیو @sharname1

زەوی سه‌خت و ئاسمان دوور — tgindex