tgindex
مجله اجتماعی کرسی

مجله اجتماعی کرسی

Статистика
@korsiiiИскусствоперсидский

مجله فرهنگی، اجتماعی و هنری "کرسی" با مطالب متنوع، اوقات شادی را برایتان آرزومند است. تماس با ادمین جهت ارسال نظرها: @misagh_mehrabi آدرس کانال: @korsiii

Последний пост
5 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
419
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
216
22 постов
Вовлечённость
51,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
91
1/48двое суток
104
1/72трое суток
112

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ✅دو کامیون زباله از یک گوشه دریاچه ارومیه جمع شد! کفر، نعمت از کفت بیرون کند... @korsiii

  • چه غوغایی است در این عالم که من حیران حیرانم ..... شاعر: نامعلوم. (چه می‌کنه این هوش مصنوعی) @korsiii

  • #کرسی_نوا قطعۀ گلم گلم عرفان طهماسبی تقدیم به عاشقان مبتلا به فراق 🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼 صد بار گتمت همچین مکن زلفای بورت چین چین مکن گلم گلم گل بی خارم ز دوریت زار و بیمارم های گلم گلم گل بی خارم ز دوریت زار و بیمارم صد بار گتمت همچین مکن زلفای بورت چین چین مکن گوش نکردی حرف دلداره دل زارم غمگین نکن شوم شوه روزم شوه همه لا شم سی گل توه شوا که مو رم سراغ گل ز بخت بدم گلم خوه گلم گلم گل بی خارم ز دوریت زار و بیمارم @korsiii

  • جنگی را آرزوست که تا به دندان «مُصلِح» باشد. #لی_لا @korsiii

  • 🖌 خواب سفید خواب دیدم کلمه شده‌ام. یادم نمی‌آید چه کلمه‌ای بودم، اما حس خوبی داشتم. چند حرف کنار هم بودم؛ فقط چند حرف. سبک بودم، وزن نداشتم. هرچه فکر می‌کنم، نمی‌دانم چه بودم. پر بودم اما خالی بودم، خالی بودم اما پُر از پر. فکرم سخت مشغولش است. دلم خواب دیشب را می‌خواهد. همیشه روی میز ناهارخوری کتاب برای خوردن هست. این بار اما طور دیگری به سمت شام می‌روم. دلشوره‌ای شوقی دارم؛ انگار جزئی از کتاب شده‌ام، شاید کلمه‌ای از آن. باید خودم را پیدا کنم. نکند می‌خواهم دوباره به دنیا بیایم؛ با اسم و رسمی تازه. کتاب‌ها روی هم غش کرده‌اند؛ همیشه مست‌اند. کلمهٔ «شراب» وقتی به خط برسد، جمله و جملات، بلکه خودِ کتاب، به آخر نمی‌رسند. پشت میز هشت‌نفره می‌نشینم. صندلی‌ها دست‌به‌سینه به روبه‌رویشان نگاه می‌کنند. روی یکی از آن‌ها می‌نشینم و دیدش را کور می‌کنم. یک نفس عمیق می‌کشم؛ سه‌تایش می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم. در دلم نیت می‌کنم و دستم را روی یک کتاب می‌گذارم. انتخاب من می‌شود. ولی نه. کتاب‌های دیگر اعتراض دارند. می‌گویند چشم چپم کمی باز بوده. راستش را بخواهید، اعتراضشان وارد است. من شعرپرستم. این بار هر دو چشم را می‌بندم. یک کتاب را برمی‌دارم. هر سه را باز می‌کنم. صفحهٔ بیست‌وپنج، آن بالا از وسط صفحه، سلام می‌کند. جواب سلامم مثل همیشه بلند است. با دقت به کلمات نگاه می‌کنم و براندازشان می‌کنم. نمی‌دانم من باید کلمه‌ای را انتخاب کنم یا انتخاب می‌شوم. زیر بعضی کلمات سخت خط کشیده شده و بعضی دیگر هایلایت شده‌اند. هایلایتی‌ها گزینه‌های خوبی می‌توانند باشند: هم‌بال، خطرپوش، غنچه‌پرور، پولک‌نشان. نه… این‌ها نبودم. کم‌حرف بودم؛ شاید سه چهار حرف بیشتر نداشتم. یک نقطه در ته خط نظرم را جلب می‌کند. می‌گویم: «تمام‌کننده هم خوبه‌ها…» بعد به علامت سؤال فکر می‌کنم: «اگه جوابم رو ندن؟» این را کمی بلندتر از قبل می‌گویم، طوری که سه‌نقطه خنده‌اش می‌گیرد. با کمی مکث به او هم فکر می‌کنم: «می‌ترکم اگه حرف نزنم.» ورق می‌زنم. ورق. ورق. صفحهٔ نودوهفت کتاب دارد با من حرف می‌زند: «برای کلمه گل بخر؛ بگذار لای کتاب خشک شود.» می‌گویم: «گل بخرم، به حرف می‌آد؟ جلو می‌آد؟» این را به نویسندهٔ کتاب، آقای کلانتری، می‌گویم. خواب دیشب چایم را سرد کرده است. سرد می‌خورمش؛ با عطر آن کلمه. رایحه‌ای چوبی، گلی، شرقی و مرموز. صفحه به صفحه بوی عطرش را حس می‌کنم. هول می‌شوم. سریع‌تر ورق می‌زنم. بو غلیظ‌تر و قوی‌تر می‌شود. ورق می‌زنم. ورق. ورق. انگار دارم به خودش نزدیک می‌شوم. به همان کلمه. یک صفحه بیشتر نمانده است. نمی‌خواهم ورق بزنم. از روی پای سرشدهٔ صندلی بلند می‌شوم. به گفتهٔ صفحهٔ نوزده کتاب، «بی‌خودانه» سمت پنجره می‌روم. پردهٔ سفید را کنار می‌زنم. شهر پر از حرف است، پر از دود. حالت تهوع می‌گیرم. نباید حال خوبم را مه‌آلود کنم. برمی‌گردم. فاصلهٔ بین پنجره و صندلی بیست قدم است. در همین بیست قدم تصمیم می‌گیرم: یا باید بخوابم و خواب را ادامه بدهم، یا لابه‌لای کتاب دوباره متولد شوم. با همان دلشورهٔ شوقی، این بار نمی‌نشینم. ایستاده به صفحهٔ آخر می‌رسم. دارم گرم می‌شوم. حس می‌کنم دارم سفید می‌شوم. سفیدیِ صفحه از زیر انگشت‌هایم بالا می‌آید، از دست‌هایم می‌گذرد، کنار گوش‌هایم می‌نشیند و آرام‌آرام به چشم‌هایم می‌رسد. سفید می‌بینم. می‌ترسم، اما حالم خوب است. روی صفحهٔ سفید دست می‌کشم. زیر انگشتانم حروفی را احساس می‌کنم. صبر می‌کنم. گوش می‌کنم. صفحه خالی نیست. پر از کلمه است، پر از بوی آشنا. باز چند لحظه صبر می‌کنم. نفس عمیقی می‌کشم. دوباره صفحهٔ سفید را لمس می‌کنم. همهٔ کلمه‌هایش زیبا هستند. من یکی از این‌ها بوده‌ام. نمی‌دانم کدام. اما بوده‌ام. حالم خیلی خوب است. همین جای کتاب را دوست دارم. دیگر عجله‌ای برای پیدا کردنش ندارم. تصمیمم را گرفته‌ام. در همین صفحه می‌مانم. با همان خواب ادامه می‌دهم. #ليلا_محمودى یادداشت نویسنده: کتاب «فرهنگوارهٔ فارسی خلاق» نوشتهٔ استاد شاهین کلانتری، براى من الهام‌بخش بود. @korsiii

  • #کرسی_نوا ساز و آواز شهرام ناظری با همراهی کیهان کلهر، حمید متبسم و حسین بهروزی نیا شعر : مولانا لحظاتی از آلبوم "ساز نو آواز نو" من که حیران ز ملاقات توام چون خیالی ز خیالات توام به مراعات کنی دلجویی اه که بی‌دل ز مراعات توام ذات من نقش صفات خوش توست من مگر خود صفت ذات توام گر کرامات ببخشد کرمت مو به مو لطف و کرامات توام نقش و اندیشه من از دم توست گویی الفاظ و عبارات توام گاه شه بودم و گاهت بنده این زمان هر دو نیم مات توام دل زجاج آمد و نورت مصباح من بی‌دل شده مشکات توام ای مهندس که تو را لوحم و خاک چون رقم محو تو و اثبات توام چه کنم ذکر که من ذکر توام چه کنم رای که رایات توام سنریهم شد و فی انفسهم هم توام خوان که ز آیات توام در توضیحات این آلبوم آمده است : "در این اثر برخورد نوازنده با ساختار موسیقی و تک‌نوازی، همچنین برداشت خواننده از لحن آوازی، نوع فرم و حرکت تحریرها به گونه‌ای است که در آثار گذشته کمتر سابقه داشته‌است. بر همین اساس این اثر را «ساز نو آواز نو» نام نهاده‌اند." برگرفته از :  @koronmusic مجلۀ اجتماعی کرسی @korsiii

  • وقتی او هست چرا من چرا تو چرا ما، شما، ایشان! #لی_لا @korsiii

  • بس که در خرقهٔ آلوده زدم لافِ صَلاح شرمسار از رخِ ساقی و مِیِ رنگینم شعر: حافظ خط: #ليلا_محمودى تركيب: خانم حاتمى @korsiii

  • ماشاءالله چند روزی بود که حاج‌رضا پشت کرده بود به دیواری که برای عید نوروز سپرده بود اوس‌لطیف با رنگ سفیدِ روغنی رنگش بزند؛ پشت به همان دیوارِ سفیدِ روغنی که چهل سال طاقچه و ساعت و آینه و قرآن را در دل خود جا داده بود و چند سالی هم تلویزیونی پایینِ پایش داشت؛ تلویزیونی که اگر تکانش می‌دادند، نهایت یک سریال یا دو فیلم خوب هم پخش می‌کرد و خبرهای زیادی از آن بیرون می‌ریخت. تخمهٔ آفتابگردان هم کم نخورده بود آن دیوار؛ زن و شوهری را از سفیدیِ خودش مهمان‌دوست‌تر کرده بود. اما مهمانی‌ها چه زود تمام شدند. حاج‌رضا، پشت به دیوار و محتویاتش، رو به پنجره‌ای باز آه می‌کشید. همسایه‌ها می‌گفتند ــ شنیده بودند، شاید هم دیده بودند ــ که آهِ او از آن‌سوی پنجره، از آن‌سوی شاخه‌ها و حتی دورتر، تا جایی که صدای موشک می‌آمد، رفته است؛ اما صدای انفجارش را کسی نشنیده. می‌گفتند آهش قورت داده می‌شود. حاج‌رضا جوان نبود؛ ماشاءالله سن‌وسالی از او گذشته بود. راحت می‌توانست گریه کند، که می‌کرد. اما چند روزی بود پشت به دیوارِ سفیدِ روغنی و رو به پنجرهٔ باز آه می‌کشید و چیزی را مدام فرو می‌داد: «اگر جنگ تن‌به‌تن بشود، تنِ من هم تن می‌شود؟» عیالِ حاج‌رضا چایِ یک ساعت پیش را با نگرانی هورت کشید. «چشم‌های حاجی دیگر چشم نمی‌شود؛ دشمن را نمی‌بیند. خدایا، چشمِ ضعیف را معاف کن.» این را در دلش گفت. حرف‌های زیادی در دل داشت، اما بلند گفت: ـ حاجی! جنگ مال جووناست. جبهه رو که گذروندی. الان نه چشم داری نه چشم! به زور و منتِ عینک یه کم می‌بینی. راستی، خداوکیلی منو خوب می‌بینی، حاجی؟ این سؤال را ساعت ده شب، هم‌زمان با فعال شدن پدافندها، از حاجی پرسید. بیست دقیقه پدافند می‌نواخت. توی آن موسیقی، حاجی خیره به چشم‌های قدیمیِ عیالش، آرام زمزمه می‌کرد: «سبحان‌الله… الله‌اکبر… ماشاءالله… #لی_لا @korsiii

  • این هم چتری از نوع دیگر! #عاشقانه @korsiii

  • 💢 چتری برای تمام فصول! فقط هوای بارانی نیست که دو نفره است. اگر عاشق باشی، در آفتاب شدید هم همقدم یارت هستی! #عاشقانه @korsiii

  • نوشته بود: مامان بزرگم، هشتاد و خرده ای سال عمر کرد! این آخریا هر موقع میدید ناراحتیم ؛ بهمون میگفت: "من تا تهشو دیدم! تهش هیچی نیست. بیخودی غصه نخور.❤️ مجلۀ اجتماعی کرسی @korsiii

  • خطرناک‌ترین چیز در دنیا: دیندار شدن بدون آدم شدن ! @khalvat_neshini

  • از ريشه خراب است @korsiii

  • از ريشه خراب است تمام صورت زخمی پنجره را ضربدرى چسب می‌زنم؛ مشت بی‌هوا دردناک است. کمر پرده را محکم می‌بندم، وارد می‌شود. امروز هم به دل نمی‌نشینند باد و باران و آفتاب؛ اصلاً اعتدال و انحراف بهار را نمی‌فهمم. روی صندلی چوبیِ پاکوتاهِ روبه‌روی پنجره می‌نشینم. قرار نبود بنشینم. قرار چیز دیگری بود. کنسل شد. درخت روبه‌رو با باد بهاری سر و كله می‌زند. آفتاب، کله‌ی درخت کناری را بی‌موقع سوزانده است. صدای گنجشک‌ها و کلاغ‌ها ، موتور و ماشین‌ها با عروس هلندیِ همسایه‌ی طبقه‌ی بالا قاطی می‌شود. معمولاً فرار می‌کنم؛ امروز نشسته‌ام. به تابلوی استرنجر تینگز زل زده‌ام. بالایش عکس بازیگرهاست. کنار تابلو، روی لبه‌ی باریک زیر پنجره، گلدان سبز کوچکی نشسته است. ریشه‌هایش مرا می‌ترسانند؛ ریشه‌هایی غریب اما آشنا. انگار پیش‌تر جایی در همان سریال دیده باشمشان. حواسم را پرت لبخندهای زورکی اِل و استیو و ترس‌های راستکی نانسی و مایک می‌کنم. ترک دیوارِ زیر گلدان بیشتر شده است. این از نشتی آب نیست. من مطمئنم. ریشه‌ها مسلح هستند. صدای ویولن از انتهای کوچه مرا از ریشه به آسمان می‌برد. «برای خدا بذارین بنان به جای همه‌ی تِرك‌های جهان بخونه.» اين را بلند و محکم می‌گویم. بنان می‌خواند. نوازنده می‌نوازد تا نیمه‌ی کوچه. نیمه‌ی دیگر را پول می‌گیرد، تشکر می‌کند و می‌رود؛ تا بنانی دیگر. سرم تیر می‌کشد. این دیوار از ریشه خراب است. ترک‌ها زیادتر می‌شوند. میخکوب شده‌ام. فقط چشم‌هایم حرکت می‌کنند. صدای پا از توی دیوارِ سمت راست پنجره می‌آید. تابلوی قرمزی که روزی خودش به صاحبش اجازه‌ی شکستن شیشه‌اش را داده بود، روی دیوار با من با كد مورس حرف می‌زند: “Don’t worry, I’m OK. I have God.” خيالم راحت مى شود، دیوار و پنجره و ریشه را با خدا تنها می‌گذارم. بی‌سیم و قطب‌نما و چراغ‌قوه را از داخل تابلو برمی‌دارم و آرام از اتاق خارج می‌شوم. #ليلا_محمودى @korsiii

  • هو یا علی مدد حیدریم قلندرم مستم بنده مرتضی علی هستم ۰ بانو عابده پروین نظری یا حضرت سیدنا امیرالمومنین علی بن ابی طالب (سلام الله علیه) @Qalandariyyah | قلندریه

  • #کرسی_نوا تصنیف مرغ سحر با صدای استاد شجریان گویی هیچگاه کهنه نمی‌شود این تصنیف مجله اجتماعی کرسی @korsiii

  • قطعۀ «گیسوی باران» خواننده: علیرضا قربانی ترانه :  امیرعلی سلیمانی موزیک : علیرضا افکاری تنظیم : حسام ناصری @korsiii

  • ✍️ بقیۀ راه! عزیزالدین: ای شیخ روی تپه به شرق نگاه کن. داستان چیست؟ شیخ حسن: روستاییان اطراف شهر هستند. عزیزالدین: آن اسب سفید چیست؟ شیخ حسن: هر بامداد ایشان بالای تپه می‌آیند. عزیزالدین: آن اسب را هر روز می‌آورند؟ شیخ حسن: آری، و هر طلوع بازمی‌گردند. پسر: برای چه؟ برای که؟ شیخ حسن: کسی قرار است که بیاید. پسر: آن چه کسی است که قرار است این بامداد بیاید؟ شیخ حسن: هر بامداد قرار است بیاید. پسر: و نمی‌آید؟ شیخ حسن: می‌آید برادر، می‌آید. پسر: آن چه کسی است؟ شیخ حسن: آن عدل است، داد است، محو ظلم است، بهروزی است، نیکبختی است، پاکی است، سپاه روشنایی است، ... چه بگویم؟ از کلمات و کلام بالاتر است... مهدی است. ... برویم برادر. پسر: ای شیخ، آیا بقیه راه را تا آخر می‌دانید؟ عزیزالدین: اگر انسان راه را تا آخر می‌دانست، هرگز به راه نمی‌افتاد. متنی از کیوان رهگذر در سریال «سربداران» @korsiii

  • طهرون فروغ برف را که دید، دست راستش را از پنجرهٔ اتاقش بیرون آورد تا باورش شود. برف، هم‌بازیِ دوران کودکی‌اش بود که حالا دیگر هر دو بزرگ شده بودند. فروغ چند ماهی بود که چهل‌وپنج‌سالگی‌اش را نفس می‌کشید و برف هم هم‌سن‌وسال او و کمی خسته‌تر به نظر می‌رسید. بعد از آلودگی تهران، یک لایه برف روی آسفالتِ کوچه، سر و کلهٔ خانه‌ها و تنهٔ درخت‌ها، همیشه یک فنجان چای داغِ خاطرات تلخ و شیرینِ یک دهه را به پشت پنجره فریاد می‌کرد. آن زمان‌ها، دههٔ شصت، فروغ کودکِ پنج‌ساله‌ای بود که از جنگ می‌ترسید؛ از این‌که به‌جای برف، گلوله ببارد؛ از این‌که پیت‌های خیارشور حاج‌احمد تیر بخورد و دیگر نتواند با دَمی‌پلوهای مامان‌پز، خیارشورهای زنِ کدبانوی حاج‌احمد را بخورد؛ از این‌که لی‌لی‌ای که ندا با گچِ مدرسه، روبه‌روی کوچهٔ دومِ نزدیک خانهٔ تاج‌الدینی کشیده بود، با خونِ پسرِ سومِ آقارضا ــ که پشت لبش کرک داشت ــ پاک بشود؛ و «از این‌که»های ترسناکِ زیاد بودند. «دیدی؟! وقتی امیر گلوله‌برف رو زد توی دماغم، هُل شد… دیدی؟! به تته‌پته افتاده بود بیچاره. همون لحظه بود که من عاشقش شدم.» صدای آرام و باردارِ الهام، دوستِ قدیمی فروغ، که با چه ذوقی خاطراتِ عاشقانه و برفی‌اش را تعریف می‌کرد، از پشت پنجره هنوز سیاه‌وسفید دیده می‌شد. برفِ پشت پنجره، روی پای زمین آرام می‌گرفت. سرِ داغِ فروغ روی پای مادرش بود. «برام قصه بگو… قصهٔ خاله‌سوسکه، مامان! صَدام از سوسک می‌ترسه؟!» فروغ هذیان می‌گفت و مادرش لعنت می‌فرستاد و دستمالِ خیس را روی پیشانیِ بلندِ دخترش می‌گذاشت. بعد از آن‌همه خاموشیِ آسمانِ تهران، برف وسوسه‌انگیز بود؛ وسوسهٔ دوباره کودک‌شدن، گلوله‌برف را محکم به پشت یا اشتباهی به صورت زدن. فروغ چای داغ را مثل کودکی‌اش این‌بار هم ناتمام رها کرد. «کجا ایشالا؟ دختر، صبحونه‌ت رو کامل نخوردی!» صدای پیرِ مادربزرگش را به یاد می‌آورد. فروغِ چهل‌وپنج‌ساله، تنهایی بیرون زد؛ فقط کمی لباس گرم و یک پالتوی قهوه‌ای همراهش بودند. هوا بوی آش‌رشتهٔ عمهٔ خدابیامرز را می‌داد و بوی هیزمی که از دست و صورت بالا می‌رفت. صدای خنده‌های قدیمی از ذهنش سُر می‌خورد و احوال‌پرسیِ همسایه‌های دههٔ کودکی، چشم‌هایش را به خواهش می‌انداخت. دلش همهٔ این یادها را خواست. «چرا مردم، مردمِ دههٔ شصت دیگه نیستن؟» این را فروغ به گلوله‌برف گفت و محکم به دیوارِ مدرسهٔ پسرانه ــ که مجازی شده بود ــ زد و فرار کرد. مدرسه و جیغِ بچه‌هایش در سکوتی ناخواسته خفه شده بودند. سرما از بغلِ گوشِ فروغ می‌گذشت و به دورِ سر و ساقِ پاهایش می‌چرخید، اما دست‌هایش را پیدا نمی‌کرد. دست‌ها در جیبِ پالتو، با یادِ دست‌های پیرِ پدرش، جایشان امن بود. پدر جانِ کارکردن نداشت و فروغ چند سالی بود که نان می‌آورد، اما چند هفته‌ای بود که به‌خاطر آلودگیِ قلب‌ها، کار تعطیل شده بود. سردیِ نگاه‌ها و بی‌تحرکیِ کوچه و خیابان‌ها دوباره فروغ را خاموش کرد و او را به پشتِ پنجرهٔ بستهٔ اتاقش کشاند. پرده را روی تهرانِ یخ‌زده ، نصف و نيمه کشید. «کاش می‌شد تهرون رو برگردونیم… می‌گن اون‌روی طهرون بهتره.» گویندهٔ این جمله را فروغ نتوانست تشخیص بدهد، ولی صدا شبیهِ قارقارِ کلاغِ سیاه، صاحبِ درختِ سروِ قدیمیِ خانهٔ روبه‌رویی بود. فروغ شانه‌های لاغرش را بالا انداخت و با آهی غلیظ پایین‌شان آورد. چای سرد و نصف‌ونیمه را از لبهٔ پنجره تلخ سر کشید، بعد تا ته کشید، خاموش کرد و منگ خوابید. پردهٔ کشیده‌شده، چراغِ خاموش و خوابِ فروغ، صحنهٔ آخرى بود که هر شب تکرار می‌شد… #ليلا_محمودى @korsiii