عصرانه به صرف داستان وشعر به مدیریت محسن رحیم دل
Статистикаبه حمد خداوند کانال عصرانه به صرف داستان وشعربه مهر شما گرامیان از پانزده مهربه مدیریت محسن رحیم دل ایجاد شد. داستان. قصه شعر عکس دلنوشته و لطفا نظرات و پیشنهادات خودرا به این جانب ارسال فرمایید. متشکرم ۰۹۳۷۸۴۲۳۲۲۱ ارتباط بامدیر @MOHSENRAHIMDEL
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 29
- Всего постов
- 284
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Картинки
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
❗️بهروز وثوقی و خاطرهای از حضور در تیمارستان! @goftgoftam 🔺🔻
نبودنت همان زخمی است که بلد نیست خودش را ترمیم کند و من در میان روزهای نا آرام کم کم خودم را از دست خواهم داد #داوود_ریگی_ترنج در دلم جایی برای هیچڪس غیر تو نیست ڪَاه یڪ دنیا فقط با یڪ نفر پر می شود... #سیدسعید_صاحب_علم
🏴🏴🏴🏴 ﷽بسماللهالرحمـنالرحیـم﷽ گفتم رضا و دلم تا حرم رسید رضا جان تو شاهد بودی، هرصبح هر جا که بودیم، موکب و یا خانه مان، از خواب که بيدار می شدیم، دلمان گرم بود که کاری داریم و روزمان بيهوده و سرگردان برای معاش و امور زندگی هدر نمی شود. چشممان روشن بود که امروز هم نگاهمان می کنی ونگاهمان راه میکشید تا زائرتان برسد و ما بدویم به پیشوازش و برسیم به حضورش. تادستی بر پای تاول زده اش بکشیم و تبرک کنیم و او بوسه ای برپیشانی مان بزند. و هنگام بدرقه میهمانتان عاجزانه میخواستیم وقتی به قرار عاشقانه اش با شما رسید، سلام ما کوچک ها را هم پیشکش بزرگی تان کند. یا غریب الغربا خودت شاهد بودی هرچه در توان داشتیم گذاشتیم، هرچه در جان داشتیم و اطمینان داریم وقت مرگ مان جوابی هم به ما میدهی. پنج شبانه روز گرد وغبار زوارت را توتیای چشم کردیم، به امید، امیدی که خودت میدانی. پنج روزی که آنقدر سرمان گرم بود و دلمان خوش که هر ساعتش لحظه ای بود و هر روزش ساعتی. هیهات از این ساعات زود گذر، دریغ از این روزهای پرمهر که چقدر زود به انتها رسید، دلخوشی هامان در چشم برهم زدنی گذشت و فراق و انتظار آغاز شد. امان ازچرخش زمانه، حيف از آن خادمی که همه چیزمان بود و حالا به فرجام رسیده. امروز دلمان گرفته، بارمان سنگین است و طاقت مان به همین زودی طاق شده و چشممان پراز حُزن و قلب هامان مالامال از اندوه و ماتم. ماتم ازآنکه نمیدانیم سال دیگر در موکب هستیم؟! تا باز جان به کف و خنده به لب، شعله به دل و شور به سر داشته باشیم، تا باز در راه مهربانی ات و برای زائران مهربانت جان دهیم. امروز دلمان پر است، هنوز ساعتی نگذشته باز هوایی شدیم و دلتنگ و مغموم و هزاران حیف که دیگر میهمان نداریم وهزاران دریغ و افسوس که آن ساعات خوب خاتمه یافت. هنوز بهت زده و حیرانم و باور نمیکنیم باید تا سال دیگر منتظر باشیم، انتظاری کشنده و ناصبور. از فردا دوباره روزمرگی و تکرار وتکرار شروع می شود و هرکس می رود در لاک خویش. امروز چشممان خون است و درمان بی درمان و بغضمان گلوگیر، امادلمان گرم است و قرص وقلب هامان آرام، به امید نوکری ات در سال آینده و سالهای پیش رو. یا زکی الله شاهد باش که امسال از جان گذاشتیم، تا پربار تر و پرثمر تر از همیشه و سال های پیش باشیم و به گفته شاهدان و مراجعین امسال از هر سال منسجم تر بودیم. رضا جان خواندی، تعجیل کردیم وقتش که رسید، تاخیر نکردیم امیدمان به کرمت تمام است. تا نام تو در میان است، نومیدی حرام است. یا انیس النفوس امسال به خادمینت در موکبی که به نام مبارکت برپا داشتیم، به موهبت دائمی ات تجربه مان بیشتر شد و چیزهای جدیدی آموختیم. بزرگترهایمان فهمیدند، باید بیشتر از همیشه به نیروی های جوان، نخبه و تحصیل کرده مان که ارادت و غلامی شان ثابت شده است و تعدادشان به فضل خداوند و تلاش خانواده های خاوری هرسال افزون تر میشوند و تازه وارد لیست خادمینت شده اند، بیشتر از همیشه میدان دهند و جوانان مان نیز دانستند، بدون مدیران فعلی مجمع مردمی خاوران، مجمعی در کار نخواهد بود و بدون مجمع، موکب الرضایی هم نخواهیم داشت. چرا که هیئت مدیره مجمع، چراغ های فروزان مجمع هستند و همین عزیزان هستند که با خون دل و رنج های بسیار، صبری زیاد و زحمت های شبانه روزی، بی هیچ چشم داشتنی، تاکیدمان بر همین است، بی هیچ چشم داشتنی، مجمع را در میان بعضی بی مهری ها سرِپا نگه داشته اند و زبانمان لال اگر روزی یکی از آنها نباشند، دیگر کسی قادر نخواهد بود تا سالهای سال دوباره این چراغ را روشن کند. رضا جان ظرفِ ما کوچک است و... صبرمان اندک! از کِرامت بی انتهایت کاسه ی صبر و تدبیرمان را لبریز کن! محسن رحیم دل 🏴🏴🏴🏴
. هيچوقت نقاشِ خوبی نخواهم شد امشب دلی ڪشيدم شبيهِ نيمۀ سيبی ڪه به خاطرِ لرزشِ دستانم در زيرِ آواری از رنڪَها ناپديد ماند ....!! #حسین_پناهی
. ڪاش ... شبی بیاید ڪه با هم ستاره بشماریم ؛ جایِ غم ، آرامش موج بزند بینمان ، و دور شود دلتنڪَی از دلِمان ....!! #مژگان_بوربور
من دهان بستم تو باقی را بدان.... #مولوی 📷علی رضا عطاریانی السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
مردها به مردها احتیاج دارند... چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت: «بیا همدیگر را ببینیم.» در یک رستوران قرار گذاشتیم. او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود. تکیهگاه خانواده. خانه، ماشین، شغل، اعتبار... تقریباً همه نشانههایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان میسازیم. هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن. از کتکهای گاهوبیگاه پدرش. از اینکه هیچوقت نزد مادر جدی گرفته نشد. از احساس حقارتی که سالها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود. بعد آرامآرام رسید به زندگی مشترکش. گفت هر کاری میکند، باز هم احساس میکند برای همسرش کافی نیست. از توقع بچهها گفت. از خستگی کار. از اینکه دیگر صبحها با شوق از خواب بیدار نمیشود. ساعتها فقط حرف زد. من هم گوش میدادم. اما در درونم اتفاق دیگری میافتاد. هرچه بیشتر از خودش میگفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرامآرام فرو میریخت. با خودم میگفتم: «چهقدر درمانده...» بعد، بیآنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربهها و آموختههایم گفتن. او فقط گوش میداد. نه سؤال میپرسید، نه مخالفت میکرد، فقط گوش میداد. نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم. وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفتوگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت. از خودم پرسیدم: او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟ چه چیزی میخواست؟ همانجا بود که انگار آیینهای مقابلم قرار گرفت. دیدم خود من هم سالهاست نقش آدم مقتدر را بازی میکنم. بیوقفه کار میکنم، استراحت را عقبماندن میدانم، به دستاوردهایم افتخار نمیکنم و آنها را به شانس نسبت میدهم، و خیلی وقتها جرئت نمیکنم ضعفهایم را به زبان بیاورم. بعد فهمیدم... او اصلاً دنبال راهحل نیامده بود. او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند. ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست. اعلام امنیت است. یعنی: «آنقدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکستناپذیر را بازی کنم.» همان لحظه به او زنگ زدم. گفتم: «اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.» روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم. اشکم بیاختیار جاری شد. این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم. از ترسهای خودم گفتم. از ضعفهای خودم. از اینکه دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم. وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت: «سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.» آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند. به مرد دیگری که بتوانند بیترس از قضاوت، کنار او فروبریزند. شاید یکی از بزرگترین فقرهای مردان امروز همین باشد؛ اینکه جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند. شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند. 👤یاسر رضایی پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی 🔥@iRoProxy
فکر میکردم زندگی در دنیایی که او نیست عجیب باشد. با این حال، خیلی وقت بود عادت کرده بودم فقط با خاطرهاش زندگی کنم... @gardoonedastan 📚تاریخ عشق #نیکول_کراوس ترجمه: #ترانه_علیدوستی #گردون_داستان
تاخیالت در خیالِ بیخیالِ من نشست یاد تو سنگی زد و قلبِ نَمازم را شڪست رڪعتِ چَندم؟!... ڪجا بودَم، حواسم پرت شد این دل بیتاب رفت و شد به یک آن، بتپرست #کبری_رحمتی(بیتاب)
C᭄ ❤️🕊 #امام_رضا_ع_مدح_و_مناجات از کودکی، پناهِ دلم مشهدالرضاست آخ ڪہ چقدر عشقِ رضا، با من آشناست در گوشِ من نقارهزن آمد، سوأل کرد؟! دلشورهی مقدسِ قلبت، امام رضاست؟! گفتم: دو خط، روایتِ ابن الشبیبم و.. گفتا: چه خوب! شاعریات نذر مرتضیٰست به صاحب قلم! نفس تو، خدایی است گفتم: کدام نبض؟! چه! نشانی، کی و کجاست؟! گفتا: تو که هوایی باران شدی، بدان! با ذڪر "یارضا" گره از کار بسته، واست درڪَیر و دار دغدغہی آب و نان مباش! جاروڪشِ حرم شدنت، رزق کبریاست چون ساعتے بہ وقتِ نقاره شنیدنی هر چشم تو، نشانهای از ڪَنبد طلاست روی لبت ڪہ می شڪفد غنچہ هاےِ نور ڪنج حرم نشستہای و حاجتت رواست لبخند از تہِ دلِ تو، نذر اشک باد! شادی بیبدیل جهان در غم و عزاست از دل گرفتگی و فراق ناله کم کن و... بر دفتر دلت بنویس! عمر بیوفاست لمس حضور آئینهای، ساغری بزن! با جرعہے نخست، همہ ے درد تو دواست طعم ضریح را نچشیده، ڪبوتری وصف شراب روی لبت دائمُثناست هر روز شعر می شوی و شور شاعری آسوده باش! ڪہ نام تو، بیتاب مبتلاست #کبری_رحمتی(بیتاب)
C᭄ ❤️🕊 #امام_رضا_ع_مدح_و_مناجات از کودکی، پناهِ دلم مشهدالرضاست آخ ڪہ چقدر عشقِ رضا، با من آشناست در گوشِ من نقارهزن آمد، سوأل کرد؟! دلشورهی مقدسِ قلبت، امام رضاست؟! گفتم: دو خط، روایتِ ابن الشبیبم و.. گفتا: چه خوب! شاعریات نذر مرتضیٰست به صاحب قلم! نفس تو، خدایی است گفتم: کدام نبض؟! چه! نشانی، کی و کجاست؟! گفتا: تو که هوایی باران شدی، بدان! با ذڪر "یارضا" گره از کار بسته، واست درڪَیر و دار دغدغہی آب و نان مباش! جاروڪشِ حرم شدنت، رزق کبریاست چون ساعتے بہ وقتِ نقاره شنیدنی هر چشم تو، نشانهای از ڪَنبد طلاست روی لبت ڪہ می شڪفد غنچہ هاےِ نور ڪنج حرم نشستہای و حاجتت رواست لبخند از تہِ دلِ تو، نذر اشک باد! شادی بیبدیل جهان در غم و عزاست از دل گرفتگی و فراق ناله کم کن و... بر دفتر دلت بنویس! عمر بیوفاست لمس حضور آئینهای، ساغری بزن! با جرعہے نخست، همہ ے درد تو دواست طعم ضریح را نچشیده، ڪبوتری وصف شراب روی لبت دائمُثناست هر روز شعر می شوی و شور شاعری آسوده باش! ڪہ نام تو، بیتاب مبتلاست #کبری_رحمتی(بیتاب)
حال و روزم خوب بود و روزگارم شادمانه آن زمان که با وقارت جلوه می دادی به خانه نیستی حالا ویادت پُر نموده قلب مارا کی شود پُر ، جایت این جا؟ پنجشنبه شد بهانه به یاد همه ی عزیزان سفرکرده شاخه گلی از فاتحه و صلوات نثارشان! #جمشید_جلیلیان @cheshmsabz_jam
داستانی واقعی و تکاندهنده از کشور یمن 👞 زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند. استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است. روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.» یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟» معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.» کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد. وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند. بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند! استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.» کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.» معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت. استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم». وفاء با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.» نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت. همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟» او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.» همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟» او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم». همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!» او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.» روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد. وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.» وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد. اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند. در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...» پیام داستان: اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند.
به نام خدا موکب نقشی ست، بر جبینم. محسن رحیم دل به چه کار آیدت زگل، طبقی از گلستان من ببر، ورقی گل همین پنج روز و شش، باشد وین گلستان همیشه خوش، باشد امروز مغتنم فرصتی دست داد تا ساعتی به موکب الرضای بزرگ خاوری ها، آن مرکز ذکر و توجه و وحدت بروم و دیدم در جایگاه تنزل ملائکه، حقآ و انصافاً هیچ کدام از خادمین با تبختر و غرور گام برنمی داشت، از آن کودک شش ساله که مسئول جمع آوری زباله بود، تا آن سالخورده. ساعتی در آن جزیره ی آرام، قدم زدم و صدها دست مهربان و هزاران انگشت شاکر را که به خدمت مشغول بودند را نظاره گر بودم. جوانانی دیدم که با عزت و مناعت، سبک بال و فارغ از دنیای فانی به کاری گرم بودند. کودکانی که خلوص می بخشیدند و طعم خادمی را شیرین می کردند، ورز می خوردند و برای ایام پخته می شدند. زنانی که با دلهای شکیبا، نوازشگر و مشفقانه و سیمایی مادرانه یاری می رساندند و لبخند را بر چهره خداوند می دوختند. مردانی که از خونِ دلشان، از عرق پیشانی شان و از سینه ایثار گرشان، یاقوت و لعل والماس استخراج می کردند. و خداوند، از آسمان تماشا گرشان بود. جایی چشم و دلنواز و در اوج مطلوب، جایی برای زدودن غم، گم کردن اضطراب و نداشتن غصه نداشته ها و نخوردن حسرت گذشته ها، جایی که خادمین همچون فرشتگان، ایستاده بودند، به چشم انتظاری، سپاس و خوش آمد گویی میهمانان رضا (ع). در آن انبوهی که جای سوزن انداز نبود، هر کدام از خدام، شوری، تپشی و هر یک نامی و با لب هایی توأم با لبخندی روشن، از طلوعین خورشید، تا نقره فام مهتاب در تب و تاب بودند و زبان و قلم من در مقابل آن درک عقلانی عاجز و ناتوان است، همانهایی که برای چشیدن از آن روح مطهر و جا نماندن از آن لطف صد باره و شکرِ نعمت همجواری، با رهنمود های مدبرانه مدیران، با اخلاص ترین و مزین ترین موکب سر راهی را در مشهد، شهر جهاد و شهادت ترتیب داده بودند. موکبی که حالا شاخصه ای از هویت ملی و دینی شان است و آن را گنجینه ای ارزشمند و فصلی برجسته از تاریخ قوم می دانند و با نگاهی بلند مدت به موکب الرضای بزرگ خاوری ها با انگیزه ها و نیت ها، برای آینده های دور بدان امید بسته اند، تا زوار امام مهربانی ها در آن آفاق و آن سایه سار سرد و دل انگیزِ توبایی ساعتی بیاسایند، در آرامش. در میان آن دلسپردگان به خاندان ولایت، عاشقان ثامن با همدلی و یکرنگی، با معرفت و محبتی که موج می زد، به توجهات الهی مشغول و پرواز به سوی نور معطوف بودند. بعضی از خادمانِ سالهای قبل غایب بودند و این نشان از آن دارد که موکب ریزش داشته و کسانی به هزار دلیل موجه و غیر موجه امسال حضور نداشتند، اما با نگاهی اجمالی می شد فهمید، ریزش آن بسیار کمتر از رویش آن بوده و تعداد خدمت گزاران بسیار بیشتر از سالهای قبل است. ساعتی در موکب چرخیدم و از قدرشناسی موکب داران نسبت به شهدای میهن و اهتزاز تصاویر آنان، دانستم که شهدا هنوز و همیشه زنده اند و روح والای آن سروقامتان در میانمان حضور دارند و شکوه و صدق و نورانیت شان و عکس های آشکار در نورشان، مایه عزت و برکت موکبند و نگاه ویژه آنان نگهدار و نگهبان موکب است و جای شهدای سلامت، شهدای دفاع مقدس و شهدای امنیت و امام شهید، هميشه گرم و سبز است. از بیست و سه هزار شهید استان های خراسان شمالی، رضوی و جنوبی بیش از هزارو چهارصد و پنجاه شهید خاوری هستند و این افتخار کمی نیست و از این تعداد شهید، چهل و پنج سردار و فرمانده تیپ، فرمانده محور و گردانند و باید هم شهدایمان را ارج نهیم و پاس بداریم و در مراسمات مان تصاویر جلوه گر و چشم نواز آن اسوه های رشادت و مظاهر شهامت را مقابل دیده مان قرار دهیم تا هرگز و هرگز فراموش نکنیم، مام وطن و سرافرازی ایران را مدیون خون پاک چه دلاورانی هستیم و بچه هایمان با ديدن آن یلان و نام داران بدانند، تاریخ را هرگز فراموشی نیست و اگر نبودند آن آبرو داران شاید امروز وطن نبود. در حین تماشای تصاویر شهدا، یکی به من گفت، التماس دعا. لحظه ای شوکه شدم و شاکر، شاکر از آن که شاید قبول شده ام و شایسته دعا برای اویی که محتاج دعای من است. شوکه از آنکه از منی التماس دعا داشت که سالی یکی دو مرتبه سری میزنم و تابحال نشده استکانی در موکب به آب بزنم، چه رسد به نوکری و خادمی، شوکه از آنکه هنوز نتوانستم ریالی به موکب کمک کنم، چه رسد به کارت کشیدن و دادن نذری و خرید لیوانی. موکب الرضای بزرگ خاوری ها، هرسال از نهالی به نهالی دیگر تحویل داده می شود و هر سال از نهالی ضعیف به درختی تناور و کهنسال تبدیل می شود و امروز و در کمال حسرت و ماتم، روز آخر میهمان داری ماست. هرچه داشتیم، گذاشتیم، تا هیچ زائری در آنجا احساس غریبی و بیگانگی نکند، تمام توش و توانمان را و در حد قوّت شانه و بازویمان، بهترین ها را پیشکش کردیم، تا زائران کودک و کوچک کمتر خسته شوند و سال دیگر با دل بیایند، با سر و با جان. امید که قبول افتد.
هزار توبهی مرا، شڪسته غمزههای تو به هررهی ڪه میروم تو راهزن به راهمی #جواد_مزنگی
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت "عاشق شدن "است #علیرضا_آذر
🔖تک بیت تـو به دادم برس ای عشق که با این همه شوق چاره جز آنکه به آغوش تو بگریزم نیست #فریدونمشیری
باید سرخ باشد مثلِ انار ... گونه ای که بعد از یک دوستت دارمِ جانانه بوسیده می شود ... #مریم_قهرمانلو
وقتی یک نفر در اثر حادثهای دچار فراموشی میشه معمولا حادثه یا تکانهی دیگهای باعثِ برگشتن او به وضع اول میشه. من امروز این رو تجربه کردم. دارم کتاب گلبرگی از دریا نوشتهی ایزابل آلنده رو میخونم. کتاب درمورد جنگهای داخلی اسپانیا، مهاجرت دسته جمعی تعداد زیادی از اسپانیاییها به شیلی به کمک پابلو نرودا و بعد شرایط داخلی کشور شیلیست. خط به خطِ کتاب آشناست. شرایطِ مشابه کشورهای موردِ طمعِ مدعیانِ قدرت. همونطور که نفت و منابع انرژی ما مورد توجه آمریکاست اون سالها هم صنعت مس شیلی مورد توجه آمریکا بوده. وقتی سالوادور آلنده با محبوبیت مردمی توی شیلی به قدرت رسید امریکا دچار اضطراب شد و شروع به کارهایی شبیه همین کارهایی کرد که ما میبینیم و البته قبلا هم دیدیم: ایجاد تفرقه، ترس، نفرت. مثلا یک نمونه: به کامیوندارها پول میدادند تا اعتصاب کنند و ماهیها توی شمال شیلی بگندند و سبزیجات و میوهها توی جنوب. سالوادور آلنده تا لحظهی آخر ماند و جنگید و در آخرین خطابهی خودش گفت: در این گذارِ تاریخی، بهای وفاداری به مردم را با جانم خواهم داد. وقتی به این قسمت از کتاب رسیدم که: اشکهای ویکتور( با شنیدن این جملات رئیس جمهور از رادیوی ماشینش) جاری شدند و نگذاشت به رانندگیاش ادامه دهد. کنار زد و هواپیماهای جنگی را دید که در آسمان میغریدند. بلافاصله صدای سقوط اولین بمبها را شنید، ابرهای انبوهی از دود در دوردست به هوا برخاست و ویکتور با حیرت حدس زد که کاخ ریاستجمهوری را بمباران کردهاند. با حالتی شبیهِ میلِ گریه کتاب رو بستم. عینکم رو درآوردم و گذاشتم بالای سرم و خوابیدم. وقتی از خواب غریبی که شبیه راه رفتن توی حمام بخاری معطر بود، بیدار شدم حالم بهتر بود. انگار تونستم از روز ۹ اسفندماه با همهی درد و شکوه و زخم و غرورش عبور کنم. #اکرم_سلیمی
. چطور آدم به پسرش بگوید که گاهی آدم به یاد کسی گریه نمیکند، اصلاً آدم نمیفهمد چرا گریه میکند، و شاید یک نقطهٔ عمیق و نرم و ولرم، مثل نور آفتاب بهاری، توی دلش پیدا میشود، که اصلاً حس بدی هم نیست. حتی یک احساس شادی است، گریهآور هم نیست، ولی آدم بیاختیار گریهاش میگیرد... قابله سرزمین من #رضابراهنی کانال: #اتاقی_در_حومه_خاطره🔻 @rostami_hamid_54