ماه کوچولو؛
Статистикаحرف هایم نه، اما انگار صدایم تمام شده بود. کپی؟ اصلا، دوست داشتی فور بزن:) https://t.me/HarfChatBot?start=99a9233367f8
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 89
- Всего постов
- 89
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اینو ببینید خیلی خفنهههه
رضایت مشتری عزیزمون: وای ذوق میکنم معرفی کردم و رفتین دیدین بمتقجخیددیتقد ممنونم اینقدر مهربونین گوگولیا🥹
سید این مسابقه عجب چیزی بود قسمت اول شو دیدم بقیه شو اسپویل نکنی تو کانال بزار ببینیم🤣🤣با خواهرام داریم نگاه میکنیم 😂🚶
00:00
من در عشق، حدّ نمیشناسم؛ یا دل نمیدهم، یا تمامِ خویش را میسپارم. شاید تقدیرم از عشق همین باشد؛ آنقدر عمیق دوست میدارم که پیش از رسیدن، خویشتن را در آن گم میکنم.
بازی با کلمات را دوست دارم برایم شیرین زبانی کن و دل را ببر، حتی به دروغ.
من دوستت دارم را به چشم دیده بودم به گوش، شنیده بودم به آغوش، کشیده بودم اما به دست نه، نیامد..
...:)
خدمت شما🌚
میان هیاهوی حسینیه: قسمت هشتم چند ثانیه فقط به مامان نگاه کردم. ـ عروسک؟ کدوم عروسک؟ مامان خندید و گفت: ـ تو که یادت نمیاد. یه عروسک کوچیک داشتی، موهاش طلایی بود، همیشه هم با خودت اینور اونور میبردیش. مهناز خانم وسط حرفش پرید: ـ وای نگو که هنوز یادت نیست! علی یه روز عروسکتو پیدا کرده بود که توی کوچه گمش کرده بودی. از اون روز به بعد شده بود نگهبان عروسکت. هرچی میگفتم بده به آیه، میگفت خودش باید بیاد ببرتش! خندهام گرفت. ـ یعنی آقا علی از بچگی هم اینقدر لجباز بوده؟ مهناز خانم خندید: ـ لجباز؟! مادر، اون موقع فقط پنج سالش بود، ولی انگار از همون موقع برای خودش مردی بود! مامان هم خندید و گفت: ـ شما دوتا همیشه با هم بودین. یه روز قهر، یه روز آشتی. اصلاً خونههامون به خاطر شما دوتا آرامش نداشت. من هم میخندیدم، اما ته دلم عجیب بود. چطور ممکن بود کسی بخشی از کودکی من باشد و من حتی صورتش را به یاد نیاورم؟ نگاهم ناخودآگاه به سمت راهروی خانه رفت. همان لحظه صدای قدمهایی از طبقه بالا آمد. سرم را بلند کردم. علی از پلهها پایین آمد. تا چشمش به من افتاد، مکث کوتاهی کرد. مهناز خانم با خوشحالی صدایش زد: ـ علی جان، بیا ببین کی اینجاست! علی چند قدم جلو آمد. مامان با خنده گفت: ـ آیه رو یادت میاد؟ نگاهش برای چند لحظه روی صورتم ماند. بعد خیلی آرام گفت: ـ بله... یادمه. قلبم یکدفعه تندتر زد. با تعجب پرسیدم: ـ واقعاً؟ لبخند خیلی کوچکی زد. ـ بعضی چیزا یاد آدم میمونه. بعد نگاهش را از من گرفت و رفت سمت آشپزخانه. من اما همانجا مانده بودم و به یک جمله فکر میکردم. «بعضی چیزا یاد آدم میمونه.» نمیدانستم منظورش عروسک بود... یا چیز دیگری. "ماه کوچولو"
پیراهن مشکی تا شهادت امام حسن عسکری(ع) در نمیاریم💔 فولدر1 ، فولدر2
🔮
- folder 1 - folder 2 خوب بخون ببین چی نوشتم بعدا اگه جذب نگرفتی گله نکنی قشنگم 🐏 . هم فولدر یك هم فولدر دو هردوتاشو اد میزنی و شاتشو واسم میفرستی ، اگه فقط یکیشو بفرستی میزارمت تو لیست که لف بدن از چنلت . تا فردا ساعت 1 ظهر فولدر رو نگه میداری اگه لف بدی میزارمت لیست لفتی . امیدوارم جذب خوبی داشته باشی قشنگم 3: 😀
متاسفم خاله های عزیزم کادو ها و خوراکی هایی که برام میارید شمارو دوستداشتنی تر نمیکنه، فقط شبیه خاله خرسه میشید💆🏻♀
پاک کن💆🏻♀
کجا فور زدیننننن😐😐
من که میدونم عاشقمی میمیری برام، همین الان اون خانمه که فال میگیره تو اینستا بهم گفت
لفت به من؟ لفت بده خودت
منظورت چیه که من پارتنر ندارم؟ پس چت جی پی تی چیه؟
⭐