loctico
Статистика[حتی اگر یکروز مانده تا جهان متلاشی شود من درخت سیبم را میکارم^^]
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 34
- 1/48двое суток
- 38
- 1/72трое суток
- 42
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
برای چشمهایت..
💜🥤
زمانیست حتی غزل هم نگفتم، تلنگر نزن بر سکوتِ قرونم..
از میان مارها جان سالم به در بردم، مرا یک پروانه کشت!..
https://t.me/XBCHATBot?start=sec-gdjjchhhej آهنگ بفرستید🩶
باران که شدی مپرس این خانه کیست سقفِ حرم و مسجد و میخانه یکیست..
میرود عمر، چه در بند جهانید شما؟
لوازم آرایش انقد گرون شده که میزان آرایش صورتم با چشم غیر مسلح دیده نمیشه.
بعد از مرگم، اگر نسیمی گونهات را بوسید، بدان منم.
هر روز غم تازهتری آمد و نگذاشت دنبال غم کهنهی دیروز بگردیم، ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم ما آینه در آینه در آینه دردیم - امید صباغ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ..
(تو نعرهام بکشی، ساکتم من)
گر هر ستاره ماه شود، باز شب، شب است..
سر زدن به کتابفروشی بارها سرخوشم کرده و به یادم آورده که هنوز چیزهای خوبی در این دنیا هست. ✍🏻ونگوگ
لابهلایِ بیتهایی که مینویسم، پیدایم کن..
حیات تنها چیزی در کیهان است که حافظه دارد. یعنی گذشته را در حالِ خود حمل میکند، تا آینده را بسازد. ✍🏻شرودینگر
🫰🏻🧬
باران کف خیابانها را شسته بود و بوی خاک نمخورده هنوز هم در هوا میپیچید، آرامتر از همیشه در کوچه قدیمی قدم برمیداشت، به خانه که رسید، ساکت بود، از همان سکوتهایی که انسان را مجبور میکند با خودش روبهرو شود. کفشهایش را کنار در گذاشت، شالش را روی مبل انداخت و وارد اتاق شد، چراغ را روشن نکرد، نور کمرنگ خیابان از پشت پردهای نیمهکشیده، اتاق را پر کرده بود. کتری هنوز از صبح روی اجاق بود. یادش رفت که چای را خالی کند، این روزها همه چیز را فراموش میکرد. تکههای آینه خرد شده همه جای اتاق پخش بودند، از وقتی که بیحس شده بود حوصله تمیز کردن اتاق را نداشت، بزرگترین تکهی شیشه خورده را از زمین برداشت و در دستش گرفت، جلوی میزگرد چوبی نشست، دلش گرفته بود، نه از آن گریههایی که فوراً راه میافتند، از آن بغضهایی که آهسته و بیصدا میسوزانند. با صدای گرفتهای حرف میزد: امروز از مقابل همان کافه رد شدم، کنار پنجره هیچ دختر پرحرف و پسرساکتی ننشسته بودند. پاسخی نشنید. لبخند تلخی زد و ادامه داد: باید فراموش کنم، همه این طور میگویند، اما نمیدانند تو نفسی میان نایهایم هستی، مهمترین ضربانی که قلبم را به تکاپو میاندازد، غمت مهمترین دلیل برای ادامه دادن من است و قشنگترین دلیل برای پایان من… سردش شده بود ناگهان یا شاید هم بالاخره مرگ صدایش میکرد، شیشه آینه را روی پوست لطیفش کشید، سفیدی دستش جایش را به سرخی خونآلودی داده بود. آینهای که روزی زیباترین عکسهای دونفرهشان را در قاب آن میگرفتند؛ حالا آخرین تماسش با جهان را شکل داده بود. حیات قطرهقطره از رگهایش خارج میشد و تن بیجانش آرزو میکرد بار دیگر او را در جهان بعدی ببیند… ✍🏻مائده رمضانی
- باهم بودن
شاخههایم را که دیشب میبریدم یک به یک، در کنارم تا سحر گاهی تبر هم گریه کرد..