tgindex
|کوتاه تر از زندگی|

|کوتاه تر از زندگی|

Статистика
@l3udaanперсидский

زندگی، کوتاه تر از آنست که زندگی نکنی :) [روایتِ داستان هایِ یه عکاسِ معمولی] • https://instagram.com/farahnazjarollahi?utm_medium=copy_link

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
7
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
175
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
122
20 постов
Вовлечённость
69,7%
к подписчикам
Постов в день
1,0
всего 22
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
70
1/48двое суток
80
1/72трое суток
86

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ای جلوهء احدی مگه صدام نزدی؟

  • без подписи

  • دنیا هنوز قشنگیاشو داره امام حسن کلِ قشنگیاشه.

  • без подписи

  • 12 авг.863из l3udan

    :)

  • без подписи

  • لطف ها میکنی ای خاکِ دَرَت، تاجِ سرم.

  • بعد از کربلا برگشتیم نجف دل و دستموُ سپردم به بابا.

  • без подписи

  • 9 авг.12671из alaviaat

    هر كه به كردار عده اى راضى باشد، مانند كسى است كه همراه آنان، آن كار را انجام داده باشد؛ و هر كس به عمل باطلى دست بزند، او را دو گناه باشد: • گناهِ انجام دادن آن • و گناه راضى بودن به آن! @alaviaat | حکمت۱۵۴

  • چندبار شد که از جنوب کشور زائر دیدم؛ و هربار که میپرسیدیم از جنوب چه خبر ؟ با همون لهجهء شیرنشون‌میگفتن: همه چی عالی ، ما یه وجب از این خاک رو بهشون نمیدیم

  • без подписи

  • بغلم نشسته یه پیرزنه، از وقتی نشست داره گریه میکنه ؛ الان بهم گفت: آدم میره حرم امام حسین یه صبر و آرامشی داری ولی تلِ زینبیه نیاز به روضه خون نداره، آدم همش گریه ش میگیره

  • ولی از سفر برگردم ، خودمو توی غارم پنهون میکنم .

  • سنگین بودم. دوباره اومده بود بالا همه اونایی که نمیخواستم بهشون فکر کنم. همهء مقایسه هایی که شدم، ناراحتی ها، غم ها، دستِ دلموُ گرفتم و گفتم و صبر کن میریم پیش امام حسین، حرف میزنیم. مگه باهاش چند شب پیش درد و دل نکردی و گوش داد و الان کربلایی؟ مگه هواتوُ نداشت و الان مهمون یکی از ساکن هایِ شهرش هستی؟ پس نگران نباش.. حسین، دوا و شِفا رو باهم داره .

  • خونه شون نزدیک حرمِ حُر هست . ما رو آورد اول اینجا. تا رسیدم دم ضریح گفتم: شما دعا کن برای من و همه عزیزام و آدما، هرجایی از مسیر فهمیدیم اشتباهه، برگردیم.

  • без подписи

  • میگفت اصلا قرار نبود من امروز سرکار برم ؛ روزیِ من بود که شماها رو ببینم..

  • 6 авг.142171

    دقیقا چند دقیقه بعد که داشتیم توی گرما با سر پایین و عرق ریزون راه میرفتیم‌ که به حرم برسیم بابام دید یه ماشین وایساد همون آقاهه بود! مات و مبهوتِ محبتِ امام حسین مونده بودم.. با عزت و احترام و خواهش گفت بیاین، بیاین سوار شین خادمی زائر امام حسین رو ما دوست داریم بچه هام از وقتی آخرین مسافرا رفتن، ناراحتن و گریه میکنن .. هی میگفت.. هی من بغض.. هی میگفت.. هی من حلقه اشک توی چشم.. و هی توی ذهنم مرور میشد: لطفِ حسین ما را تنها نمیگذارد هرکس که واگذارد او وا نمیگذارد

  • без подписи