ترس و ترانه
Статистика- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 6
- 1/48двое суток
- 6
- 1/72трое суток
- 7
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
«غزه همچنان زیر آتش؛ ۷۳ هزار و ۳۸۶ شهید و ۱۷۴ هزار مجروح.»
در این جهنم پُر واژه چه دیر دانستم بهشت من خاموشیست ضیاء موحد مشتی نورسرد
معلم، باز هم، چند گام از تخته دور شد. لختی تصویر را نگریست. سپس، رویش را به ما کرد و پرسید: -خوب است؟ همه پاسخ دادیم: -بسیار خوب است! معلم گفت: -نام این تصویر را مرگ بگذارید. کسی از میان بچهها پرسید: -آن دستهگل را چرا گرفته؟ معلم، به دستهٔ گل، که برگهای ریزهریزه داشت، خیره شد و زمزمه کرد: -این گل، زندهگی است. چیزی نفهمیدیم. کنجکاو شدیم: -زندهگی در دست مرگ است؟ معلم، به تصویر خیره شد و شمردهشمرده گفت: -ها، زندهگی... زندهگی در دست مرگ است. اصلاً از خود مرگ است. آن را از ما پس میگیرد. شهر طلسم شده رهنورد زریاب
با دوستان در سالگرد یکمین مرحوم استاد خلیق.
آخرین روزی که جهان مرا ترک کرد روز تولدم بود؛ روز تولدم بود که پرت شدم در کویر نمکزار. پشت سرم جنازهای آفتاب را غسل میدادند؛ پیش رو هر چه که بود مربوط به تنهاییام میشود. پناه بردهام به چشمانم که راه فرار را گم کردهاند. دو بید را به جرم پناه دادن به گنجشکها اعدام کردهاند؛ دو آهو را به جرم اینکه ندارند هیچ جرمی سنگسار کردهاند. هیچ دریایی ماهیانش را سقط نمیکند؛ ما سقط شدهایم، برادران! موسی مهربان
ایستادهام خاطری نبود سرپناه یا به خاطری که سرنوشت خواسته در کنار جوی که همیشه گندهای مردمان خودفروش را به حلق میبرد. ایستادهام بادها به قصد کشتنم به راه و چاره فکر میکنند گاه خاک، دست را به شورشی علیه موهای سبز من به کار میبرد گاه سنگ میدهد به دست بچهها. ایستادهام پیش رو کسی به نام آسمانخراش که دو ماه میشود به بیستسالگی رسیده است و نفوس خانوادهاش نمیشود حساب: تخمهای حرص را به قلب کودکان شیرخواره پاش میدهد تا که روزهای بعد تف کند به کودکان که گرفته خستگی مجالشان و خواب رفته زیر سایهای که مال اوست. ایستادهام شب همیشه صحنههای جالبی به روی جاده پخش میکند حیف که همه به خواب میروند حیف که همه به بردگی چشمهایشان درآمدند حیف که نمیشود میان روز، یاد از شروع شب. ایستادهام جایی که همیشه بسته بوده راه گوشها جایی که سلام، دست رد زده به سینهی علیکمش. محمدالله احساس
چه معرفی!
در سقف، یک بیل است با یک آدمی که آرزو دارد آن آدمی که دلبریدن از کسی در پیشرو دارد در حال دیگر، زندگیکردن برایش بار سنگین است هر شب میان خودکشی آیندهاش را جستوجو دارد هر قدر زاری میکند شاخه برایش خم نمیگردد بازیتان داده است؛ یک حرف است که حرفش برو دارد! از زیر زیرِ سایه میافتد به راهش خاطری تقدیر تا در امان باشد از آن خشمی که در بین گلو دارد هر روز میگوید به آجرهای خود: «بیهوده میکوشید؛ دیوارِ باید زنده باشد که همیشه تابلو دارد.» محمدالله احساس
Channel name was changed to «ترس و ترانه»
میروم دفتری پاکنویسی بخرم زندگی را باید از سر سطر نوشت قیصر امینپور
Channel photo updated
تلفات جنگ داخلی تنها در کابل سی هزار کشته و صدهزار زخمی، نیم میلیون آواره و ویرانی کامل شهر کابل بود، به شکلی که در مناطق غرب و جنوب حتی یک خانهی سالم دیده نمیشد. دیگر آن کابل زیبا که صائب تبریزی در وصفش «خوشا عشرت سرای کابل و دامان کهسارش / که ناخن بر دل گل میزند مژگان هر خارش» میسرود به تاریخ پیوسته بود و گلشن زیبای کابل به گلخن سیاه تبدیل شده بود. تاریخ تحلیلی افغانستان دکتر سید علی موسوی
آنچه مهم است برای آدم هنرمند، دوست داشتن است؛ دوست داشتنِ که مقید نیست.
بعضی وقتها دل آدم میشود کارتونی ببیند.
در مسیر بازگشت از مرگ چمدانم هشدار داده بود که باید مقداری گل سرخ تهیه کنم با اندکی حلوا و کمی «رفع پشیمانی». دستها را که به جیب بردم یک «ترس» و دو «پنهان شدن» داشتم. کمی آب خریدم تا تشنگی آرام شود و راه، وجود قدمها را حس کند. نقاب امید که افتاد با توهم آشنا شدیم؛ چمدانم اندکی لرزید و راه راحت شد. کفشها و چمدان را به شانه انداختم تا جایی که میشد نشستم. دویدن که به یادم افتاد غروب کار خودش را کرده بود. خبر رسید: خانهای که در انتظار مسافرش بود از شدت سرما جان داده است. محمدالله احساس
без подписи
خواندن تاریخ گاهی آدم را خشمگین، گاهی غمگین و گاهی خوشحال میکند. وقتی یک نفر در آن کشته میشود، حتی بیگناه، تو به تنهایی و بیسرپرستیِ خانوادهاش میاندیشی؛ به آیندهٔ طفلهایی که سرنوشتشان به جان آن کشتهشده گره خورده بود، ولی حالا که رفته است، در چشمهایشان اشک حلقه زده و مأیوس به اطراف خود نگاه میکنند. پیشنهاد میکنم (البته خودتان هم شاید بدانید) کمی تاریخ بخوانید. من با خواندن این کتاب تازه به این راه پرخموپیچ قدم گذاشتهام و برای شما هم آرزو را دارم.
تا کی خودت را میدهی بازی بهانه میرود یک روز تو پشت در میمانی و خانه به خانه میرود یک روز با بودنی دیوارها! بر شاخههایت ظلم خواهد شد انگور جانم! زندگی گنگ است شانه میرود یک روز پرواز را کم کم گره کن داخل صندوق بگذارش بی دانه خواهی ماند جانت پشت دانه میرود یک روز بیچاره بودی تشلههایت را که میبردند از پیشات دیدی خودت که زندگی کودکانه میرود یک روز از یاد کردی وقت به شب میروی آهسته میخوانی خوب است پیش از پیش با ترست... ترانه می ر ود یک روز. محمدالله احساس
پیرمرد قیچی بزرگ و سردش را برداشت. فانتین روی صندلی نشست. با هر حرکتِ سنگینِ قیچی، دستهای از آن طلاهای درخشان، از آن خاطرات روزهای خوشِ گذشته، با صدایی خشک بریده میشد و بر زمین میافتاد. فانتین چشمانش را بسته بود و زیر لب نام کوزت را زمزمه میکرد. او حس میکرد که با هر تار مو، تکهای از روح و شرف اوست که از تنش جدا میشود. وقتی کار تمام شد، پیرمرد دو سکهٔ طلای ناپلئون را روی میز گذاشت. دو سکهٔ براق که بهای نابودی یک زن بودند. فانتین سکهها را برداشت و بیرون آمد. او دیگر آن فانتینِ گذشته نبود. سرد، رنگپریده و یخزده، مانند روحی سرگردان در میان برف و باد گام برمیداشت... فیلم: بینوایان (Les Misérables) برگرفته شده از: رمان بینوایان اثر ویکتور هوگو
ایستاد. موتر لوکسی بود. راننده لباس تمیز و موهای ساختِامروز داشت و با اکتِ آدمِشهری از موتر پایین شد. کتابفروشِ آفتابزده در دلش خوشحال بود که حالا حداقل بعد از تمام شدنِ روز (نزدیک به شام شدن) میتواند چند کتاب بفروشد؛ آنهم رنگه! چون از قیافهٔ مردی که موترش را جلوِ میز کتابهایش ایستاده کرده بود، میفهمید که این آقا حتماً کتابِ رنگه میخرد. آدمِشهری چند تا کتاب مکتب را بالا و پایین کرد (چه بدانم؛ شاید برای پسرش، یا برادر، یا هم خواهرش میخرید). پشت و رویشان را دید؛ به گمانم دنبال این بود که صدمهای ندیده باشند. کمی با کتابفروش گفتگو کرد (شاید بهخاطر پولش؛ نخیر، فکر نکنم! شاید کتابهای دیگری هم میخواست که آن کتابفروش نداشت). همانهایی را که پیدا کرده بود، برداشت؛ دست به جیب زد و پولش را داد. محترمانه و به شکل یک آدم متشخص، در موتر نشست و حرکت کرد. دو خانم خوشاندام شهری (آخر آدمهای شهری از دور معلوم میشوند دیگر!) هم در کنار کتابفروش در جستجو بودند. خودتان میدانید؛ آنها هم به دنبال کتاب آمده بودند، اما به دنبال کتابهای رنگه. نمیدانم چرا با دیدن این حالت، به فکر کودکی افتادم که چوبکی در دست دارد و در جویهایی که از کثافات همان شهری پر است، میگردد؛ تا شاید زبالهٔ باارزشی پیدا کند که بتواند شب، با چند نان خشک یا با چند تکه کاغذی که بهسختی از فروختن زبالهها به دست آورده است، به خانه برگردد. این عادتی که دارم _که با دیدنِ یک حالت، به حالتِ متضادِ آن بیندیشم_ هرگز به خواستِ خودم نبوده است. اگر از این وضعیت نجات پیدا کنم _که مطمئن هستم نجات پیدا نمیکنم_ شاید کمی خوشحالتر شوم.