tgindex
کڕێکارانی پێشڕەو و سوسیالیستی کوردستان🚩

کڕێکارانی پێشڕەو و سوسیالیستی کوردستان🚩

Статистика
Последний пост
13 мар.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
ku
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
91
0 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
63
22 постов
Вовлечённость
69,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • پروفسور جان میرزهایمر: «هیچ کشوری در جهان خونریزتر از اسرائیل نیست» «پس این ایده که آنها ممکن است از سلاح‌های هسته‌ای [علیه ایران] استفاده کنند، قطعاً محتمل است. و من واقعاً نگران این سناریو هستم» «اگر اسرائیلی‌ها در ایران شکست بخورند، کاملاً آگاه خواهند بود که شکست خورده‌اند»، که می‌تواند آنها را به «فکر استفاده از سلاح‌های هسته‌ای» وادار کند

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • ۸ مارس ۱۹۱۷: کارگران زن پتروگراد انقلاب فوریه را آغاز کردند در ۸ مارس ۱۹۱۷ (۲۳ فوریه بر اساس تقویم ژولیانی که در آن زمان در روسیه رایج بود)، کارگران زن صنعت نساجی در پتروگراد دست به اعتصاب زدند و برای مطالبهٔ نان، صلح و پایان استبداد تزاری به خیابان‌ها آمدند. خیلی زود حرکت آن‌ها کارگران کارخانه‌های بزرگ پایتخت را نیز با خود همراه کرد. تظاهرات گسترش یافت، اعتصاب‌ها افزایش پیدا کرد و بخشی از ارتش نیز در نهایت با شورشیان اعلام همبستگی کرد. در عرض چند روز، قدرت تزاری که پیش‌تر به‌سبب جنگ و بحران اجتماعی به‌شدت تضعیف شده بود، فروپاشید. این خیزش مردمی آغازگر انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ بود. این رویداد دوره‌ای از دوگانگی قدرت میان دولت موقت و سویت‌های کارگران و سربازان را به‌وجود آورد؛ وضعیتی که چند ماه بعد به انقلاب اکتبر به رهبری بلشویک‌ها انجامید. ابتکار عمل کارگران زن پتروگراد بار دیگر نقش تعیین‌کنندهٔ زنان و طبقهٔ کارگر را در آغاز تحولات بزرگ انقلابی قرن بیستم یادآوری می‌کند✊🏼✊🏼✊🏼🌹🌹🌹🚩🚩🚩

  • https://youtu.be/flscvjlvmT0?si=UnJ3rSPIWqKCB68A

  • https://gosocialism.com/wp-content/uploads/2025/11/The-ABC-of-Communism.GS_.pdf?fbclid=IwdGRjcAN6cCJleHRuA2FlbQIxMQBzcnRjBmFwcF9pZAo2NjI4NTY4Mzc5AAEe-fhslpuLZqcGX-aGFW7DG0DDsgBbbYKyAznXKbidzE0c6HsxE5iQ0hJ2pyM_aem_a6GwQdNpr4Fk2kP5oEgDdw

  • در این وضعیت، «دموکراسی از پایین» به زبان جدیدی برای بیان سازش بدل می‌شود: سیاست از حوزه‌ی ستیز به حوزه‌ی گفت‌وگو و اخلاق مهاجرت می‌کند، و با در تقابل قرار گرفتن با تئوری انقلابی در قالب ادبیات فرهنگی و مدیریتی ظاهر می‌شود. نتیجه، نظامی فکری است که در ظاهر ضد‌قدرت است، اما در واقع با نظم سرمایه‌دارانه سازگارتر از هر زمان دیگر عمل می‌کند. تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که هیچ شکل از خودگردانی یا کمون، بدون تغییر در مناسبات تولید و مالکیت، به رهایی واقعی منتهی نشده است. رهایی تنها زمانی تحقق می‌یابد که طبقه‌ی کارگر نه تنها در عرصه‌ی فرهنگی، بلکه در ساختار قدرت و تولید نیز حاکمیت خود را مستقر سازد. نفی قدرت بدون تصرف آن، واگذاری قدرت به دشمن است. هر جنبش اجتماعی که از به‌دست‌گرفتن قدرت سیاسی بگریزد، ناگزیر قدرت را به نیرویی واگذار می‌کند که می‌کوشید با آن بجنگد. ازاین‌رو، هر نظریه‌ی رهایی که از مبارزه برای قدرت بگریزد، در نهایت به سازش با قدرت موجود تن می‌دهد. شوراها و کمون‌ها تنها زمانی معنا دارند که ارگان‌های واقعی قدرت توده‌ای باشند، نه سازوکارهای اخلاقی برای مدیریت وضعیت. دموکراسی شورایی به معنای تمرکز اراده‌ی جمعی طبقه فرودست (طبقه کارگر) در برابر نظم سرمایه است، نه پراکندگی و واگذاری قدرت به سطح محلی. آنچه رهایی را ممکن می‌سازد، نه همزیستی مسالمت‌آمیز میان طبقات، بلکه دگرگونی آگاهانه و ریشه‌ای در بنیان‌های اجتماعی است. تا زمانی که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و مناسبات طبقاتی پابرجا باشد، هر شکلی از دموکراسی، هرچند زیبا و انسانی، در نهایت پوسته‌ای از رهایی خواهد بود که در درون خود بندگی را بازتولید می‌کند. از این رو، در برابر پروژه‌ی فکری اوجالان، نتیجه‌ی نهایی روشن است: رهایی، نه از مسیر شوراهای بی‌قدرت و اصلاحات اخلاقی، بلکه از طریق سازمان‌یابی آگاهانه‌ی نیروهای فرودست و تصرف قدرت سیاسی ممکن می‌شود. هیچ کنفدراسیونی از پایین، اگر در ساختار مادی جامعه تغییری ایجاد نکند، نمی‌تواند جای انقلاب اجتماعی را بگیرد. آنچه لازم است نه همزیستی با نظم موجود، بلکه گسستی تاریخی از آن است؛ گسستی که در آن دولت کهنه نه به نام دموکراسی حذف، بلکه به دست توده‌های آگاه در هم شکسته می‌شود تا بستر واقعی رهایی فراهم گردد. بدین‌سان، اگر اندیشه‌ی اوجالان تلاشی است برای تلطیف شکست انقلاب، مارکسیسم به عنوان علم رهایی باید پاسخی باشد برای بازگرداندن انقلاب به جایگاه تاریخی‌اش. اخلاق باید از درون انقلاب معنا یابد، نه در غیاب آن؛ و شوراها باید ابزار قدرت باشند، نه جایگزین آن. تنها در چنین افقی است که می‌توان از رهایی سخن گفت: رهایی‌ای که نه در توافق با سلطه، بلکه در نفی آن متولد می‌شود. نینا سرافراز 29/10/2025

  • اندیشه‌ی سیاسی عبدالله اوجالان، که در دهه‌ی نخست قرن بیست‌ویکم به‌عنوان نظریه‌ای موسوم به «کنفدرالیسم دموکراتیک» مطرح شد، غالبا به‌عنوان تحولی بزرگ در تفکر سیاسی خاورمیانه معرفی می‌شود. اما این ظاهر نوگرایانه در لایه‌های زیرین خود حامل بحران عمیقی است: بحران اصالت، بحران روش و بحران جهت‌گیری تاریخی. اندیشه‌ی اوجالان بیش از آن‌که محصول تأمل فلسفی یا تحلیل عینی از شرایط اجتماعی و اقتصادی منطقه باشد، بازتابی از سازش با نظم موجود است؛ سازشی که در پوشش مفاهیمی چون اخلاق، زن‌محوری و اکولوژی بازنمایی می‌شود تا شکست سیاسی و نظری خود را به‌صورت تکامل فکری جلوه دهد. درون‌مایه‌ی اصلی این دستگاه فکری بر انکار تضادهای بنیادی جامعه استوار است. اوجالان به جای تحلیل مناسبات قدرت و استثمار در بستر نیروهای مادی، ریشه‌ی ستم را در انحراف اخلاقی انسان از نوعی «جامعه‌ی طبیعی نخستین» جست‌وجو می‌کند. در این برداشت، تاریخ نه عرصه‌ی ستیز نیروهای اجتماعی، بلکه صحنه‌ی زوال تدریجی اخلاق جمعی است. چنین نگاهی تاریخ را از محتوای واقعی‌اش تهی کرده و آن را به اسطوره‌ای اخلاقی فروکاسته است. جامعه‌ی طبقاتی در آثار او نه محصول تحول نیروهای تولیدی، بلکه نتیجه‌ی سقوط اخلاقی بشر معرفی می‌شود. در نتیجه، سیاست به جای آن‌که ابزاری برای دگرگونی ساختارهای مادی باشد، به عرصه‌ی بازگشت اخلاقی و فرهنگی تبدیل می‌گردد. در ادامه‌ی همین گرایش، اوجالان راه رهایی را در اصلاح اخلاقی جامعه و بازسازی فرهنگی آن می‌بیند. او به جای انقلاب اجتماعی، از نوعی خودگردانی اخلاقی سخن می‌گوید که در آن شوراها و نهادهای محلی جایگزین دولت می‌شوند. اما این جایگزینی تنها در سطح شکلی معنا دارد؛ زیرا مناسبات اقتصادی و روابط قدرت در بنیاد خود تغییر نمی‌کنند. شوراهایی که بر بستری از نابرابری اقتصادی شکل می‌گیرند، ناگزیر به ابزار جدیدی برای بازتولید همان سلطه‌ی قدیم تبدیل خواهند شد. در نتیجه، کنفدرالیسم دموکراتیک در عمل به جای آن‌که نظم موجود را نفی کند، شکل غیرمتمرکز و نرم‌تری از همان نظم را بازتولید می‌کند. از همین رو، در چارچوب چنین نظریه‌ای، رفع ستم ملی و ستم جنسیتی نیز ممکن نیست، زیرا این دو نه پدیده‌هایی فرهنگی یا اخلاقی، بلکه ساختارهایی ریشه‌دار در بطن شیوه‌ی تولید و مناسبات قدرت مادی هستند. ستم ملی از تقسیم کار و سلطه‌ی سیاسی ناشی از مالکیت بر منابع و قلمرو برمی‌خیزد، و ستم جنسیتی نیز در بنیاد خود به جدایی تاریخی کار مولد و بازتولید اجتماعی مربوط است. تا زمانی که این بنیان‌ها دگرگون نشوند، هیچ نظام شورایی یا اخلاقی نمی‌تواند آن ستم‌ها را از میان بردارد؛ تنها شکل بیان‌شان تغییر می‌کند، نه ماهیت‌شان. از نظر نظری، آثار اوجالان ترکیبی از مفاهیم متناقض و التقاطی است. او از موری بوکچین، فمینیسم غربی، اکولوژی سیاسی و اندیشه‌های پسا‌مدرن وام می‌گیرد، اما این عناصر را بدون منطق درونی و انسجام نظری در کنار هم می‌نشاند. نتیجه، دستگاهی فکری است که در ظاهر دموکراتیک و انسانی می‌نماید، اما از نظر فلسفی فاقد بنیان تحلیلی و از نظر سیاسی بی‌قدرت است. شعار «دموکراسی بدون دولت» اوجالان، وقتی از چارچوب مادی تولید و مالکیت جدا شود، نه تنها راهی برای رهایی نیست، بلکه به پراکندگی قدرت و تثبیت نظم موجود می‌انجامد. حذف دولت بدون تغییر در پایه‌های اقتصادی، تنها به معنای تثبیت قدرت در لباسی دیگر است، نه نابودی آن. در این گفتمان، مفاهیمی چون «زن آزاد» و «اکولوژی اجتماعی» جای تحلیل طبقاتی را می‌گیرند و رهایی به سطح اخلاق و فرهنگ تنزل می‌یابد. زن در آثار او به نمادی از پاکی اخلاقی و منشأ زندگی بدل می‌شود، نه به کنشگری تاریخی در روند دگرگونی اجتماعی. این نوع نگاه، هرچند در ظاهر مدافع آزادی زن است، اما در واقع او را در چارچوبی فرهنگی و ذات‌گرایانه محصور می‌کند و پیوند میان ستم جنسیتی و نظام اقتصادی را نادیده می‌گیرد. بدین‌ترتیب، رهایی زن از مسیر مبارزه‌ی اجتماعی و اقتصادی جدا شده و به موضوعی نمادین و فرهنگی تبدیل می‌شود؛ ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به یک مطالبه غیرانقلابی. در همین سطح، مسئله‌ی ملی نیز به سطح «همزیستی» فروکاسته می‌شود؛ بی‌آن‌که سازوکارهای واقعی سلطه‌ی ملی و طبقاتی از میان بروند. اوجالان در جایی که باید از حق تعیین سرنوشت ملت‌ها در پیوند با انقلاب اجتماعی سخن بگوید، از «برادری دموکراتیک خلق‌ها» می‌گوید، و بدین‌ترتیب تضاد ملی را به تفاهم فرهنگی تقلیل می‌دهد. از نظر تاریخی، کنفدرالیسم دموکراتیک محصول دوره‌ای است که جنبش‌های انقلابی سرکوب و دچار بحران سیاسی شده‌اند. آپوئیسم در چنین شرایطی، به جای آن‌که ابزار تخریب نظم موجود باشد، به مکانیسم بقا در درون آن تبدیل می‌شود. فلسفه‌ی اوجالان تلاشی است برای حفظ معنا در دوران بحران؛ نوعی بازسازی غیر انقلابی حرکتی برای ادامه‌ی حیات سیاسی در غیاب چشم‌انداز انقلاب.

  • без подписи

  • قابل توجه همه کسانی که هنوز در توهم سرمایه‌داری گرفتارند و گمان می‌کنند می‌توان ستم ملی و ستم جنسیتی را در چارچوب این نظام سرمایه‌داری رفع نمود!!! ۲۷ اوت ۲۰۲۵، دولت دانمارک ناگزیر شد از هزاران زن و دختر گرینلندی بابت یکی از رسوایی‌های نظام سرمایه داری و ساختاری‌ترین جنایات دوران پس از جنگ جهانی دوم عذرخواهی کند. در فاصله دهه‌های ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰، بیش از ۴۵۰۰ زن و دختر در گرینلند، بدون رضایت آگاهانه، تحت طرحی به‌ظاهر «پزشکی» قرار گرفتند که در آن، دستگاه‌های جلوگیری از بارداری (IUD) در بدن آن‌ها کار گذاشته شد؛ دخترانی که برخی تنها ۱۲ سال داشتند. بهانه، سلامت جنسی و باروری بود؛ اما واقعیت، کنترل سیستماتیک رشد جمعیت بومی در مستعمره‌ای بود که خواهان کنترل بر سرنوشت خود بود. این جنایت را نمی‌توان جدا از چارچوب مادی، طبقاتی و تاریخی‌اش درک کرد. پروژه کارگذاری آی.یو.دی نه یک انحراف پزشکی یا اشتباه برنامه‌ریزی، بلکه محصول مستقیم و منطقی ترکیب سلطه سرمایه‌دارانه، استعمار ملی، و پدرسالاری ساختاری بود. زنان گرینلندی نه صرفاً به دلیل زن بودن، بلکه به دلیل تعلق‌شان به ملت تحت ستم و سلطه مضاعف گرینلند و به طبقه کارگر، آماج این خشونت شدند. این خشونت در هم‌پوشانی سه ستم اصلی ملی، جنسیتی، و طبقاتی شکل گرفت، که نه به صورت تصادفی، بلکه در ساختار مادی حاکمیت دانمارک بر گرینلند ضروری بود. نظام استثمار و استعمار تنها به تصرف زمین‌ها و منابع محدود نمی‌شود؛ استعمار و استثمار، در شکل عمیق‌تر و مدرن‌ترش، بدن را نیز مستعمره می‌کند. و زمانی که این بدن، بدن زنانه‌ی کارگر از ملت تحت ستم باشد، کنترل آن به معنای کنترل هم‌زمان تولید، بازتولید، و آینده‌ی مقاومت است. دانمارک، به‌عنوان قدرت استعماری، به‌وضوح به این نتیجه رسیده بود که افزایش جمعیت زنان بومی، به معنای افزایش ظرفیت مخالفت، بار اقتصادی، و تهدیدی برای استمرار نظم استعماری است. از این‌رو، بدن‌های این زنان باید مهار می‌شدند، بی‌صدا، بی‌خشونت آشکار، و در لفافه‌ی علم و بهداشت. اما نقش سرمایه و دولت سرمایه‌دارانه در این میان مرکزی است. هیچ بخشی از این سیاست بدون مشارکت فعال دستگاه‌های درمانی، آموزشی و سیاسی امکان‌پذیر نبود. این زنان، وابسته به ساختارهای رفاهی دولتی، ساکن مناطق محروم، و فاقد سازمان‌یافتگی سیاسی، به‌راحتی هدف گرفته شدند. در واقع، زن طبقه کارگر، حلقه‌ی ضعیف‌تر زنجیر سلطه بود؛ اما در همان حال، همین زنان با بدن‌شان بار آینده ملت را حمل می‌کردند و دقیقا همین نقطه‌ی تلاقی بود که آنان را برای دستگاه سلطه خطرناک می‌ساخت. عذرخواهی رسمی، گرچه اعترافی دیرهنگام به جنایتی آشکار است، اما نه عدالت برقرار می‌کند و نه گذشته را پاک می‌سازد. هیچ میزان از پوزش‌خواهی زبانی نمی‌تواند آن نسل‌کشی خاموش را جبران کند، و هیچ ابزار حقوقی یا نمادینی جای خالی مبارزه‌ی آگاهانه را پر نمی‌کند. رهایی، نه با اعتراف دولت، که تنها از دل سازمان‌دهی و مبارزه انقلابی زنان طبقه کارگر و ملت‌های تحت ستم به‌دست خواهد آمد. آن‌چه در گرینلند اتفاق افتاد، نمونه‌ای منحصر به‌فرد نیست؛ بلکه نماینده‌ی منطق کلی نظام سرمایه‌داری امپریالیستی است. این منطق، برای بقا و بازتولید خود، به مهار جمعیت‌های نامطلوب نیاز دارد؛ جمعیت‌هایی که نمی‌توانند در ساختار اقتصادی سودآور شوند یا به ابزار کنترل و مصرف تبدیل گردند. زنان کارگر اقلیت‌های ملی، برای چنین نظمی تهدیدی سه‌لایه هستند: به‌عنوان نیروی کار بالقوه، به‌عنوان ابزار بازتولید اجتماعی، و به‌عنوان حاملان هویت جمعی مقاومت‌پذیر. مسئله صرفا درباره گذشته نیست. تا زمانی که روابط قدرت مبتنی بر استعمار ، پدرسالاری و سرمایه‌داری پابرجا هستند، خطر تکرار این خشونت در شکل‌هایی جدید و در لباس‌هایی متفاوت همواره وجود دارد. امروز، مبارزه برای حقوق زنان گرینلندی، تنها در سطح جبران فردی یا اخلاقی معنا ندارد؛ بلکه بخشی از مبارزه‌ای گسترده‌تر است برای رهایی تمام فرودستان از نظمی که بدن، سرزمین و تاریخ‌شان را بی‌ارزش می‌سازد و به تاراج میبرد. این زنان، از آن‌چه بر سرشان آمد، نباید تنها در مقام قربانیان یاد شوند، بلکه باید به‌مثابه بخشی از سوژه انقلابی دیده شوند: کسانی که به‌محض آگاهی از ستم، و پیوند با دیگر نیروهای تحت ستم، می‌توانند در خط مقدم مبارزه برای دگرگونی ساختارهای سلطه قرار گیرند. مبارزه برای بازسازی، فقط درباره التیام زخم‌های گذشته نیست؛ بلکه درباره ساختن نظمی نو است، نظمی که در آن، هیچ زنی و هیچ ملتی، قربانی مناسبات سلطه نباشد. پاسخ به این جنایت، رهایی است. نه تنها رهایی فردی یا روانی، بلکه رهایی سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی از دل یک مبارزه سازمان‌یافته، ریشه‌ای و انقلابی، برای نابودی و سرنگونی نظامی که پایه و اساسش ستم،استثمار و استعمار است.

  • без подписи

  • 23 авг. 2025 г.664из FARHANGIANKURDSTAN

    . 🔴 اخراج_فلەای_معلمان_کوردستان    آموزش و پرورش حیاتی‌ترین و زیربنایی‌ترین نهاد هر جامعەای است و وضعیت حال و آیندە هر مملکتی بە شدت در گرو شیوە عملکرد آن است. سبک‌زندگی مردم، سلامت جسمی و روحی شهروندان، رفاە اقتصادی، پیشرفت علمی، توسعە فرهنگی، عدالت، رضایت‌مندی و... همە و همە بستگی بە این دارند کە: چە مسائلی در مدارس آموزش دادە می‌شود؟ چە کسانی آموزش می‌دهند؟ و این نهاد تا چە اندازە پاسخگوی نیازهای روز جامعە و دانش‌آموزان است؟    همە هم‌میهنان نیک می‌دانند و خود مقامات دولتی هم بارها اعتراف نمودەاند کە نظام آموزشی کشور بە خاطر کسری مستمر بودجە، کمبود شدید معلم، ساختار ناکارآمد و... با بحران جدی مواجە است بە نحوی کە نە رضایت دانش‌آموزان و معلمان را تامین می‌کند و نە توان پاسخگویی بە نیازهای جامعە در بخش علم، اقتصاد، فرهنگ و... را دارد. بر همین اساس، بیش از دوهە پیش انجمن صنفی معلمان کوردستان با استناد بە اصل ٢٦ قانون اساسی و اخذ مجوز رسمی از وزارت‌کشور با هدف پویایی، کارآمدی و پاسخگوکردن آموزش و پرورش و حاکمیت در برابر خواستەهای مشروع معلمان، دانش‌آموزان و شهروندان تشکیل گردید و از آن زمان تاکنون تلاشهای مستمر و ارزشمندی برای تحقق اهداف متعالی خود انجام دادە و متحمل فشارها و هزینەهای فراوان شدە، کە البتە در همە این آزمونها سربلند و استوار بودە است. بە طور ویژە در دو سال اخیر و پس از برگزاری انتخابات دورەای انجمن سنندج کە در اردیبهشت ١٤٠٣ با مکاتبە رسمی با استانداری کوردستان و در فضای مجازی برگزار گردید، فشارها و هجمەهای شدیدی علیە مجریان این انتخابات صورت گرفت و بلافاصلە در هیئت رسیدگی بە تخلفات آموزش و پرورش، برای هیئت‌مدیرە منتخب پروندەسازی شد. علیرغم دفاعیات مستدل هیئت‌مدیرە انجمن و مذاکرات مدون جامعە معلمان با مسئولان استان، هیئت تخلفات مستقر در آموزش و پرورش کوردستان برای همە آنها حکم محکومیت صادر کرد. پس از اعتراض بە را‌ٔی مرحلە بدوی، پروندە بە "هیئت تجدیدنظر رسیدگی بە تخلفات اداری" در وزارت آموزش و پرورش ارجاع شد ولی متاسفانە این هیئت هم بە جای دفاع از تلاشهای قانونی و مطالبات بحق معلمان، در روندی ناعادلانە و غیر مستقل احکام قبلی را عینا تایید و در مواردی حتی تشدید نمود. اینک حکم قطعی معلمان سنندج در مرحلە تجدیدنظر ذیلا ذکر می‌گردد (ضمنا هفت نفر دیگر از معلمان سایر شهرهای استان اخراج شدەاند کە خبر و جزئیات آن توسط خود دوستان اعلام می‌شود). - #مجید_کریمی (فوق‌لیسانس علوم سیاسی - ٢٣ سال سابقە) حکم: اخراج و انفصال دائم از مشاغل و خدمات دولتی - #غیاث_نعمتی (فوق‌لیسانس روان‌شناسی بالینی - ١٧ سال سابقە) حکم: اخراج دائم از آموزش و پرورش - #صلاح_حاجی‌میرزایی (فوق‌لیسانس تاریخ - ٢٦ سال سابقە) حکم: اخراج موقت از کار بە مدت یک سال - #نسرین_کریمی (فوق لیسانس جامعەشناسی - ٢٧ سال سابقە) حکم: بازنشستگی اجباری با تقلیل دو طبقە شغلی - #لیلا_زارعی (لیسانس آموزش ابتدایی  - ٣٠ سال سابقە) حکم: خلع از معاونت مدرسە و بازنشستگی اجباری با تقلیل یک طبقە شغلی - #فیصل_نوری (فوق‌لیسانس ریاضی - ۱۹ سال سابقە) حکم: تبعید بە استان کرماشان بە مدت ٥ سال - همچنین یکی دیگر از همکاران کە بنا بە وضعیت سلامت اعضای خانوادە نخواست اسمش رسانەای شود در مرحلە بدوی بە یک سال انفصال و در مرحلە تجدیدنظر با تشدید حکم و اخراج دائم مواجە گردید.    #انجمن_صنفی_معلمان_کوردستان (سنندج) صدور این احکام را بی‌اعتنایی و دهن‌کجی بە خواستەهای مشروع دانش‌آموزان، معلمان و همە شهروندان می‌داند و بە زودی بە درخواست جامعە معلمان، حقایق لازم در مورد عواملی کە با اقدام یا اهمال خود در این پروندەسازی و اخراج‌ها نقش داشتەاند، اطلاع‌رسانی خواهد کرد. انجمن صنفی معلمان کوردستان (سنندج) ٢٨ مرداد ١٤٠٤ ---------------------- https://t.me/FARHANGIANKURDSTAN

  • بخشی از قلب ما کمونیست‌ها و تمامی انسان‌های انقلابی جهان برای همیشه به شما (گریلاهای حزب کارگران کردستان) اختصاص دارد. گریلاهایی که سال‌ها در کوه‌های کردستان، در سخت‌ترین شرایط زیستی، در برابر ماشین جنگی دولت فاشیستی ترکیه جنگیدند، امروز قربانی معامله‌ای تلخ‌اند؛ معامله‌ای میان اوجالان/رهبری پ.ک.ک و همان نظمی که این سازمان سال‌ها ادعای مبارزه با آن را داشت. این گریلاها – زنان و مردانی که با انگیزه‌های برابری‌خواهانه و با شور مبارزه علیه ستم‌های ملی و جنسیتی پا به میدان گذاشتند – اکنون ناگزیر به خلع‌سلاح شده‌اند؛ خلع‌سلاحی تحمیلی که نه نتیجه‌ی پایان مبارزه، بلکه محصول تسلیم و شکست پروژه‌ی اوجالانیسم است. سلاحی که علیه فاشیسم، تبعیض، و سرکوب دولتی به صدا درآمده بود – اکنون به فرمان فاشیسم حاکم بر ترکیه و به‌دست همان نیروهایی زمین گذاشته می‌شود که مسئول تداوم دهه‌ها سرکوب، قتل‌عام، انکار و نابودی نظام‌مند یک ملت تحت ستم بوده و هستند. ما این مبارزه را نه به‌مثابه یک پروژه‌ی تمام‌عیار رهایی طبقاتی، بلکه به‌مثابه بخشی از مبارزه‌ی تاریخی برای رفع ستم ملی بر توده‌های تحت ستم کورد درک کرده‌ایم؛ تلاشی که در مراحل نخستین، حامل عناصر طبقاتی و ضد‌سیستمی بود، اما در مسیر خود، به‌تدریج از افق انقلابی فاصله گرفت و در دام سیاست‌هایی افتاد که به‌جای تعمیق تضاد، بر تعدیل آن تکیه زدند. سیاست‌هایی که نهایتاً به خلع‌سلاح سیاسی و نظامی منجر شدند. ما تسلیم‌شدن مبارزانی را که در خط مقدم بودند، نه نشانه‌ی ضعف شخصی یا فقدان جسارت، بلکه نتیجه‌ی مستقیم انحراف رهبری پ.ک.ک از مسیر مقاومت آگاهانه و سازمان‌یافته می‌دانیم. این رهبری طی دو دهه‌ی گذشته، به‌جای گره‌زدن مبارزه‌ی ستم ملی به مبارزه‌ی طبقاتی و سازماندهی انقلابی توده‌ها، به‌سوی گفتمانی تهی و التقاطی به نام «دموکراسی خلق‌ها» سوق پیدا کرد؛ مفهومی که در عمل، به پوشش سیاسی‌ای برای سازش با قدرت‌های محلی، نیروهای بورژوایی، و پروژه‌های منطقه‌ای امپریالیستی بدل شد. در این روند، گریلاها نه به‌عنوان سوژه‌ی سیاسی آگاه، بلکه به‌عنوان نیرویی ابزارگونه، تابع تصمیماتی شدند که از بالا و در بی‌ربطی کامل با منافع واقعی توده‌های تحت ستم اتخاذ شد. سازش، در این‌جا نه یک انتخاب تاکتیکی، بلکه شکلی از تسلیم سیاسی و شکست تمام‌عیار پروژه‌ی اوجالانی بود؛ کنار گذاشتن هرگونه چشم‌انداز انقلابی در ازای ادغام در نظمی که ساختار آن بر پایه‌ی همان ستم‌هایی بنا شده که گریلاها علیه‌شان جنگیدند. تجربه‌ی پ.ک.ک در این نقطه، یکی از روشن‌ترین نمونه‌های شکست پروژه‌هایی است که از مسیر استقلال طبقاتی و سازمان‌دهی ضد‌سیستمیک خارج شده و به دام ناسیونالیسم تعدیل‌شده و پروژه‌های همزیستی با سرمایه‌داری افتاده‌اند. آن گریلاهایی که سلاح به دست گرفتند، نه برای تبدیل شدن به مهره‌های چرخ‌دنده‌های سیاست‌ورزی در سطح بالا، بلکه برای مقابله با فاشیسم، سرکوب تاریخی و نظم نابرابر منطقه‌ای جنگیدند. بسیاری از آن‌ها فریب گفتمانی را خوردند که در ظاهر، رنگی از آزادی به خود گرفته بود، اما در باطن، به‌تدریج از محتوای انقلابی تهی شد و به بخشی از بازی‌های موازنه‌ای قدرت در منطقه تبدیل گردید. ما نه با این پروژه همراه‌ایم، نه با رهبری آن، نه با نهادهایی که امروز از نام آن‌ها برای توجیه سازش استفاده می‌شود. اما یاد رزمندگانی که با انگیزه‌های صادقانه علیه ستم ملی و جنسیتی جنگیدند، در حافظه‌ی سیاسی ما زنده خواهد ماند. ما این شکست را به‌مثابه لحظه‌ای تعیین‌کننده تحلیل می‌کنیم؛ لحظه‌ای که بار دیگر ضرورت بازسازی یک خط انقلابی واقعی را به‌میان می‌کشد: خطی مستقل از ناسیونالیسم، مستقل از امپریالیسم، و وفادار به منافع توده‌های تحت ستم، بر محور سازمان‌دهی آگاهانه‌ی طبقه‌ی کارگر. تنها طبقه‌ی کارگر – به‌مثابه نیرویی اجتماعی که هیچ منفعتی در تداوم ستم، امپریالیسم و حاکمیت طبقاتی ندارد – قادر است مبارزه با ستم ملی را از چارچوب امتیازخواهی نخبگان ملی یا ائتلاف با قدرت‌های بزرگ خارج کند و آن را به بخشی از مبارزه‌ی انقلابی جهانی برای سرنگونی نظم سرمایه‌داری و ساختن جهانی رها بدل سازد. بازگشت به مبارزه‌ی واقعی علیه نظم موجود، تنها زمانی ممکن است که تحت رهبری یک نیروی پیشتاز کارگری، با افقی سوسیالیستی و در پیوند ارگانیک با منافع و نیازهای واقعی توده‌های تحت ستم پیش برده شود. از دل این شکست، آنچه باید برخیزد، نه اصلاح پروژه‌ی شکست‌خورده‌ی اوجالان، بلکه بنیان‌گذاری آلترناتیوی انقلابی، طبقاتی و جهانی است. درود بر آنان که با صداقت جنگیدند. ننگ بر آنان که مسیر مقاومت را به راهروی سازش بدل کردند. ما نه می‌بخشیم، نه فراموش می‌کنیم. حافظه‌ی سیاسی و طبقاتی، سلاح آگاهی و سازماندهی ما در فرداست.

  • без подписи

  • نجات جهان تنها با سرنگونی این نظم و بازتعریف رادیکال مالکیت و روابط انسانی، یعنی لغو کامل مالکیت خصوصی ممکن است. تا زمانی که آگاهی طبقاتی به کنش جمعی منجر نشود، تحلیل‌ها صرفا به بحث‌های نظری محدود خواهند ماند. وقت آن است که جهان را نه فقط تفسیر کنیم، بلکه دگرگون سازیم. نینا سرافراز 12/7/2025

  • «بحران تصادف نیست ساختار است» جهان امروز در دل یک بحران همه‌جانبه گرفتار آمده است. بحرانی که نه صرفا زیست‌محیطی، نه فقط اقتصادی، و نه صرفاً انسانی است، بلکه ترکیبی از همه‌ی این‌ها و فراتر از آن. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که گویی نفس نمی‌کشد؛ زیر فشار مصرف بی‌رویه، استثمار گسترده، نابرابری عمیق، ستم طبقاتی و جنگ و خشونت مداوم فرو می‌ریزد. در گوشه‌گوشه‌ی این سیاره، نشانه‌های فروپاشی به‌وضوح دیده می‌شود: آتش‌سوزی‌های گسترده در جنگل‌ها، طوفان‌های ویرانگر، مهاجرت‌های میلیونی، جنگ‌های بی‌پایان، نابرابری فاحش و بحران‌های روانی فراگیر. اما این فروپاشی نه نتیجه تصادف یا ضعف فردی، بلکه محصول منطقی و اجتناب‌ناپذیر ساختار سرمایه‌داری است. سرمایه‌داری با شعار رشد، آزادی و توسعه جهانی آمد؛ اما این شعارها در واقعیت به ابزاری برای توجیه استثمار و سلطه بدل شده‌اند. رشد در منطق سرمایه‌داری به معنای مصرف بی‌پایان منابع و انباشت بی‌وقفه سرمایه است؛ آزادی صرفا آزادی حرکت سرمایه و انباشت سود است؛ و توسعه، توسعه‌ای نابرابر است که سود کلان را به اقلیت سرمایه‌دار می‌رساند و هزینه‌های آن را به دوش طبقه کارگر و طبیعت می‌گذارد. در مرکز این نظام، مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و منابع طبیعی قرار دارد. مالکیت خصوصی نه فقط یک حق قانونی، بلکه ابزار اصلی انباشت سرمایه و کنترل بر زندگی و سرنوشت مردم است. زمین، آب، جنگل، دانش و حتی ژن‌ها به کالا تبدیل می‌شوند و تا زمانی ارزش دارند که قابل استثمار و بهره‌برداری اقتصادی باشند. این منطق تخریب گسترده زیست‌محیطی و بحران تغییرات اقلیمی را اجتناب‌ناپذیر می‌کند. انسان نیز در این نظام به کالایی تبدیل می‌شود؛ نیروی کار به شکلی استثماری به خدمت انباشت سرمایه درمی‌آید. استثمار، یعنی غصب ارزش اضافی تولیدشده توسط کارگر به نفع سرمایه‌دار، اساس مناسبات تولیدی است. کارگر از طریق فروش نیروی کارش مجبور به تولید ثروتی است که بخش اعظم آن به جیب سرمایه‌دار می‌رود. این فرآیند نه فقط اقتصادی، بلکه سیاسی و ایدئولوژیک است؛ زیرا مالکیت خصوصی و کنترل بر ابزار تولید قدرت سرکوب و سلطه بر طبقه کارگر را تضمین می‌کند. نابرابری در این نظام صرفا شکاف درآمدی نیست؛ شکاف طبقاتی و شکاف در ارزش‌گذاری اجتماعی است که برخی را به دلیل توان تولید سود برتر می‌داند و بسیاری را به حاشیه رانده و تحقیر می‌کند. سرمایه‌داری با طبیعی‌سازی این نابرابری‌ها، آنها را به عنوان سرنوشت محتوم نشان می‌دهد. رسانه‌ها، نظام آموزشی و فرهنگ غالب، فقر را ناشی از کم‌کاری فردی و ثروت را نتیجه لیاقت و تلاش معرفی می‌کنند؛ این همان آگاهی کاذب عنوان شده از سوی مارکس است که مانع از آگاهی طبقاتی و مبارزه سازمان‌یافته می‌شود. در چنین فضایی، مسئولیت اجتماعی و مبارزه جمعی جای خود را به رقابت فردی و تلاش برای موفقیت شخصی می‌دهد. جنگ به عنوان ابزار انباشت سرمایه، یکی از نمودهای بارز سرمایه‌داری است. صنایع نظامی، بانک‌ها، شرکت‌های چندملیتی و پیمانکاران بازسازی از بی‌ثباتی و خشونت سود کلان می‌برند. جنگ‌ها که به‌نام دفاع از آزادی یا امنیت و دموکراسی به راه می‌افتند، در اصل ادامه‌ی منطق ویرانگر سرمایه‌اند؛ منطق سود از راه نابودی، کشتار و آوارگی. سرمایه‌داری فراتر از کالایی‌سازی زمین و نیروی کار، ذهن و روان انسان را نیز به تسخیر خود درآورده است. انسان در این نظام باید خود را به‌عنوان کالا به فروش برساند: در قالب برند شخصی، کارایی، زیبایی یا بهره‌وری. نتیجه روان‌هایی خسته، ناپایدار و بی‌ریشه است که در اضطراب، افسردگی و اعتیاد بروز می‌کند و اینها نشانگان ساختاری زندگی سرمایه‌داری هستند. اقتصاد زیرزمینی سرمایه‌داری، بازارهای تاریکی چون قاچاق انسان، مواد مخدر، و فروش سکس را تغذیه می‌کند. این بازارها، اگرچه ظاهراً خارج از سرمایه‌داری رسمی‌اند، اما در عمل مکمل آن‌اند و از نابرابری، ستم و بی‌معنایی تولیدشده توسط نظام سرمایه بهره‌برداری می‌کنند. گفتمان عمومی نیز در این جهان کالا شده و تحت سلطه منطق سود قرار دارد. حقیقت و اطلاعات به جای بر اساس واقعیت، بر اساس میزان سودآوری و جذب کلیک ارزیابی می‌شوند. رسانه‌های بزرگ، شبکه‌های اجتماعی و الگوریتم‌ها ابزارهای تسخیر ذهن و کنترل جامعه شده‌اند، که به فروپاشی اعتماد اجتماعی و انزوای فردی منجر می‌شود. در پایان، باید تأکید کرد که بحران‌های امروز صرفا طبیعی، اخلاقی یا فرهنگی نیستند، بلکه بحران‌هایی ساختاری‌اند که ریشه در مناسبات سرمایه‌داری دارند. تا زمانی که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و منابع طبیعی به مثابه حق مقدس و غیرقابل نقد باقی بماند، نابرابری، تخریب طبیعت و تحقیر انسان‌ها ادامه خواهد یافت. نظامی که رشد سود را بر همبستگی اجتماعی، انباشت سرمایه را بر توزیع عادلانه ترجیح می‌دهد، قادر به نجات جهان نیست.

  • 5 июл. 2025 г.602из MarxistEnghelabi

    دولت سرمایه داری خیر! دولت کارگری آری! / مازیار رازی

  • آنچه به‌عنوان بدیل در برابر مارکس مطرح می‌شود – فارغ از ارج‌های زیباشناختی یا معنوی آن – تا زمانی که از تحلیل مادی و ساختارمند تاریخ فاصله دارد، ناگزیر به سطحی‌نگری، اراده‌گرایی یا عرفان‌زدگی دچار خواهد شد. رهایی انسان نه در درون فرد، نه در اتصال عرفانی به…

  • آنچه به‌عنوان بدیل در برابر مارکس مطرح می‌شود – فارغ از ارج‌های زیباشناختی یا معنوی آن – تا زمانی که از تحلیل مادی و ساختارمند تاریخ فاصله دارد، ناگزیر به سطحی‌نگری، اراده‌گرایی یا عرفان‌زدگی دچار خواهد شد. رهایی انسان نه در درون فرد، نه در اتصال عرفانی به طبیعت، بلکه در دگرگونی عینی جهان اجتماعی، در شکستن مناسبات سلطه، و در برقراری جامعه‌ای بی‌طبقه و فارغ از بیگانگی ممکن است. مارکسیسم همچنان یکی از نیرومندترین ابزارهای تحلیل و تغییر جهان باقی می‌ماند. نه به‌دلیل دفاع از تولید یا عقلانیت ابزاری، بلکه به‌دلیل درک ریشه‌ای از انسان به‌مثابه موجودی اجتماعی، تاریخی، و دارای ظرفیت دگرگونی واقعی. برخلاف آنچه گاهی گفته می‌شود، مارکس هیچ‌گاه «تغییر طبیعت» را به‌معنای سلطه و تخریب آن نفهمید. برعکس، او تأکید می‌کند که انسان تنها در چارچوب «قوانین طبیعی» می‌تواند عمل کند، و تولید اجتماعی بشر بخشی از فرایند کلی طبیعت است، نه بیرون از آن. انسان، به‌زعم مارکس، بخشی از طبیعت است که به آگاهی از خود رسیده است. اشتباه بزرگی‌ست که تجربه‌ی دولت‌های به‌اصطلاح سوسیالیستی قرن بیستم، به‌ویژه شوروی استالینی، را معیار قضاوت بر کل مارکسیسم قرار دهیم. صنعتی‌سازی بی‌رویه، بی‌توجهی به محیط‌زیست، و تخریب منابع طبیعی، نه حاصل الزامی اندیشه‌ی مارکسی، بلکه نتیجه‌ی بریدن مارکسیسم از بنیان‌های دیالکتیکی و نقد اجتماعی‌اش بود. اگر شوروی خاک، رودخانه‌ها، و جنگل‌ها را تخریب کرد، این نه نتیجه‌ی نظریه‌ی «شکاف متابولیک» مارکس، بلکه بی‌توجهی کامل به آن بود. مارکس برخلاف دیدگاه‌های عرفانی یا طبیعت‌گرایی ناب، خواهان آن نبود که انسان به طبیعت «برگردد» یا خود را در آن «حل» کند. او خواهان بازسازی رابطه‌ی آگاهانه، جمعی و اجتماعی انسان با طبیعت بود؛ رابطه‌ای که در آن تولید نه با هدف انباشت سود، بلکه با هدف برآوردن نیازهای واقعی انسان در هماهنگی با چرخه‌های طبیعی انجام شود. این دقیقاً چیزی‌ست که در «کمونیسم» مارکس نهفته است: نه فقط الغای مالکیت خصوصی و طبقات، بلکه بازسازی رابطه انسان و طبیعت بر پایه‌ی خرد اجتماعی. دیدگاهی که مارکس را به «ماده‌گرایی ضدطبیعت» متهم می‌کند، اغلب یا مبتنی بر درک نادرست از پراکتیک مارکس است، یا درکی عرفانی از طبیعت دارد که آن را یک کلیت مقدس و تغییرناپذیر می‌بیند. در حالی که مارکس طبیعت را نه به‌مثابه یک موجود ایستا و رازآمیز، بلکه به‌مثابه یک نظام زنده، متغیر و درهم‌تنیده با جامعه انسانی می‌فهمد. شناخت طبیعت برای او نه سلطه بر آن، بلکه مشارکت آگاهانه در فرایندهای آن است. در نتیجه، نه تنها نمی‌توان مارکسیسم را ذاتاً ضدطبیعت یا ابزار تخریب آن دانست، بلکه درست برعکس، مارکس از نخستین متفکرانی‌ست که رابطه‌ی میان بحران زیست‌محیطی و مناسبات اجتماعی را تحلیل کرد. امروز، با رشد فاجعه‌بار بحران اقلیمی، دقیقاً آن‌چه مورد نیاز است، گسست از منطق سود، بازاندیشی در ساختارهای تولید، و سازماندهی جامعه‌ای‌ست که در آن انسان و طبیعت بتوانند در تعادل زنده بمانند؛ چیزی که در درون دیالکتیک مارکسی قابل یافتن است، نه بیرون از آن.