tgindex
دیوانه از قفس پرید

دیوانه از قفس پرید

Статистика
@loui_91персидский

Scarred by an old, old wound about to heal and about to bleed. آزادی. t.me/HidenChat_Bot?start=933292315

Последний пост
1 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
68
0 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
215
20 постов
Вовлечённость
316,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
47
1/48двое суток
53
1/72трое суток
58

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • امروز یک مرد چهل و هفت ساله خودکشی کرده بود، تو اورژانس داشتن معده‌ش رو شستشو می‌دادن. فقط دختر کوچیکش همراهش بود (۱۵، ۱۶ ساله) و درحالی که از نگرانی گریه می‌کرد مشت می‌زد روی تشک تخت باباش و می‌گفت کاش بمیری، بازوی باباش رو محکم فشار می‌داد و به دکتر التماس می‌کرد بابام نمیره.

  • نمی‌دونم آیا این‌ها بحران‌های مربوط به سن هستن که داره از بچه‌ها خوشم میاد یا این‌که چون خیلی از نزدیک نمی‌بینمشون.

  • 30 июл.601из HidenChat_bot

    با این پستت یاد این تیکه از رد هیلز افتادم https://t.me/onedtwitter/8801

  • The Red Hills https://www.wattpad.com/story/371818723?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Toomas_28

  • 12 июл.126из captain_ohmycaptain

    видео или голосовое, без подписи

  • دختره هم حامله بود.

  • امروز رفتم بالای سر یک پسر متولد ۸۲ که دیروز خودکشی کرده بود. زنش براش میوه پوست می‌کند، می‌ذاشت دهنش و اینم دستش رو بوس می‌کرد درحالی که دلیل خودکشیش زنش بود! برای اولین بار یک دعوای جدی می‌کنن و دختره یک کیف برمیداره می‌گه من قهرم میرم خونه بابام. از خونه می‌ره بیرون و چون واقعا قصد نداشته قهر کنه کلا دو سه ساعت تو پارک می‌شینه، حتی میره دو تا بستنی هم می‌خره و بعد که برمی‌گرده خونه می‌بینه آقا قرص خورده. دعواشون سر این بوده که گوشی دختره از دستش می‌افته و خراب میشه و پسره برده تعمیرگاه ولی پول نداشته، به‌خاطر همین رفته پول قرض کرده و دختره ناراحت شده. پسر بیست و دو ساله همینجوریش هم اندازه نوجوون هفده ساله می‌فهمه، چطور می‌خواد خرج یک زندگی رو بده، توانایی تصمیم گیری برای یک خانواده رو داشته باشه و مراقب زن اول دبیرستانیش باشه!؟ دختره این‌قدر کوچیکه که برای آشتی با شوهرش بستنی خریده بود! چقدر خانواده‌ها باید بی وجدان باشن که بچه‌هاشون رو تو این سن عروس و داماد می‌کنن و بعد بدون کمک و مراقبت رهاشون می‌کنن به حال خودشون!

  • نمی‌دونم چرا همکارها با وجدان و آدم بودن و مهم‌تر از همه صادق بودن در محل کار رو خیلی سخت می‌کنن. جوری باهات رفتار می‌کنن که کم کم تو هم سقوط کنی، که تو هم به افول اخلاقیات برسی و از خودت زشتی نشون بدی؛ دو رویی و غیرقابل اعتماد بودن آدم‌ها در محیط کار خیلی خام و وحشیانه‌ست. گاهی دلم می‌خواد هنوز به مدرسه می‌رفتم، هنوز اینقدر در لجن و پلیدی آدم‌های محیط‌های تازه دنیای بیرون غرق نمی‌شدم، این‌قدر زود ناامید نمیشدم. خیلی سخته که به مرور آلوده نشی، به اصول خودت پایبند بمونی و دوام بیاری و به معنای کامل کلمه حذف نشی اون‌هم وقتی که از بقیه جوون‌تری.

  • 3 июл.1 65012

    فراموشی ناسزاست‌.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • PETERLOO Pegah

  • امروز یک دختری رو دیدیم که با صدتا قرص کافئین خودکشی کرده بود و دو شب نتونسته بود بخوابه، از بی‌خوابی چشم‌هاش قرمز بودن ولی هنوز اون‌قدر انرژی داشت که به دیوار می‌خندید‌. تخت جفتیش یک دختر هفده ساله بود که با قرص برنجی که نمی‌دونست اکسید شده خودکشی کرده بود و به جای این‌که خودش روی تخت باشه، مامانش روی تخت خوابیده بود و دختره روی صندلی تا ما رو دید از بغض نتونست حرف بزنه. وقتی نوجوون‌هایی رو می‌بینم که به دست پدر و مادرشون به چنین شرایطی می‌رسن خیلی دلم می‌سوزه و می‌دونم گرچه این دست پدر و مادرشون بوده اما اون فکر خانواده از یک جای دیگه میاد و صد حیف، حیف این بچه‌ها و حیف این زندگی و کارهایی که از سر ناچاری باهاش می‌کنن.

  • видео или голосовое, без подписи

  • من معمولا خیلی کم میرم بخش مردان، امروز دو تا پسر جوون رو دیدم که خودکشی کرده بودن، هردو با پدرشون مشکل داشتن‌. اونی که بزرگ‌تر بود گفت بابام من رو راه نمی‌ده خونه، بهش زنگ بزنید که من رو راه بده. اون یکی شاید از من جوون‌تر بود، خودش خواب بود هنوز و وقتی از باباش خواستم بیدارش کنه بیخیال گفت حالا بذار یک زنگ بزنم. با پسره که حرف زدم هی با خجالت لبخند می‌زد می‌گفت دیگه انجامش نمیدم یکهو باباش جلوی همه گفت پسر من ناقصه عقلش و پسره با شرمندگی سرش رو برد زیر پتو. نه اصلا پدر بودن، بلکه انسان بودن هم برای بعضی از مردها سخته.

  • تمیز نگه داشتن عینک خیلی سخته، هربار هم که تمیزش می‌کنم هیچوقت کامل تمیز نمیشه و کافیه که پنج دقیقه بگذره تا دوباره لکه بی‌افته. واقعا از این‌که تقریبا تمام زندگیم رو از پشت یک عدسی لکه دار می‌بینم خسته شدم، چرا تمیز نمی‌مونی لعنتی؟ کمک!!

  • گفته بودم که قطعا تا آخر. همه پارت‌ها از سال‌ها پیش آماده هستن فقط باید ادیت کنم ولی نمی‌دونم چند نفر دسترسی دارن به وی‌پی‌ان مناسب که بتونن مطالعه کنن، اما بزودی یک پارت دیگه می‌ذارم

دیوانه از قفس پرید — tgindex