کارْرَوان | کوثر محمودآبادی
Статистикаپیِ «جریان»ایم🌊 سفری با کاروان🚍 در پی کار-رَوانی🎯✨
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 35
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Путешествия
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Channel photo updated
بوسهای گناهآلود نثار سفیدی کاغذ _________________ نمینویسم. ماههاست که نمینویسم. گمانم این بود… خیالم این است روحم با قلم عجین نیست. من که باشم خودم را دستِ بالا بگیرم و «اهل نوشتن» بدانم؟ (چه غلطها!) مرا چه به نوشتن؟ وقتی قلم، عضوی از من نیست. وقتی که برگهی سفید، بیشتر از تاریکی و هیولا میترساندم. … میترسم میترسم میهراسم. از سفیدیِ کاغذ -همیشه- میگریزم. رعشه میاندازد. چاره این است با اشکْ با ترسْ بیتعلل… سمتِ ترس بگریزم؟ رعشه میاندازد. دستِ کم نمیتوانم بگویم نگریختم و نشد. من گریختم، اشک ریختم. اما ترسم از کاغذ… ریخته نشد. خودم را سزاوار نوشتن نمیدانم و تنم به لمسش محتاج است. چطور با حس گناه، از این دلبردهی دلکشِ نامروت لذتی به کام دهم؟ پینوشت: این بوسهای که من به تنِ کاغذم زدم امروز، آلوده به گناه است. -کوثر محمودآبادی
زنده باد دیکتاتور درون تو؟ یا ایمان که بود و چه کرد روزهایی را دیدم که آدمهایی با خشم و نفرت رفتار کردند با هر کسی که شبیه آنها فکر نمیکند، باور متفاوتی دارد، استدلال خودش را دارد و خلاصه از دیکتاتور درون طرف مقابل پیروی نمیکند. خیال میکنم اینجور وقتها بیشتر برمیگردیم به غریزهی بقا و رفتارهای مغز اولیه و حیوانیمان. «او خاستهی من را نمیخاهد؟ پس باید او را بِدَرَم». رسیدن به اینجا/اکنون دشوارتر میشود وقتی سایهی ترس، نفسمان را بریده. «خوف» واژهای است که قرآن برای نگرانی از آینده میآورد. آینده -که هنوز نیامده- اگر فلان شود چه؟ وای اگر بهمان شود. ویدئوی بالایی نقلی است از تجربهی جنگ اُحد در صدر اسلام و آیات قرآن که «لا تخافوا و لا تحزنوا» نترسید و اندوهگین نشوید. کاری که میتوانید را کامل انجام دهید، نتیجه با خداست. استاد جلالمان میگوید همهی ما تصادفی زنده هستیم. هزار اتفاق روزمره است که میتواند ما را به فنا بدهد و شانسمان گفته که به فنا نرفتهایم. خلاصه پیشنهاد من اینکه اگر ترس به نزدتان آمده و کار خاصی هم ازتان نمیآید، بارتان را بیندازید روی دوش خدا. ایمان بسازید. حضرت مسیح گفته اگر به قدر دانهی خردل ایمان در دل داشته باشید میتوانید کوهها را جابهجا کنید. مابعدالتحریر: از کلاسیک خاندن و ناخنک زدن به برادران کارامازوف، چقدر دربارهی ایمان مسیحی ارتودوکس روسی گپ زدهاند!
مادری میکنم برای خودم ____________________ از خودم محافظت میکنم. با بستن چشمهایم، گوشهایم و لبخندزدن. از خودم، از کودکی که درونم میزید دربرابر هجمههای افسارگسیخته محافظت میکنم. تشویش که باشد و ناامنی، کودک میشوم. جای بیستوچهار، چهارساله میشوم. کودک را باید امن کرد. دست کودکم را میگیرم و حواسش را پرت بازی میکنم. مادری میکنم برای کودکم. خیالش را پرتِ بازی و درس و مشقهایش میکنم. لحظهای اگر پرت شود از بازی، چشمهایش اگر دودو کند از وحشت، مقابلش میایستم. گوشهایش را میگیرم و چشمهایش را میبوسم. دنیا باید جای امنی باشد برایش. کاری که از دستش برنمیآید، میآید؟ از خودم محافظت میکنم. باید حالم خوب باشد تا حالی را خوب کنم. آرامشم را حفظ میکنم. لبخند را روی لبْ نگاه میدارم. برای کودکم لالایی میخانم. به سینهام میفشارمش و تکانتکانش میدهم. از کودکم محافظت میکنم. برای محافظت از او، باید از خودم مراقبت کنم. من هم آدمم. میخابانمش. رویش پتو انداخته و میبوسمش. سمت سجاده میروم. چادرم را میپوشم… نفس میکشم. نماز میخانم. سکوت میکنم. و با خدایی که نمیبینم، چشمتوچشم میشوم. قرآن را برمیدارم. صوتی ازش پخش میکنم، صدایش کل خانه را میگیرد. آرام میشوم. آرامتر از همیشه. امن میشوم. لبخند میزنم. چشمهایم را میگشایم. گوشهایم را باز میکنم. او برایم خدایی میکند، تا بتوانم مادری کنم. امن میشوم. مثل کودک چهارسالهام، خوشحال از اینکه بزرگتری بالای سرم دارم. بزرگی، که بزرگی برازندهاش است. #پناهانه کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
این قانون با همه لج دارد ________________ لَختی. لَختگی. مارگزیدگی. تا حالا گزیده شدهای؟ زهری میآید و از حرکت وامیدارد. خون میایستد. لخته میشود و ژلهای. زهر میرود و میرود، و تا منبع میرود. یکهو منجمد میشوی. فرمان میبری از زهر. میگوید بایست، میایستی. میگوید بمیر، سیاه میکنی و میمیری. … از دبیرستان و فیزیکش «لختی» را بیش از همه دوست دارم: _سوار ماشینی و یکهو ترمز میزنی. ماشین میایستد و تو هنوز در حرکتی. با سر میروی توی شیشه. _سوار ماشین شدی و صفر را در ثانیهای به صد میرسانی. ماشین شتاب میگیرد و تو که میخاهی همانجا بمانی، محکم میچسبی به صندلی. به این میگویند «قانون لختی». قانونی که میگوید: «همهتان مقابل تغییر، مقاومت دارید.» … از همان دبیرستان به عنوان «قانون لختگی» میشناختمش. اینکه دربرابر تغییر میایستیم، یعنی میخاهیم همینی که هست، _با تعصب_ بمانیم. با همین عقاید، علایق و طرز تفکر، بیآنکه دلیلی برایش داشته باشیم. مثل کسی که فلج شده است. مثل کسی که مار گزیدهاش، و حالا نمیتواند بدنش را (به میل خودش) تکان دهد. … من هم مثل همهی موجودات، از این قانون تبعی میکنم. گاهی با سرعت در حرکت بودم، و زمانه روی ترمز زد و به سنگ خوردم. گاهی هم توی خودم چنبریده بودم، و زمانه شتاب گرفت و به صندلی چسبیدم. توی هردو حالت، من خودم را مارگزیدهای میدیدم که اختیاری در نگهداشتِ خود ندارد. اگر زمانه دلش بخاهد بدود، من هم باید پابهپایش بدوم و به قولی رشد کنم. و اگر هوس کند بایستد، من هم باید بایستم و خونخونم را بخورم. در زندگی با قانون لختگی زیاد سروکار دارم. ولی وقتی به یادش میافتم، که عمیقن دلم نمیخاهد کاری انجام دهم و چارهای برایش ندارم. مثل وقتهایی که دلم میخاهد مردهای متحرک باشم، و زمانه گوشم را میپیچاند و با تلقینِ حس رنج، مرا به حرکت میکشاند. و حتا مثل وقتهایی که در حال توسعهی خویشم، و زمانه زیر پایم لاپایی میآورد، تا زیادی با این حالِ خوش غره نشوم. این قانون با همه لج دارد. با شما چطور؟ #نگاهانه کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
فرش، شرطِ فهمِ عرش _______________ فرمولی دارد که نیافتمش، نفهمیدم و ازش سر در نمیآورم. نمیتوانم توضیح دهم، چرا. شهودیست. زندگی، فراز است و نشیب. گهی زینیست به پشت، و گهی پشتی به زین. عرش است و فرش. ما این دوگانگی را دو روی سکه میدانیم. اما زندگی دو رو نیست. فرازش نشانهی فضیلت و نشیبش از رذیلت نیست. همهاش حُسن است و ارزش. گاه همهچیز وفق مرادم است و میانگارم ارزشمندم. گاه هم نیست و خودم را کم و پوچ میبینم. میانگارم که اگر روی فرشم، پس پَستی سزاوارم است. میانگارم که در فرش جایی برای آدمیتم نمییابم؛ بیآنکه بدانم فرش، جایگاه آدمی است. گاه همهچیز وفق مراد است و خودم را موفق و رشدیافته میدانم. و گاهی که چنین نیست، میانگارم که تمام پله و پُلها را به باد دادهام. و نمیدانم. نمیدانم که شاید بالای پلهها، عوض ِعرش، درهای برایم گنجانده باشند. و شاید برایم، برای رشد و موفقیتم، بهتر باشد که روی فرش بمانم. فرش، روی کریه زندگی نیست. زیباست، مثل عرش و بسا زیباتر از عرش. فرمولی دارد که نیافتمش. اما روی فرش میشود موفقتر و خوشحالتر بود تا عرش. روی فرشْ رنج، صبر و رخوتِ زمان، بیشتر است. ادواتی که برای فهمِ زندگی نیاز است. و چهچیز گرانتر از آنی که زندگی را بفهمی؟ #نظرانه کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
پنگوئنها! آسمانتان فرق دارد _______________ دلم به پنگوئنهای لب ساحل میسوزد. دلِ زدن به دریا ندارند، ولی هوسِ پریدن تا تهِ آسمان را، آری. برای پنگوئنهای لب ساحل، آبیِ دریا با آبی آسمان فرق دارد. حیف که نمیدانند دریا همذاتِ آسمان است. والّا مثل بقیه درش میپریدند و تا تهش پرواز میکردند. #نگاهانه کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
نهنگهایی در قایقی _______________ میدانی درون؟ ترسیدن سادهترین راه است. میدانستی، نه؟ همیشه مرا میترسانی. اگر بترسم، گزینههای دیگری هم رو میشود. تسلیمشدن، فرار کردن، خودت را به موشمردگی زدن. راحتتر از این است که همهات را وسط بگذاری، نه؟ میدانی درون؟ به انگار من، ترس سادهترین انتخاب نیست. ذلیلترین است. اما با آنکه نگاهم با تو فرق دارد، نمیدانم چرا مطیعِ حرفهای توام. تو میگویی ترس را برگزینم، و من بیآنکه موجه بدانم میپذیرم. اما چرا درون؟ چطور میتوانی ضدونقیض به پا کنی و امر دهی حرف تو باشد؟ مگر من و تو در یک کشتی نیستیم؟ مگر نه که اگر سوراخ شود، تو هم غرق میشوی؟ میخاهی بکشیدمان؟ تابعِ زندگیِ نهنگهایی؟ کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
لحظهای پیش از «اگر میدانستم مستجاب میشود، دعای دیگری میکردم» _____________________ چشمهایم را به هم میفشرم. دستهایم را مشت میکنم و مقابل صورت میگیرم. «امیدوارم… امیدوارم…» زبانم نمیچرخد. نفسی بیرون میدهم و چشمها را میگشایم. دوزانو مینشینم و دستها را به آسمان میبرم. قلبم حرف میزند و زبانم دلْ به ترجمه نمیدهد. سکوتم سنگین میشود. میترسم لب مطلب را ادا نکنم درست. لبانم را تر میکنم. قرار است مستجاب شود. میترسم دعای در شأنی نکنم و فرصتم دود شود. نفسی سنگین میکشم. به سکوتم اعتماد میکنم. «تو از دل و درونم خبر داری. از تمام ضعفها و قوتهایم. برایم دعا کن خدا. تو… بهتر میدانی چه دعایی برایم بهتر است. خدایا! تو بهتر میدانی من چه میخاهم.» #پناهانه کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
دوش وقتِ سَحَر، از غُصّه نجاتم دادند واندر آن ظلمتِ شب، آبِ حیاتم دادند بیخود از شَعْشَعِهٔ پرتوِ ذاتم کردند باده از جامِ تَجَلّیِّ صفاتم دادند چه مبارکسَحَری بود و چه فرخندهشبی آن شبِ قدر که این تازهبراتم دادند بعد از این رویِ من و آینهٔ وصفِ جمال که در آن جا خبر از جلوهٔ ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟ مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت داد که بِدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند این همه شهد و شِکر کز سخنم میریزد اَجرِ صبریست کز آن شاخِ نباتم دادند همّتِ حافظ و انفاسِ سحرخیزان بود که ز بندِ غمِ ایّام نجاتم دادند -حافظ شیرازی
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند باده از دام تجلی صفاتم دادند مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند عمر من طی شده در راه تولی علی با حسین و حسن و زینب و زهرای علی خوردهام زخم به امید مداوای علی تا بلندم بکند دست تولای علی
شهامت نوشتن را در بدنوشتن یافتم. کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
کِی میخام بغل شم؟ _____________ کوچولوی کوچولو که بودم، از بالا-بلندی میترسیدم. بزرگترا هم راضی بودن ازش. اگه از بالای کمد عروسکمو میخاستم، باید یه بزرگترو صدا میکردم. میترسیدم رو چارپایه برم، و بهم میگفتن خطر داره. یه بزرگتر که میاومد، یا دستشو دراز میکرد و برام میآورد، یا بغلم میکرد و میبردتم بالا تا بیارمش. با اینکه از بلندی میترسیدم، اما خوشم میاومد که بغلم کردن و خودم برداشتمش. الان هم همون بغلو میخام. از بالا-بلندی میترسم. راستش اعتماد به نفسِ رو چارپایه رفتنو ندارم. میترسم یا کمد بیفته روم، یا من از بالا بیفتم. یکی تو سرم بهش میگه «آماده-خوری». اما من فقط امیدوارم یکی بغلم کنه و ببردتم بالا، تا هم به اونی که دلم میخاد برسم، هم اینکه «ترسْ از نتونستن»، ولم کنه و بره. پینوشت: همچین خاطرهای وجود نداره (شاید هم داره). فقط یادمه وقتی بغلم میکردن و میبردنم بالا، احساس توانمندی میکردم. #درونانه کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
وظیفهی انسان خدایی نیست ________________ مقدر میشود نرسی. یا اگر رسیدی، بازنده برسی. تمام محاسبات و معادلات علیه تو میشود. تو چارهای جز شکست نداری. اما به ناگه خودت را در کالبد برندهای میبینی. گویی تمام قوانین به هم ریخته است. این را معجزه میدانی؟ معجزه چیزیست که در فهمیدنش عاجزی. اما در این رخداد، درسی نهفته که باید بفهمی و بیاموزیاش. مقدر شده بود برسی. به عنوان برنده هم برسی. و معادلات روی کاغذ از باختت میگفتند، که بیراه هم نبود. اگر قرار باشد «تو» برسی، پس نمیرسی و میبازی. اما اگر قرار باشد «خدا» تو را برساند، (با وجود اینکه نمیتوانی) میرسی و میبَری. اگر تمام تلاشت را کردی و نشد، بدان دستِ خدا وسط است. او ربّ و مربی توست. درسی برایت گذاشته، که باید بیابیاش. خدا میخاهد بفهمی که تنها خودش خداست. و تنها او میتواند رسیدن را به بردن تبدیل کند. تو باید کار خودت را کنی. و خدایی را بسپاری به کسی که این لباس به تنش میآید. تو فقط با همهی قوا تلاش کن. انسان وظیفه ندارد خدا باشد. خودت باش. #پندانه #کار_روان کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
داشته را نداشته باشی حس میشود ______________ (این متن بازنویسی نشده و به ویرایش نیاز دارد) متاسفانه رفیق گرمابه و گلستانِ قرآن نیستم. همیشه برایم سوال بود چرا ماه رمضان حالم بهتر است و چرا در حرم اهل بیت آرام میگیرم. بطور کلی میدانستم که از برکتِ نزدیکی به خداست. اما امروز، لحظهای حس کردم که پاسخم را دقیقتر یافتم. از هفتهی پیش، اول رجب، ختم سورهی واقعه برداشتم و توفیق شد بیشتر قرآن را بخانم. در این هفتروز متوجه شدم حال خوشی دارم که روزهای پیشش نداشتم. اضطرابم رفتهرفته محو شد، و انگیزه و عزتنفسم برای انجام کارها بالا رفت. حال خوشم بعد از هربار خاندن سورهی واقعه جوری بیشتر میشد، که نتوانستم نادیده بگیرم. یادم آمد همین حال را ماه رمضان پارسال هم داشتم. برای اولینبار ختم ۳۰جزء برداشته بودم، و حس میکردم میتوانم کوهی را جابهجا کنم. متاسفانه قرآنخاندنِ روزانهام فقط ختم میشود به حمد و سورههای نماز، صفحهای بعد از نماز سهرکعتی و آیةالکرسییی قبل از خاب. همین تفاوت باعث شد بفهمم کلام خدا روی حالم، تاثیر شگرفی دارد. تا به امروز، درست حس نمیکردم این مقدارْ کمی که میخانم چقدر روی زندگیام تاثیر دارد. اما حالا که بهش فکرش میکنم، آنروزها که نمیتوانم نماز بخانم و سهیمهی قرآنم کم میشود، حالم گرفتهتر است. قرآن معجزهایست که خدا به ما هدیه داده است. هدیهای که هرچقدر داشته باشیمش کم است و هرچه بیشتر باشد، زندگیمان زیباتر است. مثل خورشید است. تا هست، دیده نمیشود. اما اگر همین خورشید سالها قهر کند و بر ما نتابد، دیگر نمیشود زندگی کرد. امیدوارم که این خورشید بیشتر به زندگیمان بتابد، و قدرش را بهتر بدانیم.
اگر هورمونی ترشح نمیشد حق انتخابی هم نبود __________________ کافر بودم به اثر هورمونها. … دوپامین؟ سروتونین؟ اکسیتوسین؟ تغییرات هورمونی و اثرش رو خلقوخو در پیش و پس قاعدگی؟ ترشح ملاتونین؟ تاثیر کافئین رو خستگی؟ اینچرندها دیگر چیست؟ رفتار انسان به اینها وابسته نیست. … بار اولی که «دوپامین، مولکولی با خواص شگفتانگیز» را خاندم، با خودم گفتم: انسان اگر روی هیچچیز کنترل نداشته باشد، دست کم روی خود دارد. میتواند عاشقشدنش و هیجاناتش را سنجیده برگزیند. قوایش میچربد به نوسانات هورمونی. بعد دیدم نه. گفتههای کتاب، همچین هم بیراه نیست. اگر چنین بود، حرفی از «اراده» نداشتیم. چیزی به اسم کنترل نفس وجود نداشت. و چون همهچیز دستِ خودمان بود، عملن به تصمیمگیری و انتخاب نیازی نداشتیم. هورمون با غرایز حیوانی سروکار دارد. اگر هورمونی ترشح نمیشد و غرایزمان را فعال نمیکرد، از کجا میخاستیم ضد و نقیض را تشخیص دهیم؟ کِی میخاستیم بفهمیم رفتاری که داریم به خودیِ خود درست است، یا از روی غریزه درست میپنداریم؟ هورمون مثل آبی جاریست، که باید به مقصد برسد. اما نمیتواند مقصدش را بیابد، یا به سمتش کج شود. تغییرِ مسیرش فقط در دست توست. هورمون باید باشد، تا بتوانی از قوهی تغییر یا حفظِ مسیرت استفاده کنی. باید باشد، تا تو بتوانی فرقی میانِ جسم حیوانی و روحانیات دریابی. اگر ترشح نشود، همین خرده-اختیاری هم که داری، از کَفت میرود. #نظرانه کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
مرضی به نام گریز (ترک عادت موجب مرض است) _________________ هرروز که برمیگردم و روز را میپایم، میدانم که حالم را میسازد. میدانم که اوقاتم به پاسخِ این سوال وابسته است: «امروز را همانطور که دوست داشتم، سپری کردم؟» و بعد از خودم میپرسم: «دوست داشتن یعنی چی؟ روزم چطوری دوستداشتنی میشود؟» من هرروز و هرروز و سالهاست که برمیگردم و از خودم میپرسم. و هرروز جوابی میدهم، بیآنکه رویش دقیق بشوم. فقط حسش را میگیرم، و روز بعدم را با آن حس میگذرانم. گاهی جوابم منفیست. روزم را دوست ندارم. بعد میبینم حتا اگر باب میلم سپری شود، باز دوستش ندارم. اینجا معمایی پیش میآید، که چطور آخر؟ خیلیوقتها به معمای پیشآمده اهمیت نمیدهم، و سعی میکنم حس بدِ زادهشده را پس بزنم. اما این عذابم میدهد و آخر سر باید اعتراف کنم که دارم اشتباه میروم. چون بهترینکار یافتن جواب بود. جواب ترسناک معما همیشه ساده است. میانگارم که «بایدها و وظیفهها» باب میلمند، و باید دوستشان داشته باشم. دوست ندارم روزم را با «باید» سپری کنم. حتا دوست ندارم به فرار گره بخورد. ولی «باید» آنقدر ترسناک است که فرار را دودستی میچسبم. … فرار چیزیست که پوستم را زندهزنده میکند. چیزی که مرا از خودم بیزار کرده، و زندگی را در نگاهم نحس میکند. … حالیا امروز و امروزها در فرارم. از خودم بیزار، و عزت نفسم رو به کاهش است. هرروز از خودم میپرسم: «روزت را چطور گذراندی؟» و میگویم: «جوری که دوستش نداشتم.» و بعد میپرسم: «چی را دوست داری؟» و به جای جواب، با سرعت بیشتری میگریزم. وقتی سرعت میگیرم و با چشم بسته میگریزم، هیچچیز متوقفم نمیکند. فقط باید سنگی، دیواری، مانعی پیدا شود تا محکم بهش بخورم (من حتا از این هم میترسم). فرار مثل اعتیاد است. هرچقدر هم که بخاهی ترکش کنی، باز میآید و محکم میگیردت. کاش به جای «فرار» کسی (مثلن خودم) محکم در آغوش میگرفتتم. کاش به جای گریز از «فرار» باهاش روبهرو میشدم و یکبار برای همیشه ترکش میکردم. اما چرا میگویم «کاش»؟ چرا برایش کاری نمیکنم؟ آیا اینکه ازش مینویسم، کار حساب میشود؟ #درونانه کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
آسمانِ امروز آبیتر دل من آرامتر به گمانم حالش خوب بود که پرواز میکند. آسمانیشدنت مبارک #روزانه کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏
صبر را صبر را صبر را من از تو آموختم که کم نمیآری و میجنگی، آیینهی من! #엑소
و انسان بخاطر خدایش دوستداشتنیست ________________ انسان، ضعیف مطلق است. استقلالی از خویش ندارد. باید برای دوام، متکی باشد. حتا نمیتواند مرگ خود را به تعویق بیندازد. انسان هیچچیز نیست. و من این «هیچ» را دوست دارم. نمیدانم خدا درونش چه دیده که او را اشرف مخلوقات نامیده. اما شاید قدرتش در وابستگی و ضعفش است. شاید فقط انسان است که تا حدِ کمال میتواند متکی شود. و اگر بتواند از این ضعفِ قدرتمندش درست استفاده کند، به ناگه تبدیل به قدرترین موجود جهان میشود. به عنوان یک انسان این موجود ضعیف را دوست دارم؛ نه چون شکننده است. دوستش دارم، چون در مقابلِ او، قویترین و عظیمترین وجود حضور دارد، و به انسان میگوید: «به من تکیه کن.» انسان را دوست دارم چون به واسطهی ضعفش، میتواند عمیقترین و قویترین احساس را دریابد. انسان میتواند «پناه بیاورد» و زیرِ سایهی وجودِ اعظم به نهایتِ خوشی دست یابد، و فراموش کند که ضعیف است. ما همه زیر سایهی اوییم، و در پناهش. پس شاید در نگاه اول نفهمیم چه موهبتی داریم. کافیست ازمان گرفته شود، تا اوج فلاکت را حس کنیم. راستش را بخاهم بگویم، من انسان را دوست دارم چون وجودِ مطلقْ از همه دوستترش دارد. من خدای بزرگ و امن انسان را دوست دارم، که هیچگاه تحت هیچشرایطی رهایش نمیکند. #پناهانه کارْرَوان | کوثر محمودآبادی @kosarmahmoudabadi | 🚏