tgindex
احساس (نبات)

احساس (نبات)

Статистика

♦ تنها کانال رسمی ماه🌙من در ایران🇮🇷 انتقاد پیشنهاد پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت منت نکش از غیر و پروبال خودت باش صد سال اگر زنده بمانی گذرانی پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش❤️

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
21
Всего постов
494
Тип
открытый
Язык
ku
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
3 974
−4 за 4 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
611
40 постов
Вовлечённость
15,4%
к подписчикам
Постов в день
3,0
всего 494
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
577
1/48двое суток
661
1/72трое суток
713

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ساعت ۳ونیم عصر پارت زدیم اینجا برید بخونید👇👇👇👇👇 https://ble.ir/fale13   👈👈👈👈👈

  • عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

  • #پارت۷۴۳ درمحکم تو یه سانتی صورتم کوبیده شد! به دنبالش صدای قفل کودک!... قلبی که تا لحظاتی پیش اززورترس، ضربانش وحشیانه بالا گرفته بود،حالا از زور خشم عصیان کرده!... چمدان کوچکموازروزمین برداشت... نفهمیدم کِی از دستم روزمین رها شد... همین که قفل ماشین وزد،سواربشه... دستم رفت رو دستگیرۀ در... درتانیمه بازشد اماقبل ازرسیدن پام روآسفالت خیابون... به بازوم چنگ زد، محکم به عقب کشیده شدم، بازکم زوربودنم به رخم کشیده شد!بازپیچیدن درد تو استخونام!... باحرکتی شتابزده خودشو عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

  • #پارت۷۴۲ با دندون های چفت شده روهم غرید:مگه زده به سرت؟! درد تو استخونام پیچید! نا باور و وحشت زده م از درد جمع شد توشوک م ازپایان دادن به زندگیم! ازحضورغیرمنتظرۀ باراد!... با صدایی کم زور نالیدم: -ولم کن! ولت کنم تا باز مثل احمقا بری جلوی یه ماشین دیگه وایسی؟! بازوموکشید،زورم به قدرت دستاش نرسید، دنبالش کشیده شدم... درماشین و محکم بازکرد ،با اخم حکم کرد: -سوارشو! انگارتازه غرورم خودشو ازشوک بیرون کشید!... بی درنگ بازبه بازوم چنگ زد،تقریباً هُلم داد روصندلی ماشین... نمیخواستم سوار شم خواستم دهن واکنم،

  • #پارت۷۴۱ قدرت، انگارازجام کنده شدم!... ازاون ماشین تنها باد تندی ازسرعتش،رد انداخت رونیم رخم وصدای بلند وعصبی راننده: -دخترۀ دیوونه! عطری آشنا زیرمشامم پیچید!... چشمای خیسمو با گیجی بازکردم... دکمۀ سفید پیراهنی که زیربارنفسهای تند مردی انگارقصد…

  • ساعت 3:40 دقیقه عصر پارت جدید گذاشتیم اینجا برید بخونید 👇👇 https://ble.ir/fale13 👈👈👈

  • عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

  • #پارت۷۴۱ قدرت، انگارازجام کنده شدم!... ازاون ماشین تنها باد تندی ازسرعتش،رد انداخت رونیم رخم وصدای بلند وعصبی راننده: -دخترۀ دیوونه! عطری آشنا زیرمشامم پیچید!... چشمای خیسمو با گیجی بازکردم... دکمۀ سفید پیراهنی که زیربارنفسهای تند مردی انگارقصد بیرون زدن ازشیارش و داشت!... نگاه لرزانمو بالا کشیدم... باراد!... خشم ازسیاهی چشماش،تو تاریک وروشن خیابون،به طرزخوفناکی مانورمی داد! همزمان نفسهای تند وداغش روپیشونیم اصابت می کرد!... بازومو باقدرت تکون داد، عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

  • #پارت۷۴۰ صدای بوق ماشینی توگوشام فریاد زد... نگاه خیسم سمتش چرخید... سرعتش بالا بود،پاپس نکشیدم... بازفریاد بابام توگوشام (دخترۀ بی آبرو! تومایۀ ننگی!)... بازصدای وحشتناک بوق! سمفونی ازترس ودرد و عذاب تو گوشهام به پاشد!... انگارپاهام به زمین زنجیرشد،درست وسط خیابون... چراغ زدن ممتد ماشین!... آنی چشمایی که بسته شد، نفسهایی که جرأت پیدا کرد تواین دنیای بیرحم پایان پیدا کنه!... یهوصدای کرکنندۀ بوق ماشین،صدای باباموبه تاراج برد! قلبم ازتوسینه ش زد بیرون! ... دستی محکم قفل شد به دوربازوم،با قدرت سمتی کشیده شدم... به قدری

  • #پارت۷۳۹ به قدمهام سرعت دادم... صدای بوق ماشینی دیگر،بازتندی قدمهام!... کجاست بابام تا ببینه با بی اعتمادیش بهم، سرگردون توخیابونا دارم با حس ناامنی دست وپنجه نرم می کنم!... صداش توذهنم پیچید(دخترۀ بی آبرو! تومایۀ ننگی!) قطره اشکی ازچشمام سُرخورد!...…

  • عزیزان ساعت ۳ عصر اینجا پارت جدید زدیم برید بخونید 👇👇 https://ble.ir/fale13

  • عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

  • #پارت۷۳۹ به قدمهام سرعت دادم... صدای بوق ماشینی دیگر،بازتندی قدمهام!... کجاست بابام تا ببینه با بی اعتمادیش بهم، سرگردون توخیابونا دارم با حس ناامنی دست وپنجه نرم می کنم!... صداش توذهنم پیچید(دخترۀ بی آبرو! تومایۀ ننگی!) قطره اشکی ازچشمام سُرخورد!... صدای عمو ایمان (باید هجده سالش می شد شوهرش می دادی تا نره دانشگاه هوابرش داره!) ... صدای گریون مامانمترنم چطورهمچین کاری کردی؟! ... قطره اشک بعدی روگونه م!... صدای بابام باید زنده ت نذارم! تو دیگه دخترمن نیستی!( بازسقوط قطرات اشک روگونه هام!... از مسیرم منحرف شدم... اینبارصدای باراد گند زدی به همه چیز! مجبورم بودنتوتوخونه م تحمل کنم!... سقوط قطرات اشکم قوت گرفت!... یکباره قدمهام متوقف شد، عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

  • #پارت۷۳۸ گذرماشین ها انگشت شمار!اکثرمغازه ها بسته،پیاده روها خالی!... هرزمان دیگه ای بود ازاین سکوت شبانه،ترس به وجودم چنگ می زد! اما یادآوری حرفای بیرحمانۀ باراد،هجوم حرفای آزاردهندۀ بابام فقط درد بود که تو وجودم پرسه زد برای ادامۀ این راه ناکجاآباد!... مامانم!... آراد!... از یادآوری با ارزش ترین دارایی های زندگیم که الان درحسرتشون مثل بی کس ها دارم شبانه توخیابونا پرسه می زنم،باز درد بود که قلبموبه خفقان کشید!... یهو صدای بوق ماشینی توگوشام به داد اومد ،به دنبالش صدای متلک پسری!...

  • #پارت۷۳۵ یهوصداش پشت سرم بلند شد: -کجامیری؟!... خونۀ بابات که درشوبه روت بازنمی کنه؟! حاج رحیم که واسه پسراش جا نداشت؟! یا آراد؟!... البته بعید می دونم بارفتن به خونۀ آراد یه حماقت و بازتکرارکنی! مژه های نمناکم روهم چفت شد ازخشم!نفرت!درماندگی!...…

  • سریع برید پارت امروز را بخونید ساعت ۲ عصر زدیم اینجا 👇👇👇👇 https://ble.ir/fale13

  • #پارت۷۳۷ یاد اون شبی افتادم،آراد مست کرده بود، منم تودل تاریکی شب داشتم توهمین مسیرپیاده قدم می زدم که این مردِ بیرحم برام تاکسی فرستاد، اونم واسه خاطر آراد تا فردا ازش شاکی نشه!... اما الان آراد نیست واسه خاطرش منو به حال خودم رها نکنه!... رسیدم سرکوچه بادرماندگی نگاموتواطرافم چرخوندم ... واقعاً من کجا رو داشتم برم؟!... بی کسی مثل خاری فرورفت درقلبم! بازپیچیدن درد توسینه م!سُرخوردن قطرات اشک روگونه هام!... راهموسمت مقصدی نامعلوم کج کردم،باپشت دست اشکاموپس زدم... خیابون خلوت! عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

  • #پارت۷۳۶ ریلکس کمرشوازپشت تکیه داده به لبۀ سنگی کانتر ،دستاشم بنا به عادت همیشگیش مخفی تو جیب شلوارش!... نگاه خونسردش رواعصابم تاتی تاتی می کرد! تا ازکنایه هام خودم بهم بریزم!... رومو برگردوندم تا اشکام توپس نگاش،روگونه هام سُربخوره!... با قدمهای تند ازخونه زدم بیرون... فقط می خواستم برم ،برم ازخونه ای که هرنفسم تو چهاردیواریش،ذلت به همراه داشت!... ازساختمون زدم بیرون... هوای تیرماه عجیب گرم شده!... نفسام به شماره افتاده! گلوم می سوزه!... ریه هام حریصانه اکسیژن ودم وبازدم می کنه!... تندی قدمهاموکم کردم...

  • #پارت۷۳۵ یهوصداش پشت سرم بلند شد: -کجامیری؟!... خونۀ بابات که درشوبه روت بازنمی کنه؟! حاج رحیم که واسه پسراش جا نداشت؟! یا آراد؟!... البته بعید می دونم بارفتن به خونۀ آراد یه حماقت و بازتکرارکنی! مژه های نمناکم روهم چفت شد ازخشم!نفرت!درماندگی!...…

  • #پارت۷۳۵ یهوصداش پشت سرم بلند شد: -کجامیری؟!... خونۀ بابات که درشوبه روت بازنمی کنه؟! حاج رحیم که واسه پسراش جا نداشت؟! یا آراد؟!... البته بعید می دونم بارفتن به خونۀ آراد یه حماقت و بازتکرارکنی! مژه های نمناکم روهم چفت شد ازخشم!نفرت!درماندگی!... بی امان روپاشنۀ پا چرخیدم سمتش،با حرص به چشماش زل زدم: توواسه خاطرداداشت گندی روکه به قول خودت من بالا آوردم وبه گردن گرفتی، تونستی زندگی داداشت ونجات بدی... زندگی خودتم... می بینی که دارم میرم! فقط میمونه بیام محضر،واسه طلاق!... ازاینجا به بعدشم قراره کجا برم به خودم ربط داره! اما اینو بدون خونۀ داداشت نمیرم تا باز تومسیرت قرار بگیرم! صدام از بغض لرزید!...