اقلیتِ تن هایی
Статистика- Последний пост
- 11 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
«زن: شما از گردهی ما تسمهها کشیدهاید… شما دمار از روزگار ما در آوردهاید. فرق من و تو یک شمشیر است که بر کمر بستهای. سردار: زبانت ببرد! زن: و تو شمشیر را برای همین بستهای» - بهرام بیضایی (مرگ یزدگرد) #زنان_افغان #هرات https://t.me/krzrh
«ماها واقعا دق میکنیم» سالها پیش در گفتگویش با DW از “منطقالطیر” عطار گفت که گویی در فرهنگ ما، انسان وقتی تصمیم بگیرد که میخواهد بمیرد، میتواند بمیرد. «مثلا ما در فارسی لغتی به اسم دق داریم. شما اگر بخواهید دق را به هر زبان دیگر دنیا ترجمه کنید ۵ یا ۶ لغت باید بیاورید و مثلا بگویید؛ مُردن از ناراحتی و دلشکستگی. اما این دق در فارسی یک لغت است و وقتی شما میگویید که طرف دق کرد، همه میفهمند که دق کردن چیست» همانجا ۱۶ سال پیش، پرسیده بود؛ کدام خانوادهی ایرانیای هست که سیاست و تلاطمهای سیاسی، در آن نقشی بازی نکرده باشد. «من در عمرم یک ایرانی ندیدهام که بگوید من به دنیا آمدم، مدرسه رفتم، دانشگاه رفتم، ازدواج کردم، بچهدار شدم، بچههایام بزرگ شدند، حالا هم دیگر دارم میمیرم. یعنی شما هر ایرانی را که میبینید در برههای از زندگیاش یک اتفاق خارقالعاده میافتد» شاید برای همین بود که ۱۶ ماه پیش، دریافت نشان افتخار “لژیون دونور” را بابت «سیاست ریاکارانه دولت فرانسه» رد کرد و در نامهی سرگشادهاش گفت: «من نمیتوانم ببینم که فرزندان الیگارشهای ایرانی در فرانسه تعطیلاتشان را میگذرانند و حتی شهروندی فرانسه را میگیرند، اما جوانان مبارز ایرانی و هنرمندان حتی برای گرفتن یک ویزای توریستی هم مشکل دارند» او که در اوج شهرت “پرسپولیس” در جایی گفته بود: «من هر چیزی که هستم و هر چیزی که شدهام همین ایران بوده که همهی این چیزها را به من داده است. من هرگز این را فراموش نمیکنم» وقتی سالها پیش در برابر این پرسش قرار گرفت که چرا این نگاه ما به مرگ و زندگی، چندان برای دیگران قابل درک نیست. و اینکه چرا ما این لغت دِق را در فارسی داریم که در دیگر فرهنگها نیست؟ مرجان ساتراپی پاسخ داد: «اینکه آدم میتواند دق کند، اینکه آدمی که میخواهد بمیرد، میتواند دراز بکشد و بمیرد… برای اینکه ماها واقعا دق میکنیم» و گفتهاند که هنرمند خودش نیز چنین کرد. #DigitalBlackOutIran https://t.me/krzrh
без подписи
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم تا پلهها و تو را گم نکنم کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود گفتم دستانت را به من بسپار که زمان کهنه شود و بایستد دستانت را به من سپردی زمان کهنه شد و مُرد https://t.me/krzrh احمدرضا احمدی
این چه وطنی است که کنار میگذارد راز چشمان زن را رمز عشق را از دروس مدرسه چه وطنی است این که می جنگد با ابر با باران پرونده میسازد برای سینه زن بازجویی میکند از گل سرخ. - نزار قبانی (عشق با صدای بلند) که امروز ۱۰۲ ساله شد. - تابلو از پروانه اعتمادی، که امروز جاودانه شد. https://t.me/krzrh
مادرم گندم درون آب میریزد پنجره بر آفتاب گرمیآور میگشاید خانه میروبد، غبارِ چهرهٔ آیینهها را میزداید تا شب نوروز، خرّمی در خانهٔ ما پا گذارد زندگی برکت پذیرد با شگون خویش بشکفد در ما و سرسبزی برآرد ای بهار، ای میهمانِ دیر آینده کمکَمَک این خانه آماده ست تکدرختِ خانهٔ همسایهٔ ما هم برگهای تازهای دادهست گاهگاهی هم همرهِ پروازِ ابری در گذارِ باد بوی عطر نارس گلهای کوهی را در نفس پیچیدهام آزاد https://t.me/krzrh این همه میگویدم هر شب این همه میگویدم هر روز باز میآید بهارِ رفته از خانه باز میآید بهارِ زندگیافروز. سیاوش_کسرایی
این روزها که می گذرد #قیصر_امین_پور این روزها که میگذرد، هر روز احساس میکنم که کسی در باد فریاد میزند احساس میکنم که مرا از عمق جادههای مه آلود یک آشنای دور، صدا میزند آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور مثل عبور نوروز مثل صدای آمدنِ روز است آنروز ناگزیر که میآید روزی که عابران خمیده یک لحظه، وقت داشته باشند تا سربلند باشند و آفتاب را در آسمان ببینند روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار یک لحظه بیبهانه توقف کند تا چشمهای خستهی خوابآلود از پشت پنجره تصویر ابرها را در قاب و طرح واژگونهی جنگل را در آب بنگرند آن روز پرواز دستهای صمیمی در جستجوی دوست آغاز میشود روزی که روز تازهی پرواز روزی که نامهها همه باز است روزی که جایِ نامه و مُهر و تَمبر بال کبوتری را امضا کنیم و مثل نامهای بفرستیم صندوقهای پستی آن روز ، آشیان کبوترهاست روزی که دست خواهش، کوتاه روزی که التماس، گناه است و فطرت خدا، در زیر پای رهگذران پیادهرو بر روی روزنامه نخوابد وَ خواب نان تازه نبیند روزی که روی درها با خطّ سادهای بنویسند : « تنها ورود گردن کج، ممنوع! » و زانوان خستهی مغرور جز پیش پای عشق با خاک، آشنا نشود و قصههای واقعیِ امروز خواب و خیال باشند وَ مثل قصههای قدیمی پایان خوب داشته باشند روز وفور لبخند لبخندِ بیدریغ لبخندِ مضایقهیِ چشمها آن روز بی چشمداشتِ بودنِ لبخند قانون مهربانی است روزی که شاعران، ناچار نیستند در حجرههای تنگ قوافی لبخند خویش را بفروشند روزی که روی قیمت احساس مثل لباس، صحبت نمیکنند پروانههای خشک شده _آنروز_ از لای برگهای کتاب شعر پرواز میکنند وَ خواب در دهان مسلسلها خمیازه میکشد و کفشهای کهنه ی سربازی در کُنج موزههای قدیمی با تار عنکبوت گره میخورند روزی که توپها در دست کودکان از باد پر شوند روزی که سبز، زرد نباشد گلها اجازه داشته باشند هرجا که دوست داشته باشند؛ بشکفند دلها اجازه داشته باشند هرجا نیاز داشته باشند؛ بشکنند آیینه، حق نداشته باشد؛ با چشمها دروغ بگوید دیوار، حق نداشته باشد بی پنجره بروید آن روز دیوارِ باغ و مدرسه کوتاه است تنها پرچینی از خیال در دوردست حاشیهی باغ میکشند که میتوان _به سادگی_از روی آن پرید روز طلوع خورشید از جیب کودکان دبستانی روزی که باغ سبز الفبا، روزی که مشق آب، عمومی ست دریا و آفتاب در انحصارِ چشم ِ کسی نیست روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد ای روزهای خوب که در راهید ! ای جادههای گمشده در مِه ! ای روزهای سختِ اِدامه ! از پشت لحظهها به در آیید ! ای روز آفتابی ای مثل چشمهای خدا آبی ! ای روزِ آمدن ! ای مثل روز، آمدنت روشن ! این روزها که میگذرد، هر روز در انتظار آمدنت هستم اما با من بگو که آیا، من نیز در روزگارِ آمدنت هستم ؟ https://t.me/krzrh
دیوان و پریان بادها و جزر و مد در دور دست تازه دریا واپس نشسته و تو همچون گیاهى آبى که باد به ملایمت نازش کرده است بر ماسههاى بستر برمىانگیزى به رؤیا دیوان و پریان بادها و جزر و مد را در دوردست تازه دریا واپس نشسته اما در چشمان نیمخفتهى تو دو موج کوچک به جاى مانده است دیوان و پریان بادها و جزر و مد دو موج کوچک براى غرقه کردن من. ژاک پره ور https://t.me/krzrh
جوانی من طوفان تیرهای بیش نبود که گاه پرتو رخشان خورشید در آن تابید به زیر تندر و باران چنان ویران شد که دگر در باغِ من میوه شاداب نماند اینک به خزان اندیشه رسیدهام و باید بیل و شِنکش به کار گیرم تا دگرباره هموار کنم زمینی را که سیل چالههای به وسعت گور در آن کنده که میداند شاید که نوگل آرزوی من در این زمین شسته چو ساحل شنی قوت عارفانه و توش و توان یابد دریغ و درد زمان هستی را به کام میکشد و آن دشمن ناپیدا که دل ما را میفرساید ز خونی که میرود از ما نیرو میگیرد ... گلهایِ شرّ، گزیده اشعار، شارل بودلر https://t.me/krzrh
«منتهاش تشنگیست» فراوانست نامههای عشق و نامههای تسلیِ سوگ، اما نوعی نامه کمیابست که این هر دو را در خود دارد: نامههایی در سوگِ عشقی ازدسترفته. وقتی به سرم زده بود جُنگی در قطع پالتویی از این قبیل مکتوبات فراهم بیاورم... سوگ یک مسیر تدریجیست پس از سقوطی مهیب، اما عشق مسیری پرآشوب دارد و لاجرم باید احتمال فراق را هم در حساب آورد، روزی که عشقی نباشد... تا در کتاب گزیده از آثار ب. الهی برخوردم به این پارههای نامهای منتشرنشده، نامهای در منزلی از منازل آخر یک عشق... ــمیم. را ـــــ پارههای نامهای از بیژن الهی: گرمای منی تو. همیشه بمان برای من. مثل تابستانهای ذهنیِ آدم که در موجی ساکن باز میشود، عینِ بادبزن که توی دست هم که نیست در خودش حرکت دارد و، روی میز، باقیِ طبیعتبیجان را نوسانی فراخ و نرم میدهد، که لیموها، هر یک در تمرکزی عمیق توی خودش (از آنجا که زرد، خود، شامّهای کُرویست که با سقوطِ آزاد به مرکزش هرگز به ته نمیرسد)، برسند به بیخویشیِ آنگونهای که "طبیعت بیجان" غافل شود که جایی (هرجا جز اینجا) حضوری دارد غرق... متن کامل یادداشت و نامه در فایل PDF بالا، و در وبلاگ. روایتِ روانبُد
در روزی بزرگ راهسپاريم؛ اما از فروغ سوزنی به ما نشسته، تنها يک سوزن. روزی بزرگ آرامآرام در اصالت ما دست میبرد تا شانه رفتهرفته به پس رود؛ که تنها از دور، از دور تواناييم در شناختن شانهی خود، که همين پرندگان هوا بر آن فرود میآيند، و در شناختن دستهای خود، دستهای بريده ی خود، که همين پرندگان هوا هستند. در روزی بزرگ به تو میرسم، به شانهی تو دست میزنم، که به پس بنگری و ببينی که نمیخندم. https://t.me/krzrh (القصه، بیژن الهی)
از سحرگاه ۱۷ تا سحرگاه هجدهم دیماه؛ تنها همین چند نام، همین چند ساعت کافیست تا نامتان به تباهی و ننگ در ادوار تاریخ به یادگار بماند. بکتاش آبتین محمدمهدی کرمی محمد حسینی و مسافرانی هواپیمایی که هرگز به خانه نرسیدند! که پیش ِعصیان ما به گواه شاعر؛ بالای جهنم پست است. https://t.me/krzrh
... ﮔﺰﻣﮕﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﯿﺎﻫﻮﯼ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺩﺭ ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ . ﻣﺎﻩ ﺑﺮ ﻧﯿﺎﻣﺪ. #شاملو عکس: خاکسپاری #غلامحسین_ساعدی گورستان پرلاشزhttps://t.me/krzrh
کتابهای غلامحسین ساعدی را در این لینک میتوانید به رایگان دانلود کنید. با تشکر از امیر عزتی که واقعا مانند یک لشکر تکنفره چراغ این باشگاه را برای کتابخوانان روشن نگه داشت. دستمریزاد! bashgaheadabiyat.com/product-author… https://t.me/krzrh
در زندان اوین پاسبانی بود آذربایجانی که نصف وقت کار میکرد. روزی که غلامحسین را شلاق زده بودند، برای اینکه پاهایش ورم نکند، این پاسبان آنها را ماساژ میداد. ولی غلامحسین را نمیشناخت و فقط میدانست که دکتر است. از او میپرسد: تو چکار کردهای که اینطور زدهاند؟صمد بهرنگی یا ساعدی را خواندهای؟ پرترهی غلامحسین ساعدی، https://t.me/krzrh
«بس که وعده شنیدیم وعده دونمون در اومد. هرچه بیشتر فلاکت میکشیم بیشتر به اون دنیا حوالهمون میدن» - احمد محمود (همسایهها) او که کمی پیش از مرگش گفت: «اگر دوباره متولد شوم خوشم نمیآید نویسنده شوم. دوست دارم یک کار آبرومند داشته باشم با تأمین زندگی» تولدتان مبارک جناب محمود! https://t.me/krzrh
#خوزستان سرودِقدیمیِقحطسالی سالِ بیباران جُل پارهئی ست نان به رنگِ بیحُرمتِ دلزدهگی به طعمِ دشنامی دشخوار و به بویِ تقلب. ترجیح میدهی که نبوئی نچشی، ببینی که گرسنه به بالین سرنهادن گُواراتر از فرو دادنِ آن ناگُوار است. سالِ بیباران آب نومیدیست. شرافتِ عطش است و تشریفِ پلیدی توجیهِ تیمم. به جِدّ میگوئی: « خوشا عَطْشان مُردن، که لب تَر کردن از این آب گردن نهادن به خفّتِ تسلیم است.» تشنه را گرچه از آب ناگزیر است و گُشنه را از نان، سیرِ گُشنهگیاَم سیرابِ عطش گر آب این است و نان است آن! @krzrh " احمد شاملو "
و مثلاً دردی نداری روز مثلاً آفتابیست. تو مثلاً شادمانی در گذری، مثلاً نمیبینندت. همه مثلاً خوشحال. همه مثلاً آسوده. همه مثلاً خشنود. و تو هم مثلاً خوشحال. زندگی ادامه دارد، مثلاً در صلح. پرندهها مثلاً آزاد. آینده مثلاً روشن، بسان کف دست. وجدان مثلاً پاک. و برای خورشید هم همهچیز مثلاً روشن. آه ای دل، آوازی بخوان، مثلاً. همه مثلاً به فکر همه. هر کسی دوست، مثلاً. همه مثلاً به فکر تو و به فکر جهان. و روز مثلاً میگذرد. و تو مثلاً میخندی! و دردی نداری، مثلاً. ▫️ شعری از اِنِس کیشِویچ ▫️ برگردان به پارسی: ابتهاج نوایی ▫️ عکس: پییرتو کاستانتینو https://t.me/krzrh
باید گریه کنم اما نه برای فاجعه... برای این، که بازمانده را نجاتیافته میدانید کوچهها در سیل آوندهای شهرند در خود همه را به پایینْدست میکشند شهر این درختِ افتاده چقدر آشیانه ساختیم بر درختِ افتاده ما از گم شدن در اقیانوس میترسیدیم ما از پیدا شدن در عکسهای هوایی میترسیدیم ما از قایقِ دورِ ناشناس میترسیدیم خستهام که هنوز حرف میزنم از هنوز که نمیشنوی نوشته بودی پرنده... حالا پرید بر لانهی شناوری نشست آرام در آب فرو رفتند چرا تقلا نکرد؟ نجات ندادمش تا بتوانم گریه کنم #معین_دهاز از کتابِ #اسب_من نشرچشمه https://t.me/krzrh
شاید که قطره ای چکد از خورشید فانوس راه پرت شبی گردد مهتاب خیس روی زمین ماسد شعری شکفته روی لبی گردد شاید که باد عطر تن او را از لای در به بستر من ریزد از روی برگ های گل زنبق آوازهای گم شده برخیزد شاید شبی کنار درخت کاج آوای گام او شکند شب را ریزد به روی دامن شب بوسه ساید چو روی سنگ لبم ، لب را تف بر من و سکوت من و شعرم تف بر تو باد و زندگی و شاید تف بر کسی که چشم به ره ماند تف بر کسی که سوی کسی آید شاید که عشق هدیه ابلیس است اندوه اگر سزای وفا باشد شاید اگر شکوفه نومیدیست شاید که مرگ هستی ما باشد امشب صدای باد نمی آید شاید که مرگ پیش زمان خفته است راز گناهکاری آنان را شیطان به بندگان خدا گفته است نفرین به سر بلندی و پستی باد نفرین به عشق باد و به هستی باد نفرین به هوشیاری و مستی باد نفرین به مرگ باد و به هستی باد https://t.me/krzrh نصرت رحمانی