мιηѕυηg
Статистика:¨ ·.· ¨: `· . 𖥻Like a volcano ۫ ּ @liaquokka_bot
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 30
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 170
- 1/48двое суток
- 194
- 1/72трое суток
- 210
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خیلی ناز بود 🤏🏻
: ຼִ 🖌︲ نـٰـامــہی دُوم ؛ ـ رِوایت ، ۱٤ آگوست ـ هـمیـشـہ مـیگـفٺـنـد عـشـق، ٺـمـٰام ٺـاریـڪـی را مـیبـرد؛ زیـبـٰایـی را خـلـق و نـور را پـیـدا مـیڪـند. پـس چـرا هـرچـہ مـا پـیشٺـر رفـتیـم، سـیاهـی نـمایـانٺـر شـد؟ چـرا هـرچـہ بـیشٺـر ادامـہ دادیـم، عـمیـقٺـر در زیـرِ سـایـہهـا گـُم شـدیـم؟ ـ ایـن، یـڪ داسـٺـان عـاشقـٰانـہ نـیسـٺ! ـ آغـازِ مـا از شـبـی بـود ڪه آسـمـٰان، طـاقـٺِ نـگـاهداشـٺنِ انـدوهـش را نـداشـٺ؛ و بـارانـش را قـربـانـیِ مـاجـرا ڪَـرده بـود. اَڪـنـون ڪه سـخـن از آن شـد؛ هـمیـشـہ از مـِهـرش بـہ بـٰاران میگـفـٺ. امـا حـقیقـٺ ایـن اسـٺ، او هـیچگـاه هـمراهِ مـن، بـاران را در آغـوش نـگرفـٺ؛ هـیچگـاه زیـرِ بـارشِ بـیدریـغـش نـایسٺـاد ٺـٰا سـنگینـیِ قـطـرههـایش را بـر شـانـہهـایش احـسـٰاس ڪند. هـیچگـٰاه نـگذاشـٺ آسـمـان، بـہ او رسـمِ عـشـق را بـیامـوزد. پـس اِدعـای عـشقـش چـہ شـد؟ اَگـر ڪـمی بـیشٺـر میمـانـد، میپـرسیـدم کـہ آیـا بـي هـیچ پـناهــی زیـر بـاران ایـسٺـاده بـود؟ یـا مـعنـای غـرق شـدن در آغـوش بـٰاران را درڪ ڪرده بـود؟ زیـرا مـن غَـرق شـدم، جـانـم. ٺـمـامـاً در عـمـق نـگـاهـش غـرق شـدم. سـرزمـینـی کـہ نـہ سٰـاحـلی بـرای نـجـات داشـٺ، نـہ مـوجـی بـرای بـرگـشٺ. ایـن روزهـا بـیش از هـمـیشـہ بـہ گُـلهـای نـازڪَردهش مـیرسـم. چِـرایـیاش را نـمیدانـم امـٰا گـمان کـنم هـمـان ڪاری را میڪنم ڪہ روزی خـودش میڪرد. خـاطـِرٺ هـسٺ؟ آن روز مـثل هـمـیشـہ بـا آرامـش سَـرگـرم آبدادن بـہ اِدریـسـیهـا بـود. امـا چـیزی درونِ نـگـاهش ٺـفـاوٺ داشـٺ. وقـٺی دیـد ڪہ بـا اشـٺیـاق بـہ گـلهـایش خـیـره شـدهام، تـَڪخـنـدی زد و گـفٺ، ـ دلـٺ را بـہ آنهـا خـوش نڪن؛ اِدریـسـی ٺـا اَبـد نـمیمـاند ـ مـن ڪمی دیـر فـهمیـدم مـنظـورش از اِدریـسـی گـلهـای بـٰاغـچـہ نـبودنـد. هـرچـہ ڪہ بـود، حـقیقـٺی را بـر زبـٰان آورد ڪہ شـایـد سـالهـا پـیش، مـیان خـطـوطِ سـرنـوشـٺ مـا نـوشٺـہ شـده بـود. در آخـر هـم؛ گـلهـای بـاغـچـہ سـالـم مـاندنـد، خـودش ٺـنہـا اِدریـسـیای شـد ڪہ مُـرد. دروغ اسـت اَگـر بـگویـم حـس نـڪردنـش، عـادٺـی بـیرَنـج شـده اسـت. آخـر مـگـر مـیٺـوان آنـچـہ روزی ٺـمـامِ جہـانِ آدمـی بـوده اسـٺ، بـہ فـرامـوشـی سِـپـرد؟ مـن ٺـنہـٰا خـاطـراٺـش را در اَمـنٺـرین صـندوقـچـہی ذهـنم نـہـادم، بـر آن مُـہـرِ خـاموشـی زدم، و بـر عـمیـقٺـرین گـوشـہی ٺـاریـڪِ ذهـنم فـرسٺـادم؛ نـہ از آن رو ڪہ دیـگـر دوسـٺـش نـداشٺـہ بـاشـم، از بـابـٺِ ایـنڪہ قـلبِ مـن، بـارِ دگـر هـوای سَـرکـشی نـڪنـد! گـُذر ڪنیـم؛ گـمان مـیکـنی ایـن روزهـا حـالـَش چـگونـہ اسـٺ؟ اَخـم نـڪن! ٺـنہـٰا ڪنجـڪاوم. عـادٺ ایـن قـلب شـده ڪہ گـاهگـاهی، سـراغِ عـزیـزڪردهی دیـروزش را مـیگـیرد. هـر از چـندی، صـدایـش را از بـاغِ پـُشٺـی مـیشـنوم. مـیخنـدد. پـس او نـیز میٺـوانسـٺ بـدرخـشد! مـیبـینـی؟ احـٺمالـاً ٺـاریـڪٺـرین و خـامـوشٺـرین بـخشِ وجـودش، سہـمِ مـن بـود. میپـُرسی چـرا؟ آخـر، هـرچـہ مـن دیـدم اَشـڪ بـود. اَنـدوه بـود، شـب بـود؛ سـایـہ بـود! مـن ٺـنہـا ٺـٰاریـڪی را دیـدم، عـزیـزِ مـن. در حـقیقـٺ، مـن لـبخنـدِ ٺـاریڪش را دیـدم؛ ـ نـورش، بـرای دیـگـری بـود. ـ اَڪنـون، ٺـو بـہ مـن بـگو؛ آیـا ایـن، هـنوز هـم یـڪ روایـٺ عـاشقـٰانـہ اسـٺ؟
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
گریه😭😭😭خدایا جدی چان باید بابای حداقل یه دختر بشه
سلام خواستم این ویدیو رو باهاتون به اشتراک بذارم تا قند خون شماها هم بیوفته چون من اصلا تک خور نیستم❤️
без подписи
‹ 💭 › برای پارت بعد: ریکت: +40 | کامنت: +20 ☁️
𝐅𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧: 𝑵𝒐𝒕 𝒎𝒚 𝒕𝒚𝒑𝒆 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫: 𝟒 ☆مطمئنی میخوای اینقدر نگران عزیزدلت باشی؟
چی میشه اگه مدل معروف کمپانی که همیشه بوی دردسر میده، بخواد از مرزهای محافظ گوشه گیر و سردش عبور کنه؟ Name: 𝑵𝒐𝒕 𝒎𝒚 𝒕𝒚𝒑𝒆 ๑ By 𝐋𝐞𝐞𝐛𝐢𝐭 ๑ #Notmytype 𔘓 ┈ @ мιηѕυηg 𔘓
без подписи
باز کنسل شدم یا چون فعالیت ندارم لفت میدید
‹ 💭 › برای پارت بعد: ریکت: +40 | کامنت: +10 ☁️
𝐅𝐢𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧: 𝑵𝒐𝒕 𝒎𝒚 𝒕𝒚𝒑𝒆 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫: 𝟑 ☆رسمی؟ فقط همین؟
چی میشه اگه مدل معروف کمپانی که همیشه بوی دردسر میده، بخواد از مرزهای محافظ گوشه گیر و سردش عبور کنه؟ Name: 𝑵𝒐𝒕 𝒎𝒚 𝒕𝒚𝒑𝒆 ๑ By 𝐋𝐞𝐞𝐛𝐢𝐭 ๑ #Notmytype 𔘓 ┈ @ мιηѕυηg 𔘓
без подписи
ای کاش قبل اینکه قلبم رو بهت بدم بهم میگفتی. بهم میگفتی برات فقط یه اسباب بازیم تا بتونی زخم های خودتو ترمیم کنی ، ای کاش بهم میگفتی احساساتم رو پرورش ندم و همون سالی که از بین رفتن دوباره دونه اش رو نمیکاشتی. ای کاش قبل از همه چیز بهم هشدار میدادی . قبل از اینکه احساس کنم برات عروسک خیمه شب بازی ای بیشتر نیستم...برای همین بهم میگفتی عروسک؟ فکر میکردم ابراز عشقته...اما تو از اول روراست بودی و من گذاشتم مثبت نگریم به ادما و عشقم بهت کورم کنه. 𔘓 ┈ @мιηѕυηg 𔘓