- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 16
- 1/48двое суток
- 18
- 1/72трое суток
- 19
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ﹫ t.me/lum_ila شبهایی هست که خواب به چشمهایت نمیآید، نه از آن بیخوابیهای سادهای که با چند بار غلت زدن تمام شوند؛ از آن شبهایی که انگار ذهنت تصمیم گرفته تمام چیزهایی را که در طول روز فرصت فکر کردن بهشان نداشته، درست وقتی سرت را روی بالش میگذاری، یکییکی جلویت بگذارد. آن شب هم همینطور بود. برای همین به دریا آمدم. ساعت از نیمهشب گذشته بود و ساحل تقریباً خالی بود. فقط صدای موجها میآمد و باد سردی که گاهی از کنار صورتم رد میشد. دریا در تاریکی عجیب بود. از دور آرام به نظر میرسید، اما وقتی خوب گوش میدادی، میفهمیدی هیچوقت ساکت نیست. موجی میآمد. میشکست. برمیگشت. و چند ثانیه بعد، دوباره همان اتفاق تکرار میشد. من به خودم فکر کردم. به اینکه اضطراب هم دقیقاً همینطور است. فکری میآید، قلبت را میفشارد، تمام احتمالات بد را جلوی چشمت میچیند، بعد برای چند لحظه عقب میرود؛ درست به اندازهای که فکر کنی تمام شده. بعد دوباره برمیگردد. و تو هر بار، با همان ترس قبلی، آمادهی غرق شدن میشوی. پاهایم را جمع کردم و به افق خیره شدم. هیچچیز آنجا نبود. نه چراغی، نه کشتیای، نه نشانهای که بتوانم به آن خیره شوم و بگویم «اینجا پایان دنیاست.» شاید مشکل همین بود. ذهن آدم از جاهای نامعلوم بیشتر میترسد. از چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتادهاند. از فرداهایی که هیچکس نمیتواند تضمین کند چگونه خواهند بود. از «اگر»هایی که شبها بزرگتر میشوند و در تاریکی، شکل هیولا به خودشان میگیرند. اگر خراب شود چه؟ اگر از دست برود چه؟ اگر کافی نباشم چه؟ اگر فردا چیزی اتفاق بیفتد که امروز حتی نمیتوانم تصورش کنم؟ سؤالها تمام نمیشدند. فقط شکلشان عوض میشد. و من خسته بودم. آنقدر خسته که حتی نمیخواستم جوابشان را پیدا کنم. فقط میخواستم برای چند ساعت، ذهنم دست از حرف زدن بردارد. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و چشمهایم را بستم. اما وقتی چشمهایت را میبندی، اضطراب ناپدید نمیشود. فقط تصویرهایش واضحتر میشوند. دریا همچنان میغرید. و برای اولین بار فهمیدم شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها شبها کنار دریا مینشینند. نه برای اینکه دریا آرامشان کند. برای اینکه بفهمند چیزی بزرگتر از آشوب درونشان هم وجود دارد. موجها هم میترسند؟ شاید. آنها هم هر بار به ساحل نزدیک میشوند و خودشان را به سنگها میکوبند. هر بار میشکنند. هر بار عقب میروند. اما هیچ موجی تمام شب را صرف این نمیکند که از خودش بپرسد چرا دفعهی قبل شکست. فقط دوباره میآید. من اما هنوز آنقدر شبیه انسان بودم که برای هر شکستن، هزار بار خودم را سرزنش کنم. ساعتها گذشت. نمیدانم چند. بیخوابی زمان را هم از آدم میگیرد. دقیقهها کش میآیند و ساعتها بیمعنا میشوند؛ فقط تو میمانی و سقف آسمان و صدای فکرهایی که نمیخواهند خاموش شوند. اما درست پیش از آنکه بلند شوم، چیزی تغییر کرد. نه دریا. نه شب. فقط من. برای اولین بار آن شب به خودم گفتم: شاید لازم نیست برای تمام چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتادهاند، امشب بترسم. شاید بعضی جوابها باید تا صبح صبر کنند. شاید قرار نیست تمام آینده را همین حالا زندگی کنم. موجی آمد و روی شنها پخش شد. بعد آرام عقب رفت. من هم نفس عمیقی کشیدم. دریا هنوز بیدار بود. من هم هنوز خوابم نمیآمد. اضطراب هنوز جایی درون سینهام نشسته بود. اما برای چند لحظه، لازم نبود هیچکدامشان را حل کنم. فقط نشستم و به تاریکی نگاه کردم. گاهی شاید آرامش، خاموش شدن تمام صداها نباشد. شاید فقط لحظهای باشد که یاد میگیری با وجودشان نفس بکشی.
без подписи
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ﹫ t.me/UkiyoHime باتلاق از دور ترسناک نیست. شاید فریبش همین باشد؛ زمینی خیس و خاموش، چند علف که از گل بیرون زدهاند و آب تیرهای که آنقدر بیحرکت است که برای چند لحظه میتوانی فراموش کنی زیر آن چه چیزی پنهان شده. فقط کافیست یک قدم جلوتر بروی. بعد زمین آرامآرام زیر پایت خالی میشود. اول تا مچ پا. بعد تا زانو. و آنوقت هرچه بیشتر برای بیرون آمدن تقلا کنی، بیشتر فرو میروی. عشق هم گاهی همین است. اول فقط کمی نزدیک میشوی. آنقدر کم که هنوز میتوانی به خودت بگویی هر وقت بخواهم، برمیگردم. بعد یک روز به خودت میآیی و میبینی مدتهاست در جایی ایستادهای که دیگر راه برگشتی از آن نمیبینی. من تو را دوست داشتم. شاید بیشتر از چیزی که باید. و بدترین قسمت ماجرا همین بود؛ چون اگر دوستت نداشتم، رفتن ساده بود. میتوانستم تمام چیزهایی را که میانمان اتفاق افتاده بود پشت سرم بگذارم و بدون آنکه حتی یکبار برگردم، از آن باتلاق بیرون بیایم. اما من دوستت داشتم. حتی وقتی از تو متنفر بودم. حتی وقتی از صدایت، از سکوتت، از رفتنت و از برگشتنت انزجار داشتم. حتی وقتی از خودم بیشتر بیزار بودم که چرا هنوز با شنیدن اسمت چیزی درونم تکان میخورد. چه چیز عجیبیست که آدم میتواند از کسی متنفر باشد و هنوز دلش بخواهد دستش را بگیرد. میتواند تمام زخمهایش را بشمارد و باز هم برای لحظهای که آن آدم لبخند میزند، دلش بلرزد. من از تو منزجر بودم، اما بیشتر از آن، از خودم منزجر بودم. از اینکه میدانستم باتلاق است و باز هم قدم بعدی را برداشتم. از اینکه هر بار میگفتم «این آخرین بار است»، باز برای یک نگاه، یک حرف، یک خاطره یا حتی یک عذرخواهیِ نصفهنیمه، تمام مرزهایی را که برای نجات خودم ساخته بودم خراب میکردم. شاید عشق همیشه زیبا نیست. گاهی عشق چیزیست که آدم را وادار میکند به چیزی بچسبد که دارد غرقش میکند، فقط چون میترسد اگر دستش را رها کند، دیگر چیزی برای دوست داشتن باقی نمانده باشد. و من مدتها نمیفهمیدم کدام قسمت از ماندنم عشق بود و کدام قسمت، ترس. ترس از تنهایی. ترس از اینکه شاید دیگر هیچکس را آنطور دوست نداشته باشم. ترس از اینکه اگر تو را رها کنم، مجبور شوم قبول کنم تمام آن چیزهایی که برایشان جنگیدهام، دیگر ارزش نجات دادن نداشتهاند. اما حالا خستهام. نه از دوست داشتنت. از غرق شدن در دوست داشتنت. خستهام از اینکه هر بار برای بیرون آمدن دستوپا بزنم و باز خودم را چند قدم پایینتر ببینم. برای همین اگر یک روز از این باتلاق بیرون بیایم، نمیخواهم به خودم دروغ بگویم و بگویم هرگز دوستت نداشتم. دوستت داشتم. شاید هنوز هم داشته باشم. و شاید هنوز بخشی از من از تو منزجر باشد. اما دیگر نمیخواهم عشق، بهانهای برای ماندنم باشد. بعضی آدمها را میشود دوست داشت و با این حال ترکشان کرد. بعضی عشقها را باید با تمام زیبایی و کثافتی که داشتهاند، همانجا رها کرد. و بعضی باتلاقها را نمیشود نجات داد. فقط باید بالاخره از آنها بیرون آمد، گل را از پاهایت شست و یاد گرفت که هر چیزی که زمانی شبیه عشق بوده، لزوماً خانهی تو نیست.
без подписи
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ﹫ t.me/caesiius دریا همیشه برای من شبیه آدمی بود که خیلی خسته است، اما هنوز به خواب نرفته. موجها میآمدند و برمیگشتند، یکی پس از دیگری؛ انگار دریا تمام شب را برای رسیدن به ساحل دویده باشد و صبح، بیآنکه حتی لحظهای استراحت کند، دوباره مجبور باشد از همان راهی که آمده برگردد. گاهی ساعتها به آن نگاه میکردم و فکر میکردم شاید خستگی هم شکلی شبیه دریا دارد. آدم را پر نمیکند، غرقش میکند. آرامآرام. آنقدر که یک روز چشم باز میکنی و میبینی دیگر حتی برای توضیح دادن اینکه چه چیزی خستهات کرده، انرژی نداری. من از آن روزها زیاد داشتهام. روزهایی که بیدار شدن شبیه یک وظیفه بود، حرف زدن زیادی سخت بود و آینده آنقدر دور به نظر میرسید که حتی فکر کردن به آن هم خستهکننده بود. در چنین روزهایی، امید چیز بزرگی نیست. گاهی امید فقط همین است که کفشهایت را بپوشی و خودت را تا کنار دریا برسانی. همین که بنشینی. همین که به افق نگاه کنی و با خودت بگویی شاید فردا کمی آسانتر باشد. نه اینکه مطمئن باشی. فقط «شاید». عجیب است که گاهی تمام چیزی که آدم را سرپا نگه میدارد، همین یک کلمه است. شاید. شاید فردا صبح نور از پنجره طور دیگری روی زمین بیفتد. شاید یک نفر دوباره صدایت کند و شنیدن اسم خودت از دهان او چیزی را درونت روشن کند. شاید روزی برسد که خاطرهی چیزهایی که امروز اینقدر سنگیناند، دیگر شانههایت را خم نکنند. شاید. من مدتها فکر میکردم امید باید شبیه آفتاب باشد؛ روشن، واضح و آنقدر گرم که نتوانی وجودش را انکار کنی. اما حالا فکر میکنم امید بیشتر شبیه چراغ کوچکیست که از دور، وسط تاریکی دیده میشود. قرار نیست راه را روشن کند. فقط به تو ثابت میکند که هنوز تمام نشده. دریا این را بهتر از هر چیزی میفهمد. هیچوقت آرام نمیماند. حتی وقتی شب است. حتی وقتی آسمان سیاه شده و هیچ نوری روی سطحش نیست. حتی وقتی موجها خسته به ساحل میرسند و بیصدا میمیرند. باز هم موج دیگری میآید. و بعد یکی دیگر. انگار دریا بلد نیست تسلیم شود. شاید به همین دلیل است که دوستش دارم. چون دریا به من یادآوری میکند که خستگی همیشه به معنای پایان نیست. گاهی فقط یعنی مدتی باید کنار ساحل بنشینی. نفس بکشی. به رفتوآمد موجها نگاه کنی و اجازه بدهی دنیا برای چند دقیقه بدون دخالت تو ادامه پیدا کند. لازم نیست همیشه شنا کنی. لازم نیست همیشه قوی باشی. لازم نیست هر بار که چیزی تو را به عمق آب میکشد، خودت را با تمام توان به سطح برسانی. گاهی میتوانی فقط دستت را روی آب بگذاری و بگذاری دریا بداند هنوز اینجایی. هنوز نفس میکشی. هنوز نگاه میکنی. هنوز، با تمام این خستگی، چیزی درونت هست که نمیگذارد چشم از افق برداری. من اسم آن چیز را امید میگذارم. نه چون مطمئنم فردای بهتری وجود دارد. نه چون میدانم همهچیز بالاخره درست میشود. فقط چون هنوز نمیتوانم باور کنم تمام این راه را آمدهام که هیچ صبح دیگری در انتظارم نباشد. شاید فردا دوباره خسته باشم. شاید باز هم روزهایی برسند که دلم بخواهد از همهچیز فاصله بگیرم و در سکوتی طولانی گم شوم. شاید دریا هم دوباره طوفانی شود. اما طوفان، دریا را از دریا بودن نمیاندازد. و خستگی هم مرا از من بودن. پس فعلاً همین کافیست. اینکه کنار دریا بنشینم. پاهایم را در شن فرو کنم. به موجهایی نگاه کنم که میآیند، میشکنند و دوباره برمیگردند. و با خودم فکر کنم: شاید من هم همینطورم. شاید لازم نیست امروز به جایی برسم. شاید کافیست هنوز برگردم. یک بار دیگر. و یک بار دیگر. تا وقتی که بالاخره صبح، هرچقدر هم دیر، از پشت افق سر بزند.
без подписи
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ﹫ t.me/elilxy من همیشه فکر میکردم خانه جاییست که وقتی در را پشت سرت میبندی، ترسهایت را هم پشت همان در جا میگذاری. جایی که لازم نیست مراقب صدایت باشی، لازم نیست حواست به حالت چشمانت باشد، لازم نیست پیش از حرف زدن فکر کنی که مبادا چیزی از خودِ واقعیات لو برود. خانه باید جایی باشد که بتوانی خسته باشی. که بتوانی سکوت کنی. که بتوانی تمام روزت را روی زمین پهن کنی و برای چند ساعت، هیچ تلاشی برای خوب بودن نکنی. اما من یکبار اشتباه کردم. خانه را در یک آدم پیدا کردم. اولش زیبا بود. حتی بیش از حد زیبا. اینکه کسی را داشته باشی که وقتی روزت خراب شده، فقط صدایش کافی باشد تا چیزی درونت آرام بگیرد، شبیه معجزه است. اینکه بدانی جایی، میان این همه آدم، یک نفر هست که میتوانی بدون ترس به سمتش برگردی، آدم را به چیزهایی امیدوار میکند که بهتر است به آنها امیدوار نباشد. من هم امیدوار شدم. به تو. به دستهایت، به صدایت، به آن آرامشی که بیآنکه بدانی در من میساختی. کمکم یاد گرفتم که «خانه» را نه با دیوارها، بلکه با حضور تو تعریف کنم. خانه جایی بود که تو بودی. و درست همانجا بود که ترس شروع شد. چون وقتی خانهات یک آدم باشد، دیگر از طوفان بیرون نمیترسی؛ از این میترسی که یک روز خودِ خانه فرو بریزد. من از رفتنت میترسیدم. نه فقط از نبودنت. از این میترسیدم که یک روز صبح بیدار شوم و دیگر نتوانم به تو برگردم. از اینکه شمارهات هنوز در تلفنم باشد اما دیگر جرئت نکنم زنگ بزنم. از اینکه خاطراتمان سر جایشان باشند، اما دیگر هیچ راهی برای ساختن خاطرهی تازهای وجود نداشته باشد. از این میترسیدم که روزی تمام چیزهایی که با تو امن به نظر میرسیدند، تبدیل شوند به چیزهایی که باید از آنها فرار کنم. و شاید این غمانگیزترین بخش عشق باشد؛ اینکه درست در لحظهای که بالاخره جرئت میکنی خودت را به کسی بسپاری، ترسِ از دست دادنش هم با تو وارد اتاق میشود. کنار تو مینشیند. ساکت میماند. و هر شب، پیش از خواب، آرام در گوشت میگوید: «هیچچیز برای همیشه نمیماند.» من بارها سعی کردم صدایش را نشنوم. سعی کردم عشق را همانطور که هست دوست داشته باشم، بدون اینکه مدام به پایانش فکر کنم. اما مگر میشود خانهای را دوست داشته باشی و به سوختنش فکر نکنی؟ مگر میشود کسی را آنقدر دوست داشته باشی و هیچوقت از نبودنش نترسی؟ حالا گاهی با خودم فکر میکنم شاید خانه اصلاً جایی نیست که ترس در آن وجود نداشته باشد. شاید خانه جاییست که با وجود ترس، هنوز میخواهی بمانی. و من، با تمام ترسی که از دوست داشتن تو داشتم، ماندم. ماندم چون عشق همیشه شجاع نیست. گاهی عشق فقط آدمیست که با دستهای لرزان، کلید را در قفل میچرخاند و با خودش فکر میکند: «اگر این خانه روزی از من گرفته شود، حداقل یک روز واقعاً خانه داشتهام.» شاید تو خانهی من نبودی. شاید من فقط آنقدر دوستت داشتم که برای مدتی، هرجا تو بودی، احساس کردم میتوانم نفس بکشم. اما اگر روزی از من بپرسند از چه چیزی بیشتر از همه میترسم، احتمالاً جوابم رفتنت نیست. از این میترسم که بعد از تو، دیگر هیچجا آن حس را نداشته باشم. اینکه سالها بگذرد و آدمهای زیادی بیایند و بروند، اتاقهای زیادی ببینم، پشت درهای زیادی بایستم، کلیدهای زیادی در دستم باشد، اما هیچکدامشان آن حسِ برگشتن را نداشته باشند. اینکه تمام عمرم دنبال خانه بگردم و نفهمم خانهای که دنبالش میگردم، سالها پیش در آغوش کسی جا مانده که دیگر نمیتوانم به او برگردم. و شاید برای همین است که هنوز از عشق میترسم. نه چون عشق میتواند آدم را بشکند. بلکه چون گاهی آنقدر خوب است که آدم دلش میخواهد بماند. و من از هر چیزی که بتواند مرا وادار به ماندن کند، بیشتر از هر چیزی میترسم.
без подписи
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ﹫ t.me/myownkindofmusic شاید عشق همین باشد؛ اینکه از دیدن کسی هیچوقت سیر نشوی، حتی وقتی میدانی هر دیدار، دلتنگیِ بعد از خودش را با خود میآورد. من دلم میخواهد دوباره ببینمت. باز هم، و باز هم، و باز هم. آنقدر که شاید اگر روزی تمام ساعتهای دنیا را در اختیارم بگذارند، باز هم بیشترشان را برای تو بخواهم. برای نشستن کنارت، برای شنیدن حرفهایی که شاید بارها شنیدهام، برای خندیدن به چیزهایی که حتی خندهدار نیستند، فقط چون تو خندیدهای. برای آن لحظههای معمولی و کوچکی که وقتی درونشان هستم، نمیفهمم چقدر دوستشان دارم. من دلم برای «با تو بودن» تنگ میشود، حتی وقتی هنوز از آخرین باری که با تو بودم فاصلهی زیادی نگذشته. این قسمت عشق است که هیچوقت نفهمیدمش. چطور ممکن است کسی همین چند ساعت پیش کنارت بوده باشد و حالا نبودنش اینهمه جا بگیرد؟ چطور ممکن است هنوز گرمای حضورش را به خاطر داشته باشی، اما جای خالیاش از هر چیزی واقعیتر باشد؟ گاهی فکر میکنم شاید ناراحتی عمیق، همین باشد؛ اینکه چیزی را آنقدر دوست داشته باشی که نبودنش دیگر فقط «نبودن» نباشد. تبدیل شود به وزنی که تمام روز با خودت حمل میکنی، بیآنکه کسی از بیرون بفهمد چرا امروز کمی آرامتری، چرا کمتر حرف میزنی، چرا ناگهان وسط یک خنده، چیزی در نگاهت خاموش میشود. من برای تو دلم تنگ میشود، حتی برای چیزهایی که آن زمان حواسم بهشان نبود. برای صدایت وقتی خسته بودی. برای سکوتهایت. برای نگاه کوتاهی که شاید خودت اصلاً یادت نمانده باشد، اما من به شکلی هنوز در ذهنم نگهش داشتهام. برای لحظههایی که هیچ اتفاق مهمی نیفتاد و دنیا فقط برای چند ساعت، جای قابلتحملتری بود چون تو در آن حضور داشتی. و عجیبتر از همه این است که من دوباره همان را میخواهم. نه یک خاطرهی تازه، نه چیزی بزرگتر، نه حتی اتفاقی متفاوت. فقط دوباره تو. دوباره همان مسیر. همان حرفها. همان خندهها. همان نشستن کنار هم و گذشتن ساعتها بدون اینکه متوجهشان شویم. انگار بخشی از من هنوز در هر دیدار جا میماند و وقتی از تو دور میشوم، باید آن بخش را هم با خودم به خانه برگردانم. شاید برای همین است که هر بار که میبینمت، از ته دل خوشحالم و همزمان غمگینم. چون میدانم این لحظه هم تمام میشود. یک روز دوباره از هم جدا میشویم، تو به زندگی خودت برمیگردی و من به اتاقم، به سکوت، به همان ساعاتی که کش میآیند و تمام نمیشوند. و من احتمالاً همانجا، پیش از آنکه حتی شب تمام شود، دوباره دلم برایت تنگ خواهد شد. این شاید بیرحمانهترین شکل عشق باشد؛ اینکه آدم برای چیزی که هنوز تمام نشده، دلتنگ شود. برای دیداری که هنوز به پایان نرسیده، دلش برای دیدار بعدی بلرزد. و من، با تمام این ناراحتی عمیقی که بعد از رفتنت در من میماند، باز هم اگر حق انتخاب داشته باشم، تو را انتخاب میکنم. باز هم میخواهم ببینمت. دوباره. و دوباره. و آنقدر دوباره که شاید روزی از تکرارِ دیدنت خسته شوم. هرچند ته قلبم میدانم که نمیشوم. بعضی آدمها را نمیشود از خودت سیر کرد؛ فقط باید هر بار که میبینیشان، بیشتر دوستشان داشته باشی و بعد، وقتی رفتند، کمی بیشتر دلتنگشان شوی. و من فکر میکنم عشق، همین چرخهی بیرحمانهی خواستن و از دست دادن است؛ تو را دیدن، خوشحال شدن، تو را در دسترس داشتن، و درست از همان لحظه، دوباره برای دیدنت مُردن.
без подписи
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ﹫ t.me/huskyskitten انتهای راهرو همیشه سردتر بود. نمیدانم چرا. شاید چون هیچکس تا آنجا نمیرفت و گرمای آدمها هم مثل هر چیز دیگری، وقتی بیاستفاده بماند، میمیرد. چراغی بالای سرم با فاصلههای نامنظم چشمک میزد و هر بار که خاموش میشد، برای چند ثانیه همهچیز را در تاریکی فرو میبرد؛ دیوارهای نمکشیده، لولههای زنگزده، درِ چوبیِ انتهای راهرو و من که روی زمین نشسته بودم و زانوهایم را بغل کرده بودم. اگر کسی از بالا میپرسید چرا اینجا نشستهام، احتمالاً جواب سادهای برایش داشتم. میگفتم منتظرم. اما حقیقت این بود که مدتها بود دیگر منتظر هیچچیز نبودم. فقط نمیتوانستم بروم. روی دیوار روبهرو، درست کنار در، با تکهای فلز خط انداخته بودند. حروف کج و معوجی که زمانی برایم معنایی داشتند. حالا دیگر حتی نمیتوانستم تشخیص بدهم کدامشان از اول آنجا بوده و کدامشان را خودم اضافه کردهام. اسم او هنوز میانشان بود. اسم کسی که زمانی فکر میکردم اگر جهان قرار باشد روزی معنای خودش را به من نشان بدهد، حتماً از دهان او خواهد گفت. چه مضحک. من او را پرستیده بودم. نه به معنای آن کلمهی ساده و بیخطر که آدمها برای چیزهای دوستداشتنی به کار میبرند. نه. پرستش، وقتی واقعاً اتفاق بیفتد، چیزی کثیفتر از عشق است. تو دیگر کسی را دوست نداری؛ خودت را از او خالی میکنی و بعد هرچه باقی مانده را به پایش میریزی. کمکم دیگر نمیفهمی کدام قسمت از قلبت مال توست و کدام قسمت را او برده. من هم همین کار را کرده بودم. برای صدایش، برای نگاهش، برای آن سکوتهای طولانی که حتی بیشتر از حرفهایش مرا به خودش وابسته میکرد. برای تمام دفعاتی که به من آسیب زد و من اسم دیگری روی زخم گذاشتم. عشق. وفاداری. صبر. هر اسمی جز حقیقت. حقیقت این بود که من از او میترسیدم. و حقیقت بدتر این بود که هنوز میخواستم مرا ببیند. حتی حالا. حتی اینجا. در زیرزمینی که بوی رطوبت و خاک میداد و هیچ پنجرهای نداشت، هنوز بخشی از من به صدای قدمهایی فکر میکرد که ممکن بود از پلههای بالا پایین بیایند. هر بار صدای لولهها میپیچید، سرم را بلند میکردم. هر بار صدای چیزی روی سقف میافتاد، نفسم را حبس میکردم. چه کسی را میخواستم؟ او را؟ یا فرصتی را برای اینکه بالاخره از او متنفر باشم؟ نمیدانم کدامشان دردناکتر بود. نفرت، برخلاف چیزی که مردم میگویند، نقطهی مقابل عشق نیست. نفرت هم نوعی ماندن است. نوعی نگاه کردن. نوعی به خاطر سپردنِ دقیق. تو نمیتوانی از کسی متنفر باشی اگر دیگر برایت هیچ اهمیتی نداشته باشد. بیتفاوتی، مرگ واقعیِ آدمهاست. نفرت هنوز به او اجازه میدهد درون تو زندگی کند؛ فقط جای تختی که زمانی برایش ساخته بودی، یک صندلی کنار قلبت میگذاری و هر روز تماشایش میکنی که چگونه آرامآرام میپوسد. من از او متنفر بودم. به همین دلیل هنوز اسمش را میدانستم. هنوز تاریخ اولین دیدارمان را به یاد داشتم. هنوز میدانستم وقتی عصبانی میشد، انگشت شستش را روی بند انگشت اشارهاش میکشید. هنوز میدانستم چه چیزی میترساندش. چه چیزی خوشحالش میکرد. و از همه بدتر، هنوز میدانستم اگر روزی برگردد، دقیقاً کجا باید بایستد تا من دوباره نتوانم از او چشم بردارم. دستم را روی زمین گذاشتم و به دیوار تکیه دادم. سرد بود. برای یک لحظه با خودم فکر کردم شاید اگر به اندازهی کافی اینجا بمانم، همهچیز از من جدا شود. خاطرهها. خشم. آن میل بیمارگونه به بخشیدن کسی که هیچوقت عذرخواهی نکرده بود. شاید آدم میتوانست خودش را از عشق بیرون بکشد، همانطور که از یک چاه بیرون میآید. آهسته. با زانوهای زخمی. با دستهای خونآلود. اما بعد صدای قدمی از بالای پلهها آمد. یک قدم. بعد یکی دیگر. تمام بدنم بیاختیار سفت شد. خندهدار بود. من ساعتها اینجا نشسته بودم و به خودم گفته بودم که دیگر نمیخواهم ببینمش. که اگر برگردد، در را باز نمیکنم. که اگر اسمم را صدا بزند، جواب نمیدهم. که اگر روبهرویم بایستد، تمام چیزهایی را که سالها در گلویم دفن کردهام، به صورتش پرتاب میکنم. نفرت. فقط نفرت. قدمها نزدیکتر شدند. چراغ بالای سرم خاموش شد. تاریکی همهجا را بلعید. و من، درست همان لحظهای که صدای دستگیرهی در را شنیدم، فهمیدم تمام این مدت اشتباه کرده بودم. من از او متنفر نبودم. کاش میتوانستم باشم. کاش نفرت واقعاً نقطهی مقابل پرستش بود. اما بعضی آدمها را آنقدر عمیق پرستیدهای که وقتی سقوط میکنند، چیزی درون تو هم همراهشان سقوط میکند. و حالا هرچه از آن پرستش باقی مانده بود، در تاریکترین انتهای این راهرو نشسته بود؛ با چشمانی باز، دستهایی لرزان، و قلبی که هنوز، با تمام نفرتش، برای شنیدن صدای او میتپید.
без подписи
🐋 ; ello !! forward this msg until i gave you a writing. pls mention two feelings & one situation.
без подписи
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ @elilxy ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ
без подписи
без подписи
без подписи
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ @myownkindofmusic ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ