درنگ | مهسا جعفری
Статистикаدرنگ، یعنی وقتی به اینجا مشرف شدین، لحظهای درنگ کنید، بخوانید و بعد بروید دنبال مابقی زندگیتان. همین و دیگر هیچ. کارشناسی ارشد علومکامپیوتر. مادر و نویسندهای نوپا. آنچه در ذهن میپرورانم، اینجا با شما شریک میشوم.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 41
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 10
- 1/48двое суток
- 11
- 1/72трое суток
- 12
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مثل یک لکلک لکلکِ جوان و لاکپشتِ پیر روی تختهسنگی نشسته بودند و پرواز عقابی را تماشا میکردند. لاکپشتِ پیر گفت: «زیبا نیست؟ تماشای اوج گرفتنِ عقاب؟» لکلک جوان با بیاعتنایی گفت: «بارها تلاش کردهام مثل عقاب اوج بگیرم، اما هرگز نتوانستهام.» لاکپشت پیر پرسید: «آیا هرگز کوشیدهای مثل یک لکلک اوج بگیری؟» لکلک جوان گردنش را برافراشت و بااطمینان پاسخ داد: «البته! میان لکلکهای جوان، من از همه سریعتر و چابکترم.» لاکپشت پیر ادامه داد: «پس پرواز کن تا پرواز تو و عقاب را تماشا کنم.» لکلک جوان باتعجب گفت: «گمان میکردم فقط مجذوب پروازِ بهترینها میشوی.» لاکپشت پیر آرام گفت: «مجذوب بهترینها میشوم؛ عقاب، وقتی مثل یک عقاب اوج میگیرد و لکلک، وقتی مثل یک لکلک به اوج آسمان میرود. اما هرگز مجذوب لکلکی نمیشوم که میکوشد مانند عقاب پرواز کند.» لکلک لبخندی زد، بالهایش را گشود و اینبار، مثل یک لکلک، در آسمان اوج گرفت. #داستان_کودک ✍🏼 مهسا جعفری ➡️ @mahsajafari69
من خودم بلدم روی مبل نشستهایم. -مامان میخام موهای عروسکمو با کِش ببندم. +خب اجازه بده بهت نشون بدم چطوری ببندی. -نههه من خودم بلدم (کمی با جیغ و قشقرق). چند دقیقه پس از تلاشی نافرجام.. -چرا درست نمیشه؟ +بیا یه بار به دست من نگاه کن که چطوری موها رو میبندم، بعد وقتی یاد گرفتی خودت ببند. -نههه من خودم بلدم (دوباره با قشقرق و جیغ بیشتر). چند دقیقه پس از تلاشِ نافرجامی دیگر… صدای جیغ ممتد؛ با چاشنی ناامیدی. این بار کِش مو را کنار میگذارد و میگوید: -درست نمیشه.. کنارش مینشینم و توضیح میدهم که گاهی چیزی را نمیدانیم و ندانستن اصلا چیز بدی نیست. فقط کافیست از آدمهایی که آن کار را بلدن بپرسیم تا یاد بگیریم. بعد هم چند مثال از زندگی خودم میزنم؛ از کارهایی که بلد نبودهام و با تقلید از دیگران یا پرسیدن یاد گرفتهام؛ مثل مزهدار کردنِ قرمهسبزی یا درست کردن کیک شکلاتی. بعد هم میروم سراغ دنیای خودش و میگویم: -مثلا مربی مهد (خاله) هم به تو و دوستات بعضی چیزهایی رو که بلد نیستید یاد میده. ناگهان دوباره گارد میگیرد و با صدای کودکانهی قاطعی میگوید: -نه اون فرق داره. من اصلا خودم دایره کشیدم و بعدشم چند تا خط دورش کشیدم و رنگش کردم که شد خورشید. خاله که بهم یاد نداد. کمی سکوت میکنم. به چهرهی حقبهجانبِ کوچکش نگاه میکنم و بعد به کِش مویی که هنوز گوشهی مبل افتاده. ظاهراً سخنرانیِ امروز من هم، مثل بستن موهای عروسک، با موفقیت انجام نشده است. شاید یک روز معمولیِ دیگر دوباره امتحان کنیم. البته اگر تا آن روز خودش یاد نگرفته باشد و اعلام نکند: «من که از اول خودم بلد بودم!» #رخداد_روزانه ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
چه باک؟ حسین، هر بار که میگویم چگونه است که دنیا اینچنین بیمعرفت است که حتی به آدمهای باوفایش هم وفا نمیکند، به یاد میآورم که اگر بنا به وفا بود، تو سزاوارترینِ آدمها به وفای دنیا بودی. اما دنیا به بهترینش هم وفا نکرد. پس چه باک؟ حسین، هر بار که میگویم چگونه میشود پس از دیدن این همه زخم و تاب آوردن این همه رنج، باز زنده ماند و زندگی کرد، به یاد میآورم که زینب، پس از رفتنِ چون تویی، زنده ماند و زندگی کرد. پس چه باک؟ حسین، هر بار که از شقاوت و سنگدلی آدمها به شگفت میآیم و رنجور میشوم، به یاد میآورم که پیش از این نیز، شقیترینِ آدمها سرِ بهترینِ خلقِ عالم را بر نیزه کردند. پس چه باک؟ حسین، هر بار که ناامید میشوم و دلتنگ، از اینهمه نرسیدن در دنیا، به یاد میآورم که تو چه زیبا دنیا را رها کردی و بال و پر گشودی. پس چه باک؟ حسین، حالا تو به من بگو؛ آنکه دوستت دارد، آنکه شیدای توست، از این دنیا چه باک؟ چه باک؟ #دلنوشته ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
ما سبز میشویم تا چشم کار میکند همهجا سبز است. کوهها تا بلندای زمین، سبز است. دشتها تا قعرِ بنمایهی گل، سبز است. به آسمان مینگرم. برگها، روی شاخههای بلند درهمتنیدهاند و انعکاسِ سبزیشان در آب افتاده است. آب، سبز است. چند خزهی کوتاه، از زیر سنگی سخت، بیرون خزیدهاند و آنرا در آغوش کشیدهاند. سنگ، سبز است. از دلِ زمین، سبزیِ عجیبی بالا آمده و بر تنهی قهوهای درختان نشسته است. جیرجیرکی، پنهان میانِ سبزی درخت، سرود میخواند. جیرجیرک، سبز است. بچهها، زیر بلندای سبزِ زمین، کنار سبزیِ بنمایهی گل، درون آبِ سبز، پیشِ سنگِ سبز، با صدای سبزِ جیرجیرک سرگرمِ بازیاند. و من، محوِ تماشای شادیِ کودکانه. بچهها سبز میشوند. من سبز میشوم. ما سبز میشویم. #رخداد_روزانه ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
همان لینک، همان خانه ساعت ۵ عصر میشود. گوشی را برمیدارم و وارد لینک وبینار «نویسندهساز» میشوم. میدانم استاد همیشه آنجاست؛ همان لینک، همان ساعت ۵ عصر. درست مثل خانهی مادربزرگ؛ خانهای که آدرسش هرگز عوض نمیشود. همانجا که هر روز، وقتی آفتاب به لبهی دیوار میرسد، روی ایوان مینشیند و چشم بهراه میماند؛ تا اگر میانِ شلوغیهای روز و نرسیدنها، دلت، بودنی و نوایی آشنا خواست، با خیالی سرخوش، بیابیاش. به استاد سلام میکنم. بیشتر اوقات جواب میدهد و میگوید: «مدتیست که نیستی. بیشتر به اینجا سر بزن.» مادربزرگ هم همیشه همین را میگوید: «کجایی؟ چرا دیر به دیر به ما سر میزنی؟ بیشتر به سراغم بیا.» کمی میگذرد. استاد مشغول خواندن کتاب است که ناگهان میفهمد کلاس ضبط نشده و باید داستان را از اول بخواند. میگوید این هم از مشکلات برقرفتگیست. همه آهی میکشیم و نالهای سر میدهیم. اما چند دقیقه بعد، همان اتفاق را دستمایهی طنزی میکند و خنده را مهمان لبهایمان. از دلِ یک دردسر، قصهای میسازد و از دلِ قصه، لبخندی. مادربزرگ هم هربار همین کار را میکند. غصهها برایش قصهاند. از فقر بگویی، قصهی فقیرِ دریادلی را میگوید و اگر از نشدن، ناله کنی، میگوید «سرت سلامت باشد» و با قصهای، میخنداندت. استاد از نو کتاب را میخواند.ساکتیم و به گوش. منتظریم ببینیم آخر داستان چه میشود. پایانی غافلگیرکننده، همه را انگشت به دهان میکند. بعد از ما میخواهد چند دقیقه آزادنویسی کنیم. قلم به دست میشویم و نشخوارهای ذهنیمان را روی کاغذ میریزیم. سبک میشویم و سَر آخر، با دلی آسوده بدرود میگوییم. مثل مادربزرگ؛ وقتی چای را با پولکی و گزِ انگبینی در سینیِ دوریِ استیل میآورد، داستانهای خیرهکنندهاش، مبهوتت میکند. بعد گویی، دو جفت گوش میشود تا یک دلِ سیر برایش از زمین و آسمان بگویی. سرسبک شوی و با دلی راحت، به وقت خداحافظی، بگویی: عمرت دراز باد، بدرود مادربزرگ. بازمیگردم، به همان لینک، همان خانه. ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
دلتنگی گفتی: دلتنگی یعنی چه؟ گفتم: روز میشود اما غروب نمیآید. شب میشود اما طلوع نمیآید. صبح میشود اما هیچ آغازی نیست. شب میشود اما هیچ پایانی نیست. #شعرگونه ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
شاعر بغض که میکنم، کلمات در گلویم زندانی میشوند. از سیاهیِ چشمانم میگریزند و روی کاغذ میریزند. آنوقت همه میگویند، شاعر شدهام. #شعرگونه ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
از همین جاده سنجابِ کوچک، تنها رو به دشت بیانتها نشسته بود. همین دیروز بود که دوست کوچکش از همین راه کوچ کرده بود. از همان لحظه، او چشم به جاده دوخته بود و دیگر به خانه بازنگشته بود. خورشید کمکم به غروب نزدیک میشد که روباه، زرافه و موش صحرایی دور سنجاب جمع شدند. روباه گفت: «ناراحت نباش. بهارِ سالِ دیگه برمیگرده.» زرافه گفت: «بعد از چند روز همهچی مثل قبل میشه.» موش صحرایی گفت: «حالا مگه چه فرقی میکنه. یکی میره، یکی دیگه میاد.» سنجاب کوچک چیزی نگفت. چند لحظه بعد، روباه، زرافه و موش صحرایی هرکدام به راه خودشان رفتند. نزدیک غروب بود که فیل بزرگ کنار سنجاب نشست. چشمانش را به دشت دوخت و گفت: «دوستِ من هم رفت… زمستون سال گذشته. از همین جاده.» سنجاب کوچک پرسید: «چطوری فراموشش کردی؟» فیل بزرگ گفت: «هرگز فراموشش نکردم.» سنجاب دیگر چیزی نپرسید. سرش را به پای فیل بزرگ تکیه داد و هردو غروب را تماشا کردند. کمی بعد، شب از راه رسید و هرکدام آرام به سوی خانهشان بازگشتند. #داستان_کودک ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
یک ابر مثل من توی شهر دوقلوها، از همهچیز دو تا وجود داشت. دو تا درخت. دو تا کبوتر. دو تا رودخونه. دو تا خونه. دو تا آدمبزرگ و دو تا آدمکوچیک. فقط ابر بود که هیچ قُلی نداشت و تکوتنها وسط آسمون میچرخید. یک روز ابر از آسمون، نگاهی به دوقلوهای روی زمین انداخت. همه با قُلِ خودشون بودن؛ با هم بازی میکردن و میخندیدن. دل ابر خیلی گرفت و به خودش گفت: «چرا من هیچ قُلی ندارم؟ چرا هیچکس مثل من نیست؟» بعد هم بغضش ترکید. گریه کرد و اشکهاش یکییکی از آسمون چکید. حالا ببار و کِی ببار. اشکهای ابر نشست روی درختها. شکوفههای گیلاس یکییکی باز شدن. ریخت رو بال کبوترها. کبوترها تو بارون بال زدن، بازی کردن و خندیدن. ریخت توی رودخونهها. رودخونهها جون گرفتن و جاری شدن. ریخت رو سقف خونهها. گرد و غبارشون رو شست و تمیزشون کرد. بارید رو سَر آدما. آدمبزرگا خندیدن و آدمکوچیکا تو بارون بازی کردن. کمکم گریهی بارون بند اومد. درختها، کبوترها، رودخونهها، خونهها، آدمبزرگا و آدمکوچیکای دوقلوی شهر که حالا خیلی خوشحال بودن، سرشون رو به آسمون بلند کردن و گفتن: «خیلی ممنون ابر. اگه تو نبودی شهر ما اینقدر قشنگ نمیشد.» ابر اشکاشو پاک کرد. خندید و با خودش گفت: «خوبه که فقط یک ابر مثل من هست.» #داستان_کودک ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است. عشق به وطن، ضرورت است، نه حادثه. عشق به خدا ترکیبیست از ضرورت و حادثه*. *: عاشقانههای آرام، نادر ابراهیمی. #کتابنوک ➡️@mahsajafari69
نخبه که باشی نشستهایم و سبزیخوردن پاک میکنیم. دو لیوان چای و خرما کنارمان. منتظریم تا بازی آرژانتین و مصر شروع شود. تَرهها را نصف میکنم و چای را هورت میکشم. میگویم چه میشد اگر تیم ما هم میآمد بالا و حالا روی میز به جای سبزی و چای، تخمه و آجیل میگذاشتیم و از دیدن بازیِ تیم خودمان کیفور میشدیم؟ چرا همیشه شاگردِ آخر کلاسیم؟ میگوید همهاش به خاطر فساد در فوتبال است. خوبها بالا نمیآیند و متوسطها با پارتی و پول به مراحل بالا میرسند. چیزی نمیگویم. از پشت صحنهی فوتبال چیزی نمیدانم. چند لحظه سکوت میکنم و میپرسم: پس چطور علی بیرو از چوپانی به دروازهبانی تیم ملی رسید؟ به کلهاش چرخی میدهد و میگوید: خب اگر در کارَت نخبه باشی، حتی اگر پول هم نداشته باشی، نمیتوانند نادیدهاند بگیرند. این جمله چندین بار در ذهنم مرور میشود: نخبه که باشی نمیتوانند نادیدهات بگیرند. #رخداد_روزانه ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
چطوری آرومش کنم؟ نویسنده: مهسا جعفری ویراستار: خاله مهری خوانش: نگار انوار @ghessekade
اولین تجربه هفتهی گذشته، یکی از داستانهای کودکم را برای کانال قصهکده فرستادم تا نظرشان را دربارهاش بدانم. خاله مهری، از اعضای ویراستاری کانال، قبول زحمت کردند و داستان را خواندند. نظرشان این بود که بخشهایی از داستان حالت آموزشی دارد درحالی که داستانی که برای کودک نوشته میشود نباید آموزشی باشد و این خود کودک است که با خواندن قصه باید به نتیجهای در ذهنش برسد. این نکته چیزی بود که من تا آن لحظه به آن توجه نکرده بودم. از اینرو با همکاری ایشان، بخشهایی از داستان را ویرایش کردیم و از نو نوشتیم. حالا پس از چندین بار ویرایش، داستان را در کانال قصهکده به اشتراک گذاشتند و خانم نگار انوار با صدای گرمشان آنرا بازخوانی کردند. این اولین تجربهی من در به اشتراک گذاشتن داستان کودک در جایی جز کانال شخصیام است. خرسندم و امیدوار.. ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
مدتیست که هر روز مینویسم اما کمتر منتشر میکنم. از آغاز هفته به فکر یافتن سوژهای جدید برای کانال قصههای طنین و ماه هستم. قصهها را در ذهن میپروم. بعد روی کاغذ میآورم و یک بار، دو بار یا شاید ده بار ویرایش میکنم. سپس ویرایش نهایی را به دست هوش مصنوعی میسپارم و نظرش را میپرسم. هوش مصنوعی بسیار مهربان است. همیشه تشویقم میکند و در نهایت نسخهی ویرایش شدهی متن را تحویلم میدهد. ویرایشش را میخوانم و دوباره و چندباره نسخهی ویرایش شده را ویرایش میکنم. پس از رسیدن به نسخهی نهایی به سراغ تصویرسازی میروم. این قسمت از ویرایش کردن دشوارتر است. با هوش مصنوعی کلنجار میروم. هزار بار میگویم این تصویر را اینطور نکش، آنطور بکش. ساعت بگذار، نوشته نگذار. پررنگ بکش کمرنگ بکش. پاها را درست کن دست را زیر چانه بگذار… تا بالاخره تصاویر، نهایی شوند و نوبت به انتشار برسد و نفس راحتی بکشم. امروز هم باز قصهای دیگر راهی کانالِ داستان کودک شد که اینگونه آغاز میشود: شب شده بود. طنین کنار پنجره نشست و به ماه نگاه کرد. ماه کمی پایین آمد و پرسید: «هنوز بیداری، طنین؟» طنین گفت: «آره. امروز خاله از ما یک سؤال پرسید که هنوز دارم به آن فکر میکنم.» ماه پرسید: «چه سؤالی؟» طنین گفت: «پرسید چه چیزی باعث میشود آدم خیلی خوشحال و خوشبخت باشد؟» ماه لبخندی زد و گفت: «خب، جواب تو چه بود؟» طنین کمی فکر کرد و گفت: «من فکر میکنم اگر همهی اسباببازیها و چیزهایی را که دوست دارم داشته باشم، آنوقت حتماً خوشحالترین آدم روی زمین میشوم.» ماه آرام خندید و گفت: «داشتن چیزهایی که دوست داریم، حس خوبی دارد. اما دلت میخواهد قصهای برایت تعریف کنم تا بهتر بتوانی جواب این سؤال را پیدا کنی؟» ادامهی داستان را اینجا بخوانید: https://t.me/ghesehayetanina/100 لطفا اگر کودکی در خانه دارید داستان را برایش بخوانید و نظرش را اینجا برایم بنویسد. مچکرم. ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
تفکر کمالگرایانه در یکی از وبینارهای نویسندهساز، وقتی بچهها از شاهین کلانتری دربارهی کتابهایش پرسیدند، استاد به کتابهای پشت سرشان اشاره کردند و گفتند که البته نزدیک به هزار جلد کتاب دیگر هم دارند که طی چندین سال خریداری کردهاند و در کتابخانهای جداگانه نگهداری میکنند. از شما چه پنهان، بلافاصله بعد از شنیدن این حرف، به این فکر کردم که اگر بخواهم در زمینهی کتاب کودک، نیمچه موفقیتی بهدست آورم باید اندازهی استاد کتاب بخوانم. یعنی بیش از هزار جلد کتاب. البته از اینجا به بعدش فکرهای سمیِ کمالگرایانه به سراغم آمد. به این فکر کردم که هزار جلد کتاب یعنی تقریبا اندازهی تمام کتابهای بخشِ کودکِ شهر کتابِ چهارباغ اصفهان. که خب من نه توان خرید این حجم از کتاب را دارم نه محل نگهداریاش را. پس چه میتوان کرد؟ تنها راهحلی هم که برای حل این دو مشکل به ذهنم رسید این بود که کارمند بخش کودکِ شهر کتاب شوم؛ و همانطور که به آدمها برای خرید بهتر راهنمایی میکنم، خیلی سوسکی چند کتاب کودک نیز ورق بزنم و بخوانم. که خب احتمالِ به یقین این شغل هم دوام چندانی ندارد. چراکه هیچکس به کارمند حواسپرتی که وقعی به مشتری نمینهد و سرش در کتاب خواندنِ خودش است، فرصت عرض اندام نمیدهد. و باز از شما چه پنهان، چیزی نگذشت که دوباره رسیدم به نقطهی صفر مرزی. هزار جلد کتابِ نخوانده و عدم موفقیت و این حرفها. حالا چند روزی گذشته و من دیگر فکر نمیکنم. یعنی دیگر کمالگرایانه فکر نمیکنم. طاقچه را باز میکنم و چند کتاب کودک از احمدرضا احمدی میخوانم. شاید چند سال بعد من هم بگویم کتابهای زیادی خواندهام. شاید هم بگویم هزار جلد کتاب خواندهام و کسی پیدا شود که با شنیدن این حرف فکرهای کمالگرایانه به سرش بزند و به فکر کارمند شهر کتاب شدن بیفتد و.. ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
رازِ خاک ای خاک، تو در گوش بذر چه گفتی، که از دانهای کمجان درختِ تنومندِ سیب سر برآورد؟ #شعرگونه ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
چه گفتی، حسین؟ پستی در اینستاگرام دیدم که نوشته بود: «اگر اجازه داشتید به یکی از وقایع تاریخ سفر کنید، کدام واقعه را انتخاب میکردید؟» کامنتها را میخوانم. بعضی از لحظهی شکافته شدن رود به دست موسی(ع) نوشتهاند و بعضی از سوار شدن بر کشتی نوح(ع). عدهای هم از واقعهی عاشورا و خطبهی زینب(س) در کاخ یزید گفتهاند. انتخاب من کدام است؟ دیدن شکافته شدن رود نیل یا سوار شدن حیوانات گوناگون بر کشتی نوح، بیشک شگفتزدهام میکند و دیدن آنچه در عاشورا گذشت، اندوهگین. کمی فکر میکنم. نه، من هیچکدام را نمیخواهم. دلم میخواهد کمی پیشتر از عاشورا باشم. میخواهم بدانم حسین(ع) به زهیر بن قین چه گفت و از میان دو انگشتش چه نشانش داد که زهیر، یکباره از مال و جاه خود دل کند و جامهی رزم پوشید. میخواهم بدانم حسین(ع) به حُر چه گفت که او را از دشمن، به فدایی خویش تبدیل کرد. و بیش از همه، دلم میخواهد بدانم حسین(ع) در شب آخر به یارانش چه گفت و چگونه با آنان وداع کرد که هیچکدام، رفتن را انتخاب نکردند. من نمیدانم. اما شاید راز عاشورا بیش از روز دهم، در سخنانی نهفته باشد که شبهایی پیش از آن گفته شده است. به راستی، تو چه گفتی، حسین؟ ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
سومین قطره سه قطره از ابر جدا شدند. یکی دل به ماهی داد؛ دریا شد. یکی دل به ریشه داد؛ خاک شد. و آن یکی دل به نور داد؛ هرگز به زمین نرسید، رنگینکمان شد. #شعرگونه ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
ایدهی داستانی ساعت یک ظهر بود که به در مهدکودک رسیدم. طنین با لبهایی آویزان در گوشهای ایستاده بود. خانم مربی قبل از اینکه چیزی بپرسم گفت: امروز موقع سرسرهسواری دست طنین به گوشهی سرسره گیر کرده و کمی خراش برداشته. چیز مهمی نیست. اما از همان موقع تا الان گوشهای ایستاده و حاضر به بازی کردن نیست. لبخندی زدم و گفتم: فهمیدم. مشکلی نیست. حلش میکنم. به طرف دخترک رفتم. او را بغل کردم. بوسیدم و به خانه بردم. سپس به این فکر کردم که اگر مربی چه کاری انجام میداد طنین حاضر به بازی دوباره با بچهها میشد. فکر کردن به نحوهی برخورد درست با بچهها، ایدهی داستان کودکِ دیگری شد که اینگونه آغاز میشود: ساعت از ۹ شب گذشته بود؛ طنین روی تختش دراز کشیده بود؛ اما یه فکر کوچولو نمیگذاشت خوابش ببره. ماه کمی پایین اومد. کنار پنجره نشست و پرسید: «هنوز بیداری؟» طنین با شنیدن صدای ماه، روی تخت نشست و گفت: «آره. خوابم نمیبره. آخه امروز یه اتفاق بد افتاد.» ماه پرسید: «چه اتفاقی؟» ادامهی داستان را از اینجا بخوانید: https://t.me/ghesehayetanina/65 ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69
شروع دوبارهی داستان کودک سال گذشته کانال جداگانهای ساختم برای نوشتن داستان کودک. اولین داستانی که منتشر کردم به دلیل قطعی اینترنت، جنگ و دشواری کشیدن نقاشیهای هر قسمت، ناتمام ماند. این بار تصمیم گرفتم اسم کانال و شکل و شمایل داستانها را تغییر دهم. لِگویی متفاوت بسازم و به جای کشیدن نقاشی از انیمیشنهای هوش مصنوعی استفاده کنم. اولین داستان، با نام امید شبهای تاریک، اینگونه آغاز میشود: طنین از پنجرهی اتاقش به بیرون نگاه کرد و گفت: «چقدر اینجا تاریکه. فقط یه نور کوچولو روشنه.» ماه که صدای طنینِ کوچک را شنید، پایین آمد و گفت: «منو صدا زدی؟» طنین گفت: «تو کی هستی؟» ماه جواب داد: «من روشنایی شب، ماه هستم.» ادامهی داستان را از اینجا بخوانید: https://t.me/ghesehayetanina/49 مشتاقانه منتظر شنیدن نظرات و پیشنهاداتان هستم. ✍🏼مهسا جعفری ➡️@mahsajafari69