tgindex
♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

Статистика
@kolbeamnmanМузыкаперсидский

بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
22
Всего постов
34
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 539
+37 за 4 дн.
Сутки
+13
+0,51%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
51
32 постов
Вовлечённость
2,0%
к подписчикам
Постов в день
3,1
всего 34
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
51
1/48двое суток
58
1/72трое суток
63

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • امروز صبح حسابی خوابیدم و استراحت کردم تا دیر وقت البته وسطاش بیدار هم میشدم ولی خب خیلی چسبید پدر هم خانه بود برامون نون بربری تازه پر کنجد خرید دور هم صبحانه خوردیم بعد به خواست مامان آهنگ شاد گذاشتیم تا حال و هوامون عوض بشه باز دلم میخواست بخوابم و بیحال بودم خیلی و دلم نمیخواست کاری انجام بدم، یکم زبان خوندم و دوباره رو تختم دراز کشیدم حتی حوصله اینکه برم حمام هم نداشتم تا عصری که با پدر و مادر رفتیم بهشت زهرا مامان خیلی وقت بود نرفته بود و بی‌تابی میکرد خیلی و یکم آروم شد خیلی هم شلوغ بود و جاهایی که قبلا پیاده رو بود الان شده بود قبر و دفن کرده بودند به نظرم خیلی ترسناک بود بعدش رفتیم هزاوه جاده رو عوض کرده بودن اولش اشتباهی رفتیم سربالایی خیلی زیاد داشت و شیبش خیلی ترسناک بود تغذیه خریدیم و بین راه خوردیم هوا هم بسی خنک و خوب بود و اونجا خیلی معروفه به انگوراش البته هنوز نرسیده بود و گشتیم حسابی بعد رفتیم مرکز شهر کلی دور زدیم مامان و بابا بستنی خوردن اما من دلم چیپس میخواست سپس اومدیم خونه امروز رو دوست نداشتم چون نتونستم هیچ کدوم از کارام رو انجام بدم بقیه شام خوردن و بعد با پدر مشغول برنامه ریزی انتخاب واحد شدم امیدوارم بتونم همانطور که برنامه ریختم کلاس ها رو بردارم چای خوردیم و دور هم حرف زدیم و فیلم دیدیم مامان یکم حالش خوب نبود و ضربان قلبش هم بالا میرفت، خلاصه امروز هیچکار خاصی نکردم اتاقمم نامرتبه فقط یکم یخچال رو سر و سامون دادم بریم بخوابیم که فردا روز خوبی پیش رو داشته باشیم انشالله 😁

  • صدای موج دریایی که اولش شنیده می‌شه، می‌تونه منو تو عمیق‌ترین لایه از آرامش فرو ببره 🌊

  • قبل از وابسته کردن آدما به خود از ذات خود اطمینان پیدا کنید.

  • без подписи

  • ناخنای تابستونیم 🫐🩵

  • روز جمعه ای رو باید تا الان سر جات باشی💤

  • دیشب بازم تا دیر وقت بیدار بودم و صبح خیلی زود توسط مامان جان بیدار شدم که یهو عمو مهدی و زنش اومدن منم سریع صبحانه مامان رو دادم و از مهمونا پذیرایی کردم صحبت کردیم و سریع رفتن منم صبحانه ام رو خوردم بعد ناهار به دستور مامان جان گذاشتم زهرا جون اومد بهمون سر زد کلی حرف زدیم دیگه منم ظرف ها رو شستم و انقدر خوابم نیومد هر کاری کردم خوابم نبرد کارهامو انجام دادم با مامان از کمپوت که عمه اورده بود خوردیم بعد پدر که اومد منم خوابیدم وقتی بیدار شدم ناهار خورده بودن و قربونشون بشم برای من یه تیکه نون تازه هم نزاشته بودن خلاصه تنهایی ناهارم رو خوردم که حقیقتا خیلی خوشمزه شده بود حوصلم سر رفته بود اهالی منزل خواب بودن منم گوشی بازی کردم بعد پدر برامون میوه اورد و دور هم خوردیم سپس حاضر شدیم و رفتیم بیرون دور زدیم تبلیغ یه مغازه لوازم خونگی که دیدیم اصلا اونطور که تبلیغ میکرد نیست و یه خرید ریزی فقط کردیم بعد هوس کیک یزدی کردم گرفتیم که داغ و تازه بود حسابی چسبید اومدیم خونه دیدم آش رشته برامون نذری آوردن که چند وقته من و مامان هوس کرده بودیم انگار خدا واقعا حاجت شکم رو زودتر میده، مامان یکم خسته و بیحال بود استراحت کردیم بعد دوباره رفتیم پارک شام مهمون مامان فاطمه که عمه فرح هم بود دور هم شام خوردیم، آهنگ گذاشته بودن و کلی رقصیدن مردم چقدر دیدن شادی مردم قشنگه واقعا خودمونم حالمون عوض شد حسابی دیگه چای و میوه و تخمه خوردیم و دور هم حرف زدیم هوا خیلی خنک شد و دایی منصور هم نبود و با ماشین ما مامان فاطمه و عمه فرح اومدن که وسایل خیلی زیاد بود و جامون تنگ شد خیلی، وسط راه هم دوباره بزن و برقص و کلی ترافیک ولی خب آدم دلش واقعا شاد میشه خلاصه اول مامان فاطمه رو رسوندیم بعد هم عمه فرح رو خودمون هم یکم دور زدیم و غذای نذری رو دادیم به نیازمند که خیلی خوشحال شد و اومدیم خونه، همانطور که فکر میکردم مدیر موسسه برای داروخونه امتحان که داده بودم من رو رد کرد و ازش بعید هم نبود اعصابم رو خیلی بهم ریخت، آرایشگاه لازم هم شدم حسابی و تو هفته جدید باید برم، بریم بخوابیم که حسابی خوابم این چند وقت بهم ریخته 😁

  • без подписи

  • 13 авг.1удалён 14 авг.

    . شیعه هستی.!؟ .

  • یه جا خوندم نوشته بود: بیشتر آسیب هایی که میبینیم بخاطر اینه توقع داریم همه آدما مثل ما فکر کنن، مثل ما رفتار کنن! اما نباید یادمون بره هرکسی از نگاه خودش دنیا رو میبینه.

  • هوا خیلی عجیب و غریبه🌫

  • صبحمون با اومدن مهمون شروع شد 🙂‍↔️👊🏻

  • امروز از صبح خیلی زود بیدار شدم باوجود اینکه دیشب خیلی دیر خوابیده بودم مامان فاطمه هم اومد خونمون و پدر برای صبحانمون حلیم گرفت و دور هم خوردیم بعد خونه رو مرتب کردم دوست مامان زنگ زد بیاد خونمون آخرم نیومد منم خونه رو دستمال کشی کردم دایی علی اومد خونمون مامان فاطمه و بابا در حال درست کردن نذری شدند. خاله مریم و دانیال هم بعد از مدتها اومدن خونمون، همسایه بالایی با مامانش و زهرا جون اومدن کمک و هم می‌زدند از انگورهای حیاط چیدیم و خوردیم با مبینا کلی صحبت کردم، پدر رفت دنبال عمه فرح بعد کلی دور هم حرف زدیم و خندیدیم البته اگر بماند که دایی منصور بی دلیل عصبانی شد و گذاشت رفت و آبرومون رفت پیش همه، بعد دور هم ناهار خوردیم و با کمک خاله مریم ظرف ها رو شستیم، یکم استراحت کردیم و هندونه خوردیم بعد همگی رفتیم برای کشیدن داخل ظرف ها حتی مامان هم اومد مبینا هم کمکمون تزئین کرد چون یکم بد موقع بود هیچکس نبود بیاد ببره اول برای همسایه ها بردم آقای طباطبایی متاسفانه نبود هر چقدر منتظر موندم قسمت نبود که بهشون بدم دیگه با پدر گذاشتین داخل ماشین اول به همکارش دادیم بعد هم بردیم برای خانم مرادی اولین بار رفتم خونشون بین راه هم بقیه رو پخش کردیم مخصوصا برای کسایی که نیازمند تر بودند،اومدیم خونه همه رفته بودن جز مامان فاطمه دوباره برای دایی احمد و دایی محمود بردیم حالم خیلی بد بود حتی خانم مرادی هم گفت، بازم مثل همیشه به خودمون نرسید و هیچی نخوردیم، دیگه تا اومدیم خونه اصلا متوجه نشدم چطوری از خستگی بی‌هوش شدم و خوابم برد بعد به مامان میوه دادم سپس سریع حاضر شدم، و رفتم مسجد مراسم خاصی نداشت خیلی ها هم نیومده بودندو شله زردها رو به خانم محمدی و دو تا از دخترای بانمک مسجد دادم که تا من رو دیدن پریدن بغلم، خلاصه نذری امروز قسمت کسایی شد که اوندفعه نذریمون بهشون نرسید بعد با خانم محمدی رفتیم خونه یک نفری روضه که تا حالا نرفته بودم و خیلی حس و حالش خوب بود بعد از خوندن دعا و خوردن چای روضه که حسابی مزه داد رفتیم خونه همسایه روضه که حسابی شلوغ بود واقعا و دوباره تو راه پله که موکت انداخته بودن نشستیم که خیلی هم گرما اذیتمون کرد که پدر زنگ زد نشد تا آخر مراسم بمونم و حسرت تو دلم موند و بهشون پیوستم و اومدیم مثل دیشب پارک گردو حسابی خنک و شلوغ بود منتظر موندیم تا مامان فاطمه و دایی منصور و عمه فرح هم اومدن دور هم چای و میوه تخمه خوردیم و کلی صحبت کردیم و خندیدیم بماند که عمه فرح از روبروییمون که جوجه کباب دست کرده بود رفت به هوای هوس کردن برای مامان گرفت و ما کلی از خجالت آب شدیم، آلاچیق کنارمون هم گیتار می‌زدند و همخونی میکردن خیلی قشنگ و آرامبخش بود واقعا بعد پسرعمه حمید رو دیدیم بعد از مدت ها دور هم حرف زدیم بعد برگشتیم خونه خیلی‌خیلی سرم درد میکنه یه دستی به خونه کشیدیم پدر ظرف ها رو شست منم اتاقم رو مرتب کردم چون فردا احتمالا مهمون داریم، هیچی هم نخوردم اینکه چطوری سرپام واقعا خودمم نمیدونم هیچکس هم نگفت تو هیچی نخوردی که دیگه الان دیدم باید یه چیزی بخورم تا قبل از اینکه حالم بد بشه، بریم بخوابیم که خیلی خستم😁

  • без подписи

  • وناگهان نوبت تو ميشود! وخداوند با دستانى پر از نور، تمام نبودن هارا جبران ميكند. بمان در ايمان، حتى وقتى چيزى نميبينی🦋 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  • без подписи

  • از نذری شله زرد امروز💛

  • ☀️سلام؛صبح زیباتون بخیر امروزتون سرشار از شادی ☕️🍂

  • امروز صبح کلاس زبانم رو نرفتم به واسطه اینکه استراحت کنم اما زودتر از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد از طرفی میترسیدم مامان بلند بشه و خدای ناکرده سرش گیج بره و صبحانه بهش بدم که دیگه مامان فاطمه اومد من هرکاری کردم بخوابم نشد که نشد زهرا جون اومد بهمون سر زد دیگه صبحانه خوردم به تنهایی، مامان فاطمه غذای مامانم رو درست کرد و رفت، برای مامان میوه آماده کردم و خورد، منم کارهامو انجام دادم و برنامه ریزی ترم جدید رو کردم مامان دستش رو دیروز سرما زده بود خیلی درد میکرد کلی قرص خورد ولی نتیجه بخش نبود و کلی گریه کردم دیگه پدر اومد ناهار درست کردم سریع به نظر خودم واقعا شور نشده بود شایدم من چون فشارم پایینه متوجه نمیشم و بدنم نیاز داره، ولی پدر بهونه کرد که نه خیلی شوره خلاصه یکم خوابیدیم،موقعی که برق نداریم بهترین گزینه هست؛ سپس دیدم مامان هنوزم درد داره دستاش رو ماساژ دادم تا پدر نون تازه گرفت و دور هم غذا خوردیم اونا یه چیز دیگه خوردن اما من همون غذای خودم رو خوردم که واقعا خوشمزه بود مامان حالش یهو خیلی بد شد خیس عرق شد و بیحال گرفت خوابید من و پدر چای خوردیم هنوز درگیر برنامه ریزی ترم جدید بودم این ترم همه استادا جدیدن یا ناشناخته و حتی خیلی بد هستن اما کاری نمیشه کردم دیگه مجوز ترم هم گرفتم تا مامان فاطمه و دایی منصور اومدن و کارهای نذری فردا که خونه ما برگزار میشه رو انجام دادن تا حدودی و برای مامان شام املت قهوه خونه ای دایی منصور درست کردم منم از فرصت استفاده کردم و سریع حاضر شدم اول رفتم مسجد دیدم در کمال تعجب همه برقا خاموش و در هم بسته هست اصلا موندم که چرا مراسم انقدر زود تموم شده خلاصه میخواستم برم پیش دوستم میدون که دیدم همه جا رو جمع کردن کلا و از طرفی مراسم اونجا هم شروع نشده بود و کسی نبود و ضد حال بعدی این بود میخواستم خرید کنم دیدم کارتم رو جا گذاشتم خلاصه برگشتم، رفتم مراسم همسایمون بعد از دو شب، حسابی شلوغ بود و تو راه پله نشستیم هوا هم حسابی گرم و رزق امشب با وجود اینکه غذای موردعلاقم نبود اما از بوش خیلی دلم میخواست اومدم خونه و با مامان و بابا رفتیم بیرون دور زدیم و بعد قرار گذاشتیم پارک گردو با مامان فاطمه و دایی منصور چون هرشب با عمه فرح می‌رفتند اما امشب عمه فرح نیومد از شانس خلاصه هوا هم حسابی خنک و خیلی هم شلوغ بود دور هم چای و میوه خوردیم حرف زدیم و خوشگذشت بعداز مدت ها واقعا مامان هم خداروشکر حالش بهتر شده بود دیگه برگشتیم خونه و من از قرمه سبزی که رزق امشب بود یه قاشق خوردم دیدم خیلی خوشمزست واقعا همسایه عدس پلو آورده بود که خوشم نیومد اصلا و دایی منصور که برام املت گذاشته بود رو خوردم پدر هم ظرفا رو شست منم یه دستی به خونه و آشپزخونه کشیدم که حداقل فردا مهمونی داریم خیلی کار نداشته باشیم درنهایت اتاقم که ترکیده بود به معنای واقعی رو مرتب کردم دیگه بریم بخوابیم😁

  • دختر بدرالدجی امشب سه جا دارد عزا گاهی می‌گوید پدر گاهی حسن گاهی رضا