دلنوشته،خاطره،داستانک....
Статистика- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 12
- Всего постов
- 71
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 54
- 1/48двое суток
- 61
- 1/72трое суток
- 66
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
من با همان سادگی کودکانه، فقط لبخند میزدم. چون در ذهن من، هیچ کار بدی اتفاق نیفتاده بود. من فقط برندهی یک شرط شده بودم و حالا داشتم از جایزهام لذت میبردم. از آن طرف دخترخالهام گریه میکرد و میگفت:«صندلم را بده... مالِ من است...» و من با اطمینان میگفتم: «من برنده شدم... این حق من است...» فضای خانه یکباره به هم ریخته بود. بزرگترها که از خواب پریده و کلافه شده بودند، یکی صندل را از پای من درآورد و دیگری کفشهای مرا برداشت. در همان شلوغی، صندلهای قرمز و کفشهای من را روی پشتبام انداختند و گفتند چند روز همانجا بمانند تا هر دو آرام شوید!... چند روز گذشت. هر دو به اندازه کافی تنبیه شده بودیم. با کلی خواهش و تمنّا ، بالاخره حاضر شدند صندلها را از روی پشتبام پایین بیاورند. اما آفتاب داغ تابستان، کار خودش را کرده بود. ورنی هر دو صندل، زیر گرمای خورشید خشک و پوسیده شده بود. نه صندلهای قرمز دخترخالهام دیگر قابل پوشیدن بودند و نه کفشهای پاشنهمیخی من.هر دو را از دست داده بودیم. سالها از آن روز گذشته است. امروز که به آن خاطره فکر میکنم، میبینم آن صندلهای قرمز فقط قربانی بدقولی دخترخالهام نشدند؛ عجله و اصرار من هم سهمی در از بین رفتنشان داشت. او نباید زیر قولش میزد، اما من هم نباید برای رسیدن به چیزی که دوستش داشتم، بدون اجازه دست به کاری میزدم. صندلهای قرمز از بین رفتند، اما برای من درسی بزرگ به یادگار گذاشتند؛ اینکه هیچ خواستهای، هرچقدر هم عزیز و شیرین، ارزش آن را ندارد که برای رسیدن به آن، از راه درست فاصله بگیریم. گاهی ارزشِ یک خواسته، به اندازه ارزشِ راهی نیست که برای رسیدن به آن انتخاب میکنیم. بعضی راهها طولانیترند، بعضی سختترند و صبر بیشتری میطلبند؛ اما همان راههای دشوار، ارزشهایی را در خود حفظ میکنند که اگر از دست بروند، حتی رسیدن به مقصد هم شیرینی گذشته را نخواهد داشت. گاهی نرسیدن، اگر بهایش حفظِ صداقت، احترام و انسانیت باشد، خود نوعی پیروزی است. پایان
این داستان: *مرا یاد، تو را فراموش* ✍️ سپیدار سالهای جنگ ایران و عراق بود. روزهایی که صدای آژیر، انفجار و خبر اشغال بخشهایی از خاک ایران، بسیاری از خانوادهها را ناچار کرده بود خانه و کاشانهشان را رها کنند و به شهرهای دیگر پناه ببرند. خانوادهی خالهی من هم یکی از همان خانوادههای جنگزده بودند. پدر و مادرم، بیهیچ درنگی، دو اتاق از خانهمان را در اختیارشان گذاشتند و برای مدتی، همه زیر یک سقف زندگی کردیم. خانه شلوغتر شده بود؛ اما آن شلوغی بوی محبت میداد. برای ما بچهها، شلوغتر شدن خانه یعنی همبازیهای بیشتر، خندههای بیشتر و خاطرههایی که هنوز، بعد از سالها، رنگ نباختهاند. در میان همهی آن خاطرهها، تصویر یک جفت صندل، بیش از هر چیز دیگری در ذهنم مانده است.صندلهای دخترخالهام. صندلهایی با کف چوبی، رویهی ورنی قرمز براق و گلمیخهای نقرهای که دور تا دورش کوبیده شده بود. اما آنچه بیش از رنگ و زیباییاش دلم را میبرد، صدایش بود. هر بار که دخترخالهام در حیاط میدوید، صدای تق... تق... صندلهایش تمام حیاط را پر میکرد و من با حسرت نگاهش میکردم. آرزو داشتم فقط یک بار آن صندلها را به پا کنم. البته من هم کفشهای خودم را داشتم؛ همان کفشهای پاشنهمیخی طلایی که آن روزها مد بود و مادرم با ذوق برایم خریده بود. اما دل من جای دیگری بود؛ پیش همان صندلهای قرمز. آن روزها، در خانهی ما هم مثل خیلی از خانههای قدیمی، اگر غذای آن وعده مرغ بود، بعد از تمام شدن غذا، هنوز سفره کاملاً جمع نشده بود که جناغ سینهی مرغ را با احتیاط بیرون میآوردند. بعد، دو نفر از اهل خانه دو سر آن را میگرفتند، میشکستند و بازی «مرا یاد، تو را فراموش» را آغاز میکردند. بازی، قانون سادهای داشت، اما شیرینیاش به سادگیاش نبود. پیش از شروع بازی، دو نفر بر سر شرطی کوچک با هم توافق میکردند؛ شرطهایی که هیچوقت ارزش مادی نداشت. گاهی قرار میشد بازنده تا چند روز نان خانه را بخرد، یا رختخوابها را جمع کند، یا یکی از کارهای کوچک خانه را به جای دیگری انجام بدهد. گاهی هم فقط قرار بود وسیلهای را که دوستش داشت، برای چند ساعتی در اختیار برنده بگذارد بعد از شکستن جناغ، بازی آغاز میشد. هر بار که یکی میخواست چیزی به دست دیگری بدهد، طرف مقابل باید بیدرنگ میگفت: «مرا یاد.» اگر لحظهای حواسش پرت میشد و این جمله را فراموش میکرد، برنده با خنده میگفت: «مرا یاد، تو را فراموش.» این وسط نه برد و باخت مهم بود و نه خودِ شرط. آنچه در خاطر میماند، خندههایی بود که با هر بار فراموش کردن بازی، در خانه میپیچید. مهمتر از همه این بود که تا چند روز، بیاختیار حواسمان به کسی بود که با او همبازی شده بودیم. انگار آن بازی بهانهای بود تا یک نفر، تمام روز در ذهن و دل نفر دیگر حضور داشته باشد. یک روز، نوبت من شد.مدتها بود آرزو داشتم صندلهای قرمز دخترخالهام را بپوشم و او هر بار با لبخند، خواستهام را رد میکرد. آن روز، بالاخره راضیاش کردم با من جناغ بشکند. شرطمان هم همان چیزی بود که هر دو دوستش داشتیم؛ اگر من برنده میشدم، صندلهای قرمز او را میپوشیدم و اگر او برنده میشد، کفشهای پاشنهمیخی مرا. بالاخره جناغ را شکستیم و بازی آغاز شد.چند روز بعد، من برنده شدم؛ شاید چون بیش از او انگیزه داشتم. با ذوقی که هنوز هم بعد از سالها حسش میکنم، به سراغ دخترخالهام رفتم و گفتم:«حالا نوبت توست... بیا صندلهایمان را عوض کنیم.» اما او زیر قولش زد.هرچه گفتم این شرط مورد توافق هر دوی ما بوده، قبول نکرد. حتی گفتم کفشهای خودم را هم به تو میدهم، فقط بگذار یک روز صندلهایت را بپوشم.اما حاضر نشد. تمام ذوق کودکانهام، یکباره تبدیل به حسرت شد. بعدازظهر گرم یک روز تابستانی بود. همه، از خستگی و گرمای هوا، در اتاقهایشان خوابیده بودند. اما دل من هنوز پیش همان صندلهای قرمز بود.آرام از حیاط تا پشت در اتاقشان رفتم، صندلهای قرمز را برداشتم، کفشهای خودم را جایش گذاشتم و بیصدا از ایوان به حیاط آمدم.وقتی آنها را به پا کردم، انگار به آرزوی بزرگی رسیده بودم.شروع کردم به دویدن در حیاط... فقط میدویدم... نه... انگار پرواز میکردم! و فقط از صدای صندلها لذت میبردم؛ صدایی شبیه قدمهای چوبی پینوکیو. اصلاً متوجه نبودم که صدای برخورد کف چوبی صندلها با موزاییکهای حیاط، خواب همه را به هم زده است. یکییکی اهل خانه، خوابآلود و سراسیمه، به ایوان آمدند. دخترخالهام هم هراسان از اتاق بیرون دوید. همه با تعجب نگاهم میکردند و میپرسیدند: «این چه کاری است؟ چرا اینهمه سر و صدا راه انداختهای؟»
دوستان قدیمی ،قبلا یک خاطره در کانال خصوصیم گذاشته بودم شاید اینجا راجعبه تلویزیون خونمون گمش کردم،،به یابنده مژدگانی یک مشت ❤️❤️❤️❤️❤️💋💋💋💋میدم
без подписи
📺 امپراطوری ناهید و تلویزیون دردار! کلاس اول ابتدایی بودم که بابام برایمان تلویزیون خرید؛ یک تلویزیون گنده و جعبهای، با پایههای چوبیِ کندهکاریشده و مهمتر از همه... دَر و قفل! 😂 آن زمان تلویزیون ما برای خودش گاوصندوقی بود! مامانم میگفت: «بچهها نباید زیاد کارتون ببینن.» و من در همان سن کم فهمیده بودم این قفل، دشمن شماره یک کودکی من است! 😂 البته یک مشکل اساسی هم داشتم؛ هنوز نمیدانستم «کارتون» چیست! فکر میکردم همان کارتن و جعبهای است که از مغازه میآوریم خانه! پیش خودم میگفتم لابد آدمها را روی کارتن نقاشی میکنند، بعد نقاشیها را تکان میدهند و میگذارند داخل تلویزیون! 🤣 خلاصه، آن تلویزیون که آمد، من هم ناگهان شدم قطب قدرت محله! هر بچهای که دوستش داشتم، اجازه داشت بیاید خانه و پای کارتون بنشیند. هرکس را هم دوست نداشتم، خیلی محترمانه از امپراطوریام اخراج میکردم! 😎 «تو امروز نمیتونی بیای!» چرا؟ دلیل خاصی نداشتم... چون من صاحب تلویزیون بودم! 😂 دههپنجاهیها و دههشصتیها خوب یادشان هست؛ کارتون مثل امروز نبود که هر وقت دلمان خواست بزنیم شبکه کودک! یک ساعت مشخص داشت. فکر کنم عصرها حدود چهار و نیم تا پنج و نیم. قبل از شروع کارتون هم یک خانمی به اسم خانم خامنه میآمد و آنقدر صحبت میکرد و ما را پای تلویزیون عقب و جلو میکرد که احساس میکردیم داریم برای مسابقه المپیک آماده میشویم! 😂 هر وقت شیفت بعدازظهر مدرسه بودم، زنگ آخر با بچهها قرار میگذاشتم: «بعد از مدرسه بیایید خونه ما، کارتون داریم!» و چه جمعیتی راه میافتاد سمت خانه ما! یکی با خواهر کوچیکش میآمد، یکی با برادرش، یکی هم از صبح با مادرش هماهنگ کرده بود: «مامان، امروز خونه ناهید میمونم!» بعضیها هم لقمههایی را که مادرشان برای مدرسه گذاشته بود و در مدرسه نخورده بودند، با خودشان میآوردند و پای تلویزیون نوش جان میکردند. جلوی تلویزیون را هم اگر میدیدید... خرده نان، پنیر، بیسکویت، پوست خوراکی... گاهی وسط کارتون میدیدیم یکی خوابش برده. حالا عملیات بعدی شروع میشد: «این بچه مال کیه؟!» یا باید تا شب نگهش میداشتیم، یا به مادرش خبر میدادیم بیاید بچهاش را تحویل بگیرد! آن روزها نه اینترنت بود، نه موبایل، نه صدتا شبکه کودک، نه کارتون بیستوچهارساعته... ولی ما برای همان یک ساعت کارتون، انگار بلیت شهربازی گرفته بودیم. یک تلویزیون جعبهای داشتیم، یک عالمه بچهی قدونیمقد، چند تا لقمهی لهشده ته کیف مدرسه، و کلی خنده و شیطنت... و من هم، فرمانروای بلامنازع سرزمین تلویزیون دردار! 👑😂 چه روزگاری بود... چهقدر ساده بودیم، چهقدر کم داشتیم، اما چهقدر خوش میگذشت. گاهی فکر میکنم شاید خوشبختی همان روزها بود؛ در همان یک ساعت کارتون، در همان تلویزیون قدیمی، در همان جمع بچههای محله... یادش بخیر... چه دنیایی داشتیم، بیآنکه بدانیم چقدر قشنگ بود. ❤️
*اتوبوس ایرانپیما* چهار ساله بودم که خواهر بزرگم در دانشگاه پذیرفته شد و مادرم برای ثبتنام همراهش راهی شهری دیگر شد. من هم همسفرشان شدم؛ بیخبر از اینکه قرار است یکی از شیرینترین خاطرات کودکیام در همین سفر رقم بخورد. اتوبوس ایرانپیما، همان بنزهای ۳۰۲ قدیمی با رنگ قرمز و کرم بود؛ اتوبوسهایی که در جادههای آن روزگار، برای بسیاری از ما نشانهی آغاز یک سفر و ماجرایی تازه بودند. من، طبق رسم آن روزها، در آغوش مادرم نشسته بودم و جاده را تماشا میکردم. شب که رسید، خواب بر چشمهایم سنگینی کرد. مادرم پتوی کوچکی را کف اتوبوس پهن کرد و من همانجا آرام گرفتم. صدای تقتق سنگریزههایی که زیر چرخها میلغزیدند و به کف اتوبوس میخوردند، لالایی سفرم شد. نمیدانم چند ساعت گذشته بود که با صدای مردی بیدار شدم: «شام، نماز، جا نمونی!» چشم باز کردم و خودم را میان دیوارهایی از مخمل سرخ، گلمیخهای طلایی و پردههای مخملین با نوارهای طلایی دیدم. برای یک کودک چهار ساله، آنجا بیشتر شبیه کالسکهی پرنسسهای کارتونها بود تا تخت آخر یک اتوبوس. بعدها فهمیدم راننده وقتی خواب مرا دیده بود، به مادرم گفته بود مرا به تخت آخر اتوبوس ببرد تا راحتتر بخوابم. وقتی پیاده شدیم، بوی کره و زعفران در هوا پیچیده بود. کنار رستوران بینراهی، چراغ کارگاه سوهانپزی روشن بود و عطر سوهان تازه فضای جاده را پر کرده بود. در ورودی آن استراحتگاه، فروشگاه کوچکی با سفالینههای رنگی و مجسمههای گچی خودنمایی میکرد؛ همان یادگاریهای آشنای روزهای کودکی ما که بسیاری از مسافران، آنها را به عنوان سوغات سفر با خود به خانه میبردند. سالها گذشته است، اما هر بار عطر سوهان به مشامم میرسد، دوباره آن اتوبوس قرمز و کرم، آن تخت کوچک، آن پردههای مخمل سرخ و طلایی و هیجان کودکانهی آن سفر در خاطرم زنده میشود. شاید شما هم از آن روزها داستانی دارید؛ از سفر با اتوبوسهای ایرانپیما، از توقفهای بینراهی، از سوغاتیهایی که بخشی از خاطرات کودکی یک نسل بودند. داستانی ساده اما ماندگار؛ از جنس همین خاطره ✍️ سپیدار
📕چند نکته قابل تامل تاریخی📕 📋وقتی ارنست چگوارا را در پناهگاهش با کمک چوپان خبرچین دستگیر کردند، یکی از چوپان پرسید: چرا خبرچینی کردی درحالی که چگوارا برای آزادی شماها مبارزه میکرد!!؟ چوپان جواب داد که او باجنگهایش گوسفندان مرا میترساند! 📋بعداز مقاومت محمدکریم (مصری) در مقابل فرانسویها در مصر و شکست او، قرار بر اعدامش شد، که ناپلئون او را فراخواند و گفت: سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد، من به تو فرصتی میدهم تا ده هزارسکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی... محمدکریم گفت: من اکنون این پول را ندارم اما صدهزارسکه از تاجران میخواهم، میروم تهیه میکنم و باز میگردم... محمدکریم به مدت چندروز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده میشد اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت ازادی او نبود و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت.!! ناپلئون به او گفت: چاره ایی جز اعدام تو ندارم، نه بخاطر کشتن سربازهایم، بلکه بدلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند. 📋محمد رشید میگوید: آدم دانا که برای جامعه ای نادان مجاهدت میکند مانند کسی است که خودش را آتش میزند تا روشنایی را برای آدم نابینا فراهم سازد!! 📋و اين همان حكايت سقراط است كه ويل دورانت در پايان داستانش وقتی او را جام شوكران می دهند و می كشند، می گويد: «بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پيش از آن كه موعد بيدار شدنش فرا رسيده باشد، بيداركند!!!» راه انسانیت
مردی بود که هر روز برای ماهی گیری به دریا میرفت یک روز کلاهش را باد برد و بر روی آبهای دریا انداخت مرد به آن سمت دریا رفت و کلاهش را برداشت همان جا مشغول ماهی گیری شد. یک ماهی صید کرد و به خانه برد ،زنش ماهی را پخت هنگامی که مشغول خوردن بودند مرواریدی در شکم ماهی دیدند. روزها گذشت و مرد دوباره بر حسب اتفاق به آن قسمت دریا رفت آن روز هم یک ماهی صید دوباره هنگام شام یک مروارید در شکم ماهی پیدا کرد، از فردا آن روز همیشه به آن قسمت دریا میرفت و هر روز یک ماهی یک مروارید . تا یک روز پیش خود اندیشید چرا در شکم ماهی های این قسمت از دریا مروارید هست به خود گفت احتمالا در این قسمت از دریا گنجی از مروارید هست ،تصمیم گرفت به زیر آب برود و ان گنج را از دریا خارج کند. یک روز به همان قسمت دریا رفت خودش را به دریا انداخت به امید گنج مروارید، اما هنگامی که به زیر دریا رسید نهنگی را دیدکه کنار صندوقی از مروارید بی حرکت است و به همه ماهی ها یک مروارید میدهد در این هنگام نهنگ به سمت، مرد رفت و گفت شام امشب هم رسید، طمع مردم باعث شده تا من که سالهاست توان شنا کردن را ندارم زنده بمانم، مرد از ترس همان جا خشکش زد نهنگ به او گفت من یک فرصت دیگر به تو دادم و گفتم توان شنا کردن ندارم اما تو که توان شنا کردنو را داشتی میتوانستی فرار کنی و مرد را بلعید. در زندگی فرصتهای زیادی هست اما ما همیشه فکر میکنم دیگر فرصتی نداریم در همین جاست که زندگی خود را میبازیم. گاه طمع زیاد داشتن است که فرصت زندگی را از ما میگرد. 🤍
*" آبگوشت آلوچه از مجموعه *فصل نان* علی اشرف درویشیان قسمت دوم شب خاک آلود وخسته به خانه برمیگشتیم وبا اشتها هرچه در سفره بود، میخوردیم.اصغر لقمه از گلویش پایین نرفته، خرخرش بلند میشد و ننه او را روی دست بلند میکرد و میبرد توی جا میگذاشت وغصهدار برایش میخواند:"ای کوچولوی نانآورم، ای گربه خاکآلودم. قربان دستهای زبر وترک خوردهات بروم. عزیزکم." شب که میخوابیدیم دلم میخواست هیچگاه بیدار نشوم، صبح زود دوباره با زور بلند میشدیم و به راه میافتادیم. یک روز ظهر غمگین کنار دیوار نیمه تمام ساختمان نشسته بودیم. هوا دم کرده بود. دهانم مزهی خاک میداد. اکبر چشمش سرخ شده بود و درد داشت. یک غنچه آهک ترکیده بود و به چشمش افتاده بود. گرسنه و بیحال بودیم. بنا و عملهها نشسته بودند و توی اتاقی که تازه سقفش را پوشانده بودند، ناهار میخوردند. خورشید وسط آسمان بود. مردی در میان کوچه یک تکه یخ روی روزنامه گذاشته بود و تند میگذشت. ناگهان زن چادر سیاهی را دیدم که رو به حیاط میآمد. از دور به من اشاره میکرد. نزدیکش شدم. ننه بود. سرخ شده بود و عرق از سر و صورتش میریخت. آن همه راه! پیاده دلواپس شدم. ننه چادرش را کنار زد و از زیر آن دستمال بستهای بیرون آورد و به من داد و گفت:"امروز آبگوشت آلوچه درست کرده بودم. هرچه کردیم نتوانستیم تنها بخوریم. عذرا را گذاشتم توی خانه و سهم شما را آوردم که تا داغه بخورید. آبگوشت خوبی شده بچهها، نوش جانتان" بوی آشنای عرق تن ننه با بوی دوست داشتنی آبگوشت قاطی شده بود و حالی به حالیم میکرد. گفتم:"ننه جان دستت درد نکنه". اکبر و اصغر هم خبر شدند و آمدند. ننه صورت خاکآلودشان را بوسید و با دیدن چشم سرخ اکبر لطمهای به صورت خود زد واشک در چشمانش نشست و رفت. دستمال بسته را آوردیم. بشقاب رویش را که گوشت کوبیده میانش بود کنار گذاشتیم. نان زیر کاسه را ترید کردیم. اصغر یک لقمه از گوشت کوبیده خورد. اکبر بامچهای توی سر اصغر زد و گفت :"اول باید آبگوشت را بخوریم. چرا زودتر دست درازی کردی؟ مگر کسی تا بهحال دست زده که تو زدی؟" اشک اصغر سرازیر شد و از روی گونههای خاکیاش، که از فشار لقمه برآمده بود، گذشت. ناراحت شدم و مشتی به سینهی اکبر زدم. اکبر با لگد جام آبگوشت را به وسط حیات پرت کرد. خون به صورتم دوید و دیگر ندانستم چه کردم. مشتم را توی گوشت کوبیده فرو کردم، چنگش زدم و توی خاکها پرت کردم. هرسه به گریه افتادیم. استاد بنا از عمو یدالله پرسید:"این بچهها چه خبرشانه؟ چرا امروز این طور مثل سگ و گربه به جان هم افتادهاند؟" عمو یدالله جواب داد:"نمیدانم .شاید بر سر ارث پدرشان دعوا میکنند. شاید هم صندوق بدبختی را باز کردهاند" چشمانم را با آستین پاک کردم. غربال را برداشتم و به سوی کومههای خاک رفتم. پایان
*"آبگوشت آلوچه"* از مجموعه *فصل نان* علی اشرف درویشیان قسمت اول وقتی به کوچه رسیدیم، ننه که توی حیاط پای حوض ظرف میشست داد زد:"هله هوله نخریدها! شکمتان درد میگیرد. پولتان را بدهید خرما، یا چیزی که سیرتان بکند." خوابآلود و خسته به راه افتادیم. آفتاب تازه به لب بامهای بلند و به نوک چنارها تابیده بود. گنجشکها سروصدا میکردند. از روی پشت بامهای دور پشه بندها در زیر نور خورشید میدرخشیدند و چشم ما را میزدند. هر سه خمیازه میکشیدیم. تابستان بود اما هنوز سوز سرمایی از ته کوچههای آبپاشی شده به تنم میخورد. دلم شور میزد. سردم بود و تنبل بودم. دلم میخواست برگردم به خانه و بخوابم. دستهایم را زنبه ناسور کرده بود. صاحبخانهی ما در بالای شهر خانهی دیگری میساخت. من و اکبر و اصغر میرفتیم و برایش کار میکردیم. خاک غربال میکردیم، آجر و خشت جلو دست بنا میبردیم. سنگ میکشیدیم و با زنبه نخاله برای پرکردن کف اتاقها جمع میکردیم. صاحبخانه قول داده بود که دست آخر پس از تمام شدن خانهاش برای هرکدام ما یک دست کت و شلوار بخرد. هر روز ننه پول ناهارمان را میداد و روانهمان میکرد. از میان تیمچه که میگذشتیم، با دیدن سینیهای بامیه پایمان سست میشد. مینشستیم کنار سینی بامیه فروش و هرچه پول داشتیم میدادیم و بامیه میخوردیم و تا شب گرسنه و بیپول به سر میبردیم. ننه با کار خیاطی خرج خانه را در میآورد.، خواهر کوچکمان عذرا هم کمکش میکرد.، بابا رفته بود باغ اجاره کرده بود. تابستانها کارش همین بود. عذرا شب با لحن بچهگانه و شیرینی به ما میگفت:"وقتی ناهار میخوریم، ننه میگوید: آه خدا کاش دوتا بال داشتیم و الان میپریدیم و این ماست وخیار را میبردیم برای بچههام. آخ الان توی آن خاک و خل چه میخورند؟ خدا کند مریض نشوند." ننه نمیدانست که ما همان صبح زود پول مختصرمان را خرج میکردیم و تا عصر برای پول درآوردن به هر دری میزدیم. یکی از راههای درآمدمان بردن تشت خمیر به نانوایی بود. زنی بود که خودش خمیر درست میکرد و میبرد به نانوایی تا برایش نان خاصهای بپزند. اکبر تشت خمیرش را روی سر میگرفت و میبرد نانوایی و دو ریال میگرفت. اصغر هم کاغذهای سیاه توی کوچه را جمع میکرد و میبرد برای عمو یوسف بقال و دو ریال هم او میگرفت. یک روز عمو یوسف وقتی کاغذها را ورق میزد، یک فضلهی درشت مرغ لا به لای کاغذها پیدا کرد و دیگر از ما کاغذ نخرید. ظهر خسته و گرسنه مینشستیم و با نان کمی که داشتیم سرمان را گرم میکردیم. عمو یدالله که عمله بود، هر روز ظهر طالبی میخرید. یک روز دورش نشسته بودیم. طالبی را شکست و از هم باز کرد. طالبی کرمو بود. تویش سیاه شده بود. خندیدیم و عمو یدالله عصبانی شد و گفت : "دفعه دیگر طالبی نمیخرم. چرا چیزی نخرم که چشمم خوب آن را نبیند ها! انگور میخرم. شما هم کمتر بخندید. مگر تا به حال طالبی کرمو ندیدهاید؟" سپس طالبی را دور انداخت و ما آن را برداشتیم و خوردیم. روز دیگر که خیلی گرسنه بودیم، پسرکی یک پاکت پر از خرما دستش بود و از کوچه میگذشت. پسرک کت و شلوار قشنگی پوشیده بود و موی بلندی داشت. خرما شکم گرسنهی ما را تحریک کرد. به اکبر گفتم:"میتوانی خرما را از دستش بقاپی و فرار کنی؟" اکبر آب دهانش را قورت داد و گفت:"آری، آری داداش جان. همین الان میروم." اکبر موذیانه جلو رفت و از پسرک پرسید:"آقا خانهی آقای اجاقزاده کجاست؟" پسرک تا آمد تماشای اطرافش بکند، اکبر پاکت خرما را قاپید و فرار کرد. پسرک با داد و فریاد به خانه رفت و مادرش و چند نفر از اقوامشان را آورد. از ترس میلرزیدم. پسرک رو کرد به من و گفت:"یک پسر پیرهن قرمز بود. توی همین خانه کار میکرد .کجا رفت؟"من گفتم:"نمیدانم. اصلا او را نمیشناسم." اکبر از آن دورها از کنار دیوار سر میکشید و من او را میدیدم. پسرک با مادرش رفتند. ولی اکبر تا غروب همان دورها ایستاده بود و جرات نمیکرد پیش ما بیاید. اصغر صندوق چوبی کوچکی داشت که استاد بنا اسمش را گذاشته بود"صندوق بدبختی".چون چند تکه نان خشک درون صندوق بود و همیشه بر سر صندوق بین ما دعوا و زد و خورد در میگرفت. صندوق را از خانه با نان بیات پر میکردیم و به محل کارمان میبردیم. بعضی وقتها هم اصغر سوسک یا ملخی را میگرفت و توی صندوق بدبختی میگذاشت.
*خاطره شنیدنی استاد شهریار از کلیسا رفتن* در حدود سال ۱۳۲۰ در یکی از روزها، عصر هنگام ، با استاد صبا و استاد عبادی در حالی که سرخوش بودیم ، به بیرون زدیم ، استاد صبا گفتند که در کلیسای ارامنه ، مراسمی برپاست ، آنجا برویم و از نزدیک شاهد مراسم باشیم. کلیسا داخل کوچه ای قرار داشت. آن روزها مثل حالا همه جا آسفالت نبود. اکثر کوچه ها پر از گل و لای بود. مشکل میتوانستی کفشی تمیز در پای کسی ببینی. ما گل و لای کوچه جلودارمان نبود. جوانی مان گل کرد و رفتیم. دختر خانمی مسیحی که بسیار زیبا و ملوس و دلربا بود ، به طرف کلیسا میرفت. چکمه برقی که آن روزها مد شده بود به پا داشت و با ژست مخصوصی راه میرفت . بی اختیار به دنبالش روان شدیم. زمانی که هر سه ما در زیبایی آن دختر ترسا چیزی میگفتیم، استاد عبادی گفتند که شهریار چرا خاموشی؟ جای شعر اینجاست. استاد صبا هم نظر ایشان را تائید کردند. بی درنگ شروع کردم و استاد صبا هم یادداشت میکردند. دختر مسیحی گام هایش را آهسته کرده بود و کاملا گوشش با ما بود: ای پری چهره که آهنگ کلیسا داری سینه مریم و سیمای مسیحا داری گرد رخسار تو روح القدس آرد به طواف چو تو ترسا بچه، آهنگ کلیسا داری آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس که نهالِ قدِ چون شاخه ی طوبا داری جز دل تنگ من ای مونس جان،جای تو نیست تنگ مپسند دلی را که در او جا داری مه شود حلقه به گوش تو که گردن بندی فلک افروزتر از عقد ثریا داری به کلیسا روی و مسجدیانت در پی چه خیالی مگر ، ای دختر ترسا داری ؟! پای من در سر کوی تو به گل رفت فرو گر دلت سنگ نباشد گل گیرا داری آتشین صاعقه ام بر سر سودایی زد دختر این چکمه برقی که تو در پا داری دگران خوشگل یک عضو و تو سرتاپا خوب آنچه خوبان همه دارند ، تو تنها داری آیت رحمت روی تو به قرآن ماند در شگفتم که چرا مذهب عیسا داری کار آشوب تماشای تو کارستان کرد راستی نقش غریبی و تماشا داری کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد تو به چشمم که نشینی دل دریا داری شهریارا ز سر کوی سهی بالایان این چه راهی است که با عالم بالا داری وقتی به خود آمدیم ، دیدیم که چند نفر از بزرگان ارامنه از در کلیسا خارج شدند و ما را با احترام تمام به داخل کلیسا راهنمایی کردند. وارد شدیم .عده ای ما را شناختند. با احترام هرچه تمام تر ما را نواختند و خواستند که در مراسم شان شرکت کنیم. دختر مسیحی همه چیز را به حاضران شرح داد. به دستور منسوبان دختر ، پذیرایی خوبی از ما به عمل آمد. از من خواستند که شعر را بخوانم. با اینکه خجالت میکشیدم اما اصرار حاضران مرا وادار کرد تا شعر را از استاد صبا بگیرم و بخوانم. استاد صبا ، ویلون یکی از نوازندگان حاضر و همچنین استاد عبادی، تار یکی از آنها را گرفتند و مرا همراهی کردند. بزمی شاعرانه تشکیل شد و تا نصف شب ادامه داشت. صبا و عبادی غوغا کردند. آن شب از شب هایی بود که هرگز فراموش نمیکنم. حالا حساب کنید اگر این داستان در مورد یک دختر مسلمان پیش آمده بود ،چه خونها ریخته میشد و چه جنگها در پی داشت. واقعا چرا ما چنین گشتهایم؟!!!!
میگن اگر نمیتونی فریاد بزنی برای خودت زمزمه کن حداقل صدات به گوش خودت برسد
🔶 تفاوت نگرش *گرگ وقتی میخواد زندگی کردن را به بچههاش یاد بده، اول گوسفندها را نشان میدهد و میگه گوشت اینا خیلی خوشمزه است،* *بعد چوپان را نشان میدهد و میگه: چوب اینا هم خیلی درد داره!* *بعد نوبت میرسه به سگ چوپان، بچه گرگ میگه بابا این که شبیه ماست،…
۱۳ مرداد سالگرد سفر ابدی امپراتور شعر کوردی " شیرکو بیکس" زاده دوم ماه مه ۱۹۴۰، مرگ در چهارم اوت ۲۰۱۳ در سوئد شیرکو بیکس شاعر معاصر کورد است که در سال ۱۹۸۸ از سوی انجمن قلم سوئد، برنده جایزه توخولسکی شد. سرودههای او به زبان کوردی هستند. از مجموعه شعرهای بیکس به «دو سرو کوهی»، «عقاب»، «رود»، «سپیدهدم»،«آفات»، «کرکس»، «عطشم را شعله فرو مینشاند»، «دره پروانهها»، «صلیب»، «مار و روزشمار یک شاعر»، «سایه و آزادی» و «این واژه بیآبرو» میتوان اشاره کرد. همچنین شعرهای این شاعر به چندین زبان ترجمه و منتشر شدهاند. شیرکو بیکس از دست نخستوزیر سوئد جایزه جهانی توخولسکی، مدال افتخار در ادبیات، را دریافت کرده بود. وی برای مداوای بیماری خود از کوردستان به سوئد رفت اما در همانجا از دنیا رفت.. در برابر چشمهای آسمان ابر را در برابر چشمهای ابر باد را در برابر چشمهای باد باران را در برابر چشمهای باران خاک را دزدیدند، و سرانجام در برابر همه چشمها دو چشم زنده را زنده به گور کردند چشمهایی که دزدها را دیده بود. 🕊