زنانگی،مسیر اگاهی / سمیرا حسینی
Статистикаمن سمیرا حسینی مربی دوره های توسعه فردی و کوچ مهارتهای زندگی، اینجا کنار شما هستم تا با هم در مسیر رشد و اگاهی قدم برداریم🕊️😍
- Последний пост
- 22 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 40
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 67
- 1/48двое суток
- 76
- 1/72трое суток
- 82
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سلام بعد از مدتها دوری... 👋🌿 توی چند ماه گذشته که روزهای پرتنشی رو پشت سر گذاشتیم (و همچنان هم با چالشها همراه هستیم)، ناخودآگاه وارد «حالت بقا» شده بودم. میدونستم این واکنش طبیعیِ مغز و بدن برای حفظ انرژی و ادامه دادنه 🧠💪، اما در عین حال، همین تجربه باعث شد معنای «خویشتن دوستی» برام پررنگتر بشه. فهمیدم باید جور دیگهای بهشون بپردازم: با مراقبتِ عمیقتر از جسم و روحم 💖✨ از اونجایی که معتقدم این مفاهیم پیوند عمیقی با «زنانگی» دارن 🌸، شروع کردم به بازتعریف این مفهوم در زندگیم؛ چون احساس میکنم درکِ درستِ زنانگی، همون حلقه گمشدهای بود که بهش نیاز داشتم.... ابتدای مسیر، تمرکزم رو گذاشتم روی «سلامتی جسمی» و کاهش وزن ؛ چیزی که بیشترین نیاز رو بهش حس میکردم. روشهای مختلفی رو امتحان کردم تا نهایتاً سبکِ مطلوبِ خودم رو پیدا کردم و الان متعهدانه در حال انجامشم 🥗🏃♀️ خوبیِ این مسیر اینجاست که تعهد اصلیِ من به «بهبود کیفیت زندگی» هست، نه فقط یک هدف کوتاهمدت. این یعنی توجه به: 🌟 بهداشت خواب 😴🌙 🌟 تنظیم وعدههای غذایی 🍽️⏰ 🌟 و پایشِ مداومِ حالاتِ بدن و تغییراتِ خلقوخو 📈🧘♀️ حالا تصمیم گرفتم شما رو هم در این مسیر شریک کنم و تجربیاتم رو باهاتون به اشتراک بذارم 🤝🌈. چرا که به باور من، «به اشتراک گذاشتنِ تجربه زیسته»، یکی از قدرتمندترین راهها برای رشدِ جمعیِ ماست ✨📝
اگر نیازهای اولیه برآورده نشود، حال ما نمیتواند خوب باشد. البته اگر افراد نتوانند زندگی خود را تأمین کنند، اضطراب، افسردگی و هر علامت دیگری از بدن خود دریافت میکنند. یا اگر در خانه، در روابط خود احساس امنیت نکنند. بدن ما فوقالعاده عاقل است و اضطراب زنگ خطر داخلی ماست که میگوید: «من در امان نیستم. باید در حالت آمادهباش باشم. من نمیتوانم آرام بگیرم». افسردگی هشدار بدنی است که خاموش میشود و میگوید: «من در امان نیستم. من باید جدا شوم. اگر من در حالت فریز شدن(افسردگی) بروم، میتوانم از این وضعیت جان سالم به در ببرم». سرکوب این علائم راه حل نیست. این کار، یعنی سرکوب، همیشه راهحلهای موقتی را ارائه میدهد، چرا که ما علائم را به عنوان راهحلی طبیعی جهت سازگاری با شرایط نمیشناسیم. و ما نمیدانیم که همهٔ انسانها نیازهای اساسی برای ایمنی، تعلق و هدف کلی دارند. ما همچنین به اندازهٔ کافی در مورد این واقعیت صحبت نمیکنیم که بسیاری از درمانگران خود در حالت بقا هستند. بسیاری از آنها در بدهیهای هنگفت با حقوق بسیار اندک هستند. در مورد دیگران در حرفههای مددیاری نیز همینطور است. مردم چگونه میتوانند از دیگران مراقبت کنند، اگر از خودشان مراقبت نکنند؟ چگونه یک فرد میتواند راه خروج از حالت بقا را به کسی نشان دهد اگر هنوز خودش در آن است؟ اگر ما بخواهیم حال مردم خوب باشد، ما باید نیازهای انسان را به طور کامل بشناسیم. ما باید درک کنیم که انسانهایی که این نیازهایشان برآورده نمیشود، واکنش خواهند داشت و سازگاری را در پیش میگیرند(یعنی افسردگی را انتخاب میکنند بطور طبیعی). اگر فرهنگ ما مشکلات بهداشت روانی رو به افزایشی دارد (و دارد) این دلیلی دارد. این آینهای است که به ما نشان میدهد چه چیزهایی را باید در خود شفا دهیم و چه چیزهایی را باید با هم به عنوان یک جامعه بسازیم. ما باید شروع کنیم به شناخت زندگی مردم به عنوان یک کل. در این صورت رفتار آنها همیشه منطقی خواهد بود. سپس، دیگر به همه نمیگوییم که بیمار هستند و شروع به گفتگوهای صادقانه و هر چند تلخی میکنیم که تمایل داریم آنها را زیر فرش پنهان کنیم. #نیکول_لپـرا #نجات_از_هزار_تو #مسیر_آگااهی #سایکو_سوماتیک
امروز یه چیز جالب در مورد تروما خوندم که منو به فکر فرو برد : وقتی تروما فعال میشود، واکنشی که از ما سر میزند معمولاً هیچ ربطی به سن و فهم امروزمان ندارد. در یک لحظه و کاملاً ناخودآگاه، ما به همان مرحلهای از رشد برمیگردیم که زخم اولیه در آن اتفاق افتاده. این برگشتِ عمدی نیست؛ یک واکنش عمیق و غریزیست که در آن “بزرگسالِ امروز” کنار میرود و نسخهی کوچکتر، ترسیدهتر و آسیبدیدهی ما، کنترل را به دست میگیرد. آن احساسات شدید، آن واکنشهای ظاهراً نامتناسب، و آن مکانیزمهای دفاعی درواقع تلاشهای ناامیدانه همان کودکِ درون است؛ کودکی که هیچوقت فرصت پردازش یا فرار از درد و ترسش را نداشته. #مسیر_آگااهی #سایکو_سوماتیک #توسعه_فردی
یونگ: «هر روز خدا را شکر می کنم که به من اجازه داده شد واقعیتِ تصویرِ خدا را در درونِ خود تجربه کنم. بهسببِ این دریافت فیض، زندگیِ من معنا یافت و چشمِ درونیِ من به زیبایی و شکوهِ حقایق بنیادین گشوده شد. فارغ از آنکه جهان دربارهی تجربهی دینی چه می اندیشد، کسی که چنین تجربهای دارد، صاحبِ گنجی بزرگ است؛ چیزی که برای او به منبعِ زندگی، معنا و زیبایی بدل شده و جلای تازهای به جهان و به بشریت بخشیده است. در نهایت، آیا حقیقتی بهتر دربارهی امور غایی وجود دارد جز آن حقیقتی که به تو کمک می کند زندگی کنی؟» __ مجموعه آثار ج 11 پ 167
🦋در میان روایتهای تاریک جنگ جهانی دوم، نام زنی وجود دارد که نه به خاطر قهرمانی بیرونی، بلکه به دلیل انتخابی عمیقاً انسانی به یاد مانده است: اتی هیلِسوم. اتی هیلِسوم، زن هلندی، در سالهای اشغال هلند توسط نازیها زندگی میکرد. او مانند میلیونها انسان دیگر به تدریج از حقوق اجتماعی محروم شد و سرانجام به اردوگاه انتقالی وستربورک فرستاده شد؛ جایی که بسیاری از یهودیان پیش از انتقال به اردوگاههای مرگ در آن نگهداری میشدند. آنچه اتی، را متمایز میکند این است که او امکان پنهان شدن و نجات خود را داشت. دوستانش تلاش کردند راهی برای خروجش فراهم کنند. اما او تصمیم گرفت بماند. نه از سر تسلیم، بلکه از سر یک انتخاب اخلاقی آگاهانه. او نوشت که نمیخواهد از رنج مردمش جدا شود. میخواست شاهد باشد، همراه باشد و تا جایی که میتواند در دل تاریکی، انسانی بماند و به دیگران انسانیت را یادآوری کند. اتی در اردوگاه، به جای فرو رفتن در نفرت، به مردم گوش میداد، نامه مینوشت، امید منتقل میکرد و تلاش میکرد رنج اطرافیانش را سبکتر کند. او باور داشت حتی در شرایطی که همه چیز از انسان گرفته میشود، هنوز یک چیز باقی میماند: انتخاب اینکه چگونه انسان بمانیم. دفترچههای روزانه او که پس از جنگ منتشر شد، امروز یکی از صادقانهترین اسناد انسانی درباره زیستن در دل خشونت و ویرانی است. نوشتههایی که نشان میدهد مقاومت همیشه به معنای جنگیدن نیست؛ گاهی مقاومت یعنی حفظ قلبی که از نفرت سخت نشده است. اتی هیلِسوم (Etta Hillsum)سرانجام در اردوگاه آشویتس جان باخت. اما آنچه از او باقی ماند، پرسشی است که هنوز زنده است: در زمانهای که ترس انسانها را پراکنده میکند، بودن در کنار یکدیگر چه ارزشی دارد؟ شاید ماندن همیشه پاسخ درست نباشد، همانطور که رفتن هم همیشه به معنای ترک کردن نیست. اما انتخاب اتی، یادآور این حقیقت است که برخی انسانها، در لحظههای تاریخی، تصمیم میگیرند رنج را تنها تجربه نکنند و اجازه ندهند دیگران نیز تنها بمانند. @today_nvc #نشر_آگاهی #مسیر_آگااهی #زندگی_بر_مدار_ارزش
این هم کامواهای من... تو هم برایم بگو😍
ایستادن سمت زندگی چند روز پیش اینجا نوشته بودم که بیاید دوباره برگردیم سراغ ارزش هایمان، ولی خودم هم حس ادامه دادنش را نداشتم😔 هرچند این یک ماه فکر کردم چه بگویم از کجا بگویم سکوت بیشترین عکس العملم شد دیشب یکهو هوس کردم بروم سراغ بافتنی برای خودم کلاه ببافم، رفتم آموزش کلاهی جذاب را پیدا کردم و بعد سراغ ساک کاموا هایم و چند رنگ بیرون کشیدم. می دانی این روزها فکر می کنم بیش از همه به امید نیاز داریم و چه چیزی بهتر از دلخوشی های کوچک تمام این بیش از یک ماه این جمله ی توران میرهادی دائم در سرم می چرخید : رنج بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کن... شاید به واسطه همین است که بیشتر و جدی تر چسبیدم به خانه ،آشپزخانه، پخت و پز، پختن کیک (کاری که هیچ وقت نکردم) و گرم نگه داشتن فضای زندگی .این روزها خوب است تلاش کنیم سمت زندگی بایستیم، به هر روشی که می توانیم. دیشب بعد یک ماه اینستاگرام بالاخره در به روی من گشود و تا چهار بامداد دیدم و خون گریه کردم، به قدری تپش قلب داشتم که حس می کردم سمت راست قفسه سینه ام هم قلب درآورده ام. اما امروز دوباره می روم سمت زندگی، فراموش می کنم؟ نه! آنچه دیدم کمرنگ می شود؟ ابدا ! اما خودم را سرپا نگه می دارم برای دیدن روزهای روشن، و به اطرافیان هم کمک می کنم با هر آنچه در توان دارم برای ایستادن💪 پس تو هم با من همراه شو🫂 اینجا دیگر تا اطلاع ثانوی همان نیمچه آموزشی را هم که داشتیم نداریم... بیا از روزمره ات برایم بگو از اینکه امروز چگونه تاب آوردی امروز چه پختی؟ چه نوشتی ؟چه نوش جان کردی؟ یا اصلا فقط همین که « بودی» که همین «بودن»تمام ماجراست همین که نور خورشید را امروز دیدی یعنی باید باشی و ادامه بدهی.... https://t.me/lifecoaching_wisdom
🖊 چگونه انسان به نهایت وحشیگری میرسد؟ (بررسی روانشناختی مسیرهای تاریک ذهن انسان) ✍️ مصطفی سلیمانی 🔻 هر انسانی در عمق وجودش، نهالی از خشم و غریزه دارد که در شرایط عادی، زیر لایههای تربیت و فرهنگ پنهان میماند. اما گاهی این نهال، با آب و هوای مناسب، به درختی تنومند و وحشی تبدیل میشود. روانشناسان میگویند این دگرگونی، ناگهانی نیست؛ بلکه مسیری تدریجی است که از زخمهای کهنه آغاز میشود و با فشارهای تازه به اوج میرسد. ▪️نخستین گام اغلب در کودکی برداشته میشود. کودکی که بارها تحقیر شده، کتک خورده یا شاهد خشونت مداوم بوده، در درونش احساس بیارزشی عمیقی ریشه میدواند. این احساس، به مرور به خشم انباشته تبدیل میشود؛ خشمی که منتظر فرصتی است تا بیرون بریزد. وقتی بزرگ میشود، هر بار که کسی یا چیزی او را به یاد همان دوران میاندازد، انگار ماشهای فشرده میشود. 😡 زمینههای اجتماعی و فرهنگی ▪️جامعه نیز به این آتش، باد میزند. در محیطی که فقر، بیعدالتی و ناامنی همهجا را گرفته، انسان برای بقا گاهی مجبور میشود مرزهای اخلاقی را کنار بگذارد. وقتی خشونت، راهی برای کسب احترام یا قدرت به نظر میرسد، دیگر شرم و پشیمانی کمرنگ میشود. در چنین فضایی، فرد احساس میکند «اگر من نزنم، دیگران میزنند» و این باور، وحشیگری را توجیه میکند. ▪️گروههای افراطی یا جمعهای خشن، نقش بزرگی در این مسیر دارند. وقتی فرد در میان کسانی قرار میگیرد که خشونت را ستایش میکنند، هویت شخصیاش کمرنگ میشود. او دیگر «خود» نیست؛ بخشی از «ما»یی شده که همه با هم بیرحمتر میشوند. روانشناسان به این حالت «از دست دادن خود» میگویند؛ جایی که فرد احساس مسئولیت فردی را از دست میدهد و اعمالش را به گردن گروه میاندازد. 😡 فشارهای روانی و جرقه نهایی ▪️اختلالات روانی درماننشده، مانند خشم انفجاری یا بیتفاوتی عاطفی، سرعت این سقوط را چند برابر میکنند. کسی که نمیتواند همدلی کند، درد دیگران را نمیبیند یا نمیفهمد. برای او، انسانهای دیگر فقط ابزار یا مانعاند، نه موجوداتی زنده با احساس. ▪️گاهی یک رویداد تلخ، مانند مرگ عزیز، خیانت بزرگ، از دست دادن همه چیز یا تحقیر شدید، مانند جرقهای عمل میکند. در آن لحظه، ذهن تحت تأثیر هورمونهای استرس، توانایی فکر کردن منطقی را از دست میدهد. تصمیمگیری جای خود را به واکنش غریزی میدهد و مرز بین انسان و حیوان برای لحظاتی محو میشود. 😡 نقش تکرار و بیحسی ▪️هر بار که فرد خشونت میورزد و عواقب سنگینی نمیبیند، آستانهاش بالاتر میرود. آنچه روز اول غیرقابل تصور بود، روز دهم عادی میشود. این بیحسی تدریجی، یکی از مهمترین عوامل رسیدن به نهایت وحشیگری است. دیگر نه ترس از مجازات، نه عذاب وجدان، نه تصویر قربانی، چیزی را متوقف نمیکند. 😡 آیا بازگشت ممکن است؟ ▪️با همه این تاریکی، هنوز امیدی وجود دارد. بسیاری از کسانی که تا لبه پرتگاه رفتهاند، با کمک درمان، حمایت و مواجهه با عواقب کار خود، توانستهاند بازگردند. این بازگشت، نشان میدهد وحشیگری، سرنوشت حتمی نیست؛ بلکه نتیجه زنجیرهای از انتخابها و شرایط است که میتوان در هر نقطهای آن را شکست. ▪️فهمیدن این مسیر، نه برای بخشش بیقیدوشرط، بلکه برای پیشگیری ضروری است. اگر از کودکی به کودکان یاد دهیم خشم خود را بشناسند و مدیریت کنند، اگر جامعه نابرابری و تحقیر را کاهش دهد، اگر افراد در بحران تنها نمانند، بسیاری از این سقوطها هرگز رخ نمیدهند. ▪️نهایت وحشیگری، پایان راه انسان نیست؛ بلکه لحظهای است که انسان، کنترل خود را به غریزه واگذار کرده. و هرگاه انسانی دوباره کنترل را به دست بگیرد، ثابت میکند که حتی در تاریکترین نقطه، هنوز نوری از انسانیت باقی مانده است. #نشر_آگاهی #مسیر_آگااهی
«آنها» میخواهند افسرده شوی، یک گوشه کز کنی، با خشمی که به هر دلیل نمیتوانی ابرازش کنی، بیفتی به جون خودت ، قرصی شوی، بنگی و الکلی و بی مصرف بشوی، کار نکنی، رشد نکنی، کتاب نخوانی، کلاسهایت را رها کنی، جسمت مثلا زنده بماند اما روحت تماما مرده باشد که رویا نکنی، نخندی، نرقصی، تا فراموشت بشود لیاقت چه شادیها و زندگیهایی داری، آنوقت، بی دردسر تر به «دریدگیهایشان» ادامه میدهند؛ پس هر صدایی که تو را به رکود و خمودی و گریستن در خلوت و کارنکردن و کتاب نخواندن و دورهم جمع نشدن دعوت میکند، صدای آن یار شفیق خردمند نیست، یا تجربه ندارد، یا کم خرد است یا شریک «آنها» است. برخیز و به ابلیس غم سیلی بزن، «من و تو لیاقت زندگی بهتر، محترمانه تری داریم»، همین را فریاد بزن که خوابشان را پریشان کنی نه اینکه تو بی خواب شوی و پریشان. @drshiri #نه_میبخشم_نه_فراموش_میکنم #موجیم_که_اسودگی_ما_عدم_ماست
پرسش هایی برای پیدا کردن ارزش های شما: ۱.ایا شهرت رو ترجیح میدهید یا احترام؟ ۲.به چیزهایی که دارید بیشتر افتخار می کنید یا به شخصیت تان؟ ۳.بدنامی را ترجیح میدهید یا گمنامی؟ https://t.me/lifecoaching_wisdom
اینقدر از کلام خالی شدیم که وقتی دوستان زنگ میزنند بارها وسط مکالمه چندین ثانیه طولانی سکوت میشه، هیچی نداریم بگیم....
تصادفی داستانِ ضحاک را میخواندم… نه برای سیاست، نه برای امروز، نه حتی با نیتِ مقایسه. فقط یک ورق از شاهنامه، برای دل خودم. اما هرچه جلوتر رفتم، حس عجیبی افتاد به جانم؛ انگار این قصه را نه هزار سال پیش، که همین دیروز نوشتهاند. ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛ نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ. میگویند عرب است و پایتختش بیتالمقدس؛ شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده. او با شمشیر نمیآید، با فریب میآید. با «ترفند». و عجبا که ایرانِ اسطورهای، دقیقاً از همینجا زمین میخورد. ضحاک در آغاز، پرهیزگار است. نمازخوان است. زاهد است. اما درست همانجا که باید، شیطان وارد میشود؛ نه با شاخ و دم، بلکه در هیأت یک آشپز خوشذوق. برای اولین بار، گوشت را وارد سفرهی شاه میکند. پرندگان بریان، خوشبو و وسوسهانگیز. و ضحاک، طعم را که میچشد، دیگر همان آدم سابق نیست. قدرت هم همینطور است؛ اول فقط «طعمش» را میچشانی، بعد دیگر نمیشود نگهش داشت. ضحاک ذوقزده، آشپز را صدا میزند: «چه میخواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟» و آشپز—که حالا میدانیم شیطان است—لبخند میزند و میگوید: «فقط اجازه بده شانههایت را ببوسم.» چه پاداش ارزانی… و چه بهای گرانی. فردای آن روز، شانهها زخم میشوند. زخمها دهان باز میکنند و از دلِ بدنِ شاه، دو مار سیاه بیرون میخزند. تاریک، گرسنه، بیرحم. نماد ارتجاع، ظلم، و سیریناپذیری. مارها آرام نمیگیرند. میل دارند به مغز. نه هر گوشتی؛ مغز. جای فکر. جای فهم. جای اعتراض. باز هم شیطان میآید، اینبار در لباس «حکیم»: «نگران نباش شاه! راهش ساده است. هر روز، دو جوان ایرانی. مغزشان را بده به مارها، تا مغز خودت سالم بماند.» و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار میشود: قرعه میکشند. بیطرفانه. منصفانه. امروز نوبتِ کیست؟ هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد. همه میگویند: «از این ستون به آن ستون فرج است…» اما ستونها زیاد نیستند. و زمان، بیرحمانه سریع میگذرد. سالانه بیش از هفتصد مغز جوان خرجِ حفظِ مغز شاه میشود. در آشپزخانهی دربار، دو نفر به نام ارمایل و گرمایل وجدانشان قلقلک میگیرد. نه آنقدر که همهچیز را بههم بزنند، نه آنقدر که ساکت بمانند. تصمیمی «میاندارانه» میگیرند: هر روز، فقط یک جوان قربانی شود. مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند. مارها متوجه نشوند. و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند. اصلاحات موفق است! مارها راضیاند. آشپزها خوشحالاند. و کسی نمیپرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند… جوانهای نجاتیافته را شبانه روانهی بیابان میکنند: «فرار کن. برنگرد. آفتابی نشو.» و اینگونه است که فرارِ مغزها در شاهنامه ثبت میشود. تا اینکه نوبت میرسد به کاوه. کاوه آهنگر. مردی که هفده پسرش خوراکِ همان مارها شدهاند. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. ضحاک تصمیم میگیرد از مردم امضا بگیرد که «من پادشاهی دادگرم». صفها تشکیل میشود. امضا پشت امضا. سالها تکرار. اما کاوه نه صف میایستد نه امضا میکند. طومار را پاره میکند. فریاد میزند: «تو بیدادگری!» و همین فریاد، حکومت را میلرزاند. کاوه پیشبند چرمیاش را بر سر نیزه میکند. درفشی از دل کار و رنج. درفش کاویانی. جوانها یکییکی میپیوندند. قیام آغاز میشود. و من، کتاب را میبندم و با خودم میگویم: فردوسی فقط شاعر نبود. او حافظهی تاریخی ما بود. و اسطوره، وقتی زنده است که هنوز «جواب بدهد». نداریم چاره مگر کاوگی نخواهیم جان جز به آزادگی
پرسش هایی برای پیدا کردن ارزش های شما: ۱.ایا شهرت رو ترجیح میدهید یا احترام؟ ۲.به چیزهایی که دارید بیشتر افتخار می کنید یا به شخصیت تان؟ ۳.بدنامی را ترجیح میدهید یا گمنامی؟ https://t.me/lifecoaching_wisdom
پیدا کردن ارزشهای زندگی یکی از مهمترین کارهایی است که میتوانید انجام بدید. ارزشها بهعنوان قطبنمایی برای زندگی عمل میکنن و شما رو به سمت چیزی که بیشترین اهمیت را دارد راهنمایی میکنن. اگه یه وقتایی حس میکنی گیر کردی، انگار نمیدونی کجای کاری… اگه از خیلی چیزا توی زندگیات راضی نیستی ولی دقیق نمیدونی چرا… یا حتی اگه یه حسی داری که انگار گم شدی توی شلوغی کار و زندگی… یه خبر خوب دارم برات: پیدا کردن ارزشهات میتونه خیلی چیزا رو برات روشن کنه. اصلاً ارزش یعنی چی؟ چرا مهمه؟ ارزشها همون چیزاییان که ته قلبت بهشون اهمیت میدی. چیزایی که واقعاً برات مهمن، حتی اگه گاهی فراموششون کرده باشی. مثل یه قطبنما هستن. وقتی پیداشون کنی، مسیر زندگیت شفافتر میشه. وقتی ندونی چی برات مهمه، ممکنه سالها تلاش کنی ولی آخرش حس کنی چیزی کم داری. مثلاً ممکنه برات خانواده مهم باشه ولی کل وقتتو بذاری پای کار. خب معلومه که یه جای کار میلنگه! شناخت ارزشهات چه کمکی میکنه؟ وقتی بدونی چی برات مهمه: راحتتر میتونی تصمیم بگیری. میفهمی چرا از یه چیزایی خسته یا دلزدهای. میتونی هدفگذاری درستتری داشته باشی. و مهمتر از همه: حس رضایت، شادی و معنا توی زندگیت بیشتر میشه. یه نکته مهم!👌⚠️ اگه احساس نارضایتی یا ناامیدی از زندگیت داری، شاید دلیلش اینه که داری خلاف ارزشهات زندگی میکنی. مثلاً اگه “سلامتی” برات مهمه ولی اصلاً به خواب و تغذیهت توجه نمیکنی، طبیعیه که یه حس ناخوشایند ته دلت باشه. یه تمرین کوچیک: یه نگاه بنداز به اینکه وقتتو چطور میگذرونی. آیا وقت کافی به ارزشهات اختصاص میدی؟ اگه نه، چی میتونه کمکت کنه که یه قدم بهشون نزدیکتر شی؟ حرف آخر شناخت ارزشها یه جور بیدار شدنه. یه جور برگشتن به خود واقعیت. و اگه از همین امروز شروع کنی، مطمئن باش مسیر زندگیت از این رو به اون رو میشه. چطوری ارزشهامونو پیدا کنیم؟ از امروز، روزی ۳ تا پرسش براتون میذارم که کمک میکنه تا ارزش هاتون رو شناسایی کنید🔎📝 #پرسشگری #زندگی_بر_مدار_ارزش #مسیر_آگااهی https://t.me/lifecoaching_wisdom
وقتی ما را از نه گفتن باز می دارند، عاقبت، بدنمان به جای ما نه می گوید بدن کاری را می کند که ذهن از انجام آن ناتوان است. عوارض زیانبار استرس بر سیستم دستگاه ایمنی بسیار است و موجب بیماری های خودایمنی می شود.ما همواره می کوشیم بدن رو مستقل از بعد ذهنی درک کنیم. می خواهیم انسان را چه سالم و چه بیمار چنان توصیف کنیم که گویی عملکردی مستقل از محیط دارد، که در آن رشد و زندگی می کند و مشغول به کار می شود بازی می کند عشق می ورزد و میمیرد. این شیوه های تفکر ،همان سوگیری های پنهان و ریشه دار در پزشکی مرسوم هستند، که بیشتر پزشکان در طول تحصیل می آموزند و در حرفه خود نیز به کار می گیرند. هرچه تخصص پزشکان در یک رشته ی خاص افزایش می یابد دانششان هم درباره یک عضو بدن بیشتر می شود ،اما در صاحب آن عضو کاهش پیدا می کند تقریبا تمام کسانی که برای این کتاب با آنها مصاحبه کردم، یکصدا، اظهار کرده اند که هیچ وقت پزشکان متخصص و پزشکان خانواده شان از آنها نخواسته در مورد جنبه های زندگی شخصی و مسائل روحی و عاطفی خود صحبت کنند. بلکه حتی بسیاری از آنها احساس می کردند پزشکان با نوع برخورد ناخواسته مانع چنین گفتگوهایی می شوند. هنگام گفتگو با همکاران متخصص در مورد این بیماران متوجه شدم اغلب پزشکان حتی پس از سال ها مداوای یک بیمار کوچک ترین اطلاعی از زندگی و احساس ات شخصی خارج از چارچوب بیماری او ندارد. اما تمام اطلاعات ضروری را نمی توان در آزمایشگاه یا از طریق تحلیل های آماری تایید کرد نمی توان همه جنبه های بیماری را به حقایقی محدود کرد که با مطالعات دو سو کور و دقیق ترین روش های علمی تایید شده اند. ایوان ایلیچ در کتاب محدودیت های پزشکی نوشته است: همان طور که با آزمایش های شیمیایی نمی توان به ارزش زیبایی شناختی ظروف سفالی پی برد با آموزه های پزشکی نیز نمی توان ماهیت واقعی درمان رنج و مرگ را درک کرد اگر تجربیات انسانی و بینش های فردی را از حیطه دانش معتبر حذف کنیم عملا دایره شناخت خود را بسیار محدود کرده ایم.... ادامه دارد #بدنمندی #سایکو_سوماتیک #یک_قاچ_کتاب https://t.me/lifecoaching_wisdom
زنانگی،مسیر اگاهی / سمیرا حسینی pinned «سلام به همه دعوت میکنم شرکت کنید تو نظر سنجی بزودی میریم برای شروع همخوانی، شاید هم ۲ کتاب رو که بیشتر رای بیارن در دو گروه مجزا پیش ببریم😍»
سلام روزتون پر از خیر و شادی از سه کتاب بالا کدوم یک رو برای گروه خوانی انتخاب می کنید؟ public poll وقتی بدن نه می گوید – 9 👍👍👍👍👍👍👍 69% @Alirezapourali19, MA_AM, @Manizhehezati, @AzmnoormhmD, @Nazanin_shiraziFard, @Yegane_Yazdanii, فلوریا, @Baghimarzi1, Yegane…
без подписи
без подписи
без подписи