tgindex
سمفونی زندگی

سمفونی زندگی

Статистика

"سمفونی زندگی" نام مجموعه کلاس های آموزش خانواده است با تدریس زهرا(سپیده) رستمی. ادمین باشگاه کودکی: @ChildhoodClub_Admin ادمین باشگاه نوجوانی: @Teenageclub_Admin وقت مشاوره: یکشنبه ها در کلینیک روشنا (02122592636)

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
226
0 за сутки
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
330
20 постов
Вовлечённость
146,0%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
39
1/48двое суток
44
1/72трое суток
48

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • بعدها در یکی از پوسترهای تبلیغاتی، قصه این کارگاه رو از زبان دخترکی به نام «نهال» برای آدم‌ها تعریف کردم. و نهال... قصه لبخندش شد قصه‌ای که از مدارس تا باغ کتاب و مؤسسه‌های مختلف رفت و دست‌به‌دست شد. و «من دیگه بزرگ شدم» شد یکی از کارگاه‌های پرمخاطب من. اما با همه این سال‌ها، همه این دوره‌ها، همه این بچه‌ها و نوجوان‌ها و والدین و مربی‌ها... هنوز باارزش‌ترین لحظه برای من، آخرین جلسه هر کارگاهه: وقتی بچه‌ها میان جلو. کلی بوس و بغل و نگاه پرمهر... و می‌گن: «خانووووم! این بهترین کارگاهی بود که مدرسه‌مون می‌تونست برای ما بذاره.» یا: «این بهترین کاری بود که مامان‌هامون می‌تونستن برامون انجام بدن.» و گاهی می‌گن: «شما بهترین کسی هستید که می‌شد این مطالب رو ازش یاد گرفت؛ چون خیلی ساده، ولی علمی و قشنگ، مثل قصه برامون تعریف کردید.» و من... اشکم درمیاد. چون دوباره یاد همون دانش‌آموز کلاس هفتم می‌افتم. گاهی با خودم فکر می‌کنم: او امروز کجاست؟ حالا احتمالاً دختری حدودا ۲۷ ساله است. نمی‌دونم زندگی‌اش چطور گذشته. نمی‌دونم اصلاً یادش هست یک روز در مدرسه، با یک سؤال عجیب و یک عالمه احساس گناه، پیش معلم پژوهشش رفت یا نه. اما من یادم هست. خیلی خوب یادمه. و می‌دونم که اون روز، اون دختر فقط دنبال جواب یک سؤال بود... اما ناخواسته به من یاد داد که بچه‌ها چقدر به آدم امن نیاز دارند. شاید خودش هیچ‌وقت ندونه که اون یک سؤال، مسیر زندگی حرفه‌ای من رو تغییر داد. از یک سؤال، یک عهد شروع شد. عهدی برای اینکه تا جایی که می‌تونم، کمک کنم کودکی کمتر از سؤال‌هاش خجالت بکشه؛ نوجوانی کمتر خودش رو «آدم بد» بدونه؛ والدی آگاه‌تر و آرام‌تر کنار فرزندش بایسته؛ و مربی‌هایی یاد بگیرن چطور برای کودکان و نوجوانان، آدم امن‌تری باشند. و من... بعد از پایان هر کارگاه، وقتی بچه‌ها می‌رن، می‌مونم و یک سجده شکر. برای اینکه تونستم، هرچقدر کوچک، اما پایدار، گامی بردارم برای کودکان و نوجوانان سرزمینم. «من دیگه بزرگ شدم» برای من فقط یک کارگاه نیست. قصه‌ی عهدی است که سال ۱۳۹۰، با یک سؤال شروع شد. و هنوز ادامه دارد... 🌱 برای شرکت در کارگاه آموزشی رایگان «من دیگه بزرگ شدم» مخصوص والدین وارد گروه زیر شوید: https://t.me/+DEgI5TTgCqU4YWM0 این کارگاه یکشنبه اول شهریور ساعت ۲۱:۳۰ به صورت آنلاین/آفلاین در فضای گوگل میت برگزار میشود.

  • قصه‌ی «من دیگه بزرگ شدم» از یک سؤال شروع شد... نوشته زهرا (سپیده) رستمی سال ۱۳۹۰ بود. تازه ارشد جامعه‌شناسی‌مو گرفته بودم و در یک مدرسه معروف، معلم پژوهش بودم. یادمه از همون ابتدای ورود به دنیای معلمی، بیشتر از هر تأثیر علمی و آموزشی، سعی می‌کردم با بچه‌ها ارتباط بگیرم و وارد دنیاشون بشم. و خداروشکر این اتفاق به خوبی افتاد. یادمه یک بار یکی از بچه‌های کلاس هفتم اومد و گفت: «خانوم، ما یه سؤالی داریم که نمی‌تونیم از هیچ‌کس بپرسیم. چون شما معلم پژوهش و در عین حال آدمی هستید که باعاتون راحتیم، میشه با شما مطرحش کنیم؟» گفتم: «حتماً عزیزم.» گفت: «خانوم، ما ۹۵ درصد فکر و ذکرمون درباره مسائل جنسیه و همش داریم با بچه‌ها درباره این موضوعات حرف می‌زنیم... خاااانوم! پیامبرا و امام‌ها هم رابطه جنسی داشتند؟!» واااای! توی دلم مردم از خنده! 😄 اما خیلی عادی و طبیعی و با لحنی مهربان گفتم: «عزیزمممم... میل جنسی بخشی از ساختار نظام آفرینشه و در همه موجودات وجود داره. خدا اونو توی وجود همه گذاشته؛ از آدم‌ها گرفته تا پرنده و چرنده و خزنده...» یه دفعه انگار آبی روی آتیش ریخته باشم. چشماش برق زد و گفت: «یعنی ما آدم‌های مشکل‌داری نیستیم که به این موضوع‌ها فکر می‌کنیم و درباره‌ش حرف می‌زنیم؟» گفتم: «نه عزززیزم. اتفاقاً اینکه تو کنجکاوی و سؤال داری و دنبال جواب سؤالت می‌گردی، نشونه‌ی سلامت روان و جستجوگری توئه. مشکل از من و سایر بزرگترهای دور و بر شماست که فضای امنی برای پیدا کردن جواب سؤال‌هاتون، به شیوه مناسب و سالم، فراهم نکردیم.» و دیدم با همین گفت‌وگوی ساده، انگار فشار و عذاب وجدانی که مدت‌ها درگیرش بود، از روی دوشش برداشته شد. زد زیر گریه و گفت: «خانوم... من همش فکر می‌کردم من آدم بَدی هستم که به این چیزها فکر می‌کنم...» این موضوع سال‌ها فکر منو مشغول کرد. همش به این فکر می‌کردم که چقدر این بچه‌ها تنها و بی‌پناه‌اند... جواب طبیعی‌ترین سؤال‌هاشون، سؤال‌هایی که بخشی از کنجکاوی و رشدشونه، رو نمی‌تونن از یک جای امن و در فضای سالم پیدا کنن. و وقتی جای امنی برای پیدا کردن جواب ندارن، ذهن جستجوگرشون دنبال پاسخ می‌ره؛ گاهی حتی در سطل زباله‌های فضای مجازی و هر جایی که ممکنه چیزی برای سیر کردن این ذهن کنجکاو پیدا بشه. و در کنارش... چقدر ترس، شرم، احساس گناه و عذاب وجدان. از اون موقع با خودم عهد کردم تا جایی که می‌تونم، چنین فضایی رو براشون فراهم کنم. و شروع کردم به خوندن. هرچی منبع در زمینه تربیت جنسی بود می‌خوندم. هر کلاس تربیت جنسی صوتی و حضوری‌ای بود می‌رفتم. یعنی تقریباً منبعی نبود که پیدا کنم و نخرم و نخونم. تااااا سال ۹۲... در یک دوره فرزندپروری که در یک شرکت خصوصی برگزار می‌کردم، این خاطره رو برای اون جمع تعریف کردم؛ جمعی که خیلی با هم صمیمی شده بودیم و بانوان بسیار خونگرم و مهربانی بودند. گفتند: «خب چرا برای ما تربیت جنسی برگزار نمی‌کنید که بچه‌های ما نشن اون بچه‌ها؟!» گفتم: «اتفاقاً خیلی منابع خوندم و جمع‌آوری کردم، اما هنوز به زبان خودم درنیاوردم.» و تقاضای اونها باعث شد چند روز منسجم و شباااانه‌روز بنشینم پای درآوردن مطالب و تبدیلشون کنم به یک کارگاه. بعد از اون، بارها و بارها دوره تربیت جنسی برای والدین برگزار کردم. و هر بار کلی نکته، داستان و تجربه بهش اضافه شد. تا اینکه باز هم عده‌ای از والدین، در بخشی از کارگاه که رسیدم به بلوغ و نکته‌هایی که والدین باید قبل از بلوغ با بچه‌هاشون مطرح کنند، گفتند: «خاااانوم رستمییییی! تروخداااا میشه بیاریمشون پیش شما که خودتون اینا رو بهشون بگید؟!» و من دوباااااره... چندین شباااانه‌روز نشستم پای جمع‌آوری مطالب؛ این بار با یک سؤال تازه: چطور می‌شود این حرف‌ها را به زبان خود نوجوان‌ها گفت؟ و خروجی اون شد: «من دیگه بزرگ شدم» شهریور ۹۵، اولین دوره «من دیگه بزرگ شدم» رو در سرای محله چیذر برای نوجوان‌ها برگزار کردم. و از اون موقع... دو سه سالی انقددددررررر شلوغ شده بودم و درگیر تربیت جنسی برای والدین و «من دیگه بزرگ شدم» برای نوجوان‌ها بودم که حد نداشت. آخه اون زمان‌ها مثل امروز نبود که این‌قدر از این جور کارگاه‌ها برگزار بشه. دیگه طوری شده بود که تا قبل از کرونا، تقریباً هر ماه یک دوره «من دیگه بزرگ شدم» داشتم؛ بدون هیچ تبلیغی. فقط با معرفی دهان‌به‌دهانِ خانواده‌هایی که قبلاً آمده بودند و تجربه‌شون رو برای اطرافیان تعریف می‌کردند. بعد از کرونا، قصه بزرگ‌تر شد. اردیبهشت ۱۴۰۱ به دانشگاه شهید بهشتی دعوت شدم تا در بوت‌کمپ تربیت مربی کودک، به عنوان یکی از دو مدرس بخش تربیت جنسی کودکان، این موضوع رو به مربی‌ها آموزش بدم.

  • 5 авг.5951из raahiane

    بذر بذر، یک قابلیت است. یک امکانٍ متوقف در زمان. در این ذره‌ی ریز ٍ به ظاهر مرده‌‌ی خشک، یک رویش پنهان است. یک گل با تمام رنگ‌هایش. یک سرو بلند. یک موجود زنده با تمام پیچیدگی‌هاش. بذر، تجسد فرداست. آینده‌ای فشرده. یک گونی بذر خشک، یک هکتار مزرعه‌ است. یک گندمزار سرسبز رقصنده در باد فردا. یک آینده‌ی در انتظار. بذرها، در انتظار شرایطند. وضعیت مساعد. آب و خاک و رطوبت. آن وقت، آن قابلیت ٍ محبوس در زمان و مکان، آزاد می‌شود. فصل‌ها، می‌چرخند. هر چقدر هم طولانی. منطق هستی، «یکسان نباشد حال دوران»ست. بذرها، به اتکای این ویژگی هستی، هستند: تجسد انتظار چرخش دوران. هر کدام از ما، بذری هستیم. نگاهداری خویشتن، نگاهبانی آینده است. نگاه‌داری امکان رویش در فردای تغییر فصل. گاهی فصل‌ها، فصل رویش نیست: فصل مراقبت از بذرهاست. این، انفعال نیست: غمگین نباش. #گفتگوهای_تنهایی/#شبح @raahianeراهیانه/مهدی سلیمانیه

  • 7 июл.991из gildaborojerdi

    این متن رو دوبار بخوانید👇 ✔️زمان مترجم کتابهاست ✍🏻سهند ایرانمهر بعضی کتاب‌ها را نباید فقط یک‌بار خواند؛ باید زندگی را چهار قسمت کرد و در هر دوره‌ای خواند تا فهمید چه معنایی می‌دهد، راستش اگر نمی‌خندید حتی معتقدم که بوها و رنگ‌ها هم در مقاطع مختلف زندگی حس متفاوتی با قبل دارند. می‌گویند معنای یک کتاب فقط روی کاغذ و در میان کلماتش نیست، در گفت‌وگوی آن با زندگی و تجربه‌های خود ما شکل می‌گیرد. به همین دلیل است که کتاب ثابت می‌ماند، اما ما هر بار که به سراغش می‌رویم، دیگر آن آدم سابق نیستیم. هر دوره‌ای از عمر، پرسش‌های خودش را دارد و همین پرسش‌ها هستند که تعیین می‌کنند ما از یک کتاب چه بفهمیم و چه چیزهایی را اصلاً نبینیم. سال ۱۳۷۰، وقتی نوجوان بودم، «پیرمرد و دریا» را خواندم، این کتاب همینگوی و‌ کتاب «مسالک‌المحسنین» طالبوف که جزو ادبیات مشروطه است را امانت گرفتم و هردو عجیب جذاب. دوره عجیبی بود، واقعا چه تناسبی بین این دو کتاب بود؟ بهرحال، برای پس دادن‌شان به کتابخانه شهر هم یک هفته تاخیر داشتم و وقتی هم تحویل دادم چون اصولا کتاب مهم بود نه کتابخوان، کارت عضویتم را سوراخ کردند که یعنی «باطل شد». امروز بعد از این‌همه سال، دوباره سراغش رفته‌ام. واقعاً آن روزها از این داستان چه فهمیده بودم؟ آیا فقط پیرمردی را می‌دیدم که با یک ماهی بزرگ می‌جنگد؟ مثلا از این جمله چه می‌فهمیدم:«از دردی که می‌کشید می‌دانست که نمرده است». اصلاً چطور می‌توانستم معنای خستگی، تنهایی، امید و شکست را درک کنم، وقتی هنوز چیزی را در زندگی از دست نداده بودم؟ حالا حتی تصور آن نگاه نوجوانانه برایم سخت است و از سادگی‌اش لبخند به لبم می‌آید. امروز، «پیرمرد و دریا» برای من قصه‌ی شکست است؛ اما نه شکستی که نقطه‌ی پایان باشد. درست همین‌جاست که همینگوی راهش را از تمام این حرف‌های کلیشه‌ای و کپسول‌های موفقیت انگیزه تغییر می‌دهد. سانتیاگو در آخر داستان، ماهی را سالم به ساحل نمی‌آورد. آنچه به بندر می‌رسد، فقط اسکلت بزرگ شکار اوست. اگر ملاک ما «نتیجه» باشد، او باخته است؛ روزها جان کنده، رنج کشیده و دست‌آخر چیزی برای فروختن ندارد. اما اگر ملاک را خود «انسان» بگذاریم، قصه چیز دیگری می‌گوید. زندگی، برعکس مسابقه‌های ورزشی، همیشه به کسی که درست جنگیده پاداش نمی‌دهد. گاهی همه‌ی محاسباتت درست است، تمام توانت را هم می‌گذاری، اما سهمت می‌شود اسکلت‌ آرزویی که زمانی زنده بود و در دلت موج می‌زد. تلخی این واقعیت را خیلی از ما تازه بعد از چند دهه زندگی می‌فهمیم. در نوجوانی خیال می‌کنیم تلاش و پیروزی یک رابطه‌ی مستقیم دارند؛ اما روزگار این توهم را آرام‌آرام از ما می‌گیرد. با این حال، شاهکار همینگوی این نیست که بگوید شکست ناگزیر است؛ کار بزرگ او این است که مرزی روشن بین «شکست خوردن» و «شکست‌خورده بودن» می‌کشد. آدم ممکن است در نتیجه بازی را ببازد، اما اصالت و وقار خودش را نبازد. می‌تواند دست‌خالی به خانه برگردد، بدون اینکه از درون فرو ریخته باشد. سانتیاگو بر دریا پیروز نمی‌شود؛ او بر «تسلیم شدن» پیروز می‌شود و دروغ‌ترین چیزی که به آدم‌ها می‌فروشند این است که موفقیت یعنی پیروز شدن. شاید برای همین است که این رمان را باید در سنین مختلف خواند. نوجوان در آن هیجان شکار را می‌بیند؛ جوان، اراده و پشتکار را؛ اما کسی که چند بار در زندگی واقعی زمین خورده باشد، لایه‌ی دیگری را کشف می‌کند شاید اینکه ارزش و شرف یک انسان را نمی‌شود همیشه با چرتکه‌ی موفقیت‌هایش سنجید. گاهی ارزش یک زندگی در چیزهایی نیست که به دست آورده، در چیزهایی است که اجازه نداده از دست بروند؛ مثل وقتی که در سکوت سنگین خودت، با درونی کاملا آرام و به قول سهراب « وسیع و سر به زیر و سخت» خودت می‌دانی چطور به دریا زده‌ای و چطور به ساحل برگشته‌ای. @sahandiranmehr

  • 7 июл.893из aghooshKhishTan

    در مدح و ستایش یکپارچگی این چیزی نیست که از اول اینطوری بهش نگاه کرده باشم؛ بیشتر نتیجه‌ی یه سری تجربه‌ست که کم‌کم زاویه دیدم رو تغییر داد. چند وقتی بود داشتم به این فکر می‌کردم که چرا بعضی وقت‌ها، با اینکه ظاهر زندگی اوکیه، آدم از درون یه جور خستگی یا آشفتگی حس می‌کنه به نظرم یکی از دلیل‌هاش اینه که توی محیط‌هایی قرار می‌گیریم که هر کدوم ارزش‌های متفاوتی دارن؛ ولی خودمون هنوز ارزش‌های محوری زندگی‌مون رو شفاف نکردیم. مثلا فرض کنید همزمان توی چند گروه دوستی هستید؛ یه گروه اهل ورزش و زندگی سالمه، یه گروه اهل پارتی و شب‌بیداری، یه گروه هم بیشتر درگیر کار، پیشرفت و پول درآوردنه... هر کدوم از این جمع‌ها فرهنگ خودشون رو دارن. کم‌کم برای اینکه احساس تعلق داشته باشیم، ادبیاتشون رو یاد می‌گیریم، توی برنامه‌هاشون شرکت می‌کنیم و بدون اینکه حواسمون باشه، یه بخشی از اون ارزش‌ها هم وارد زندگی خودمون میشه. به نظرم این اتفاق ذاتا بد نیست؛ مشکل از جایی شروع میشه که برای پذیرفته شدن، مدام نقش عوض کنیم و هر جمع، نسخه‌ی متفاوتی از ما رو بسازه... اونجاست که کم‌کم احساس یکپارچگی از بین میره. منظورم این نیست که باید فقط با آدم‌های شبیه خودمون معاشرت کنیم؛ اتفاقا فکر می‌کنم میشه با آدم‌های مختلف دوست بود، ازشون چیز یاد گرفت و همچنان خودت رو نگه داشت. میتونی با آدم‌هایی که مشروب میخورن دوست باشی، بدون اینکه خودت مشروب بخوری؛ میتونی با آدم‌های خیلی پول‌محور معاشرت کنی، بدون اینکه کل ارزش زندگیت رو درآمد تعریف کنی؛ میتونی با ورزشکارها دوست باشی، بدون اینکه تبدیل به یه آدم کاملا ورزشی بشی... به نظرم مسئله بیشتر از هر چیزی برمی‌گرده به شفاف بودن مرزهای شخصی. یه نکته‌ی دیگه هم هست؛ بعضی سبک‌های زندگی در عمل با هم اصطکاک دارن. کسی که توی یه جمع شب‌بیداز هست و خودش سحرخیزه و تا صبح بیداره، معمولا سخت‌تر می‌تونه صبح زود بیدار بشه؛ کسی که تمام وقتش صرف کار میشه، ممکنه برای ورزش یا رابطه‌های عمیق وقت کمتری داشته باشه. برای همین گاهی آدم دلش میخواد همه‌ی این تجربه‌ها رو همزمان داشته باشه، ولی زمان محدودتر از این حرف‌هاست؛ اینجاست که FOMO یا همون Fear of Missing Out پررنگ میشه... این حس که یه جای دیگه اتفاق بهتری داره میفته و من دارم از دستش میدم. ولی هرچی تجربه‌ی آدم بیشتر میشه، یه چیز دیگه هم کم‌کم پررنگ میشه؛ اینکه قرار نیست همه‌ی تجربه‌ها سهم من باشن. شاید همینجا نقطه‌ی شروع JOMO یا Joy of Missing Out باشه، اینکه به جای اضطراب از انتخاب نکردن، به انتخاب‌هات برسی و ازشون رضایت داشته باشی؛ نه چون همه‌چیز رو تجربه کردی، بلکه چون پذیرفتی انتخاب یعنی همزمان یه سری چیزها رو کنار گذاشتن. بعد از یه سری تجربه‌ها و تغییرها، بیشتر به این رسیدم که عامل تعیین‌کننده فقط محیط نیست... خیلی‌ها دقیقا توی شرایطی رشد کردن که حمایتشون نمی‌کرده، ولی مسیر خودشون رو ساختن. ولی یه تفاوت مهم هست بین «ممکن بودن» و «آسون بودن»؛ آدم می‌تونه توی جمع سیگاری‌ها سیگار نکشه، ولی سخت‌تره؛ می‌تونه توی محیطی که همه تا ظهر میخوابن صبح زود بیدار بشه، ولی انرژی بیشتری میخواد. برای همین فکر می‌کنم محیط سرنوشت آدم رو تعیین نمی‌کنه، ولی هزینه‌ی انتخاب‌ها رو بالا و پایین می‌بره؛ شاید بشه گفت ارزش‌ها و انگیزه‌های درونی جهت حرکت رو مشخص می‌کنن، ولی آدم‌ها و محیط میزان اصطکاک مسیر رو. و شاید یکپارچگی یعنی اینکه بتونی توی جمع‌های مختلف حضور داشته باشی، بدون اینکه هر بار خودت رو گم کنی.

  • 5 июл.100173

    بعضی آدم ها فلشرند... نوشته زهرا (سپیده) رستمی چند شب پیش ماشینم خراب شد! اول چراغ دینام روشن شد و بعد یکی یکی همه چراغ ها! آروم زدم کنار اتوبان و فلشر را روشن کردم. اما در عرض کمتر از یک دقیقه، کل برق ماشین قطع شد و دیگه فلشر هم کار نکرد. ماشین ها با سرعت از کنارم رد می‌شدند بعضی هاشون بوووق میزدند و من «احساس نامرئی شدن» داشتم. خیلی ترسیده بودم! داخل ماشین نشستم و به همسرم و بعد امداد خودرو زنگ زدم به پیشنهاد همسر رفتم از صندوق عقب ماشین مثلث شبرنگ را در بیارم. همینطور که سرم داخل صندوق بود صدایی گفت کمک نیاز دارید؟ با ترس از جام پریدم! و آقایی را دیدم که با نیسانی زده بود کنار و اومده بودن کمک... براشون توضیح دادم که به امداد و همسرم زنگ زدم و میان. گفت من می مونم تا برسن. رفت داخل ماشین خودش نشست، فلشر را روشن کرد و ۴۵ دقیقه نشست تا همسرم رسید. دلم گرم شد با حضورش. کاری از دستش بر نیومد: نه ماشین را تعمیر کرد، نه دینام را عوض کرد، نه با امداد تماس گرفت! فقط کنار ما ماند. بودنش دلگرمی بود برای من و مهرآفرین. جناب همسر که رسید رفتیم دوتایی کلی ازش تشکر کردیم و خداحافظی چند روزه دارم فکر میکنم به نوع بودن اون آدم اون شب در کنار ما. و بعد یاد آدمهایی افتادم و لحظاتی در زندگی خودم و بقیه که نامرئی بودن را تجربه کردیم: وقتی با سوگی مواجه میشی و تا مدت ها میری در غار تنهایی و حوصله هیچکس و هیچ چیزی را نداری؛ وقتی وارد فضای جدیدی میشی در مدرسه، محل کار یا مهمونی و معذبی و کمرنگ؛ وقتی بخاطر تعلقت به قوم خاصی و یا قشر اجتماعی خاصی، احساس نادیده شدن می‌کنی در شهرها و فضاهای پر زرق و برق... دارم فکر میکنم وقتی برق ماشین رفت، فقط ماشین خاموش نشد. فلشر هم خاموش شد. یعنی حتی دیگر نمی‌تونستم به دنیا بگویم: «آهااای من اینجا هستم.» و فکر میکنم به آدم ها. آدم‌هایی که گاهی آنقدر خسته‌اند، آنقدر سوگ کشیده‌اند، آنقدر فرسوده‌اند، که دیگر حتی نمی‌توانند کمک بخواهند. فلشر روانشان خاموش می‌شود. و آنجاست که حضور یک نفر، گاهی از هزار راه‌حل ارزشمندتر است. و آن مرد، کاری نکرد جز اینکه دوباره مرا مرئی کرد. فلشر خودش را روشن کرد تا بگوید: «من تو را می‌بینم.» او کمک کرد من دیده شوم تا کمک برسد. و فکر کردم به اینکه: «بعضی آدم‌ها چراغ نیستند؛ فلشرند...» نه راه را برایت پیدا می‌کنند، نه ماشینت را درست می‌کنند! فقط تا رسیدن کمک، به دنیا اعلام می‌کنند: «این آدم را ببینید.» آن شب فهمیدم بعضی آدم‌ها نمی‌آیند تا ماشینت را درست کنند. فقط می‌آیند تا وقتی کمک برسد، احساس نکنی نامرئی شده‌ای... ❤️ 🌱 @lifesymphony

  • درود و مهر به همراهان همیشگی سمفونی زندگی ❤️ 🌱 ما چند کانال و گروه داریم در تلگرام فکر کردیم اینجا توضیح بدیم که هرکدام چیه و در چه راستایی: 👈 یک کانال قدیمی داریم به اسم «سمفونی زندگی» که از مهرماه ۱۳۹۴ هست و دلنوشته ها و مطالب و محتواهای دوست داشتنی میگذاشتیم: https://t.me/lifesymphony 👈 اطلاعات کارگاه های ما از جمله کارگاه های باشگاه کودکی، نوجوانی و باشگاه های بزرگسال شامل باشگاه جوانی، باشگاه والدین و باشگاه مادران از اسفند ۱۴۰۱ در این سامانه در تلگرام قرار داده میشود: https://t.me/lifesymphonyclubs 👈 یک گروه شاهنامه خوانی هم داریم که از اسفند ۱۴۰۴ راه اندازی شد به نام «آدینه های فردوسی» که آدرسش اینه: https://t.me/+GLAqZAt8NqE1YWNk در ضمن برای اطلاعات بیشتر درباره هرکدام از برنامه ها و یا وقت مشاوره فردی با سرکار خانم رستمی لطفا به «سرکار خانم حسن زاده» مسئول جدید امور سمفونی زندگی در تلگرام و یا بله پیام داده و یا تماس بفرمایید: 09353245030 @Teenageclub_Admin سپاسگزار همراهی و همکاری شما دوستان عزیز هستیم🙏❤️

  • «بدون واسطه» نوشته زهرا (سپیده) رستمی این روزها هرجا میری صحبت فوتبال است و جام جهانی. چند روز پیش بعد از باشگاه نوجوانی، چند تا از بچه‌ها وایستادن به فوتبال بازی کردن یکی از بچه‌ها توپ را برداشت و راه افتاد سمت دروازه. در موقعیت گل بود. همه داد می‌زدند: «بزن! بزن!» اما پاس داد. دوستش هم پاس داد. و باز یکی دیگه پاس داد. آن‌قدر پاس دادند که توپ از دست رفت دیگه نمی‌دانم چرا همان لحظه یاد بعضی از رابطه‌های آدم‌ها افتادم. رابطه‌هایی که در آن همه پاس می‌دهند و هیچ‌کس شوت نمی‌زند. دختری که از مادرش می‌خواهد با معلمش حرف بزند. پسری که از دوستش می‌خواهد پیامش را به رفیقش برساند. همسری که حرف دلش را به خواهرش می‌گوید تا او منتقل کند. کارمندی که گلایه‌اش را به همکارش می‌گوید تا شاید رئیس بشنود. همه در حال پاس دادن‌اند. اما بعضی گل‌ها را فقط خود آدم می‌تواند بزند. بعضی دروازه‌ها را فقط خود آدم باید دفاع کند. یادم می‌آید هر وقت اسم واسطه می‌آید، ناخودآگاه یاد گرسیوز در شاهنامه می‌افتم. همان کسی که پیام سیاوش را آن‌گونه که بود نرساند. کمی از خودش اضافه کرد. کمی از حرف سیاوش کم کرد. و همین کافی بود تا سرنوشت یک انسان عوض شود. واسطه‌ها همیشه بد نیستند. اما یک مشکل دارند: آن‌ها هیچ‌وقت دقیقاً تو نیستند. حرفت از فیلتر ذهنشان رد می‌شود. از ترس‌هایشان. از قضاوت‌هایشان. از حسادت‌ها یا دلسوزی‌هایشان. و گاهی چیزی که به مقصد می‌رسد دیگر حرف تو نیست. شاید یکی از نشانه‌های بزرگ شدن این باشد که یاد بگیری خودت وارد زمین شوی؛ خودت توپ را برداری؛ خودت تا نزدیکی دروازه بروی؛ و وقتی وقتش رسید، به جای یک پاس دیگر... شوت بزنی! بدون واسطه! ❤️ 🌱 @lifesymphony

  • تفاوت شادی و لذت👌 اون قسمت رابطه هورمون دوپامین و سروتونین عااالیه👌 ❤️ 🌱 @lifesymphony

  • 🔸 زهرا رستمی      🟠 جهت مشاهده رزومه و فیلم های تمام مشاورین ، به سایت مرکز روشنا مراجعه فرمایید. http://roshanacenter.com 🟡 در صورتی‌که با بررسی و مطالعه رزومه ی مشاورین مرکز ، قادر به تشخیص انتخاب مشاور برای خود و یا بستگان خویش نبودید، می توانید با گرفتن وقت از اساتید تشخیص و ارجاع ( باکس تریاژ در سایت ) ، مشاور مورد نیاز خود در این مرکز را پیدا کنید. 🟧 مرکز خدمات مشاوره ی روان شناسی روشنا

  • «به شارژر خودت وصل شو» نوشته زهرا(سپیده) رستمی چند روز پیش که رفته بودم خونه مامان اینا، شارژ گوشیم تموم شد. افتادم در به در دنبال شارژری که به گوشی من بخوره. خلاصه شارژر یکی از همسایه هاشون به گوشیم خورد و امانت گرفتم که شارژ بشه. بعد از کلیییی زمان که گذشت، در حد کار راه بنداز، گوشیم شارژ شد. در صورتیکه اگر شارژرگوشی خودم همراهم بود، در عرض زمانی کوتاه پر میکرد گوشی رو. عصرش در مرکز مشاوره مون مراجعی داشتم که از کرختی و سستی می نالید. راهش را گم کرده بود و با هر نسخه ای که دوست و آشنا براش پیچیده بودند، سعی کرده بود راهی پیدا کنه. اما هر کدام شاید در کوتاه مدت براش جواب داده بود اما بعد از مدتی روز از نو و روزی از نو. برمی گشت به همون خونه اول. بهم گفت خسته شدم. گفتم شارژر خودت را پیدا نکردی و داری با شارژر دیگران گوشیتو شارژ می کنی. گفت بلهههه؟ براش ماجرای شارژر و گوشی رو گفتم و اینکه نسخه های تجویزی عمه و خاله و پسردایی و حتی همکار و استاد، نسخه های اونهاست و نه نسخه تو. شاید در حد کار راه بنداز تو را از جا بلند کنند، اما نسخه تو نیستند. ما هرکدام یک گوشی منحصربفردیم با یک دنیا بک گراند متفاوت: خانواده، تیپ شخصیتی، بستر زمانی که توش بزرگ شدیم، دوستان و مدرسه و معلم هایی که در اون فضا جامعه پذیر شدیم، فضای اجتماعی و سیاسی که توش نفس کشیدیم، زمین خوردن هایی که خاص خودمون بوده و خلاصه تجربه زیسته ای که داشته ایم... حتی دو خواهر با یک مادر و پدر و شباهت های بستری، زمین تا آسمون داستان هاشون فرق می کنه پس عجیب نیست که شارژرشون باهم فرق کنه و در نتیجه نسخه راهشون. سکوت کرد. بعد از مدتی گفت چطوری شارژر خودمو پیدا کنم؟ گفتم اول بیا ببینیم تا حالا تو چه زمین هایی بازی کردی و هرجایی چند چند بودی با خودت؟ کی فرستادتت تو زمین و از خوشحالی کدام تماشاگرها و تشویق کننده ها خوشحالی کردی؟ اصلا گلی بوده که تو باید میزدی تو دروازه یا گلی بوده که اونها نزده بودن و تو را فرستادن که بزنی؟ یا اصلا تا حالا زمین بازی ای بوده که هیچ تماشاگر و تشویق کننده ای هم نبوده پشت صحنه و بازی بدون تماشاچی برگزار شده اما خودت یه تنه هم بازیگر بودی و هم تماشاچی و هم داور و در آخر هم کلی حال کردی. گفت اوه اوه پیچیده شد چقدر. کلی خندیدیم باهم اما چون آدم باهوش و در عین حال تحلیلگری بود و خودش می خواست این دفعه که نسخه شو پیدا کنه، قرار شد بره و بنویسه برام از همه زمین ها و داستان های پشتش. موقع رفتن پرسید: اگر یه آدم همش وصل به شارژرهای دیگران باشه، زندگیش پیش نمیره؟ گفتم زمین وجود ما مثل یک باغچه ای می مونه که هم با چشمه های بیرون از باغمون آبیاری میشه هم با چشمه های درون باغ. اما وقتی خوب به بار میشینه و به رشد گل هاش ادامه میده، که حداقل یه چشمه تو باغ خودش داشته باشه... باید وصل بشی به پاور بانک درونت... ❤️ 🌱 @lifesymphony

  • دوستان عزیز سلام میدونید که من سالهاست در حوزه نوجوان کار میکنم و «باشگاه نوجوانی» ما که سال ۱۳۹۷ در باغ کتاب تهران افتتاح شد، اولین باشگاه تخصصی آموزش مهارت های اجتماعی و ارتباطی برای نوجوان ها در ایران بود. در حال حاضر با تجربه ی این سالهای سر و کله زدن با نوجوان ها، به این نتیجه رسیدم که اون دسته از پدر و مادرهایی که در دوران کودکی فرزندانشان یکسری کارها را میکنند و یا نمیکنند، به مرااااتب دوران نوجوانی کم چالش تری با فرزندانشان خواهند داشت اما اون یکسری کارها چیه؟ بیایید که در کارگاه «نوجوانی در راه است» بهتون بگم😉

  • سامانه اطلاع رسانی همه کارگاه های سمفونی زندگی https://t.me/lifesymphonyclubs کانال معرفی باشگاه کودکی: https://t.me/childhoodclub کانال معرفی باشگاه نوجوانی: https://t.me/LifeSymphonyTeenAgeClub

  • 1 мая 2023 г.3584из BeSooyeMadari

    در باشگاه مادران به دنبال آن هستیم که در جمعی گرم و گفتگو محور در کنار هم یاد بگیریم که مادری مان همراه با سختی، عذاب وجدان و خودسرزنشی نباشد و در این نقش رابطه‌ای همراه با پذیرش خودمان، فرزندمان، شرایط زندگی‌مان و حس کافی بودن را تجربه کنیم. تلاش کنیم با پذیرش واقعیت‌ها و تفاوت‌ها، در آرامش، قدم مناسبِ بعدیِ خودمان را برداریم. اگر دوست دارید باهم تمرین کنیم، همراه ما شوید☺️

  • برای ثبت نام به ادمین سمفونی زندگی(@lifesymphony_admin )پیام دهید☺️

  • .✨فرزند مهمترین مهمانیست که به خانه ما دعوت شده✨ . ❤️ 🌱 @lifesymphony

  • اشتباه بزرگ: ⚠️ میخواهم رفتار ها و حساسیت های همسرم راتغییر بدم ⚠️ ❤️ 🌱 @lifesymphony

  • جمله طلایی 💫من تو را دقیقا همین‌گونه که هستی دوست دارم و میپذیرم💫 ❤️ 🌱 @lifesymphony

  • کارگاه آنلاین *کلیدهای رفتار* مدرس: خانم دادبه کلیدهای رفتار نکاتیست برای ایجاد تغییر در خودمان برای نوع ارتباطمان با مخاطبین مان به ویژه مخاطب کودک و همچنین کودک درون. هر یک از این کلیدها، ابتدا برای ساختن خویش و نوع بودنمان است‌. سه شنبه ها(۷ جلسه) ساعت…

  • کارگاه آنلاین *کلیدهای رفتار* مدرس: خانم دادبه کلیدهای رفتار نکاتیست برای ایجاد تغییر در خودمان برای نوع ارتباطمان با مخاطبین مان به ویژه مخاطب کودک و همچنین کودک درون. هر یک از این کلیدها، ابتدا برای ساختن خویش و نوع بودنمان است‌. سه شنبه ها(۷ جلسه) ساعت ۱۷ تا ۱۸:۳۰ شروع: ۱۱ آبان ثبت نام: http://wa.me/9809120232994