🎀 نمایشهای دلی وشعر🎀
Статистикаدلنوشتهای یک نویسنده بماند به یادگار درروزگاری نچندان کوتاه 💖ازبچگی 💖یادگرفتم💖 تنها باشم💖 خوردم زمین💖 تنها پاشم #نرگس_خسروی #بایگانی
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 69
- 1/48двое суток
- 79
- 1/72трое суток
- 85
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
انسان در فکر خریدنِ زمین است، و زمین، در فکرِ بلعیدنِ انسان. از همان روزی که پا بر خاک گذاشت، خودش را مالکِ جهان دانست، بیآنکه بفهمد هر گامی که برمیدارد، در دلِ همان خاک پیمانِ بازگشت مینویسد. او میخرد، میفروشد، میسنجد، میسازد... و فراموش میکند هیچ سندی در برابر مرگ اعتبار ندارد. زمین آرام است، اما حافظهاش قویست. دانهی دروغ را به بار مینشاند، و ریشهی انسان را درون خودش پنهان میکند. انسان، در فکرِ بالا رفتن است، زمین، در فکرِ فرو بردن. یکی میخواهد سقف را تسخیر کند، دیگری آغوشِ گور را میگشاید. نه چشمِ انسان سیر میشود، نه دهانِ زمین بسته. هر دو در چرخهای بیپایان به دنبال بلعیدنِ دیگریاند؛ اما در پایان، فقط سکوت میماند و بوی خاکِ خیس. انسان، با غرورِ آهن و آتش، به آسمان چنگ میزند، ابرها را میدرد، و میگوید: «این جهان از آنِ من است!» اما زمین میخندد، آرام، همانطور که هزاران سال خندیده است. میگوید: «من تو را از خودم زادهام، و تو با هر قدم به زادگاهت نزدیکتر میشوی.» «به خانه خوش آمدی، مالکِ موقتِ من!» https://t.me/mahtanhayman #نرگس_خسروی
https://t.me/mahtanhayman
This is for u 🤍🖤 https://t.me/mahtanhayman
معلم را بخش کردم اولش محبت آخرش محبت . خدا تو را می خواست و انتخاب حق خدا بود . کاری ازرسانه هنری اکسین👌👌👌 نویسند : بانو گلی شیخ الملوکی مالک وموسس : استاد یونس اسماعیل زاده تهیه کنندگان : جلیل منصوری ، بانو کیما حسن زاده صدا بازیگران : گلی شیخ الملوکی ، نرگس خسروی ، میترا رامزی ، زهرا سادات حسینی ، سحرهارونی میکس وتدوین راوی : بهاره معدن پور https://t.me/mahtanhayman #نرگس_خسروی
نمایش رادیویی روز معلم نویسنده و کارگردان مجید تقوی صدا بازیگران #فائزه- پورفائز #نرگس -خسروی #آسمان حسن زاده #نازنین- زهرا آریان پور #تدوین ـمجید تقوی اردیبهشت ۱۴۰۴ @majid1362taghavi
دنیاست… همان معلم خاموشی که اول آرام، بعد سخت، به تو میفهماند کیستی و اگر نفهمی، بیهیچ رحم و مکثی نشانت میدهد چه کسی هستی. آغازش نرم است… مثل نوری که از پشت پردهی سحر روی گونهات مینشیند و زمزمه میکند: «ای انسان… خودت را ببین، پیش از آنکه جهان، با درد نشانت دهد چیستی.» اما اگر نشنیدی… جهان، همان نور لطیف را به طوفان بدل میکند. به جایی میرسی که کوچهها هم تو را نمیشناسند، سایهات از تو فاصله میگیرد، و حتی آینهها، حقیقت را آهسته نمیگویند— بلکه فریاد میزنند: «این تویی؟ یا غباری از گذشته و غروری که رها نکردی؟» دنیا راهها را میبندد نه برای شکستن، بلکه برای بیدار شدنت. میخواهد بفهمی که ارزش انسان، در روزهای آسان نوشته نمیشود؛ در رنجِ سکوتی ثبت میشود که کسی نمیبیند، اما خدا میبیند و دنیا احترام میگذارد. اگر خودت را نشناسی، زمان میآید با درسهایی که هزینه دارند— از دست دادن، گریههای پنهان، و شبهایی که کسی نمیفهمد چرا بیداری و با سقف حرف میزنی. اما وقتی فهمیدی… وقتی ایستادی و گفتی: «این منم… نه سایهی کسی، نه نقش تحمیلشده، نه زخمی بیپناه… من، نتیجهی تمام رنجها و فهمهایم هستم.» آنجاست که جهان هم در برابر تو میایستد و با احترام سر خم میکند. آنوقت راهها باز میشوند، دوستان واقعی پیدا میشوند، زخمها معنا میگیرند، و میفهمی: دنیا دشمن نبود… دنیا آینهای بود که میخواست تو را به خودت برساند. پس بدان— پیش از آنکه جهان نامت را با سختیها تعریف کند، تو برخیز و خویشتن را بشناس… که هرکس خودش را یافت، دنیا تسلیم او شد و تقدیر، به احترامش خم. https://t.me/mahtanhayman #نرگس_خسروی
تو ای فلک، بر من چه بیداد کردی دلِ شاد مرا یکباره ناشاد کردی چه میدانستی از داغی که بر جانم نشاندی؟ مرا با رفتنِ مادر، گرفتارِ فریاد کردی رسید آن روزِ تولد، ولی مادر کنارم نیست تو این روزِ پر از شادی، چرا غم را زیاد کردی؟ همه گفتند: «تولدت مبارک»؛ دلم اما به جای خنده، برای مادرش فریاد کردی نشستم روبهروی شمع و آرزو کردم ولی نبودنت مادر، دلم را ناامید کردی شمعِ آرزوهایم را به جای خنده فوت کردم که شاید آرزویم را به گوشِ آسمان داد کردی دلم میخواست در این لحظه صدایت را بشنوم که با یک «دخترم، تولدت مبارک» دلم را شاد کردی چه سخت است اینکه در روز تولد، جای یک نفر میانِ این همه آدم، همیشه خالیست و داد کردی هنوزم گوشهگوشه خانه، عطر تو را حس میکنم هنوزم فکر میکنم شاید در را باز کردی هنوزم گاهی از خود میپرسم: «مادر، کجایی؟» و بغضی در گلو دارم که قلبم را فریاد کردی تو رفتی و نفهمیدی پس از تو، روزهای من چقدر آرامشم را از دلِ من، ساده صیاد کردی من بعد از تو بزرگم، اما باور کن هنوزم دلم یک کودک است و تو مرا بیمادر آزاد کردی چه کسی گفت آدم بعدِ مادر، عادت میکند؟ مگر میشود به نبودنِ تو قلبم را عادت داد؟ من از دنیا گله دارم، از این تقدیرِ بیرحمش که شادیهای کوچک را نصیبم با غم و درد کرد مگر یک کودک چه دارد جز دلِ کوچک، جز امید؟ چرا باید غمِ فقدانِ مادر را به او یاد کرد؟ خدایا، هیچ کودکی را با داغِ پدر نیازمای که یک کودک بدونِ مادرش، زودتر پیر و خسته میشود خدایا، هیچ دختری در شبِ تولدش نگوید: «کاش مادرم بود و شمعِ تولدم را روشن میکرد…» خدایا، هیچ پسری در میانِ خندههای جمع نباشد که جای خالیِ پدر را پنهان کند خدایا، هیچ خانهای بعد از رفتنِ عزیزش اینچنین ساکت، پر از خاطره و غم نشود من از این دنیای ننگین، فقط یک آرزو دارم: هیچ کودکی به امتحانِ مرگِ مادر مبتلا نشود مبادا دختری روز تولد، به جای بوسه کنارِ قابِ عکسِ مادرش شمعی روشن کند مبادا کودکی در ازدحامِ جشن تولد دلش دنبال صدایی باشد که دیگر برنمیگردد مبادا کودکی وقتی همه «مبارک» میگویند در دل بگوید: «کاش مادرم هم امشب اینجا بود…» من امشب شمعِ آرزوهایم را فوت میکنم، مادر ولی آرزویم دیگر برای خودم نیست، باور کن برای تمام کودکانی که مادر ندارند برای تمام قلبهایی که داغِ پدر دیدهاند برای آن دخترک که تولدش بدونِ مادر گذشت برای آن کودکی که آغوشِ پدر را زود از دست داد دعا دارم هیچ کودکی معنیِ «بیمادری» را نفهمد هیچ قلب کوچکی اسیرِ دردِ داغِ زندگی نشود و اگر قرار است کسی از این جهان کم شود خدایا، دلِ کودک را بعدِ آن رفتن نگه دار مرا مادر صدا کردی و من هنوزم دخترت هستم اگرچه خاک، میانِ دستهای من و تو فاصله انداخت تولدم آمد، ولی شیرینیاش تلخ است که جای خندههایت را سکوتِ خانه پر کرده است من شمع را فوت کردم، چشمهایم خیسِ باران بود تمام آرزوهایم فقط یک جمله در دل بود: «مادر، کاش میشد فقط یک بار دیگر بیایی، بغلم کنی و بگویی: دخترم، تولدت مبارک…» تو نیستی، اما هنوز در تمام لحظههای من هستی در هر تولد، در هر شمع، در هر آرزو، در هر دعا و من تا آخرین نفس، دخترِ همان مادرم که رفت، اما عشقش از قلبِ من هرگز نرفت. 🖤 🕯️ #نرگس_خسروی https://t.me/mahtanhayman
چنان زندگی کن که نامت بماند به خیر که از تو به دلها کلامت بماند به خیر اگر روزی از این جهان رخت بستی دعایِ دلِ دوستانت بماند به خیر چنان مهر ورز و چنان خوب باش که بعد از تو هم احترامَت بماند به خیر اگر رفتی و روزی دلتنگت شدند ز خوبی، همیشه مرامت بماند به خیر نه این خانه ماند و نه این مال و جاه فقط ردّ پایِ کرامت بماند به خیر اگر روزی بر دوش گیرند تابوتت را ز تو خاطرهای از نجابت بماند به خیر جهان میرود، آدمی هم گذر است خوشا آنکه از او محبت بماند به خیر ❤️🩹 https://t.me/mahtanhayman #نرگس_خسروی
عشق را در قصههای بیسرانجامم نجوی، در دلِ این لحظههای ساده و آرامم نجوی. عشق برای من زنی بود، خسته اما استوار، ساعتی در سردیِ آن راهرویِ انتظار. پیکرِ همسر کنارش، چشمِ او لبریزِ درد، گفتند: «حاجخانم، برو...» اما دلش از غم فَسُرد گفت: «بدونِ او چگونه در به آن خانه زنم؟ خانه بی او خانه نیست، من کجا مأوا کنم؟» عشق برای من همان اشکیست کز دل میچکد، بیصدا میسوزد و هرگز ز خود دم نمیزند. عشق برای من زنی بود پشتِ موتور، بیریا، کلاه بر سر مینهاد از مهرِ مردِ باوفا. ترسِ او از باد و باران یا نگاهِ این و آن؟ نه... فقط میترسید دردِ او شود مهمانِ جان. عشق یعنی فکرِ حالِ یار، پیش از حالِ خویش، جان سپردن بیصدا، بیمنت و بیهیچ ریش. عشق یعنی چایِ گرمی، قرصِ وقتِ خوابِ او، پرسشِ هر روزه: «خوبی؟» با تمامِ تابِ او. عشق یعنی خندهاش آرامشِ دنیای تو، گریهاش طوفان شود در سینهی تنهای تو. دنبالِ مشهورها، دنبالِ برترین مباش، دل اگر آیینه شد، در بندِ ظاهرها مباش. برترین آن نیست کز او شهر غوغایی کند، برترین آن است کز عشق، خانه برپایی کند. ریشهی عشق از وفا، از احترام و باور است، از همان دستانِ گرمی که پناهِ آخر است. عشق با انگشتر و گل، هیچگاه آغاز نیست، عشق بیحرف است و در کردار، جز اعجاز نیست. عشق را در چشمِ مادر، در دعایِ پیرمرد، در سکوتِ همسری بین، وقتِ رنج و وقتِ درد. هر که در روزِ خوشی از عشق بسیار دم زند، وقتِ سختی گر نماند، نامِ عاشق بر مکن. عشق یعنی تا نفس باقیست، یاری کردنش، در غم و شادی، تمامِ عمر، بیداری کردنش. من اگر روزی بگویم عشق را معنا کنید، نامِ آن زن را بگویید و تماشا کنید... آن که بیهمسر، کلیدِ خانه در دستش شکست، چون نبود او، خانه هم در چشمِ او ویرانه است. #نرگس_خسروی https://t.me/mahtanhayman
🍂عاشقانهی پاییز 🍂 پاییز آمده… و من دوباره میان برگهای زرد، به دنبال ردّ قدمهای تو میگردم. هر نسیم، بوی نام تو را میآورد، و هر برگِ افتاده، حکایت دلدادگیِ خاموش مرا. درختان، لباس دلدادگی پوشیدهاند، و آسمان، چشمهای خیس مرا شبیه شده است. کاش بودی... تا از میان مه و باران، لبخندت را ببینم، و بهانهای داشته باشم برای زنده ماندن در این سرمای دل. میدانی؟ پاییز برای همه فصلِ برگریزان است، اما برای من، فصلِ دلتنگی توست... همانجا که باد، نامت را میبَرد و من هنوز، با هر برگِ زردی که میافتد، میگویم: دوستت دارم... بیهیچ فصلی، بیهیچ پایانی ✍️#آناهید🌛🌜 آوا: #نرگس_خسروی 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 https://t.me/Anahidii https://t.me/mahtanhayman
https://www.instagram.com/reel/DZQEplnI2mA/?igsh=MTllNnFkNW5lZmtlNA== پیج زنان آلفارو فالو کنید
مجازی، شهرِ نقاب است و هزاران چهرهی پنهان، مخور فریبِ لبخندی که باشد خالی از وجدان. مگو هر آنکه سخن گفت، رفیقِ راه خواهد ماند، بسا که پشتِ تبسم، نهفته باشد آتشدان. به هر سلامِ خوشآهنگ، دلِ خود را گره کم زن، که گاه در پسِ هر مهر، نشسته خنجری پنهان. اگر حضورت آرامش ز جانت میرُباید، دگر ممان؛ که آرامش، گرانبهاتر است از جان. کسی که هر نفس از طعنه، روحت را بیازارد، سزایش دوری است، نه جنگ و نه پاسخِ طوفان. نه هر که نامِ رفاقت به لب آورد، رفیق است، وفا به حرف نمیروید، وفا پیداست در کردار. جهان پر است ز انسان، ولی انسان کم است اینجا، خوشا به آنکه دلش آیینه باشد، بیریا، تابان. اگر دلت شکست از رفتارِ آدمیان، غم نیست؛ خودت بمان، ولی از هر که آزارت دهد، بگذر آرام. که ارزشِ دلِ انسان، به آرامش رقم خوردهست؛ رها کن آنکه روحت را فرسوده میکند هر آن #نرگس_خسروی https://t.me/mahtanhayman
از تو در من شبی ماندهست، شبی بیطلوع و بیقرار که نمیبیند سحر را، مانده در اندوهِ انتظار رفتهای اما هنوز از عطرِ دستانت نفس دارم، هنوز مانده در قلبم صدای مهربانت یادگار در کوچههای بینشانِ خاطراتِ خستهام مینویسم نامِ پاکت را به خطی ماندگار مادر ای آرامشِ جان، ای پناهِ لحظهها بیتو دنیا گشته دریایی پر از موج و غبار هر کجا باران ببارد، یادِ تو زنده شود هر کجا گل میشکوفد، میکنم تو را بهار خاک اگر آغوش خود را باز کرد و تو را برد عشق تو هرگز نمیمیرد، نمیگیرد غبار گرچه دستانم تهی ماندهست از گرمای تو در رگِ من جاری است مهرِ تو، همان خونِ بهار روزگار از من گرفت آن خندههای مادری لیک بخشید از تو عشقی جاودان و بیشمار من به دنبال تو میگردم میانِ لحظهها در سکوتِ شب، میانِ گریههای بیقرار ای فرشتهای که رفتی سوی آسمانِ دور نام تو ماندهست بر لب، تا همیشه برقرار گر جهان از یاد ببرد قصهی این عاشقِ داغ من نمیگذارم افتد نامِ تو از روزگار مادرِ من، ای تمامِ زندگی، ای نوری که در شبِ تاریکِ من هستی چراغِ ماندگار #نرگس_خسروی https://t.me/mahtanhayman
روزی ز خاکِ سرد، تنِ خویش میسپاریم، اما نه نامِ عشق، که در دل نمیغباریم. زیباییِ رخ آخر، اسیرِ مشتِ خاک است، این خُلقِ مهربان است، کز مرگ میگذاریم. آیینههای دنیا، تصویرِ ما نماندند، در خاطراتِ مردم، کردار مینگاریم. گلبرگِ عمر خشکد، عطرش ولی بمانَد، ما نیز عطرِ رفتار، در جانِ همسپاریم. ثروت اگر بمانَد، با ما به گور ناید، تنها دلِ شکستهست، یا دل که شاد داریم. از بارِ این جهان، چیزی نمیبریم ما، جز آنکه عشق و انسان، در سینه کاشتاریم. روزی کسی نپرسد: «زیباترین که بودی؟» پرسند: «برای مردم، آیا چراغِ یاری؟» پس تا نفس به سینهست، نیکی بکار هر دم، زیرا پس از سفر نیز، با آن به یادگاریم. #نرگس_خسروی https://t.me/mahtanhayman
مادر، ستونِ صبر و شکوهِ روزگار است، چراغِ روشنِ خانه، امیدِ هر بهار است. اگر زمانی از فرزندانش دور میشود، نه از سرِ بیمهری، که درسِ استوار است. میرود تا یادشان دهد که ریشه، حتی دور از سایه نیز پابرجاست، که زندگی همیشه با تکیه بر دیگری نمیگذرد، و گاهی باید با پای خویش راه را شناخت. ترک کردن همیشه نشانهی پایان نیست، گاهی آغازِ رشد است، آغازِ آگاهی، آغازِ یافتنِ خویشتن در میانِ هزاران نقاب. در این جهانِ پر از چهرههای ساختگی، مادر میآموزد قدرت، در فریاد نیست، در صبوریست؛ در برخاستن پس از هر شکست، و در ادامه دادن، حتی با قلبی زخمی. فرزندان، روزی معنای دوری را خواهند فهمید؛ خواهند دانست که بعضی فاصلهها، پلِ رسیدن به بلوغاند، نه دیوارِ جدایی. سلام بر مادری که حتی در نبودنش نیز حضورش در جانِ فرزندان جاریست، و نامش تا همیشه مترادفِ عشق، قدرت، و زندگی خواهد ماند. #نرگس_خسروی https://t.me/mahtanhayman
کودکی، دل به عروسک زدم از رویِ صفا، بیخبر بود دلم از غمِ فردا، زِ جفا. هر زمان غافل از آن یارِ شکسته میشدم، مویِ او ریخت زِ اندوه، زِ رنجِ بیوفا. چشمِ او کمسو شد و دستِ محبت بشکست، پایِ او ماند زِ رفتن، به غبارِ غم رها. همه گفتند: «که این عروسکِ ویران چه کند؟» همه رفتند، نماندند به هنگامِ بلا. من ولی بیشتر از روزِ نخستش خواستمش، چون گناهِ دلِ او، بود زِ غفلتِ ما. اشک آموخت به من، عشق فقط خواستن نیست، عشق یعنی که بمانی، به همه رنج و فنا. کودکی رفت و جوانی به دلم زمزمه کرد: «هر که امروز شکستهست، نشکنانش تو چرا؟» دستِ افتاده بگیر و دلِ تنها را ببوس، زخمِ انسان نشود مرهمِ سنگینِ قضا. من اگر عروسکِ دیگر به بغل میگیرم، اولین درسِ دلم، حفظِ دلِ اوست، خدا. یادِ آن عروسکِ خاموش هنوزم با من است؛ آدمی از دلِ زخمی، میشود اهلِ وفا. کاش هر کودک اگر عروسکِ غمگین دید، یاد گیرد که محبت، به جهان است بقا. این جهان آینهی رفتارِ خودِ آدمهاست؛ هر که دل را نشکند، میرسد آخر به خدا. #نرگس_خسروی https://t.me/mahtanhayman
من آن یتیمِ خامشم، بیسایهی آغوشِ مهر، از اولین دمِ حیاتم، همدمم اندوه و قهر. گهوارهام آرام بود، اما نه از لالای عشق، خاموش ماند آن خانه، بیخنده، بیمادر، بیسپهر. هر کودکی دستی گرفت، در پیچوخمِ روزگار، دست مرا اما نگرفت، جز اشکِ شبهای سحر. من سالها با حسرتِ یک بوسه قد کشیدهام، با زخمهایی کهنه و داغی نشسته بر جگر. دیدم در این دنیا بسی دختر، بسی فرزندِ درد، کز ابتدای زندگی، بیتکیه بودند و بیپدر. دیدم پسرهایی که شب، با گریه خوابیدند و باز، صبح از نبودِ مهربانی، خسته برخاستند ز در. آن لحظه فهمیدم چرا قلبم به هر گهواره رفت؛ زیرا خودم روزی شدم، جا مانده از لطفِ بشر. هر گاه چشمم میافتد بر گهوارهای بینگهبان، احساس میکنم کودکی، فریاد میزند درونِ سر. دستم به سویش میرود، بیآنکه چیزی خواسته، شاید که مرهم بگذارم بر زخمِ یک قلبِ دگر. شاید خدا این درد را در سینهام جا داده است، تا هیچ طفلی حس نکند تنهاییِ بیبالوپر. من آرزو دارم شبی، لالاییِ آرامشم مرهم شود بر گریههای کودکی بیهمسفر. دنیا اگر با من نساخت، من با دلم خواهم ساخت، با مهربانی میشود تاریکترین شب را سحر. من آن یتیمم، آری اما سربلند از روزگار، آموختم از رنجِ خود، بخشیدنِ بیچشمِ تر. روزی اگر از من بپرسند میراثِ عمرت چیست، گویم: «دستی که سوی گهوارههای بیپناه رفت، بیخبر.» شاید کسی نامم نبرد، شاید فراموشم کنند، اما دعای کودکی، میماند از من بیشتر. زیباترین معنای عشق، در قلبِ زخمیِ من است؛ آنجا که هر یتیم را، فرزندِ خود دانستهام به سر. #نرگس_خسروی https://t.me/mahtanhayman
ذات خوب نمیمیرد، میماند، مثل عطر نانِ تازه در کوچههای بینامِ دنیا آنجا که خوبی کردی، خودِ جاودانگی را کاشتی. 🌿 #نرگس_خسروی
از بدو تولد، انسان با دستانی خالی پا به جهان میگذارد، بیهیچ دارایی جز نفس و نگاهی پر از شگفتی. آرامآرام میآموزد، میسازد، میافتد و برمیخیزد. از کودکی تا جوانی، از شور تا شعور، هر لحظه پلهایست از نادانی به درک، از خواستنِ خود، تا فهمیدنِ جهان. در میانهی راه، آنچه از ما میماند، نه ثروت است، نه نام، بلکه اندیشهایست که کاشتهایم، محبتیست که بخشیدهایم، و صداقتیست که در دل دیگران اثر گذاشته. و آنگاه که گیسوان سپید میشود و دستان لرزان، خاطرات را مرور میکنند، میفهمیم تمام این سالها، زندگی نه مالکیت بود، که امانتی بزرگ... امانتی از عشق، دانایی، و انسانیت که باید به نسلِ بعد سپرده شود، تا چرخهی معنا ادامه یابد. میراث واقعی ما، نه خانه و زمین، که «فهمِ زیستن» است، تا آنان که پس از ما میآیند، با روشنایی دل و اندیشه، جهان را کمی مهربانتر ادامه دهند... 🌿 #نرگس_خسروی https://t.me/mahtanhayman
وقت از آدمها انرژی خوبی نگرفتم، طبیعت آرام و بیادعا جبرانش کرد. انگار هر بار که دلم از سردیِ آدمها خسته شد، آسمان دستی روی شانهام گذاشت؛ گاهی با بوی خاکِ بارانخورده، گاهی با صدای باد میان شاخهها، گاهی با بارانی که درست وقتی به آن نیاز داشتم، بارید. امسال، اولین بارانِ تابستان برای من فقط یک باران نبود؛ پیامی بود از جهان که میگفت: هنوز زیبایی تمام نشده است. شکرگزارم... برای اینکه طبیعت، رویِ خوبش را به من نشان داد؛ برای اینکه فهمیدم اگر بعضی آدمها محبتشان را از تو دریغ کنند، جهان از راه دیگری قلبت را نوازش میکند. اگر لبخندی را از تو گرفتند، شاید آسمان رنگینکمانی برایت بیاورد. اگر دلی تو را نفهمید، شاید درختی، ابری یا بارانی بیهیچ قضاوتی پناه دلت شود. آدمها گاهی فراموش میکنند مهربانی چقدر ساده است، اما طبیعت هیچوقت یادش نمیرود. خورشید هر صبح بیمنت طلوع میکند، باران بدون آنکه کسی را انتخاب کند میبارد، درختها بیتوقع سایه میبخشند و گلها برای دیده شدن شکوفه نمیدهند؛ آنها فقط زیبایی را زندگی میکنند. آن روز فهمیدم هرچه آدمها روی خوبشان را از تو پنهان کنند، دنیا بیشتر تلاش میکند تا روی زیبایش را نشانت دهد. شاید قرار نیست همیشه از آدمها آرامش بگیریم؛ گاهی خدا آرامش را در صدای باران، در عطر خاک، در نسیم عصر، در آسمانِ بعد از طوفان و در سکوتِ طبیعت پنهان میکند تا یادمان نرود هنوز امید زنده است. امروز با تمام وجود شکرگزارم؛ نه فقط برای بارانی که بارید، بلکه برای درسی که به من داد. اینکه دل بستن به مهربانیِ آدمها همیشه امن نیست، اما دل سپردن به لطفِ خدا و آغوشِ طبیعت، هیچوقت ناامیدت نمیکند. و چه حسِ زیبایی است... اینکه جهان، حال دلت را بفهمد؛ چه خوب است که جهان حسّت کند، نه آدمها. چون وقتی جهان تو را حس کند، بارانش را برای دلت میفرستد، آفتابش را برای امیدت، و آرامشش را برای روحت. آنوقت دیگر میفهمی که گاهی تمامِ مهربانیای که دنبالش بودی، از همان ابتدا در آغوشِ طبیعت منتظرت بوده است. 🌿🌧️🤍 #نرگس_خسروی https://t.me/mahtanhayman