tgindex
کۆمەڵیار|Komalyar

کۆمەڵیار|Komalyar

Статистика

تایبەتە بە دەنگورەنگی کۆمەڵە،کوردستان، بزوتنەوەی چەپ و... تمرکز بر تاریخ کومەلە،کوردستان، جنبش چپ و ... https://t.me/joinchat/AAAAAEniatdoYc2N24tv0g

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
10
Всего постов
40
Тип
открытый
Язык
ku
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 366
+3 за 4 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
370
40 постов
Вовлечённость
27,1%
к подписчикам
Постов в день
1,4
всего 40
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
268
1/48двое суток
307
1/72трое суток
331

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • از بستنی آقای باقر فرشگر تا نان ساجی و آب‌انجیر ( یک دور ماشین پلاستیکی در جاده خاکی)) برگی از تاریخ زندگی‌ام ـ قسمت ششم فکر می‌کنم کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم. با شروع تعطیلات تابستانی، پدرم به من گفت: «امسال با آقای باقر فرشگر صحبت کرده‌ام؛ قرار است تابستان در رستوران و بستنی‌فروشی ایشان کار کنی.» هر بار که با پدرم درباره تعطیلات تابستان و پیدا کردن کار صحبت می‌کردیم، در چهره‌اش احساس دوگانه‌ای می‌دیدم. از یک طرف دلش می‌خواست فرزندانش مثل دیگر بچه‌ها تعطیلات را به بازی و تفریح بگذرانند؛ اما از طرف دیگر، شرایط زندگی خانواده اجازه نمی‌داد تابستان برای ما فقط فصل بازی باشد. ما، بچه‌های یک خانواده زحمتکش در شهر مریوان، ناچار بودیم از کودکی سهمی در تامین زندگی خانواده داشته باشیم. با این حال، کار کردن برای من در آن محیط، آن‌قدرها هم تلخ نبود. فضای رستوران صمیمی بود و من با آرامش کارهایی را که پدرم پیشنهاد می‌کرد انجام می‌دادم. تعطیلات که شروع شد، هر روز ساعت شش صبح سر کار می‌رفتم و تا شش بعدازظهر کار می‌کردم. برای یک کودک دبستانی، دوازده ساعت کار در روز زمان کمی نبود؛ اما آن روزها کار کردن بچه‌ها در تعطیلات تابستانی، بخشی از زندگی بسیاری از خانواده‌های زحمتکش بود. صبح‌ها یکی از نخستین کارهایی که انجام می‌دادیم، آماده کردن بستنی بود. آن روزها خبری از دستگاه‌های امروزی بستنی‌سازی و سیستم‌های سردکننده پیشرفته نبود. دستگاه بستنی‌سازی ما یک دیگ بزرگ داشت و داخل آن، دیگ کوچک‌تری قرار می‌گرفت که مواد بستنی در آن ریخته می‌شد. فضای اطراف دیگ کوچک را با برف و نمک پر می‌کردیم. بعد باید دیگ را مرتب می‌چرخاندیم و هر چند وقت یک‌بار دوباره برف و نمک اضافه می‌کردیم تا سرمای لازم برای بستن بستنی فراهم شود. این کار گاهی بیش از دو ساعت طول می‌کشید تا بستنی کاملاً آماده شود. وقتی کار تمام می‌شد، اطراف دیگ را با گونی می‌پوشاندیم تا بستنی در طول روز سرد بماند و آماده فروش باشد. بعد از آماده کردن بستنی، نوبت صبحانه می‌رسید. نان و ماست و چای را آماده می‌کردیم. همه کارگران، آشپز و خود آقای باقر دور هم می‌نشستیم و صبحانه می‌خوردیم؛ صبحانه‌ای ساده اما دوست‌داشتنی، معمولاً چای، ماست و نان تازه؛ نانی که از نانوایی شاطر صالح می‌خریدیم. بعد از صبحانه، نوبت تمیز کردن رستوران و آماده شدن برای ناهار بود. حدود ساعت دوازده، کم‌کم مشتری‌ها از راه می‌رسیدند و حجم کار بالا می‌رفت. وظیفه من پذیرایی از مشتری‌ها بود. غذای سفارش داده‌شده را سر میز می‌بردم، میزها را تمیز می‌کردم و هر کاری را که از یک شاگرد انتظار می‌رفت انجام می‌دادم. تا حدود ساعت دو بعدازظهر، کار رستوران کم‌کم سبک‌تر می‌شد و آن وقت فرصت می‌کردیم ناهار بخوریم. گاهی غذای پخته می‌خوردیم و گاهی هم نان و پنیر؛ همان غذای ساده‌ای که در آن روزگار برای ما کاملاً معمولی بود. هنوز دو هفته از شروع کارم نگذشته بود که یک روز صبح، وقتی سر کار رفتم، دیدم دکان باز نشده است. به خانه آقای فرشگر که در محله‌ای پشت فروشگاه قرار داشت، رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. آنجا بود که فهمیدم متأسفانه آقای باقر شب قبل فوت کرده است. راستش را بخواهید، اولین احساسی که در آن لحظه در وجودم شکل گرفت، غم و اندوه نبود؛ بلکه یک خوشحالی کودکانه بود! با خودم فکر کردم شاید دیگر لازم نباشد تابستان کار کنم؛ شاید بتوانم مثل بچه‌های دیگر محله، دوباره در کوچه‌ها بازی کنم و با همسن‌وسال‌هایم وقت بگذرانم. امروز که به آن لحظه فکر می‌کنم، از بیان این حقیقت هنوز هم کمی شرمنده و متأثر می‌شوم؛ اما آن زمان فقط یک کودک بودم. مرگ را نمی‌فهمیدم. آنچه می‌فهمیدم، دوازده ساعت کار در روز بود و رؤیای بازی با بچه‌های محله. البته از مرگ آقای فرشگر خیلی ناراحت شدم. او مردی شریف و زحمتکش بود و بعدها هم احترام و نزدیکی من و خانواده‌مان با خانواده محترم فرشگر ادامه پیدا کرد. با همان رؤیای کودکانهِ بازی با بچه‌های محله به خانه برگشتم. وقتی وارد حیاط شدم، مادرم را دیدم که داشت حیاط را جارو می‌کرد. تا مرا دید، پرسید: «مگر سر کار نرفتی؟» گفتم: «آقا فرشگر مرده!» مادرم با ناراحتی گفت: «فرزندم، زبانم لال! چنین حرفی نزن. نمی‌خواهی کار کنی، مثل کلاغ حرف بد نزن!» و با عصبانیت نگاهم کرد. من هم ترسیدم که مبادا کتکم بزند. در حالی که از حیاط می‌دویدم، دوباره فریاد می‌زدم: «مرده! مرده!» مادرم چادرش را سر کرد و از خانه بیرون رفت تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. وقتی خبر را از همسایه‌ها شنید، بسیار نگران و ناراحت شد. تازه همان موقع بود که کم‌کم فهمیدم اتفاق مهم و تلخی افتاده است. من از اینکه شاید دیگر مجبور نباشم سر کار بروم و بتوانم با بچه‌های محله بازی کنم خوشحال بودم، اما همه اطرافیان ناراحت بودند، گریه می‌کردند و از مرگ آقای باقر متأثر بودند. من هم کم‌کم تحت تأثیر فضای اطرافم قرار گرفتم. ناراحت شدم و در غم دیگران شریک شدم؛ هرچند در دنیای کودکانه خودم هنوز معنای واقعی مرگ را نمی‌فهمیدم. یکی دو روز گذشت و دیگر سر کار نرفتم. تا اینکه یک روز غروب، مادرم گفت: «از فردا صبح برایت نان ساجی درست می‌کنم. برو در میدان شهر بفروش.» نان ساجی یا «ناوساجی» در زبان کردی، نانی بود که از آرد، نمک، کمی شیر و گاهی شکر تهیه می‌شد، خمیرش می‌کردند و در روغن می‌پختند. صبح روز بعد، حدود ساعت پنج از خواب بیدار شدم. مادرم حدود بیست تا سی نان ساجی آماده کرده بود. آنها را برداشتم و راهی میدان اصلی شهر شدم. در میدان و همچنین در چهارراه دیگری که به «شبرنگ» معروف بود و کارگران فصلی هر روز در آنجا جمع می‌شدند، نان‌ها را می‌فروختم. آن روزها هر نان ساجی را دو ریال می‌فروختم. معمولاً تا ساعت نه یا ده صبح همه نان‌ها فروخته می‌شد و کارم تمام می‌شد. چند روز که گذشت، پدرم پیشنهاد دیگری داد. گفت: «بعدازظهرها که هوا گرم است، اگر آب‌انجیر بفروشی، حتماً مشتری پیدا می‌کنی.» از آن پس، مادرم هر شب انجیر خشک را در آب می‌گذاشت تا برای روز بعد آماده شود. در ظرف دیگری هم انجیر و زردآلوی خشک را در آب می‌گذاشت. مخلوط انجیر و زردآلو را «مەلێس ئاوی» می‌گفتیم. نزدیک ظهر، داخل سطل‌ها یخ می‌ریختم، چند لیوان کوچک با خودم برمی‌داشتم و راهی می‌شدم تا «هەنجیر ئاوی» و «مەلێس ئاوی» بفروشم. این کار هم درآمد بدی نداشت. معمولاً در سه یا چهار ساعت، همه نوشیدنی‌ها به فروش می‌رسید. عصرها حدود ساعت پنج کارم تمام می‌شد و تازه فرصت کوتاهی پیدا می‌کردم که با بچه‌های محله بازی کنم. یک روز که به محله برگشتم، دیدم یکی از بچه‌ها یک ماشین پلاستیکی دارد که پدرش برایش خریده بود. مشغول بازی با ماشین بود. نزدش رفتم و گفتم: «می‌شود با هم بازی کنیم؟» گفت: «باشه، ولی اول بیا برای ماشینم جاده درست کن. اگر جاده درست کردی، ماشین را می‌دهم کمی با آن بازی کنی.» با خوشحالی قبول کردم. با دست‌هایم خاک‌ها را کنار زدم و جاده‌ای برای ماشین درست کردم. وقتی جاده آماده شد، دوستم ماشینش را به من داد تا یک دور در آن جاده برانم. برای من همان یک دور، دنیایی از شادی بود. شاید برای یک کودک امروز، داشتن یک ماشین پلاستیکی چیز مهمی نباشد؛ اما برای من، همان ماشین کوچک و همان جاده خاکی، تمام دنیای بازی و رؤیا بود. سال‌ها و دهه‌ها از آن روز گذشته است. اکنون هر بار که به آن خاطره فکر می‌کنم، از اینکه در دنیای کودکانه خودم از مرگ انسانی شریف مانند آقای باقر فرشگر خوشحال شده بودم، عمیقاً ناراحت و متأثر می‌شوم. اما امروز بهتر می‌فهمم که آن واکنش از بی‌رحمی یا بی‌احساسی نبود. من فقط یک کودک بودم؛ کودکی که معنای واقعی مرگ را نمی‌دانست و تنها چیزی که می‌فهمید این بود که شاید دیگر مجبور نباشد دوازده ساعت در روز کار کند و بتواند دوباره با بچه‌های محله بازی کند. آقای باقر فرشگر انسانی شریف و زحمتکش بود؛ مردی که زندگی‌اش با کار و تلاش گره خورده بود. سال‌هاست از میان ما رفته است، اما خاطره آن روزها هنوز در گوشه‌ای از ذهن من زنده مانده است. یادش گرامی و نامش ماندگار باد. شاید این خاطره، بیش از هر چیز، روایت کودکی باشد که میان کار و بازی، نان ساجی و آب‌انجیر، بستنی و رستوران، آرام‌آرام بزرگ می‌شد؛ کودکی که سهمش از تابستان، به جای تعطیلات و تفریح، دوازده ساعت کار بود و سهمش از بازی، گاهی فقط یک دور چرخاندن یک ماشین پلاستیکی در جاده‌ای خاکی. این خاطره را تقدیم می‌کنم به همه کودکان کار؛ کودکانی که به جای بازی، درس و آغوش گرم پدر و مادر، روزهای کودکی‌شان را در کار، رنج، فقر و دوری از خانواده سپری می‌کنند. کاش هیچ کودکی مجبور نباشد برای نان، کودکی‌اش را بفروشد. اسد نودینیان 23 مرداد 1405 14 اوت 2026 https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • без подписи

  • لە راستەوە   سولەیمان بلوری -  پۆڵا نانەوازادە -  ناسڕی ڕەزازی - نەبی زەندی شاری سنە ساڵی ۱۹۷٦ https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • چشمان معصوم یک اسب زمستان سال ۱۳۶۱ بود. در مقر کومیتە جنوب منتظر کاروانی بودم که مسیرش به بیمارستان کومله در روستای توکلان، از توابع منطقه دیواندره، می‌خورد تا برای معالجه به آنجا بروم. آن سال زمستانی بسیار سخت و پربرف بود. پس از مدتی، سرانجام واحدی پیدا شد که به آن سمت می‌رفت و من نیز همراهشان راهی شدم. در میان افراد آن واحد، یکی از رفقا به دلیل مشکل پا مجبور بود مسیر را سوار بر اسب طی کند. راهی طولانی و دشوار در پیش داشتیم؛ از میان کوه‌های چهل‌چشمه، با سربالایی‌ها و سراشیبی‌های فراوان. در بعضی از دره‌ها، ارتفاع برف از یک‌ونیم متر هم بیشتر بود و حرکت در آن شرایط به‌کندی و با سختی انجام می‌شد. ما انسان‌ها با هر زحمتی که بود از پس مسیر برمی‌آمدیم، اما اسب بیچاره زیر بار سنگین، رنج فراوانی می‌کشید. از سربالایی پشت روستای کول تا مسیر روستای دره‌گاوان و بالای کوه، به هر شکلی بود خودش را همراه ما کشید. اما از آنجا که وارد سراشیبی‌ها و دره‌های عمیق و پوشیده از برف شدیم، راه رفتن برایش بسیار دشوارتر شد. کسانی که آن مسیر را در زمستان‌های پربرف پیموده‌اند، خوب می‌دانند عبور از آن دره‌ها چقدر طاقت‌فرساست. چندین بار مجبور شدیم دور اسب را خالی کنیم و با کمک هم او را از میان برف بیرون بکشیم. اما در یکی از دره‌ها دیگر توان حرکت نداشت. ما نیز از شدت خستگی و فرسودگی، آخرین توانمان را از دست داده بودیم و هوا هم کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت. همه دور هم جمع شدیم و با هم مشورت کردیم. رها کردن اسب در آن شرایط، یعنی سپردنش به سرنوشتی تلخ؛ شب از راه می‌رسید و احتمال حمله گرگ‌ها بسیار زیاد بود و او باید زجری طولانی می‌کشید. هنوز هم چشمان زیبا، معصوم و درمانده‌اش را به‌خوبی به یاد دارم. انگار به ما نگاه می‌کرد و می‌گفت: «این آخر راه من است.» سرانجام تصمیم گرفتیم برای اینکه بیش از این رنج نکشد، با یک تیر به زندگی‌اش پایان دهیم. من طاقت دیدن آن لحظه را نداشتم و از جمع فاصله گرفتم تا رفقای دیگر این کار تلخ را انجام دهند. نمی‌دانم آن تصمیم درست بود یا نه. شاید در آن شرایط، راه دیگری وجود نداشت؛ اما حالا، پس از ۴۴ سال، هنوز آن روز و آن نگاه معصوم را از یاد نبرده‌ام و گمان نمی‌کنم هیچ‌گاه فراموشش کنم. بعضی خاطره‌ها با گذشت زمان کمرنگ نمی‌شوند؛ بلکه هر سال، با همان سنگینی و اندوه، دوباره در ذهن زنده می‌شوند. 13/8/2026 سعید خلیلی 🌷 https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • له ڕۆژانی ڕابردوو کاک محەمەد ئەمین عەزیزیان تێکۆشەری دێرینی کوردستان و باوکی هاوڕێی دێرینی کۆمەڵە، هاوڕێ ڕەسوول عەزیزیان ماڵئاوایی له ژیان کرد. جارێکیتر سەرخۆشی له هاوڕێ ڕەسوول و گشت بنەماڵەی بەڕێزیان ئەکەین. محەمەد ئەمین عەزیزان (ناسرواو بە وەستا حەمەد ئەمین) لە ١ی خاکەلێوەی ١٣٢٠ هەتاوی لە شاری مەهاباد لە بنەماڵەیکی هەژار و مام ناوەندی لە دایکبۆ، بە هۆی هەل و مەرجی ئەوسای ژیان هەر زوو مەجبوور دەبێیت بچێتە کار و لە تەمەمی ٧ ساڵی دەست بە کرێکاری دەکات و هەر زوو خۆی پێدەگەێنێ و دەبتە وەستاکار و بەرە بەرە لە تەمەنی هەڵدەکشێت وەک پەیمانکار  و مێعمار  درێژە بەکار دەدات و هەر بهۆی پیشەی کارەکەی زۆر ساڵان لە شارە کانی تاران، ئیسفەهان، شیراز، بەندەر چاە بەهار و زۆر شوێنی دیکەی ئێران دەکات و دەگەڵ زۆر کۆر و کۆمەڵەی  رۆشنبیری ئەوکات دەبێت. هەر لە سەرەتا کانی ژیانی گەنجی و بەهۆی پێگەی بنەماڵەییەوە، دەبێتە یاریدەرێکی شێلگیری شورشی کوردستان و فەراهەم کردنی حەشارگە و تیمار کردنی شورشگێرانی وەک سمایلی شەریفزادە و منیەشەم و زۆر یک لەم سەر کردە شورشگێرانەی جواڵانەوەی ٤٦ و ٤٧ کوردستان، و هەر ئەوکات کە برا چکۆلەکەی لەریزی جوڵانەوەی ٤٦ و ٤٧ دا خەبات دەکات، بەدوای دا دەروات بۆ کوردستانی باشور و لە قەڵادزێ دەگیرسێتەوە، لەوێش دەست دەکات بە کار و بەننایی و بەوداهاتەی کە وەستی دێنێ، دەبێتە بەشێک لە سەرچاوەی دابینکردی پێداویستیەکانی نەمران موعینی و هاورێکانی. دیارە کاتێک دەگەرێتەوە لە لایەن ساواکەوە لێپرسینەوەی لێدەکرێتەوە. دیارە وەستا حەمەدەمین تەنیا هاوکار و یاری شورشی کوردستانی رۆژهەڵات نەبۆ، بلکوو یاردەدەرێکی شورشی نێوی باشوری کوردستانیش بۆ، پەناگاە و شوێنی تیماری بریندارەکانی شورشگێرانی کۆمەڵەی رەنجدەرانیشی دەستەبەر کردو و کەسانی وەک مام روستەم بە برینداری حەشار داوە و چەندین مانگ دکتور و پیدوایستی دەرمانی بۆ دەستەبەر کردۆ. لەدوای شورشی گەلانی ئێران ساڵی ١٣٥٧ی بەهۆی پێوەندی و هاورێەتی کادرەکانی کۆمەڵە و دەفتەری مامۆستا پێوەندی چرو پری لەگەڵ جەمعیەتەکان هەبوو. دواتر کاتێک کە رێژیم بەرەبەرە شارەکانی کوردستانی گرتەوە ماوەیکی کورد دەگەڵ هاورێیانی چوو بوو شاری بۆکان لەوێ گیرسایەوە، بەڵام بەهۆی باردۆخی بنەمالە و برایکیش لە لایەن رێژیمە دەستگیر کرابوو، بریاری دا بگەرێتەوە، لانیکەم لە شار هاوکار و یاریدەری شورش بێت، تەنانەت چەکێکی ژێ سێ کە بە پووڵی خۆی کریبووی پێشکەشی کۆمەڵەی کرد. لەو ساڵانەی کە پێشمەرگە و کۆمەڵە لە دێهاتەکانی کوردستان بوون، وەک ئەرکی خۆی لە دابین کردنی تەداروکات، پێداویستی و جل و بەرگ بۆ پێشمەرگە و راگواستنێ بنەماڵە ماڵەی پێشمەرگەکانی کۆمەڵە و بۆ شوێنی ئەمن و تەنانەت بۆ ئەو دیوی سنور هەرگیز دریخی نەکرد. لەو ساڵانەی داوی دا کە کوری گەورەی رەسوڵ لە ریزەکانی کۆمەڵەدا و کورەی دیکەی شورش بە تاوانی هەواداری کۆمەڵە لە زیندای کۆماری ئیسلامی دا بوو، زۆر جاران بەر ئازار و لێدان و بێ حورمەتیان دەدات. لەگەڵ ئەوەی هەمیشە ورەی بەرز بوو، مخابن هەڵکشانی تەمەن و نەخۆشی مەجاڵی نەدەا بەرهەمی خەباتی حەقخوازانەی گەلی کوردستان ببینێ. ناو و یادی بەرز و بەڕێزە پێنجشەممە: ١٣ی ئاگۆستی ٢٠٢٦                   ٢٢ی گەلاوێژی ١٤٠٥ ئاسۆسات https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • پدیده فرهنگ "انتقام گیری"(تۆڵەستێنی)، ترور متهم، ضبط ویدیویی خشونت‌آمیز این عمل، متعلق بە رژیم های خودکامە و گروهای مافیایی است. هر گروە و جریانی در کوردستان اگر بخواهد از چنین عمل نامسولانەای بە عنوان یک استراتژی سیاسی برای جذب نیرو، ایجاد ارعاب، نمایش قدرت یا ابزاری رسانه‌ای-روانی استفادە کند، دیر یا زود خودش در این چرخە نمایش بی واسطە خشونت گیر خواهد افتاد. با ارضای حس عدالت عامیانە و هیجان پوپولیستی انتقامجویی در بین هواداران رادیکال خود، نە تنها عدالت و همبستگی اجتماعی شکل نمی گیرد، بلکە بە آرمانها و ارزشهای سیاسی و مدنی جنبش آزادیخواە کوردستان ضربە می زند و از منظر جامعەشاسی، حقوق بین الملل و روانشناسی اجتماعی، چنین استراتژی ای یک سم مهلک برای پیوند اجتماعی و امنیت پایدار روانی است. نمی  شود ترس را جایگزین مشروعیت و انتقام را در جای عدالت  قرار داد. با این  استراتژی ویرانگر جامعه را به سوی بی‌قانونی محض سوق داده و نهادهای پایدار اجتماعی وجامعە مدنی را نابود کردە و دست خشونت "قانونی" رژیم حاکم را بازتڕ می کنید. عادی سازی  خشونت، زوال حساسیت اخلاقی و قانون جنگل را در کوردستان حاکم نکنید، اگر نمی خواهید  مشروعیت سیاسی خودتان را کاملا از دست بدهید. آریس زارعی https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • هاوڕێیانی لە دڵاندا زیندوو، فارووق و ڕەحمەت؛ ئێستا کە کۆمیتە مەڵبەندی موکریان نەماوە کە سەزام بدەن و خەڵع مەسئولیەتەم بکەن؛ با بیرەوەرییەکی تاڵتان بۆ باس بکەم. ڕاستە کۆمەڵە لەو سەردەمە هێزێکی پێشکەوتووخواز بوو، بەڵام زۆر شتی نالەباری هەبوو بە ناوی پڕەنسیپ. دیارە هەر ئەو پڕەنسیپەش بەپێی خواستی مەسئولەکان بەڕێوە دەچوو یان پشتگوێ دەخرا. من خۆم یەکێک لەوانە بووم هاوڕێیەتیی هاوڕێیانم زۆر لە پڕەنسیپە وشکەکان لا بەنرختر بوو. کۆمیتە مەڵبەندی موکریان لە سۆنێ (پشدەر) مەقەڕی هەبوو، منیش مەسئول نظامیی وێ بووم. دوکتۆر شاکری لەوێ بوو، چوارشەممە نەخۆشی گوندەکانی دەوروبەر کە چۆڵ نەکرابوون دەهاتن بۆ لای. ڕۆژێک بە هەڵکەوت کاک ڕەحمەتم دیت؛ کز و لاواز، ئیتر ئەو ڕەحمەتە خەپەل و دەم بە پێکەنینە نەبوو. لێم پرسی: «بۆ وات لێ هاتووە؟»، دڵی پر بوو، هیچی نەگووت. (ئەو دەمە ئەو چەکی دانابوو و لە سەنگەسەر دەژیا.) دوای ئەوەی کاری دوکتۆری تەواو بوو، بانگم کرد بۆ چادرەکەی خۆم و گیانبەختکردوو مەحموود قەناسە. گێڕایەوە لە بێپوولی گورچیلەی فروشتووە و ئێستا برینەکەی ئازاری دەدات. منیش گێژ بووم، لێم پرسی: «بۆ داوای یارمتیت لە کۆمەڵە نەکرد؟»، گوتی: «داوام کردووە و کەس جوابی نەداومەتەوە.» (ئەو سەردەمە بوو کە کۆمەڵە شوێنیستەکانی دەنارد بۆ دەرەوە، پوولی بۆ وان پێویست بوو.) دوای ئەوە چۆوە بۆ ماڵێ لە سەنگەسەر. چەند ڕۆژ دوایی من هەروا چووم بۆ ماڵیان؛ هاوسەری لە ماڵ بوو، خۆشی دوایی هاتەوە. ماڵ چە ماڵ! چادرەکەی من لە چاو ئەودا ڤێلا بوو. دوایی داوام لێ کرد هەرکات هاتەوە بۆ لای دکتۆر، بێت بۆ لای ئیمەش. چەند چەکێکی زیادی هەبوو؛ دوو کڵاشینکۆفم جیا کردەوە، بردم دوور لە ئۆردووگا حاشارم دا. کە هات پێم گوت: «ئەوانەم بۆ تۆ داناوە، بەڵکو بتوانی بیانفڕۆشی بۆ خۆت.» تۆ بڵێی ئێستاش جەلەسەم بۆ دابنێن و تاوانبارم بکەن؟! مستەفا دانشفەر https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • زۆر بە داخەوە ئاگادار کراین کە ڕۆژی یەکشەممە 09.08.2026، هاوڕێ ئەبوبەکر قەرەنی، ناسراو بە «ئەبو جگەری»، یەکێک لە پێشمەرگە دێرینەکان و لە تێکۆشەرانی لەمێژینەی کۆمەڵە لە ناوچەی مەهاباد، لە وڵاتی نوروێژ ماڵاوایی لە ژیان‌ کرد و بۆ هەمیشە بەجێی هێشتین. کاک ئەبوبەکری قەرەنی، کە لە نێو پێشمەرگە و ڕیزەکانی کۆمەڵەدا بە «ئەبو جگەری» دەناسرا، ساڵی ١٩٥٦ لە گوندی سەدرئاباد، لە ناوچەی محاڵی مەهاباد، لە دایک بوو. لە کۆتایی دەیەی حەفتاکاندا، بە هۆی هاوڕێیانی وەک شەهید ئەسعەد حوسێنی، کاک جەعفەر خەیات، هاوڕێ خالید شافعی و دوکتور جەعفەر شەفیعی، لەگەڵ کۆمەڵە ئاشنا بوو و دواتر لە یەکێک لە هەستەکانی کۆمەڵە لە شاری مەهاباد سازمان درا. دوای شۆڕشی گەلانی ئێرانیش، بوو بە پێشمەرگەی کۆمەڵە و لە ئەندامانی دەستە سەرەتاییەکانی پێشمەرگەی کۆمەڵە بوو. هاوڕێ ئەبو، چ پێش شۆڕشی گەلانی ئێران لە دژی رژیمی پاشایەتی و چ دوای شۆڕش و لە بەرخۆدانی گەلی کورد لە دژی کۆماری ئیسلامی، هەمیشە هاوخەبات و پێشمەرگەیەکی وەفاداری کۆمەڵە و ڕۆڵەیەکی بەجەرگی خەڵکی زەحمەتکێشی ڕۆژهەڵاتی کوردستان بوو. ئەو لە ئۆرگانە جۆراوجۆرەکانی کۆمەڵە، وەک گوردانی ٢٤، تەدارکات و هەروەها فێرگەی پێشمەرگایەتی کۆمەڵه، ماندوونەناسانە کار و خەباتی خۆی درێژە پێدا. دوا قۆناغی ژیانی خۆشی لە وڵاتی نوروێژ، لەگەڵ بەربەرەکانییەکی سەخت لەگەڵ نەخۆشیی شێرپەنجە، بەسەر برد. لەم ساڵانەی دواییدا، هاوڕێ ئەبو باوەڕێکی پتەوی بە شۆڕشی «ژن، ژیان، ئازادی» هەبوو. بە خەم و نیگەرانییەکی زۆرەوە ئاگاداری هەواڵ و ڕووداوەکانی هەر چوارپارچەی کوردستان، بە تایبەتی ڕۆژهەڵات، بوو. پەیوەندییەکی پتەو و نەبڕاوەی لەگەڵ زۆرێک لە هاوڕێ دێرینەکانی کۆمەڵە پاراستبوو و تا دوا ساتەکانی ژیانی، لە تێکۆشان بۆ دەستەبەرکردنی ماف و ئازادییەکانی خەڵکی کوردستان غافڵ نەبوو. ئەوانەی لە نزیکەوە دەیانناسی، دەزانن کە هاوڕێ ئەبو باوەڕی بە ڕووخانی کۆماری ئیسلامی لە ڕێگای شۆڕشی گەلانی ئێران هەبوو، نەک لە ڕێگای معاملە و ڕێککەوتنی پشتی پەردەی زلهێزەکان. ئەو بە دڵ ئاواتەخوازی ڕزگاریی گەلی کورد و سەربەخۆیی کوردستان بوو و هەمیشە ئاواتی ئەوەی هەبوو کە کوردستان وەک وڵاتێکی ئازاد، ئاوەدان و سەربەخۆ ببینێت. لە دەرەوەی وڵاتیش تا کۆتایی تەمەنی، لە پێناوی ئەو ئاوات و ئامانجەدا لە خەبات و تێکۆشان نەوەستا. گەرچی هاوڕێ ئەبو هەرگیز ژیانێکی ئارام و بێکێشەی نەبینی، بەڵام هەمیشە لایەنگر و داکۆکیکاری یەکڕیزی، یەکگرتوویی کورد، ئاشتیی کۆمەڵایەتی، دیموکراسیی ڕاستەقینە و ژیانێکی باشتر بۆ هەمووان، بە تایبەتی بۆ خەڵکی زەحمەتکێش و چینی کرێکار، بوو. لە چەند ساڵی ڕابردوودا، لەو قۆناغەی کۆمەڵەی زەحمەتکێشانی کوردستان دووبارە خۆی ڕێکخستەوە و بە هێزی زیاتر درێژەی بە خەباتی ڕەوای خۆی دا، هاوڕێ ئەبو جگەری بە هەڵوێستێکی جێگیر و باوەڕێکی پتەو هەمیشە پاڵپشت و هاندەری کۆمەڵە بوو. ئەو تا دوا ساتەکانی ژیانی، خۆی بەشێکی دانەبڕاو لە خەباتی کۆمەڵە و بزوتنەوەی ڕزگاریخوازی گەلی کورد دەزانی و بە پەیوەندییەکی نەبڕاوە و پشتگیریی بەردەوام، هاوخەباتانی لە درێژەدان بە ڕێگای خەباتدا هاندەدا. یاد و ناوی هاوڕێ ئەبو وەک پێشمەرگەیەکی دێرین و وەفادار، هەمیشە لە مێژووی خەباتی کۆمەڵەدا دەمێنێتەوە. سکرتارییەتی کومیتەی ناوەندی، بەم بۆنەوە سەرەخۆشیی خۆی ئاراستەی هاوژینی بەڕێزی، مەریەم خانم، و دوو منداڵەکەی، سامان و سەبا، هەروەها هەموو بنەماڵە، کەسوکار، هاوڕێیان و دۆستانی دەکات و لە خەمی لەدەستدانی هاوخەباتێکی وەفادار و دێرین هاوبەشین و دڵنیاین کە یاد و بیرەوەریی هاوڕێ ئەبو جگەری و خەبات و وەفاداریی بۆ ئامانجەکانی گەلی کورد و کۆمەڵە، هەمیشە لە دڵ و زەینی خەڵکی تێکوشەری کوردستاندا بە زیندوویی دەمێنێتەوە. کۆمەڵەی زەحمەتکێشانی کوردستان_سکرتارییەتی کومیتەی ناوەندی ١٠ی ئاگۆستی ٢٠٢٦ ١٩ی گەلاوێژی ١٤٠٥ https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • ماڵئاوا کاک عەبوو گیان   بە داخێکی زۆر گرانەوە ئەمڕۆ دووشەممە ١٠ی اگۆستی ٢٠٢٦  ھەواڵی کۆچی ناوادە و دڵتەزێنی ھاوڕێ و ھاھسەنگەری دێرین کاک ئەبووبکر قەرەنی (ئەبوو جەگەری) یم بیست . کاک ئەبووم لە سەرەتای ساڵەکانی ٦٠ی ھەتاوی کە لە ناوچەی مھاباد بوو و منیش لە ھێزی پێشڕەو بووم کە یەکمان ناسی . پێشمەرگەیەکی ئازا ، دڵسۆز ، ماندووی نەناس و بە بیروباوەر و سۆسیالیست و کادرێکی پێگەیشتوو بوو . لە زۆر چالاکی و کاری ھاوبەشی ناوچەکانی موکریان بەشدار و لە پێشەوە بوو . ماوەیەکی زۆر بەرپەرسی تەداروکات و پێداویستی ڕۆژانەی ژیانی پێشمەرگەکان بوو. بەو پەڕی دڵسۆزی شەو و ڕۆژی لە سەر یەک دادەنا تا پێشمەرگە بێ نان و ئاو ، بێ پێخۆر و پێڵاو و جلوبەرگ نەبێت . بە مانای وشە، دڵسۆز ، خەمخۆر، فیداکار و مرۆڤ دۆست بوو و ژیانیشی لەو پێناوەدا دانا. ئینسانێکی زۆر کۆمەڵایەتی و خەمخۆری ھەژاران بوو و لە نێو ئەواندا ژیان و کار و زەحمەتی کێشابوو. چەند ڕۆژ پێشتر بە تلفون قسەمانکرد . دەنگ و وەرەی ئاسەواری نەخۆشی و مەرگی پێوە نەبوو . باسی ڕابردوو و مکریان و نێو خەڵک و تایبەتمەندی کۆمەڵەمان کرد . وتی من لە سەر ئەو ڕێباز و ئامانجی کۆمۆنیستی و ڕزگاریبەخشەی کۆمەڵە ھەر سوورم و کۆمەڵە کۆنەکەم . زۆر ھیوای بە چاکبوونەوە و گەڕانەوە بۆ سابڵاغ و جارێکی دیکە پیاسە لە شەقام و کۆڵانەکانی شارەکەی ھەبوو . ئارەزووی نەمان و لە گۆڕنانی کۆماری تیرۆریست و مرۆڤ کوژی کۆماری ئیسلامی بوو . زۆر زۆر بە داخەوە ئەو ئاواتە شیرینەی بەدی نەھات و کۆچی بێگەڕانەوەی بە بێ بینینی دووبارەی سابڵاغ و خەڵکە بە وەفاکەی کرد و بەجێی ھێشتین. سەرەخۆشی گەرمم لە ھاوسەری دڵسۆز و بە وەفای دادە مریم ، جگرگۆشەکانی سامان و سەبا ، ھاڕی و ھاوسەنگەرانی ، دۆست و ئازیزانی دەکەم و خۆم بە ھاوبەشی خەمی ھەموویان دازانم . یادت بەخێر ھاوڕێ ماندوو و دڵسۆز و خەمخۆرەکە . زۆر بەداخەوە ڕۆژی ٧ی ئاگۆست، سێ ڕۆژ پێش مەرگی کاک ئەبوو جگەری ، کاک ئەمیری مسباح ، پێشمەرگە و تێکۆشەری دێرینی کۆمەڵە و کەسایەتی ناسراو و خۆشەویستی شاری سنە ، لە وڵاتی دانیمارک ماڵئاوایی لە ژیان کرد . من لە نزیکەوە کاک ئەمیرم نەدەناسی . بەڵام پێشمەرگە بوون و تێکۆشەری ڕێبازێکی ھاوبەش ، بەیەکمان گرێ دەدات و نەبوونی خەسارێکی قورسە بۆ بزووتنەوەی شۆڕشگێڕانە و سۆسیالیستی کوردستان  ، بنەماڵە و ھاوڕێیانی . لێرەوە پڕ بە دڵ سەرەخۆشی گەرمم پێشکەش بە ھاوسەر و جگەرگۆشەکانی کاک ئەمیر ، دۆستان و ھاوڕێیان و ئازیزانی دەکەم و ھاوبەشی خەمیانم . بە مەرگی ناوادەی ئەم دوو ھاوڕێ ئازیزە زۆر غەمبار و دڵگران بووم ،ھاوڕێ ئەبوو گیان و کاکە ئەمیری ئازیز. زەحمەت و ماندوو بوونتان لە نێو دڵ و مێژووی تێکۆشانی ھاوبەشمان بۆ ھەمیشە دەمێنێتەوە . تۆ بەھێزی نامری ، مردن لە ئاستت کۆیلەیە چونکە گیانی تۆ دروشمە، بانگەوازە ڕێگەیە یادت دەکەین ، یادت بەخێر ، حەسەن ڕەحمان پەناە https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • کاڵێ ئاتەشی #شەماڵ مەست بووم بە نەشئەی شیرین خەیاڵێ ناگاه دای لە ڕووم کزەی شەماڵێ بەڵام شەماڵ چی وەک ئاگر بەتین هێنایەوە سوێ زامانی دێرین وتم: بە شەماڵ، شەماڵی ئازیز جوانی بەهار و ماتەمی پایز خۆ تۆ فێنکیی دڵزامارانی یەکە هاوڕازی بەری بەیانی ئێستاکە بۆچ وا پڕ تینوتاوی؟ وەک کڵپەی ئاگر بڕ لە هاڵاوی ئەشنامەوە شێنەیی و سەربەست لە شاخ و داخ و جێگای بەرز و پەست ڕۆییم بەسەر چەن باخ و گوڵزارا بەسەر چەن میرگ و چەن مێرغوزارا گاهێ گوڵانم ئەگەشانەوە تاوێ چڵانم ئەلەرانەوە تێپەڕیم بەسەر کۆشک و تەلارا بەسەر هێلانەی کپی دڵدارا هۆنراوە: #ئەخۆل ئاواز: #کاڵێ ئاتەشی وتنی: #کاڵێ ئاتەشی https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • گیان بەخت کردوو ئازاد هەورامی لە ڕێبەرانی کۆمەڵەی ڕەنجدەران

  • ڕاگەیاندنی کومیتەی دەرەوەی وڵاتی کۆمەڵە بە بۆنەی ماڵاوایی لە ژیان کردنی هاوڕێ ئەمیر مسباح بابامیری بە داخ و پەژارەوە ڕای ئەگەیەنین، هاوڕێ ئەمیر مسباح بابامیری، ئەندام و تێکۆشەری لە مێژینەی کۆمەڵە، شەوی ٧ لە سەر ٨ی مانگی ئاگووستی ساڵی ٢٠٢٦ی زاینی، بە هۆی نەخۆشین لە شاری کۆپێنهاگ لە وڵاتی دانمارک، ماڵاوایی لە ژیان کرد و دڵی پڕ لە هیوا و هومێدی لە لێدان کەوت و درێژەی ڕێگا و ڕێبازەکەی بە ئێمە هاوسەنگەرانی سپارد. هاوڕێ ئەمیر مسباح خەڵکی شاری سنە، لە زومرەی تێکۆشەرانی دێرینی کۆمەڵەیە کە ساڵی ١٣٦٠ی هەتاوی هاتە ناوڕێزی پڕ لە شانازی هێزی پێشمەرگەی کۆمەڵە. لە ماوەی ٤٥ ساڵ خەبات و تێکۆشانی بێوچانی دا لە سەدان کار و چالاکیدا بەشداری کرد و ئەرک وبەرپرسیارێتی لە زۆر ئۆرگان و ناوەندەکانی کۆمەڵەدا بە ئەستۆ بوو. کاک ئەمیر تا دوایین ساتەکانی ژیانی، بە کۆمەڵە و ئارمانەکانی وەفادار مایەوە و تا دوایین هەناسەکانی ژیانی وەک ئەندامی کۆمەڵە ژیانی بردە سەر، هاوڕێ ئەمیر مسباح هاوڕێیەکی دڵسۆز، خەمخۆری بزووتنەوەکە و کۆمەڵە و سەرجەم هاوڕێیانی بوو، ڕزگاری کوردستان و گەڕانەوەی بۆ نیشتمانێکی ئازادکراو لە زومرەی گرینگترین ئارەزوەکانی بوو. هاوڕێ ئەمیری ماندوو نەناس و کۆڵنەدەر، چەند ساڵێک بوو توشی نەخۆشین هاتبوو، بە داخەوە شەوی هەینی لەسەر شەمە لە تەمەنی ٧٧ ساڵیدا کۆڕی بنەماڵە و هاوڕێیانی بەجێ هیشت و هەموومانی خەمبار کرد. وەک کومیتەی دەرەوەی وڵاتی کۆمەڵە، ماڵاوایی کردنی کاک ئەمیر مسباح بابامیری، بە خەسارێکی گەورە بۆ بنەماڵە، کۆمەڵە و بزووتنەوەی ڕزگاریخوازانەی کوردستان ئەزانین، بەو بۆنەوە وێڕای دەربڕینی هاوخەمی خۆمان لە گەڵ خەڵکی قارەمانی سنە، دۆستان و ناسیاوان، هەموو هاوڕێیان و هاسەنگەرانی لە کۆمەڵە، بە تایبەت لە هاوژینەکەی، لە منداڵەکانی ، شێرکۆ، ئەوین، ئەسرین، ئالان و کاوان،  سەرەخۆشی ئەکەین و هیوامان سەبووری هەمولایەکە. بەڵێن ئەدەین تا وەدی هاتنی ئاواتەکانی کاک ئامیر و سەرجەم هاوڕێیانی گیانبەختکردوومان بە درێژەدانی ڕێگا و ڕێبازیان، یاد و ناو  و مێژویان بەرز و بەڕێز ڕاگرین. کۆمەڵەی شۆڕشگێڕی زەحمەتکێشانی کوردستانی ئێران کومیتەی دەرەوەی وڵات https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • بۆ سولەیمان بۆ هاوڕێ سولەیمان محمدی؛ ‌ پێشمەرگەو ئەندامی کۆمەڵە ‌ هەڵسووڕاوی نێو کرێکارانی شۆڕشگیر کە ساڵی 58، لەم ڕۆژانەدا، بەپیلانی چەکدارانی حیزبی دیمۆکرات ترۆر کرا :( پەنجەیەک بوو پەنجەکانی ترمی فێرکرد بن بە مست؛ پۆزەی بەهەڵپەی تاڵانکەر لە خوانی خێزانی برسیم دوورخەنەوە! پەنجەیەک بوو دەستمی فێرکرد کە دەستی هاوماڵەکانم گەرم و گوڕتر، بگرمەدەست! پەنجەیەک بوو نەبزی مەچەکمی ئەگرت و ئازارەکانمی ئەڕەواند; ئاواتەکانمی ئەناسي; ئاڵۆزاوي تاڵەکانی, ئارام ئارام، ئەکردەوە و بێ گرێ و گۆڵ لەگەل ئاواتی هاوماڵان ئەیهۆنیەوە... ئارامی ژانی مناڵی نەخوشم بوو لە گەرمەژانی پڕ-ئێشا... پەنجەیەک بوو گوڵی لامپای ژوورەکەمی هەڵ-ئەکێشا... پەنجەی پیرۆزەی ئیشارەت ئیشارەتی بەشارەت بوو بۆ رزگاري نیشانەی دەریای وشیاري... *** پەنجەبووین، کردینی بە مست! هەرکام، دەستێکی لاواز بووین لێکی هەڵپێکاین؛ هەزاران... بێ هێز بووین, بەهێزی کردین... دابێینەوە؛ تارێنەری پؤزەی تاڵان! کە سەرتاپا، خەریکین بینە هەڕەشە ئاڕاستەی جەستەی تاڵانکەر، دێوی دزێوی هەزار-سەر سەرچاوەی ڕەنج، ڕووناکي-کوژ، سۆما-خنکێن، چنگی چەپەڵی چەتوونی هاویشتووەو گەش-ئەستێرەی لە ئاسمانم ڕفاندووە! چاوی چەواشە لە حەنای شەوقی چرام، چنگاوشی دەستم بووەو پەنجەی، ئاوا، چرا-گرمی شکاندووە!! *** هۆ چنگی دز هۆ چنگی چەوت دەستی پەستی چەتەی چەتوون؛ کە ژانی مەرگ ئەت-جووڵێنێ؛ گوڵی سولەیمانت ژاکاند؛ بەڵام بۆ گوشینی گەرووت من, شێر-پەنجەی هەزار-پەنجەم؛ ئاسمانێکی پڕ-ئەستێرەم نووخاومەتەوە بە سەرتا! ئەرزێکی پانم، پڕ بورکان تەقیومەوە لە ژێر پێتا! لەم سەر عەرزە و ژێر ئەم ئاسمانە؛ ئەی دەرەتان-کوێرەوە-بوو! مصلح ڕێبوار 1986 https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • گەڵا و هەتاو/ هەتاو و گەڵاکان گەڵا به ریز پاڵیان داوه به باڵنجی رێکوپێکی ساقەتەوه به دوای یەکا راکشاون نا، نا، ناڵێم «راکشاون»! راوەستاون به ریز جوان جوان راوەستاون رووی دەمیان و تێسکەی چاویان بڕیوەته گەرما و تیشکی بەری بەیان ئا، ئا، بەری بەیان لۆژیک و یاسا و رێبازی تەبیعەت وایه وا «نەیچر» (nature) وا ئەکا به گەڵا گەڵایش به ریز گشتەکەیان رێز له لۆژیک و یاسا و رێبازی تەبیعەت ئەگرن! سەیری گەرما و تیشکی هەتاو چۆن دێت و ماچیان ئەداتێ! یەک بەیەک ماچیان ئەداتێ! گشت ریزە گەڵایش تەموو سەوز دەنووک باریک بەو ماچانەی هەتاو ئەگەشێنەوه گشتیان، گشتیان، گشتەکەیان گەش گەش ئەگەشێنەوه! گەزگەز باڵا ئەکەن! «گەزگەز»؟ دەی با گەز گەز نەبێ «دەزوو، دەزوو» سەر ئەکەون بەرەو هەتاو بەرەو رووناکایی هەتاو بێ جیاوازی یەک بەدوای یەکا گەڵاکان خەریکن هەڵکشان ئەکەن بەرەو هەتاو ئەمیان لەویان گەشاوەتر بێ؟ چ با شتر! بەڵام سەرجەم بێ جیاواز بوون: ئەمیان به قامچی ئەوی تر ناکاته «رەنجبەر»، نایکاته «کۆیلەی کرێ»، نایکا به کۆیلەی « کۆڵبەر» بوون گشتیان ئەژین به مەنتێق و یاسا و رێبازی چونیەکبوون ئەژین، ئەژین! بژین! بژین! بژین! *** چاوه/ فاتح شێخ شەممە ٨/٨/٢٠٢٦ PS: به داخەوه به هۆی هەڵەیەکی خۆمەوه، دەقی پێشووتری ئەم شیعره ون بوو، هەوڵم داوه بینووسمەوه! داوای لێبوردن له گشت ئەو ئازیزانه ئەکەم وا به کۆمێنت و … مەحەببەتیان کردوه. چاوه https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • برگی از تاریخ زندگی‌ام قسمت پنجم نان سنگک، راهروی تاریک بیمارستان و کاک محمود سرداری پیش از آغاز این بخش پیش از نوشتن این بخش، لازم می‌دانم از همه عزیزانی که با کامنت‌ها، تماس‌های تلفنی و لایک کردن نوشته‌ها، مرا دلگرم کردند، صمیمانه تشکر کنم. محبت‌ها و همراهی‌های شما بزرگ‌ترین انگیزه من برای ادامه نوشتن این خاطرات بوده است. همچنین باید بگویم که اکنون، در ۶۸ سالگی، دست به نوشتن این خاطرات زده‌ام. طبیعی است آنچه امروز می‌نویسم، بازآفرینی آن چیزی باشد که از آن روزگار در ذهنم باقی مانده است. بنابراین ممکن است همه جزئیات کاملاً دقیق یا کامل نباشد؛ به‌ویژه آنجا که خاطرات من با زندگی و خاطرات دیگران گره خورده است. از همین‌جا از همه عزیزان خواهش می‌کنم اگر نکته‌ای را نادرست یا نادقیق نوشته‌ام، با یادآوری و اصلاح آن، مرا یاری کنند. بار دیگر از همه شما بابت محبت‌ها و همراهی‌تان سپاسگزارم. برگی از تاریخ زندگی‌ام قسمت پنجم نان سنگک، راهروی تاریک بیمارستان و کاک محمود سرداری در یکی از تابستان‌ها، گمان می‌کنم زمانی که کلاس ششم ابتدایی بودم، در نانوایی شاطر صالح تقربی مشغول به کار شدم. وظیفه‌ام شاگردی در نانوایی بود؛ یعنی رساندن نان به مشتریان ثابت و انجام کارهای مختلف نانوایی، از نظافت گرفته تا هر کاری که لازم بود. هر روز ساعت پنج‌ونیم صبح سر کار می‌رفتم. در آن نانوایی، کاک عبدالله امیری خمیرگیر بود. او ساعت سه صبح می‌آمد و در روزگاری که هنوز دستگاه‌های خمیرگیری وجود نداشت، خمیر را با دست ورز می‌داد و پیش از آمدن شاطر و پیشکار، همه چیز را برای پخت نان آماده می‌کرد. حدود ساعت شش صبح، من، شاطر داشی ــ که اهل کرمانشاه بود ــ و کاک رحمان شریفی، که آن زمان پیشکار بود و بعدها خودش شاطر شد، کار روزانه را آغاز می‌کردیم. وظیفه من این بود که با آماده شدن نخستین نان‌ها، نان سنگک مشتریان ثابت، مانند قهوه‌خانه‌ها، جگرکی‌ها، کبابی‌ها و رستوران‌ها را روی تخته نان بچینم و میان آن‌ها توزیع کنم. حدود ساعت نه یا ده صبح، بسته به میزان کار و تعداد مشتری‌ها، فرصتی برای استراحت پیدا می‌کردیم. از قهوه‌خانه کاک (حه‌مو سن) محمدحسن، که آن سوی خیابان قرار داشت، چای، ماست و گاهی پنیر می‌گرفتیم و همراه نان گرم دست‌پخت خودمان، صبحانه‌ای ساده اما بسیار لذت‌بخش می‌خوردیم و دوباره مشغول کار می‌شدیم. یکی از مشتریان ثابت ما بیمارستان شهر مریوان بود که حدود نیم ساعت با نانوایی فاصله داشت. هر روز، تا آنجا که به یاد دارم، نزدیک به سی نان سنگک برای بیمارستان می‌بردم. حمل این همه نان روی تخته‌ای که بر شانه می‌گذاشتم، هم سنگین بود و هم مسیر طولانی و خسته‌کننده‌ای داشت. اما چیزی که در تمام راه ذهن مرا مشغول می‌کرد، نه سنگینی بار بود و نه طولانی بودن مسیر؛ بلکه ترسی بود که از ورود به بیمارستان داشتم. برای رساندن نان‌ها باید از در ورودی وارد سالنی نیمه‌تاریک می‌شدم و پس از عبور از راهرویی طولانی، خودم را به آشپزخانه‌ای می‌رساندم که در یکی از بخش‌های بیمارستان قرار داشت. چند بار، به‌ویژه در روزهای تعطیل، هنگام عبور از آن راهرو، بیمارانی را دیده بودم که با لباس‌های آبی بیمارستان و سرم در دست، آرام در راهرو قدم می‌زدند. دیدن آن‌ها، در آن فضای نیمه‌روشن و نیمه‌تاریک، چنان مرا می‌ترساند که هرگز جرأت نکردم این ترسم را با کسی در میان بگذارم. هر بار که می‌ترسیدم، دوباره به حیاط بیمارستان برمی‌گشتم و به دنبال کاک محمود، سرایدار بیمارستان، می‌گشتم. همین که او را می‌دیدم، آرام می‌شدم. او بی‌درنگ همراه من می‌آمد و نان‌ها را تا آشپزخانه می‌برد. راستش را بخواهید، امروز که به آن روزها فکر می‌کنم، مطمئنم کاک محمود به ترس من پی برده بود. برای همین، هر بار که مرا می‌دید، خودش پیش‌قدم می‌شد و با مهربانی می‌گفت: «بیا، برویم نان‌ها را به آشپزخانه برسانیم.» یک روز جمعه، وقتی به بیمارستان رسیدم، مثل همیشه اول به سراغ او رفتم. معمولاً در کیوسک کنار در ورودی می‌نشست، اما آن روز آنجا نبود. تمام حیاط را گشتم. با خودم گفتم شاید مشغول آبیاری باغچه‌ها باشد، اما آنجا هم پیدایش نکردم. بعد از حدود ده دقیقه جست‌وجو، با خودم گفتم این بار باید به تنهایی بر ترسم غلبه کنم. با تمام توان، خودم را آماده کردم و وارد سالن شدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که در میان تاریکی، بیماری با سری باندپیچی‌شده ناگهان مقابلم ظاهر شد. بی‌اختیار برگشتم و با عجله به حیاط دویدم. قلبم به‌شدت می‌تپید. چند دقیقه بعد، دوباره به خودم جرأت دادم و این بار تا نزدیکی درِ آشپزخانه رفتم، اما باز هم بیماری دیگری را در همان راهرو دیدم. دیگر توان ادامه دادن نداشتم. نان‌ها را همان‌جا روی زمین گذاشتم و با شتاب از بیمارستان بیرون دویدم. در حیاط، کاک محمود را دیدم. سلام کردم. با مهربانی پرسید: «نان‌ها را آوردی؟» گفتم: «بله... آنجا گذاشتم. هرچه دنبال شما گشتم، پیدایت نکردم.» او خوب می‌دانست اگر دنبالش گشته باشم، دلیلش فقط همان ترس همیشگی بوده است. چیزی نگفت؛ فقط لبخندی زد و گفت: «باشد، بیا برویم نان‌ها را در آشپزخانه بگذاریم و تخته نانت را هم برداریم.» کاک محمود انسانی شریف، مهربان و باگذشت بود. شاید هیچ‌وقت درباره ترس من چیزی نپرسید، اما رفتارش نشان می‌داد که آن را فهمیده است و بی‌آنکه مرا خجالت‌زده کند، همیشه هوایم را داشت. امروز هم هرگاه به آن روزها فکر می‌کنم، بیش از هر چیز، محبت، صمیمیت و بزرگواری او در ذهنم زنده می‌شود. من این ترس را هیچ‌گاه با کسی در میان نگذاشتم؛ تا سال‌ها بعد، زمانی که پدرم برای عمل فتق در همان بیمارستان بستری شد. آن روز به مادرم گفتم که هنوز به خاطر همان ترسی که از کودکی در وجودم مانده است، جرأت ندارم برای ملاقات پدرم وارد بیمارستان شوم. یادی هم از شاطر داشی بکنم. پنجشنبه‌ها، حدود ساعت شش عصر، همیشه با چهره‌ای خندان و لهجه شیرین کرمانشاهی می‌گفت: «بو روله، به‌وه بچو مال شاطر صالح، ئه‌و بافوره‌م بو وه بو مال خومان، به هاوسه‌رکه‌م بوش تا منقلیه‌که بو آماده کات.» یعنی: «پسرم، برو خانه شاطر صالح، بافور را بگیر و به خانه ما ببر و به همسرم بگو آتش منقل را برای غروب آماده کند.» بعد هم یک تومان انعام در دستم می‌گذاشت. او انسانی زحمتکش و مهربان بود. در آن سال‌ها، کسانی که به مواد مخدر اعتیاد داشتند، سهمیه روزانه تریاک خود را به‌صورت رسمی از داروخانه‌ها دریافت می‌کردند و شاطر داشی نیز تریاک مورد نیازش را از همین طریق تهیه می‌کرد. در اینجا جا دارد یادی هم از شاطر رحمان شریفی کنم؛ انسانی زحمتکش، خوشنام و محبوب مردم مریوان که یادش همیشه برای من با احترام همراه است. یادش گرامی. از راهروی بیمارستان مریوان تا سردخانه سوئد سال‌ها بعد، پس از مهاجرت به سوئد، برای پیدا کردن کار، دوره مراقبت از بیماران را گذراندم و در بخش سالمندان مشغول به کار شدم. در نخستین شب کاری‌ام، یکی از بیماران از دنیا رفته بود و قرار شد پیکرش را به سردخانه، که در زیرزمین ساختمان قرار داشت، منتقل کنیم. وقتی به سردخانه رسیدیم، بهیاری که همراهم بود گفت: «وای! نوار مشخصات متوفی را فراموش کرده‌ام. باید بروم آن را بیاورم.» از من خواست همان‌جا منتظر بمانم. در آن سالن بزرگ، نیمه‌تاریک و ساکت، بیش از هفت پیکر بی‌جان قرار داشت. من همان‌جا ایستادم؛ اما جرأت نمی‌کردم حتی نگاهم را به سمت آن‌ها برگردانم. در همان لحظه، عبورهای هراس‌آلودم از راهروهای تاریک بیمارستان مریوان، سال‌ها بعد، یکباره در ذهنم زنده شد؛ گویی همان پسر بچه‌ای بودم که با تخته‌ای پر از نان سنگک، از میان راهروی نیمه‌تاریک بیمارستان عبور می‌کرد و به دنبال کاک محمود می‌گشت. با این همه، این بار زندگی مسیر دیگری پیش پایم گذاشته بود. کار در کنار بیماران، همدردی با سالمندان و گاه شاهد واپسین لحظه‌های زندگی انسان‌ها بودن، به بخشی از وظیفه و مسئولیت روزانه‌ام تبدیل شد. با این حال، هر بار که در راهروهای بیمارستان یا خانه سالمندان قدم می‌زدم، تصویر همان پسر بچه ترسیده، هنوز در گوشه‌ای از ذهنم زنده می‌شد؛ پسربچه‌ای که تنها با دیدن لبخند و همراهی مردی مهربان به نام کاک محمود، دوباره آرامش پیدا می‌کرد. اسد نودینیان 16 مرداد 1405 7 اوت 2026 https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • без подписи

  • 8 авг.514115

    یحیا خاتونی، این معلم فلسفە چگونە زیست؟ https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • پرسە و سەرەخۆشی! بە داخێکی گران و دڵێکی پڕ لە خەمەوە، پێش نیوەڕۆی ئەمڕۆ هەواڵی مەرگی هاوڕێی دێرینم، عوسمان عەبدوڵڵاهی، کوڕی مەولود، خەڵکی گوندی ژاراویی لە ناوچەی مەرگەوەڕم، پێگەیشت بە بیستنی زۆر دڵگران بووم. هاوڕێ عوسمان کە لە نێو ڕیزەکانی کۆمەڵە بە ناوی (عوسمانی ژاراویی) ناسراو بوو، ساڵی ١٣٥٨ وەک گەنجێکی چالاک هاتە نێو ڕیزەکانی کۆمەڵە و تا  کۆتایی ساڵی ١٣٦٣، وەک کادر و پێشمەرگەیەکی فیداکار و دڵسۆز، لە ڕیزەکانی خەباتدا مایەوە. لە سەرەتای پێشمەرگایەتییەکەیدا لە شارەدێی دزە ئەرکی پێشمەرگایەتی بەڕێوە دەبرد. ساڵی ١٣٦٠، دوای داگیر کردنەوەی ناوچەکانی شیمال و مەرگەوەڕ، هاتە ناوچەی شنۆ و لە پاییزی هەمان ساڵدا، لە شەڕێک دژی هێزە بەکرێگیراوەکانی کۆماری ئیسلامی لە گوندی بایزاویی، بریندار بوو. بە خۆشییەوە برینەکەی سەخت نەبوو و دوای ماوەیەک گەڕایەوە ڕیزی خەبات. ساڵی ١٣٦١ لەگەڵ پەلێک لە پێشمەرگەکان گەڕایەوە ناوچەکانی سوما و برادۆست و وەک بەرپرسی دەستەیەک دیاریکرا و بە چالاکی ئەرکەکانی خۆی بەڕێوە برد. بەهۆی لێهاتوویی و تواناکانی، دواتر وەک بەرپرسی بەشی پەیوەندی (مخابرات)ی ناوچە دیاریکرا و تا  کۆتایی ساڵی ١٣٦٣ ئەو بەرپرسیارێتییەی لە ئەستۆ بوو. هاوڕێ عوسمان تەنیا کەسایەتییەکی خەباتکار و فیداکار نەبوو، بەڵکو کەسایەتییەکی خۆشەویست و دڵسۆز لە نێو هاوڕێیانی و خەڵکی ناوچەکە دەناسرا. لەگەڵ هەموو ئەو سەختی و ناخۆشییانەی ژیانی پێشمەرگایەتی، دەنگێکی زۆر بەسۆزی هەبوو و لە کاتە سەختەکاندا بە سرود و گۆرانی، دڵی هاوڕێکانی خۆش دەکرد و بۆ ساتێکیش بوو، ماندووبوونیان لەبیر دەچۆوە. لە بیدایەتی ساڵی ١٣٦٤ گەڕایەوە وڵات و ماوەیەک لە زیندانی کرا. دوای ئازادبوونی زۆری پێ نەچوو کە دیسان دەستبەسەر کرا و بۆ ماوەیەک زۆر ئازار و ئەشکەنجەی بینی و ساڵێک و چەند مانگ زیندانی کێشا. بەڵام هاوڕێ عوسمان تا دوا هەناسە، کەسایەتی و پرەنسیپەکانی خۆی پاراست و بە شەرەف و سەربەرزی ژیا. هەمیشە ئارەزووم بوو جارێکی دیکە بیبینمەوە، لە ئامێزی بگرمەوە و نێو چاوانی ماچ بکەم، بەڵام بە داخەوە، مەرگی ناوەختی ئەو هیوایەی لێ ئەستاندمەوە. بە داخەوە ماوەیەک بوو هاوڕێ عوسمان تووشی نەخۆشی ببوو کە چارە سەری سەخت بوو و لە نیهایەتدا دڵە گەورەکی لە لێدان کەوت و بۆ هەمیشە ماڵئاوایی لێکردین. بە بۆنەی ئەو کۆچە ناوەختە، سەرەخۆشیی خۆم ئاراستەی خێزانی و منداڵەکانی و هەموو بنەماڵە و خزم و کەسوکاری هاوڕێ عوسمان دەکەم و خۆم بە هاوبەشی خەمیان دەزانم. ناو و یادی هاوڕێ عوسمانی، دڵسۆز و خۆشەویست، هەمیشە لە دڵی هاوڕێکان و  ناسیارانی، زیندوو دەمێنیتەوە. یادت بەرز و ناوت بەڕێزی بێت. هاوڕێی دێرین. 🖤 سوڵتان خوسرەوی ٢٠٢٦/٨/٧ https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار

  • без подписи

  • کتێبێک بۆ پاراستنی مێژوو و ڕێزلێنان لە تێکۆشەران ! ماوەیەک لەمەوبەر، بەڕێزان کاک فاروق فەرهاد و کاک کاوە زەڕگەیی لوتفیان کرد و سەردانیان کردم. ئەو دیدارە بۆ من زۆر خۆش و پڕ بایەخ بوو، بە تایبەتی کاتێک کاک فاروق کتێبی ئێمە هەزاران بووین (ما هزاران بودیم)ی وەک دیاری پێشکەش کردم. لێرەوە پڕ بە دڵ سوپاسی بەڕێزی دەکەم. ئەم کتێبە بیرەوەرییەکانی زەندە یاد کاک عەزیزی یوسفی، یەکێک لە گەورەترین تێکۆشەرانی نەتەوەیی کوردی ڕۆژهەڵات، دەخاتە بەردەستی خوێنەر. کەسایەتیک کە دوای کۆماری کوردستان لە ڕێبەران و ڕێکخەرانی حیزبی دێموکراتی کوردستان بوو و ساڵانی زۆری ژیانی لە زیندانەکانی شای ئێران بەسەر برد، بەڵام هەرگیز لەسەر باوەڕ و ئامانجەکانی دانەگەڕا و تەسلیم نەبوو. گرنگی ئەم بەرهەمە تەنها لە بیرەوەرییەکاندا نییە، بەڵکو بەشێک لە مێژووی نەنووسراوی خەباتی گەلی کورد دژی حکومەتی پەهلەوی لە ئەو سەردەمەدا دەپارێزێت. کاک فاروق فەرهاد بە زەحمەتێکی زۆر و بە خامەیەکی ڕەوان و سەرنجڕاکێش توانیویەتی ژیان، خەبات، ئازار و ئومێدی نەوەیەک بۆ داهاتوو تۆمار بکات. لە کاتێکدا کە زۆرێک لە لاپەڕەکانی مێژووی خەباتی نەتەوەکەمان لە مەترسی لەبیرچوونەوەدان، بڵاوکردنەوەی ئەم جۆرە بەرهەمانە خزمەتێکی گەورەیە بە مێژووی کورد و نەوەکانی داهاتوو. پڕ بە دڵ دەست‌خۆشی لە کاک فاروقی بەڕێز دەکەم بۆ ئەم هەوڵە بەنرخە. دڵنیام کتێبی (ئێمە هەزاران بووین)شوێنێکی تایبەتی لە کتێبخانەی کوردیدا دەگرێت و دەبێتە سەرچاوەیەکی گرنگ بۆ هەر کەسێک کە حەزی لە ناسینی مێژوو و خەباتی تێکۆشەرانی کورد هەیە. بەهیوای ئەوەی ئەم جۆرە بەرهەمانە ڕۆژبەڕۆژ زیاتر ببن و مێژووی خەبات و قوربانییەکانی گەلەکەمان بۆ نەوەکانی داهاتوو بە زیندوویی بمێنێتەوە. جارێکی دیکە سپاسی بێ پایان بۆ کاک فاروق. سولتان خوسرەوی ٢٠٢٦/٨/٧ https://t.me/komala1 #کۆمەڵیار