از دیدن تا نوشتن | مهتاب صادقی
Статистикаدر مسیر دانایی، نیکویی و زیبایی اینستاگرام: mahtabsadeghi2022 http://mahtabsadeghi.ir
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 115
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Красота
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 71
- 1/48двое суток
- 81
- 1/72трое суток
- 87
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
وقتِ بازخوانی یک خاطره ساعت از یک نیمهشب گذشته و خوابم نمیبرد. گمان میکنم اگر این خاطره را ننویسم، امشب خواب هم به سراغم نمیآید. بیش از هفت روز است که از انتشار در کانال فاصله گرفتهام؛ نه از نوشتن، از نوشتن برای انتشار. قرار هم نبود امشب چیزی منتشر کنم، اما گاهی یک نوشته خودش وقت آمدنش را انتخاب میکند. امشب بعد از مدتها مطلبی از خانم ناهید عبدی دیدم. خوشحال شدم که بعد از ماهها به کانالش برگشته و از او ممنونم که با نشر این آگاهی مرا به فکر فرو برد؛ آنقدر که خاطرهای پنجساله از جایی در ذهنم بیرون آمد و خواب را از چشمم گرفت. در پست اینستاگرام ایشان، صحبت از یافتههای علوم شناختی و مفهومی به نام «اثر اطلاعات گمراهکننده» بود؛ اینکه حافظه ما آنطور که تصور میکنیم، دستگاه ضبط دقیقی نیست که اتفاقی را ثبت کند و سی، چهل سال بعد همان را دستنخورده تحویل بدهد. اطلاعاتی که بعدها دریافت میکنیم، شنیدهها، روایت دیگران و حتی نگاه امروزمان میتوانند با آنچه از گذشته در ذهنمان باقی مانده درآمیزند. این حرف کمی مرا ترساند. من که سالواژهام را «خاطرهنویسی» گذاشتهام، اگر نتوانم به حافظهام صددرصد اعتماد کنم، پس چگونه باید خاطره بنویسم؟ هنوز درگیر همین سؤال بودم که خاطرهای از پنج سال پیش به سراغم آمد. شب نوزدهم مرداد ۱۴۰۰؛ آخرین شبی که دخترم پیش از رفتنش به کره جنوبی کنار ما بود. فردای آن شب، پرواز داشت. دلم میخواست هر پنج نفرمان در هال کنار هم بخوابیم. انگار میخواستم چند ساعت بیشتر، خانواده پنجنفرهمان را همانطور که بود نگه دارم. نشد و من هم نرفتم کنار بچهها بخوابم. دل توی دلم نبود. اضطراب داشتم. درونم غوغا بود. در خاطرم مانده حوالی دوازده شب، پسرم که آن زمان دوازدهساله بود، آمد پیشم و گفت: «مامان، خواهرجون میگه نمیآیی پیش ما بخوابی؟» و من گفتم: «نه.» همین یک «نه»، پنج سال است گوشهای از خاطرم مانده. این بار اما، تحت تأثیر همان چیزی که درباره حافظه شنیده بودم، وسط نوشتن ایستادم. پسرم حالا هفدهساله است. صدایش کردم و پرسیدم: «یادت میاد اون شب اومدی و این جمله رو به من گفتی؟» بیدرنگ گفت: «نه.» تعجب کردم! یعنی واقعاً یادش نیست؟ شاید هم پنهان میکند، یا شاید هم آن جمله برای یک پسر دوازدهساله آنقدر معمولی بوده که جایی در حافظهاش پیدا نکرده است. شاید هم من بعد از پنج سال، بخشی از ماجرا را جابهجا به یاد میآورم. نمیدانم! و همین «نمیدانم»، برای من مهم شد. تا پیش از این شاید خاطره را چیزی میدانستم که از صندوق گذشته بیرون میآوریم و روی کاغذ میگذاریم. حالا بیشتر میفهمم که خاطره، روایت امروز ما از گذشته نیز هست. ممکن است پسرم آن جمله را فراموش کرده باشد. ممکن است دخترم آن شب را جور دیگری به یاد بیاورد. شاید اگر از همسرم بپرسم، روایت دیگری بشنوم. یک شب، پنج نفر و شاید پنج خاطره متفاوت. اما چیزی هست که هنوز برایم روشن است: آن شب مضطرب بودم. نرفتم کنارش بخوابم و تا صبح غلت زدم و خوابم نبرد. امروز که به آن شب برمیگردم، دلم میخواهد در را باز کنم، کنار دخترم دراز بکشم، بغلش کنم و اگر قرار است گریه کنیم، با هم گریه کنیم. سالها بابت نرفتن، خودم را سرزنش کردهام. اما حالا فکر میکنم شاید زنِ آن شب، بیخرد نبود؛ فقط مادری مضطرب بود که خیال میکرد اگر فاصله بگیرد، رفتن را برای دخترش آسانتر میکند. و حالا سؤال تازهای دارم: اگر دوباره در چنین موقعیتی قرار بگیرم، چه خواهم کرد؟ آیا باز به اتاقم میروم و سهمم از آخرین شب، بیدارخوابی و اضطراب میشود؟ یا این بار کنارش میمانم، در آغوشش میگیرم و اجازه میدهم اگر اشکی هست، جاری شود؟ نمیدانم! اما شاید قوی بودن آن چیزی نباشد که سالها تصور میکردم؛ اینکه مادر باید مثل کوه بایستد، نلرزد و اشکش را پنهان کند. شاید گاهی قوی بودن یعنی بگویی دلم گرفته. جدایی برایم سخت است. شاید گریه کنم؛ اما از این لحظه فرار نمیکنم. کنارت میمانم. سخنانی که ابتدا مرا نسبت به خاطرهنویسی مردد کرده بود، حالا انگار یک لایه عمیقتر از آن را نشانم داده است. من نمیتوانم تضمین کنم تمام جزئیاتی که از پنج سال پیش به یاد میآورم، صددرصد همانگونه رخ دادهاند. اما میتوانم صادقانه بگویم: «من امروز، آن شب را اینگونه به یاد میآورم.» شاید وظیفه خاطرهنویس همین نباشد که ثابت کند حافظهاش خطاناپذیر است؛ شاید وظیفهاش این باشد که آنچه را به یاد میآورد صادقانه روایت کند و جایی که نمیداند، وانمود نکند که میداند. و چه عجیب! بعد از نهروز فاصله گرفتن از انتشار، اولین چیزی که دلم خواست با شما در میان بگذارم، خاطرهای شد درباره خودِ خاطره. مهتاب صادقی ۱۴۰۵/۵/۱۹ @mahtabsadeghi48
گزارش نیک خاطرهنویسی، سالواژهام است. امسال به این فکر افتادم خاطراتم را بنویسم. فکر میکنم خاطرات دور و نزدیک بیشماری دارم که اگر بنویسم تا پای لحد هم کم نمیآورم. هنوز نیت نکرده بودم که همزمانی جالبی رخ داد و گذارم به مؤسسه «اکنون» افتاد. قرار شد با خانمی از چندوچون خاطرهنویسی صحبت کنم. این ایده در ذهنم جرقه زد که چرا فقط با یک نفر، بگذار چند نفر دیگر هم باشند. خیلی زود، با پنج نفر از هشت، نه نفری که در جلسه صفرم حاضر بودیم، کارگاه خاطرهنویسی در اکنون راه افتاد. دوستان عزیزی پروپا قرص آمدند. دوشنبههای هرهفته دور هم مینشستیم؛ گفتوگو بود، چای بود و خاطره ... دوشنبه پیش، جلسه دوازدهم تمام شد. در کنار خاطرهنویسی از آموزههای کتاب راه هنرمند گفتیم، به خاطر ارادت ویژهام به این کتاب؛ از اثرات صفحات صبحگاهی و آزادنویسی گفتیم. کارگاه به خوبی پیش رفت. تجربه اولم بود. چیزهایی در بررسیهای آموختم که در خصوص خاطرهنویسی جدیتر شدم. حالا هم دنبال تکمیل یافتههایم هستم. تلاش میکنم با دستان پری وارد دوره جدید شوم. چیزی که ارزشمند بود، رضایت دوستان بود از شیوه کار؛ از این که نوشتن برایشان سخت نبود، بی هیچ فشاری به نوشتن پرداختند. حتی یکی از دوستان که آشنایی چندانی با نوشتن نداشت، موفق شد به راحتی بنویسد. قطعا آموزههای استاد کلانتری و کتاب راه هنرمند برای آزادنویسی و نوشتن صفحات صبحگاهی در این موفقیت مؤثر بود. برای چندمین بار به نوشتن این صفحات و آزادنویسی ایمان آوردم. امروز آزادکار بودم. کم نوشتم. فشار زیادی به مغزم نیاوردم. به خاطر همهمه و صداهای مبهمی که یکسره در سرم میپیچد و اذیتم میکند. برای همین تصمیم گرفتم مدتی نوشتن برای انتشار را کنار بگذارم و در خلوتم بیفشار بنویسم. امروز عصر خانهٔ یک دوست قدیمی رفتم. برایش کلوچه زنجبیلی بردم. میدانم ارادت خاصی به طعم زنجبیل دارد. کلی با هم گپ زدیم، خاطره گفتیم و گذر زمان را هیچ نفهمیدیم. دیروقت به خانه برگشتم و گزارش نیک را در انتهای شب نوشتم. از قدیم گفتهاند: «ترک عادت موجب مرض است.»، آری، مطمئنن با شما گفتنم غرض است. مانا باشید.🌺 مهتاب صادقی #از_دیدن_تا_نوشتن #گزارش_نیک #اکنون @mahtabsadeghi48
🕊 دعوتید به یک قطعه زیبا، احساسی و روحنواز تلفیقی زیبا از سازهای مختلف با محوریت نی، از امیر جاهد #وقت_موسیقی🎼 #بیکلام 🎧
سؤال و جواب: آدینه به خیر دوستان عزیز💚 نظر شما در باره گزینگفتهٔ نویسنده آمریکایی چیه؟ «هیچکس برایش مهم نیست که تو به نوشتن ادامه میدهی یا نه، بنابراین بهتر است خودت اهمیت بدهی، چون در غیر این صورت محکوم به فنایی.» چه ارتباطی بین خودتون و این توصیه میبینید؟ خوشحال میشم پاسخ شما رو بدونم. مهتاب صادقی @mahtabsadeghi48
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
عجب ماجرایی، جای شما سبز💚 دیروز با دوستان راوَکی قرار دیدار داشتم در کافه کتاب ماجرا، ابتدای سناباد ۱۹. بعد از یک سال و چندماه همنویسان چندساله و جدید مدرسه نویسندگی شاهین کلانتری را میدیدم. لحظهها به سرعت برق گذشت. از نزدیک دوستانِ نویسندهٔ جوان را دیدم. با هم از اتفاقات حرف زدیم و خندیدیم. دورهمیها، حال و هوای این روزها را تغییر میدهد، این تنها کار ممکن است. آرزو جان ارجمند، کتابش را امضا کرد و به دوستان هدیه داد. از شما چه پنهان در انتخاب خوراکی، اغفالِ ناعمه جان شدم. شیک سفارش داده بود، گفت: «خجالت میکشم، ناپرهیزی کردم.» من برای همراهی، دم نوش آرامشم را به بستنی وانیلی، و انبه تغییر دادم. بعد از سرو، متوجه شدم درگوشی سفارش خودش را به چای باقلوا تغییر داده است! حیف شد، چای گرم را در بیخبری از دست دادم و در هوای کولرزدهٔ اتاق، با دو اسکوپ بستنی، خون گرم رگهای بیچاره را منجمد کردم! چارهای نداشتم، بایست میخوردم، به قول نیشابوریها پول داده بودم، دلم میکوبید.😢😄 مهتاب صادقی #از_دیدن_تا_نوشتن #وقت_دیدار @mahtabsadeghi48
امروز چگونه گذشت ۰۵/۵/۵ آیا امروزتان مثل عددهای پنج، تکراری بود، یا متفاوت؟ تکرار عدد پنج، چه معنا و مفهومی در ذهن شما داشت؟ برای من امروز، عدد پنج یادآور چند چیز بود؛ یکی پنج نفره بودن خانوادهام و دومی دورهمی پنج نفرهمان در کارگاه خاطرهنویسی خلاق، در مؤسسه «اکنون». از هفتههای پیش، پنج نفر دوست، با نگاهی متفاوت هم داستان شدیم، تا در سرزمین خاطراتمان قدم بزنیم و با نوشتن هر خاطره، چراغی برای امروزمان روشن کنیم. از این اتفاق خوشحالم و هربار از این کارگاه برگشتم، احساس متفاوتی را تجربه کردم؛ بیشتر امیدوار بودم، تا ناامید. یکی از دوستان در جلسه پایانی گفت: «کاش دوستان بیشتری در این کارگاه شرکت میکردند، خاطراتشان را مینوشتند، اثرِ نوشتن را میدیدند و شگفتزده میشدند.» امروز، برای من روز متفاوتی بود؛ حضور در حلقه دوستان موافق، از هر دستاوردی برای من ارزشمندتر است. امروزتان چگونه گذشت؟ دوست داشتید، از یک تا پنج جمله کوتاه بنویسید. مهتاب صادقی #از_دیدن_تا_نوشتن #وقت_خاطره #اکنون @mahtabsadeghi48
без подписи
без подписи
без подписи
اگر فقط یک مهارت بتواند کیفیت همه روابط شما را تغییر دهد، آن مهارت چیست؟ شاید پاسخ، «گفتوگو» باشد. مؤسسه اکنون شما را به نشستی ویژه با حضور خانم دکتر راضیه میرنژاد مؤسس دپارتمان گفتوگو دانشگاه فردوسی، دعوت میکند؛ فرصتی برای آشنایی با نگاه سیستمی و هنر گفتوگوی مؤثر؛ نگاهی که میتواند خانواده، آموزش، مدیریت و زندگی روزمره را دگرگون کند. 🌿 برای ثبتنام، فقط کلمه «گفتوگو» را به پوپک پیام دهید. زمان: یکشنبه ۴ مرداد ساعت ۱۸:۳۰ مکان: دلاوران ۹ پلاک ۳۰/۱ #اکنون #گفت_و_گو #رایگان ---------------------------------- ✅ اکنون فرصتی برای پرواز همای درون 🌐 اکنون در تلگرام 🌐 اکنون در بله 🔗 ارتباط با پوپک
نوری در دل تاریکی صبح را خوب شروع نکردم، اما پایان روز برایم خوش و آرامشبخش شد. صبح، درگیر چند موضوع بودم؛ صفحات صبحگاهیام را نوشتم و در آنها مسئلهای را که آزارم میداد، کمی شکافتم. در آغاز، همهچیز به نظرم تاریک میرسید؛ اما بعد، نوری از دل همان تاریکی درخشید. فهمیدم شاید روشنی همیشه وجود دارد و این چشمهای من است که گاهی توان دیدنش را ندارد. از چند جهت ناراحت بودم؛ اول اینکه روز قبل، رفتن به مسجد برای شرکت در مجلس ترحیم را کاملاً فراموش کرده بودم؛ حتی ذرهای در ذهنم نبود. دوم، حرفهایی بود که پسرم پیش از رفتن به محل کارورزی زد. نمیدانستم جنگ تا این اندازه ذهنش را اشغال کرده و امید را از او گرفته است؛ تا جایی که فکر میکند وجود خاورمیانه عامل بدبختی دیگر کشورهاست و اگر این منطقه نباشد، بقیهٔ جهان در صلح خواهند زیست. حرف یک دخترخانم سیساله هم تأثیر عمیقی بر من گذاشت و مرا به فکر فرو برد: چرا دختری جوان، کارهای خانه مانند شستن ظرف، رفتوروب و پختوپز را مهم و ارزشمند نمیداند؟ این باور از کجا سرچشمه میگیرد؟ بعد از صبحانه، چند قطره آبغوره گرفتم، تا سرم کمی سبک شود. همسرم پرسید: «گریه میکنی؟» و من، مثل همیشه، گفتم: «نه.» شاید میخواستم خودم را قوی نشان بدهم؛ در حالی که نیاز داشتم اشکهایم را ببینم، کنار قلب رنجکشیدهام بنشینم، تا صدایش را بشنوم. امروز با خودم قرار گذاشتم پیش از قضاوت هر رفتار، کمی درنگ کنم؛ احساساتم را ببینم و خودم را بهتر درک کنم. دو بخش از مطالب سایت مدرسه نویسندگی را در بارهٔ خاطرهنویسی خواندم و نام چند کتاب را یادداشت کردم تا فردا از کتابخانهٔ مرکزی به امانت بگیرم. یکی دو نوشته هم برای «کشکول خاطرات» فرستادم و به پرسش یکی از دانشآموزان پایهٔ دهم در باره داستاننویسی پاسخ دادم. عصر، کیک پختم و همراه یک شاخه رز صورتی به دیدن عزیزانم رفتم. ساعتها با هم حرف زدیم؛ از خودمان گفتیم، آشِ با عشق خوردیم، روانمان را کاویدیم و در پایان به این نتیجه رسیدیم که هر موجودی که در این جهان هست چه انسان، حیوان، گیاه و حتی جماد، مسیر ویژهٔ خودش را طی میکند. شاید بهتر باشد در کموکیف این مسیر دخالت نکنیم و بگذاریم هرکس بهای رشد و تجربههایش را خودش بپردازد. گاهی محبتی که از سر نگرانی و دخالت نشان میدهیم، ناخواسته به «دوستی خالهخرسه» تبدیل میشود و بهجای کمک، خرابی به بار میآورد. چهار ساعت در کنارشان بودم. حرف زدیم و سبکتر شدیم. دیروقت به خانه برگشتم، برای همین گزارش امروزم دیرتر نوشته و منتشر شد. صبح، تاریکی را دیدم؛ عصر، میان گفتوگو، آشِ پرزحمت، کیک و یک شاخه رز صورتی، نوری را که از دل همان تاریکی بیرون آمده بود. مهتاب صادقی #از_دیدن_تا_نوشتن #گزارش_نیک @mahtabsadeghi48
Secret Garden - Adagio #وقت_موسیقی #موزیک_بیکلام🎧 وقتی موسیقی زبان میگشاید🎻
وقتِ شما ✨ آدینهتان به خیر، دوستان جان 😊 این هفته، بیشتر سکوت خواندم تا کلمات... این هفته، حالوهوای نوشتهها با هفتههای قبل فرق داشت. از جنوب نوشتیم، از جنگ، از فوت یک جانباز شیمیایی، از اندوه، از درنگ و از تغییر عادتهایی که آرامآرام سبک زندگی ما را عوض میکنند. شاید به همین دلیل، بازخوردها کمتر از هفتههای گذشته بود؛ اما حس کردم این بار سکوتها بیشتر از کلمات حرف میزدند. در نوشتهی «مرور خاطرات جنوب»، خانم وحیده ماهانی فقط نوشتند: «کاش جنگ نباشد...» همین سه کلمه، انگار حرف دل خیلی از ما بود. در نوشتهی «آرزوهای ناتمام» هم تنها نوشتند: «روحشان شاد...» 😢 گاهی یک قطره اشک، بلندتر از یک متن طولانی سخن میگوید. در «وقتِ درنگ»، گفتوگوی زیبایی شکل گرفت. آقای نادر نوشتند: «درنگ، فرصتی است برای انتخاب؛ نه فقط واکنش. گاهی بزرگترین تغییر، همان مکث قبل از واکنش است.» این جمله مرا به فکر فرو برد. شاید بسیاری از تصمیمهای بهتر زندگی، نه از سرعت، که از چند لحظه مکث رقم میخورد. در نوشتهی «وقتِ بازنشستگی از بازارگردی»، صحبت به تغییر سلیقهها و سبک زندگی رسید. سارای عزیز نوشت که دیگر فقط برای خرید از خانه بیرون نمیرود و بیشتر خریدهایش را اینترنتی انجام میدهد. از دل این گفتوگو، دوباره به این فکر کردم که شاید با گذشت سالها، فقط موهای ما سفید نمیشود؛ شیوهی انتخاب کردن، خواستن و حتی لذت بردنمان هم تغییر میکند. و در «وقتِ اندوه»، آقای نادر نکتهای را یادآوری کردند که به نظرم ارزش بارها خواندن دارد: «گاهی آنچه میبینیم، همهی حقیقت نیست. پشت هر رفتار، شاید رنجی باشد که ما از آن بیخبریم. مهم این است که پیش از قضاوت، به نادانستههای خودمان هم فکر کنیم.» این جمله، ادامهی همان تمرینی است که این روزها بارها دربارهاش نوشتهایم؛ درنگ، پیش از داوری. از همهی شما ممنونم. برای کلماتتان، برای سکوتهایتان، و برای اینکه با هر نگاه، گفتوگوی این کانال را کمی عمیقتر میکنید. آرزو میکنم هفتهی پیش رو، سهممان از خبرهای خوب بیشتر باشد و سهم اندوهمان کمتر. مهتاب صادقی #از_دیدن_تا_نوشتن #وقت_شما @mahtabsadeghi48
وقتِ اندوه با اینکه حدود سیوشش ساعت از آن اتفاق گذشته، هنوز ذهنم درگیرش است. صحنهای دیدم که تا آن روز تجربه نکرده بودم؛ صحنهای که هم شوکهام کرد و هم اندوهی عمیق در دلم نشاند. در مسیر برگشت، مدام به زنی فکر میکردم که کودکی سهساله با چشمهای درشت و موهای فرفری همراهش بود. بیشتر از هر چیز، آینده آن کودک ذهنم را مشغول کرده بود، کودکی که هیچ نمیداند در چه موقعیتی زندگی میکند و چه سرنوشتی انتظارش را میکشد! در مجلس ختم یکی از اقوام، بیخبر از همهجا، روبهروی آن خانم نشسته بودم. تصور میکردم او هم مثل بقیه، مهمان این مجلس است، اما کمکم با رفتارهای غیرعادیاش متوجه شدم آمده تا برای خودش و خانوادهاش غذا ببرد. رفتارهایی دیدم که اشتها را از من گرفت. غذا خوردم، اما نفهمیدم چه خوردم. هنوز نمیدانم آن زن نیازمند بود یا عادت کرده بود اینگونه زندگی کند. فقط میدانم تمام راه به آن کودک فکر میکردم؛ کودکی که هیچ نقشی در انتخابهای بزرگترها ندارد. بعضی صحنهها، آدم را وادار میکنند کمتر قضاوت کند و بیشتر بیندیشد. خانمی که کنارم نشسته بود، آرام گفت: «متأسفانه مدتی است در بعضی از مجالس ختم، عدهای بدون دعوت میآیند. انگار به هم خبر میدهند. گاهی چندین پرس غذا برمیدارند و در کیسه و پلاستیک میگذارند و با خود میبرند.» نمیدانم همه این روایت چقدر درست بود، اما آنچه دیدم، مرا به فکر فرو برد. فقر، اگر پایش به سفره آدم برسد، فقط شکم را گرسنه نمیکند، گاهی کرامت را هم زخمی میکند. از سوی دیگر، اگر کسی از نیاز دیگران سوءاستفاده کند، زخمش بر دل صاحبان عزا و مهمانان هم مینشیند. آدمهایی که بیهیچ اجازهای سر سفره مینشینند، کسی هم چیزی نمیگوید. آن روز، بیش از آنکه به رفتار آن زن فکر کنم، به سرنوشتی فکر میکردم که شاید او و آن کودک را به چنین جایی رسانده باشد. بعضی صحنهها، بیش از آنکه پاسخ داشته باشند، سؤال در ذهن آدم میکارند. مهتاب صادقی #از_دیدن_تا_نوشتن #وقتِ @mahtabsadeghi48
وقتِ بازنشستگی از بازارگَردی خانهنشینی و کمتر بیرون رفتن، یکی از ثمرات مهاجرت بچههاست. نوشتن هم مزید بر علت شده؛ شاید دارم آن زندگیِ نزیستهای را که همیشه در شتاب روزمرگی گم بود، حالا زندگی میکنم. سالها برای خرید، از این مغازه به آن مغازه و از این مرکز خرید به آن یکی میرفتم. ویترینها را با حوصله نگاه میکردم، جنسها را وارسی میکردم و قیمت میگرفتم. امروز که به آن روزها فکر میکنم، باورم نمیشود تا این اندازه مهر بازار از دلم رفته باشد. وقتی بچهها کوچک بودند و هنوز سلیقه خودشان را نداشتند، صفر تا صد خریدشان با من بود. از مدرسه، خسته به خانه میآمدم، کمی استراحت میکردم و دوباره راهی بازار میشدم؛ همان روز یا در اولین تعطیلی. عجیب اینکه هیچوقت از خرید برای خانواده خسته نمیشدم. تنها خریدی که همیشه برایم دشوار بود، انتخاب هدیه برای دیگران بود. از وقتی بچهها بزرگتر شدند و درباره لباس، کیف، کفش و وسایل شخصیشان خودشان تصمیم گرفتند، کمکم مسئولیت خرید از دوش من برداشته شد. حالا پسرم هم یکی دو سالی است که همراه پدرش خرید میکند. انگار من هم بیسروصدا از بازارگردی بازنشسته شدهام. امروز بعد از مدتها، برای خرید هدیه راهی بازار شدم. قبل از بیرون رفتن از خدا خواستم اسیر بازار نشوم، جایی بروم که بهترین انتخاب را داشته باشد و بیهوده وقت و انرژیام هدر نرود. همین هم شد. از اولین فروشگاهی که وارد شدم، بعد از یک مقایسه کوتاه، هدیهای با قیمت مناسب و کیفیت خوب پیدا کردم و کمتر از نیم ساعت خریدم تمام شد. اما قیمت لباسهای کودک حسابی شوکهام کرد. با خودم فکر کردم این روزها بزرگ کردن یک کودک فقط عشق نمیخواهد، توان اقتصادی بالا هم میخواهد. در راه برگشت، با خودم فکر میکردم شاید نوشتن ذهنم را منظمتر کرده است؛ آنقدر که امروز دقیقتر میدانم چه میخواهم و برای رسیدن به آن لازم نیست ساعتها میان ویترینها سرگردان بمانم. شاید این هم یکی از هدیههای نوشتن باشد؛ اینکه فقط کلمات را مرتب نمیکند، بلکه آرامآرام ذهن و انتخابهای آدم را هم سامان میدهد. حالا شما بگویید، برای خرید یک هدیه معمولاً چقدر وقت میگذارید؟ از آن دسته آدمهایی هستید که زود به انتخاب دلخواهتان میرسید یا ساعتها بین مغازهها و ویترینها میگردید؟ مهتاب صادقی #از_دیدن_تا_نوشتن #وقت @mahtabsadeghi48