کلبه عشق🫀🤝
Статистика┄┄•●❅✾❅●•┄┄ #تِکّصَت_نَابّ✨🖋 #بِیّو ✨👌 #پُرُوُف✨🧿 #آهَنًگ✨🎧 #وِیّدِئُو✨🎥 ┄┄•●❅✾❅●•┄┄ و براتون رمان مینویسیم ممنون میشم لف ندین🧸🫠🥹 https://t.me/SendHarfBot?start=54fb2a07ae87
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 56
- Всего постов
- 641
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 51
- 1/48двое суток
- 58
- 1/72трое суток
- 63
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
نسل ما که پیر هم بشه هیچوقت... دل ما بری جوونیا ما تنگ نمیشه:) @kolbaeEshq92
درسته الان از عشق متنفرم ولی، یادم نمیره یه زمانی با تمام وجودم عاشق یه نفر بودم🖤 @kolbaeEshq92
ده پارت از رمان جدید مان 🫠🤍 ریکشن ها شما فراموش نشه،حمایت بيشتر پارت هاى بيشتر🫶🏻 اگ حمایت داشته باشین بیشتر نشر میشه😁 @kolbaeEshq92
رمان #قصهی_دلبر #قسمت:235 داخل اینه قد نما متوجه شدم یکی دگم داخل اتاقه وقتی با دقت نگاه کردم یاسمین بود! خدایا توبه رفتم بیرون احسان ب جا زینه ها ایستاد بود مه احسان جان برو ک سحر بتو کار داره احسان: باشه باشه مه: بدو دگه حالی ببینم ایشته بیرون نمیشی فکس بعد از یک دقیقه دیدم یاسمین خیلی ترسیده بیرون آمد واقعا زیبا شده بود تا حالی اور ب ایرقم لباسی ندیده بودم موهایو ابریشمی و چشما آبی بعد ازی ک گپ زدیم متوجه شد و رفت امشب شب بیاد ماندنی بود وقتی معصوم از خانه آمد تعریف کرد ک دختر عمه يو بفتاده خیلی خندیدیم و بیشتر وقت مه ته سرا تیر شد میوه ها تیار میکردیم و شیرینی بعد از دو سه ساعتی مادرم آمدم ب رد مه ک بیا بریم مه کجا مادر بیین بچه مه اول فرق خاهر خو باز میکنی ای سکه میدی ب دستیو بعد نونی هست میدم ب دست تو بسته کن ب کمر یو باشه ؟ مه چری خود شما نمیکنین؟ مادر ای خدا ای کار پدر عروسه ولی حال کا مه:باشه باشه بریم رفتم داخل سر مه پایین انداخته بود خاله یاسمین همو پتنوس بیار یاسمین:باش بداد ب دست مه نمیفهمم چری اما ب رویو زوم کرده بودم یاسمین: بگیر دگه مه باش سحر: اوووه لالا بد رقم گرفتار شدی مه چی رقم احسان ب چی؟ سحر هچی مه وخیز دگه پر گپی نکن فرق سحر باز کردم و سکه دادم وقتی ماستم نون وردارم سحر گریه کنان دستا خوب گردن مه انداخت دلم آتش گرفت از گریه هایو و اشک مم بی اراده میریخت اشکا خو پاک کردم و نون ب کمر یو بسته کردم مادر مه چادر سفیدی دادن چادر ب سریو کردم و دوباره اور بغل خو کردم مه گپایی ک ته خونه بتو گفتم یاد تو نره قلب برار خو بخیر خوشی بری الهی ک خوشبخت ترین باشی تور ب الله مادر مه گریه میکردن سپردم رو خو دور دادم که برم دیدم یاسمین هم گریه میکنه @kolbaeEshq92
رمان #قصهی_دلبر #قسمت:234 دل مه بترقید یک هولی کردم مه تو دگه اینجی چکار میکنی سهيل: غش کرد از خنده چری ایته هول کردی احسان و سحر دیدی مه اصلانم وقتی سر وضع خو دیدم خیلی زود امدم ته دهلیز مادر چری ایته رنگ پرتو پریده یه چکار شده مه هچی هچی شیرین دست مرکش کرد رفتم ب دو رقص و آهنگ ارون افشار رقصیدیم مادر مه بزور معصوم کش کرده آوردن ک برقصه یاد هم ندیشت یک آبشاری زدم مه معصوم شیرین مادر مه و خاله مه باهم میرقصیدیم دیدم تمنا و خیست ک برقصه پیرن یو ب زیر پایو شد و ب زمین خورد خدایا حالی ماها خود خو میتونستیم نگهداریم معصوم بلند بلند غش غش میخندید معصوم خیلی میخندید بریو تمنا : مرگ بخندی معصوم ب مرگ تو میخندم تمنا اشکایو بریخت برفت داخل سرویسا معصوم چونگ زدم عبرت چپ باش معصوم اوکی دو ساعتی سعت تیری کردیم و رقصیدیم مادر مه گفتن دیر شده ساعت ۱۱بود نون آوردن نون خوردیم قرار بود عروس دوماد بیاین حينا ها و گل ها آوردم خیلی مونده شده بودم پاها مه ادلی از حرکت بفتاده بود ولی باز هم عروسی برار مه بود دگه آهنگ زدم و رفتم ای دو نفر خود خو اماده کردن و آمدن خیلی با شکوه ب جلو اونا رقص کردیم و زن کاکا مه دایره میزدن حينا ها و ردیشتیم و دستا سحر حینا گذاشتیم و مادر مه از طرف خود خو و بابا مه یک ست طلا خودی شیش تا چوری گذاشتن و زنا کاکا هم ب ترتیب نفر یک سکه گذاشتن خیلی شب خوبی بود خیلی خیلی خاله مه آمدن و از طرف خود خو و سهیل دستبند خرندی بری سحر دادن خودی یک لاکت کلونی سحر خیلی مقبولی شده بود (سهيل ) وقتی رفتم داخل اتاق سحر بعد ازی ک با سحر گپ زدم از @kolbaeEshq92
رمان #قصهی_دلبر #قسمت:233 مه کاکاها مه حتا بابو مه هم میرقصیدن سهیل در وا کرد خیلی غمگین معلوم میشد رفتیم ب سراینا خیلی شیک یک تخت سنتی درست کرده بودن رفتم باندها گذاشته بود سفارش دادیم آهنگ تمنا و شیرین میرقصیدن رفتم پیش سحر واو فیہ وہ دہ اور بغل خو کردم خیلی خیلی زیبا شده بود تبریکی دادم در خونه تک تک شد ب ایته سر وضعی خوش ندیشتم کسی مر ببینه سحر : كينه؟ سهیل منم بیام؟ سحر : آهسته برو برو قایم شود رفتم پشت در قایم شدم ولی همه چیز دیده میشد سهیل در وا کرد هم سحر دید رو خوب دستا خو بگرفت دومین بار بود ک اشک ازی میبینم سحر: عه عه سهیل تو و گریه نکن ک مرم گریه میگیره سهیل اگر بابا میبودن حالی بجا مه اونا اینجی بودن دیدم سحر هم اشک هایو بریخت ای خاک ب کله سهیل همی وقت بمونده بود سهیل:سحر سحر: جانم بگوو سهیل یاد تو باشه ک همیشه مه پشت تو هستم اگر همیشه مشکلی دیشتی اولین کسی ک ب یاد تو بیایه منم مطمن باش همیشه در قلب مه و در ای خونه ب رو تو ب خوشحالی بازه ایرم یاد تو باشه اگر هر کسی هم ب تو پشت کرد مه هستم ک تور مثل همی امروز آغوش مه ب تو بازه سحر گریه کنان میفهمم میفهمم و همدیگر بغل گرفتن احسان تک تک کرد دره سهیل بیا برار بیا احسان: تشکر لالا جو سهیل: خب مه برم با اجازه وی خدایا مه چکار کنم یکدم احسان در بسته کرد دیدم در قفل کرد و نزدیک سحر شد احسان سحری ایشته مقبولی شدی هم ک اور بغل خو گرفت مجبور شدم بیرون شم بد) از بدتر بهتر بود مه: اهوووم احسان تیز ایبر شد سحر غش کرده بود از خنده احسان خیلی خجالت کشید احسان تو اینجی چکار میکنی مه: معذرت بخدا مه خاطری سهیل اماد این این اینجی قایم شدم خیلی بخدا استرس دیشتم ک حالی احسان بمه چیزی نگه تیز بیرون شدم نفس راحتی کشیدم سهیل به خونه بودی @kolbaeEshq92
رمان #قصهی_دلبر #قسمت:232 احسان الولالا جو گوشی بزد ب بلند گو و سهیل میگم برار مه ب همی جا دیزاینرم سحر میگه تختی ک تیار میکنین سنتی باشه تو چی نظر داری ؟ احسان یاری برار مه ب ایته گپا نمیفهمم هرچی خود تو میفهمی هموته کن باز سحر ک خوش داره از طرف مم اوکیه سهیل یکبارم ک شده زن دلیل نباشه :احسان خب تو ک زن کردی باز دیکتاتور باش سهیل باش باش خو خداحافظ خودی معصوم و احسان حینا ها تیار کردیم و بری مهمونا هم شیشهها خوردی حنا احسان خریده بود همه داخل پتنوس ها خوردی پخش کرده بودیم ب شکل گل چاشت نون بخوردم رفتم ب اتاق خوآهنگ ترکی توبا پورت بینیم آه گوش میکردم واقعا یکی از بهترین آهنگهای مورد علاقه مه بود بلند بلند میخوندم و موها خو اتو میکردم بلند بسته کردم سر همی ک درست کرده بودم دلکته بود و کت کوتاهی ب رویو پوشیدم معصوم دده ایشته شدم مه مه روخو دور دادم لباسا افغانی ب رنگ سیاه پوشیده بود و تارهای ک رو پیرن بود طلایی بود ساعت یو هم ب رنگ طلایی مه واوا بیخی فکسه لالا مادر مه سپنجها ب دستنا ب سر مه اول چرخ دادن باز ب سر معصوم معصوم البد مه اندرم ک بسر مه دوم چرخ میدین مه نه مر بیشتر ماین • معصوم اصلانم خود مر بیشتر ماین احسان مادر بریم؟ بابا: بریم بخیر مادر مه ب سر احسان چرخ دادن و دعا نظر خوندن احسان و سحر لباساینا ست افغانی بود و بری احسان خیلی خیلی میاماد دعا نظر رویو بخوندم فامیل بابو جان مه آمدن و عمه مه همهگی احسان موتریو گل زده بودن موتر احسان فورنر سیاهی بود گلها طلایی هم بزده بودن کلا چراغونی شده بود همه حرکت کردیم ب طرف خونه خاله مه مه و معصوم و مادر مه ب موتر بابا مه بودیم احسان تنها ب موتر خود خو بود تقریبا شیش هفت تا موتر شده بودیم قرار شد محفل ب خونه خاله مه بگیریم بعد از آخر محفل سحر بیاریم خونه ما غذا و میوه چای انرژی رم احسان میداد اخه قوم ما رسم داریم ک حنا بندونی ب عهده داماد ولی ب برگزار بشه خانه عروس وقتی رسیدیم اونجی سه نفر دگم خودی احسان از موتر پایین شدن ک سازدهلی بودن اول ته کوچه سازدهلی میزد و احسان احمد محمد معصوم مصطفی بابا @kolbaeEshq92
رمان #قصهی_دلبر #قسمت:231 مه چی میگین شما ب خو مادر مه تور کلون کردم اخه مه تو بری مه نمیگی مه چی بگم مثلا ؟ سحر ای که یاسمین دوست داری مه خب بیخی بگم تو چکار کرده میتونی مادر هچی مم بخیر میرم خواستگاری مه ولی او مر دوست نداره سحر : تو از کجا میفهمی؟ مه دوست داره؟ سحر نه خب نمیفهمم ولی از پیش خو قصه نباف مه پس گپ مفت نزن و از خیر گپ تیر شو نمیشد خوشحالی امشب خو با هیچ چیز خراب کنم وقتی رسیدم خونه رفتم بالا و باندها زدم ب برق و ب سبا لباسها افغانی سفید یخن دوخته و ردیشتم ک مادرم اتو کرده بودن خودی یک واسکت راه راه سرمهای و سیاه خاکستری صدا آهنگ خیلی بالا بود میخوندم و خودی خود خو مشغول بودم (ياسمين ) گوشی وردیشتم دیدم از مصطفی چند پیام بمه آمده مصطفی سلام یاسمین خوبی فکر نکن ای پیاما از دل خوش خو میگم اینار صد دل یکی کردم و بتو میگم ایر بفهم از همو خوردی تور دوست داشتم اما امشب غرور مر خورد کردی او هم ب جلو جمع میتونستی حتا یکبارم ک شده ب تنهایی ب خودم بگی تا ایقذر پافشاری نمیکردم ای بتو از اشک چشم یک مرد مینویسم غرور مر شکستاندی تور نفرین نمیکنم الهی ک با هر کی ازدواج میکنی خوشحال و خوشبخت بشی اما مر بدبخت کردی حال هم میگم از همی به بعد توهم مثل خواهر منی تور بلاک میکنم ک دگه پیامی از مه بتو نمانه الله سپردم تور خدانگهدار خوشحالی مه ب یک لحظه ب غم تبدیل شد یعنی مصطفی از اول عاشق مه بوده؟ خدایا مه دل شکستم یا الله خود تو مر بیخش میفهمم ک حق الناس بخشش نداره اما تو ک دل مه میفهمی ک مه مصطفى فقط ب عنوان برادر ماستم چقدر دلم بریو بسوخت خوابم برد با صدای معصوم و احسان بیدار شدم معصوم بیا بیان اگر لباسا خومایی مگرم کمی ب رد مه بدوی احسان معصوم بری دفه آخر میگم بیا و لباس مر بدی معصوم بیا بیاااا از دستیو پیرن احسان بستوندم و بدادم بریو معصوم نامرد و بگذار کمی اذیت کنم بی شعور ب گوشی احسان زنگ اماد @kolbaeEshq92
رمان #قصهی_دلبر #قسمت:230 مه مرگ بخور ایقذر هوس پلوها مر داری بیا ک بتو پخته کنم عبرت سهیل خو چری قبول نکردی مه منه و تمام امه خیلی مصطفی دوست دارم اما او بمه فقط ب مثل برار سهیل خوبه دگه افرین هچی نگفتم و با سحر خداحافظی کردم همه رفتن رفتم ته آشپز خونه ظرفا پاک کردم و همه جا ب جا کردم سعت ها دو نیم بود امدم اطاق خو و لباسایی ک بری سبا میپوشیدم اتو کردم سرهمی ب رنگ سیاه دوخته بودم چون محفل ب خونه بود نمیشد بیحجاب بپوشم ست اکسسوری نقره یی هم ک خودی معصوم خریده بودیم بگذیشتم یک طرف و سر خو بگذیشتم بری سبا ایقذر ذوق داشتم ک مر خاو نمیبرد (سهیل) وقتی یاسمین گفت مصطفی مثل برار منه قلب مه راحت شد مثل ایته سنگی از سر سینه مه وردیشته باشن خیلی خیلی بی جرعت هستم ک حتا تا ب حالی ب مادر خو نگفتم اور دوست دارم اما چی کنم دگه از خونه احسان کی آمدیم یک خوشحالی خاص دیشتم مادر چیکاره کبک تو خروس میخونه سحر دل طفلک گیره رویو نمیشه ب ما بگه.. @kolbaeEshq92
رمان #قصهی_دلبر #قسمت:229 مه ببینن کاکا جان هموته ک خود شما میفهمین مه و مصطفی از خوردی تقریبا میشه گفت باهم کلون شدیم خیلی ببخشین گستاخی میشه مه ایرقم جواب میدم اما مصطفی جان بری مه مثل معصوم و احسان جان هست کاکاتو چی میگی دختر مه ایته بگی بری تو حروم میشه مه: دقیقا گپ مه هم همینه مه نمام با کسی ک اور مثل برار خو قبول دارم ازدواج کنم کاکا: خب صحیه هر چی ک شما بگین ازدواج رابطع نیه ک بزور انجام بشه گل مه مه خیلی خیلی معذرت کاکا جان شما هم ب عذاب شدین کاکا خواهش میکنم اصلا هیچ مشکلی نیه حتما ب خیر شما نبوده مصطفی ب طرف مه نگاه میکرد و انگار خیلی خیلی عصبانی بود کاکا مه چای و میوه خوردن و گفتن خب دگه با اجازه شما ما دگه بریم وقتی رفتن اونار تا دم در همرای کردم و فکر میکردم یک بار کلونی از سر شونه ها مه وردیشته شد در سرا بسته کردم سحر جوووون بابا جووووون دلبر زیبای من بغل کشی کردیم و جیغ خوشحالی کیسسسس باز هم برنده شدیم ما سحر: میگم ما هم دگه رفتیم سبا دگه بخیر روز منه مه: بعلی دگه منتظر باش تا بیاییم معصوم و سهیل و احسان هم ایستاد بودن معصوم : یاسمین عروس نشدی پلوها تور بخورم @kolbaeEshq92
رمان #قصهی_دلبر #قسمت:128 كاكايو بحث خواستگاری باز کرد و زن کاکایو هم اصلا راضی معلوم نمیشد بابا احسان ولا برار جو از تو هیییچکس بهتر نیه بچه تورم ک خودم انگار کلون کردم اما هموته ک خود تو میفهمی مه نظر خو میدم اما جواب قطعی دختر مه باید بده دختر مه کلون شده نام خدا و خودیو ب زندگی خو میتونه تصمیم بگیره بابوها جالی دختر ما عاقل شده و ها مصطفی جان هم ب همی نزدیک ها خونه خریده از دو سال پیش کار میکنه و تکمیل کرده شما از هر بابت از طرف از و دلجم دلجم باشین هیچ مشکلی شکر خدا نداره و یاسمین رم دوست داره هردم ماستم یک چیزی بگم اما باز پشیمون میشدم بابا احسان اگر جونا برن صحبت باهم دیشته باشن بری پنج دقیقه بهتره شرط و شروطا خو بگذارن کاکاها برن گیا خو بزنن مصطفی و خیست از جا خوک یاسمین گفت مصطفی جان راحت بشین سر جا خو (ياسمين ) مصطفی جان راحت بشین سر . جا خو کاکا مشکلی پیش آمده یاسمین جان؟ @kolbaeEshq92
رمان #قصهی_دلبر #قسمت:227 دیدم یاسمین با یک تیپ خیلی قشنگی از خونه بیرون شد حتما خیلی خیلی خوشحاله ب هر حال مصطفى عاشق ياسمينه و یاسمین عاشق مصطفی وقتی یاسمین دیدم ک خوش و خوشحاله منصرف شدم ازیکه بریو گپ دل خو بگم دلم بی قرار بود نون ب جان مه اصلا نشیشت وقتی اینار ایقدر خوشحال و خندون دیدم مطمن بودم ک یاسمین میره سحر: هی نون خوبخور مه میخورم احسان ب کجایی خاله البد مزه نمیده خاله جو مه خیلی هم خوشمزه به خاله جان تشکر دو دقیقه تیر نشد ک صدا زنگ در سرا شد آمدن سفره جمع شد و بابو یاسمین کاکاهایو و زنا کاکا و مصطفی آمده بودن خوشامد کردیم و بشیشتن دیدم یاسمین هم بیاماد بشیشت بابو ایشتنی نواسه گک مقبول مه ياسمين : شکر خدا خوبم بابو جان کلافه روی بودم هچی دست خود مه نبود اینا چی حسای بود ک مه دیشتم از حسادت و غیرت طرف مصطفی میدیدم ک یک لحظه چشم از رو یاسمین ورنمیدیشت و یاسمین ک خجالت زده سریو پایین انداخته بود بعد از اختلاط های زیاد @kolbaeEshq92
رمان #قصهی_دلبر #قسمت:225 مه پوووف مه اصلا نمیام پیش ازینا چی برسه ک سر وضع تیار کنم شیرین بخدا بده دگه صدا سحر و خاله مه میاماد ک هی خودی مادر مه احوالپرسی میکردن رو خو بشوشتم سحرها خاله جان سهیل مار بیاورد خودیو برفت ب سر کار مه شایدم بترسیده دگه بلایی…
خدایا پایان ماه صفر را پایان غم و اندوه و آغاز ماه ربیع الاول را شروع روزهای خوب و پر برکت و باز شدن گره های زندگیمان همراه با سلامتی و خوشبختی برای ما قرار بده الهی آمین یارب العالمین🤍
شاید وانمود کنم که از همه چی رد شدم، ولی ردش رو روح و روانم باقی مونده مثل یه زخم که درد نمیکنه ولی اثرش همیشه هست. @kolbaeEshq92
تو فقط به من میای، کنار بقیه خیلی زشتی.😌😛🫶✨ @kolbaeEshq92
امروز بیشتر از دیروز دوستت میدارم و فردا بیشتر از امروز... و این، ضعف من نیست: قدرت توست!..🤍 @kolbaeEshq92
. و در پایانِ روز دیدم من از آنها که تسلّاشان میدادم، غمگینتر بودم-! 🥲🖤 @kolbaeEshq92
خستهام، خسته از این گونه دوام آوردن...🖤 @kolbaeEshq92