tgindex
حکایت با صبا گفتم

حکایت با صبا گفتم

Статистика
@malek_rezaei1персидский

کانال اصلی مقالات، یادداشت‌ها، سخنرانی‌ها و شرح و تفسیر مالک رضایی .

Последний пост
7 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
39
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
144
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
141
39 постов
Вовлечённость
97,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 39
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
218
1/48двое суток
249
1/72трое суток
269

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • یک عصر متفاوت و خلاف انتظار... مالک رضایی✍ امروز، خستگی سنگینی روی دوشم بود. به جای پیاده‌روی همیشگی ام در حاشیه دریاچه شورابیل، که عادت هر عصرِ من است، ترجیح دادم در پارک کوچک نزدیک خانه‌مان قدم بزنم. فضای پارک، اما برایم کاملا ، غریب و بیگانه به نظر می‌رسید؛ انگار ارزش‌ها و هنجارهای معمولی‌ای که من و امثال من از یک جامعه نرمال انتظار داریم، در اینجا رنگ باخته بود. نه آن ارزش‌های متصلب و بسته، بلکه همان نورم‌های ساده و معمولی که همه از یک جامعه سالم انتظار دارند. از ادبیات جورواجور جوانان تا رفتارها و حرکات آنان، همه و همه با فضایی که در ذهن داشتم ناسازگار بود. گویی نوعی آنارشی و هرج و مرج بر رفتارها حاکم شده، که ابعادش در هاله‌ای از دود و دم و افیون پیچیده است. روی یکی از نیمکتهای سه نفره پارک که جوانی هم نشسته بود، نشستم و بعد از دقایقی سر صحبت را با او باز کردم: - “چطوری جوان؟” - “خوبم مرسی.” - “دانشجویی یا محصل؟” - “محصلم. سال آخر.” - “امتحاناتتون تموم شد؟” - “چه امتحانی؟ مگر کلاسی بود که امتحانی باشه؟” - “یعنی درس و امتحان برات مهم نیست؟” - “ول کن حاجی. درس مال بچه پولدارهاست. ما پولمون کجا بود که معلم خصوصی و کلاس تقویتی و ...برا خودمون بگیریم؟ تو مدرسه هم که درس نیست. آنلاینیم حاجی آنلاین. می‌فهمی؟ … سیگار داری حاجی؟” -“آره دارم. مگه سیگار می‌کشی؟” - “حالا بی‌خیال. سیگار داری بده. ما که از زمین و زمان می‌کشیم، سیگار هم روش.” - “اگر اجازه بدید من دیگه برم. اذان گفته، برم نماز جماعت.” - “آره برو. التماس دعا. ما رو هم دعا کن حاجی.” - “حتماً. مواظب خودت باش. امیدوارم این سیگاری که دادم، آخرین سیگارت باشه.” - “امیدوار نباش.” نماز را در مسجد کوچکی که نزدیک پارک است به جماعتی محدوداقامه کردیم. و تکبیر پایان نماز را هم گفتیم: “الله اکبر الله اکبر الله اکبر. خامنه‌ای رهبر. مرگ بر ضد ولایت فقیه. مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل غارتگر.” از همان مسیر پارک به سمت خانه بازگشتم. آمبولانسی در گوشه‌ای از پارک ایستاده بود و تعداد کثیری از پیر و جوان و دختر و پسر، دورش حلقه زده‌ بودند. “جریان چیه؟” پرسیدم. یکی با بی‌تفاوتی گفت: “هیچی بابا. یه دخترخانومی از شدت مستی بی‌حال شده بود. اومدن سر و وضعش رو درست کردن، حالش بهتر شد. لامصبا! رعایت نمی‌کنن. هی آدم میگه اندازه بخور، گوش میدن آخه؟” - “چند سالش بود؟” - “هجده، نوزده، بیست.” سری از افسوس تکان دادم و راهم را به سمت خانه کشیدم. در مسیر، مغازه بزرگ فست‌فودی سه طبقه‌ای، با نمایی کاملا سیاه رنگ و دودی است که تازه اجاره شده و شکل ظاهری ساختمان را کاملاً عوض کرده‌اند. همسایه‌ام را دیدم که با چهره‌ای درهم‌رفته و در حال مشاجره با فرزندانش از همان مغازه بیرون می‌آمدند. مرا که دید، انگار زبانش باز شد. و به بچه‌هایش گفت شما برید، من پیاده میام.‌   - “چی شده؟” پرسیدم. با اعصاب خرد گفت: “بچه‌ها گفتن بریم بیرون غذا بخوریم. گفتم باشه. بعد، منو آوردن اینجا! از پله‌های سیاه که عمداً از سنگ سیاه استفاده کرده‌اند، رفتیم بالا. دیوار سیاه، پله سیاه، سقف سیاه، در سیاه،  کف سیاه، میز سیاه، صندلی سیاه… روزگار سیاه. پر از دود و دم، بوی روغن سوخته،بوی سیگار و چه می دونم  بوی هر  کوفت و زهرماری‌که تصورش را بکنی." دیدم اعصابش خرد است، بدون اینکه چیزی بگویم گذاشتم حرفشو بزند. راستش خودم هم حوصله حرف زدن نداشتم . ادامه داد:     "....دیگه نمی‌دونم چی بگم. موسیقی خاصی رو هم با زبان و صدایی که من سر نمیارم چیست گذاشته‌اند با ترکیب نورهای قرمز کمرنگ و رقصان از گوشه‌وکنار...چندتا جوان و دختر و پسر، لم داده‌اند روی صندلی‌ها، با سیگاری لای لب‌هاشون و سرها روی شانه‌ هم. آزاد و رها. یله و راحت.  بچه‌هام می‌پرسن: ‘بابا، اینجا رو از یک تا ده چند میدی؟’” - “می‌پرسم : ‘شما خودتون چند میدین؟’” - “ ‘ما؟ ده!’” - “ ‘مرحبا، انصافا اون خونه خودمون،اون ویلای کوچک خودمون بهتر نیست؟ با غذای خوشمزه مادرتان؟ رستوران آبرومندی که گاهی می‌برمتون بهتر نبود...؟’” - “ای بابا.حرفشو هم‌ نزن! همش تکراری، همش تکراری! مگه فقط غذاست؟ فضا… فضا رو چی میگی؟’” با سردردی که از آن همه دود و دم و ... به جانم افتاده بود، گفتم: “د پاشید بریم دیگه .” و آنها گفتند: “ضد حال نزن دیگه بابا! تازه یه بار اومدی با ما بیرون. دفعه بعد نیا، فقط کارت بانکیت رو بده.” - “راست میگن. من فقط کارت بانکیشونم.... حاجی، به کجا داریم می‌ریم؟” -  “خونه دیگه. مگه مسیرمون یکی نیست؟” داد زد. - “حواست کجاست؟! میگم به کجا داریم می‌ریم؟!” راست می‌گفت. اصلا حواسم نبود.زود خودم را جمع کردم و گفتم. - “آهان… از اون لحاظ… والله من هم چیزی نمی‌دونم برادر. فکر کنم به ناکجاآباد.”

  • 🔵🔴خداحافظ جام جهانی، در اگر نتوان نشست! ✍مالک رضایی حکایت معروفیست که غریبی برای سکونت خود و اهل و عیالش دنبال خانه و سرپناهی بود که بنگاه‌دار محله او را به خرابه‌ای در همسایگی خانه خود برد.خرابه‌ای که  نه سقفی و نه دری بر پیکره‌ی آن بود و گفت، "این خانه اگر سقفی داشت، می توانستی در آن بیاسایی و همسایه من شوی و همچنین عیال تو هم اینجا  آسوده می‌بود اگر در نزدیکی این خانه یک مغازه هم می‌داشتی." غریب، آهی کشید و گفت: آری، پهلوی یاران به است لیک ای جان در اگر نتوان نشست. لطفا سکونتگاهی بدون اما و اگر  نشان بده.              اگر یکی از دو تیم الجزایر و اتریش بر هم غلبه کنند، اگر کرواسی غنا را شکست دهد، اگر ازبکستان  بر کنگو غلبه کند، اگر قطب جنوب بر قطب شمال پیروز شود، اگر کمک داور و Var، سانتی متر آفساید ما را ندید بگیرد،اگر کره زمین در حرکت وضعی و انتقالی خود چند سانتی متر به خاطر ما مدار خود را جابجا کند، اگر حضرت موسی عصای خود را به نیل بزند، اگر ،اگر، اگر ... اما ای جان، آیا در اگر می‌توان نشست؟          با همه این، عشق و علاقه ما به فوتبال، مثال زدنیست و مهری از آن نشسته بر دل، بیرون نمی‌شود کرد الا به روزگاران.    در میان چهار تیم در یک تورنمنت چهار جانبه، چهارم هم می‌شویم باز جشن می‌گیریم. به آرژانتین یک هیچ می بازیم از ذوق زدگی جشن می‌گیریم. در مقابل نیوزیلند، تیم هفتادم دنیا مساوی می کنیم جشن می‌گیریم و یکباره توقعاتمان گل می‌کند و وقتی  مقابل بلژیک، تیم نهم دنیا مساوی می‌گیریم ماتم می‌گیریم  که چرا برای برد بلژیک،برنامه نداشتیم؟ آقا، تو باید برای برد مقابل نیوزیلند برنامه می‌داشتی نه برای برد در مقابل بلژیک. محمد مایلی کهن که هر از چندگاهی یک حرف حساب و حسابی می‌زند  روزی در مقابل ذوق زدگی مربی طلبکار و پر مدعای تیم ملی ایران، گفت عمو جان، میان چهار تیم، چهارم شده‌ای دیگه؟ آیا باید در میان چهار تیم،پنجم می‌شدی که اینهمه طلبکار نمی‌شدی؟ این توقعات برای چیست آخه ؟ باری؛ بخت و اقبال هم نشان داد که  با ما سازگار نیست. دیگر برای تیمی که صعودش مستلزم تحقق یکی از چهار اگر بود، اگر غنا کرواسی را شکست می‌داد ،اگر ازبکستان کنگو را شکست می‌داد، اگر الجزایر، اتریش را می‌برد اگر اتریش الجزایر را می‌برد ، دیگر باید به کدام معجزه و بخت و اقبال و اما و اگر  چشم می‌دوختیم؟ اما و اگری بهتر از این؟ اما فوتبال نشان داد که در اگر نتوان نشست   در بازی بخت و اقبال و اما و اگر  ۸۵ درصدی هم، فوتبال ما بازنده شد و آن ۱۵ درصد بدشانسی روی کریه خود را در کنار کراهت های دیگر به ما نشان داد تا تیمی که از هر جهت شایسته صعود بود تلخکام و زودهنگام ،اردوی جام جهانی را ترک کند خداحافظ جام جهانی ۲۰۲۶، که در میان همه ناملایمات و بدبیاری‌ها، تو میزبان خوبی هم برای تیم ما نبودی. اما ای کاش مربیان و دست اندرکاران فوتبال ما یکبار و برای همیشه یاد بگیرند که فوتبال هم علم است و در آن نمی‌توان به هیچ اما و اگر و به هیچ بخت و اقبالی حتی با احتمال ۸۵ درصد هم چشم دوخت. ممکن است آن ۱۵ درصد مقابل تو بایستد که ایستاد. T.me/bestdiplomacy

  • ‍‍ ‍‍ 🏴 کاروان (مجموعه یادداشت‌های ویژه دهه اول محرم)| منزل آخر: 🕯 "آغاز مسئولیت تاریخی زینب" 👈 مالک رضایی، از اعضای "گروه راهبرد"، در آخرین یادداشت از مجموعه یادداشت‌های خود ویژه دهه اول محرم نوشت: ✍ ...جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها. کاروان سخن به منزل آخر رسید و همنوا با کاروان زینب شد که شفق‌وار از پی شمسش بر این اقطار می‌گردد. ✍ روح ملکوتی حسین(ع) به ندای آسمانی "یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلى‌ رَبِّكِ راضِيَةً مرضیه..." لبیک گفت. اما کوفیان ندانستند که "الکوفی و لا یوفی" برای همیشه تاریخ بر نام پرننگشان ثبت شد. ندانستند که دگر، دانای راز ناید و نسیمی از حجاز ناید. سر آمد روزگاران گذشته. سرود رفته باز آید؟! که ناید... ✍ رئوس مطهر شهدا را براي رهسپاري به كوفه و شام، ميان سران قبایل تقسيم كردند. آنها شب را در كربلا ماندند و فردا كاروان غم‌زده زينب، راه كوفه را در پيش گرفت. برای شكستن هرچه بیشتر قلب او، كاروانش را از ميان پيكر شهدا عبور دادند. ✍ آه از نهاد زینب بلند شد که: "هزاران جان یعقوبی، همی سوزد از این خوبی، چرا ای یوسف خوبان در این چاهی نمی‌دانم ؟!" ✍ اما او می دانست که از كجا آمده و آمدنش بهر چه بود! از آنجا با متانتی عبور کرد که روزگار، نظیرش را ندیده است. ✍ كاروان زينب با مظلوميتی وصف.ناپذیر در ميان هلهله و شادی كوفيان وارد کوفه شد. جسم و روح زينب با مشاهده اين وضعيت دگرگون گشت: "اُسكوتوا"؛ اين نخستين جمله‌ای بود كه بر زبان آورد. ✍ سکوتی وهم‌آسا، بازار کوفه را در برگرفت. آنگاه اشاره‌ای به آسمان کرد و پس از حمد و ثنا، سخنان خود را با رساترين صوتی كه برای هميشه در ضبط صوت تاريخ ماند، آغاز کرد. ✍ خطبه تاريخی آغاز شد: "...مردم كوفه، شما همانند آن زنی هستيد كه رشته‌های خود را پس از بافتن، از هم می‌گسلد. دستان شما هم بيعت می‌کند و بيعت می‌شكند. مفهوم بیعت را به تمسخر گرفته‌اید و کلمه اسلام را لقلقه زبان خود ساخته‌اید. سوگندهای خود را وسيله فريب و تقلب و نفاق در میان خود کرده‌اید... سينه‌هایی آكنده از كينه، چهره‌هایی مملو از دورویی و سیرتی پر از ذلت و حقارت دارید. به گیاهان بدبو و حنظله می‌مانيد كه ريشه در مردار و مَزبَله دارد...". ✍ گویی كلمات با زبان اميرالمومنين ادا می‌شد. گویی علی دوباره به کوفه بازگشته بود. با شنیدن سخنان زینب، غریو ناله از مردم بلند شد. ✍ اما زینب ادامه داد: "...نالانید. خداوند شما را هرگز نخنداند و توفیق عبادت فطر و اضحی از شما بستاند. می‌نالید؟ پس بگویید چه کسانی این سرها را بریده است... آه که روح پیغمبر از این اعمالتان رنجیده است...". ✍ خطبه زينب در كوفه، طومار تفکر ابن‌زياد را درهم پيچيد. طوری‌که با مشاهده حالت شورش و اعتراض در مردم گفت: "...زينب، سَجع می‌گويد و کسی را یارای مقابله با تیغ برنده زبان او نیست. چنانکه پدرش نيز سخنوری بی‌رقیب بود...". ✍ناچار دستور انتقال کاروان زینب را به عمارت حکومت صادر کرد و آنجا با شماتت به زينب گفت: "خدا را شكر می‌کنيم كه ما را پیروز و شکست را نصیب شما کرد". ✍ چه غافل از پاسخ زینب بود! 🔅 "به خدا سوگند که چیزی جز زیبایی نمی‌بینم...". ✍ ابن‌زياد، طعم شكست را با سخنان زينب چشيده بود. عظمت عاشورا با کلام او بر چهره تاريخ می‌تابيد و آنچه را که حسین در کربلا انجام داده بود، اینک خواهرش برای ابدیت تاریخ، تفسیر می‌کرد. ✍ کاروان زینب بعد از کوفه، منزل‌به‌منزل، راه شام در پیش گرفت؛ اما شرح آن منازل و آن هجران و آن خون جگر، این زمان بگذار، تا وقت دگر... 🖤پایان 🔅برخی از منابعی که روشنی‌بخش منازل این سلسله یادداشت‌ها بودند، عبارتند از: "حسین وارث آدم"، علی شریعتی. "علی حقیقتی بر گونه اساطیر"، علی شریعتی. "حماسه حسینی"، مرتضی مطهری. "جاذبه و دافعه علی(ع)"، مرتضی مطهری. "بیست گفتار"، مرتضی مطهری. "علی صدای عدالت انسانی"، جرج جرداق. "امام علی(ع)"، عبدالفتاح عبدالمقصود. "انقلاب عاشورا"، عطاءالله مهاجرانی. "پیام‌آور عاشورا"، عطاءالله مهاجرانی. و برخی از نوشته‌ها و متون سخنرانی اندیشمندان مختلف در مورد واقعه عاشورا. 🔹در پایان از تمامی کانال‌های تلگرامی بالاخص کانال وزین :راهبرد" و مدیر اندیشمند آن، جناب محمدجواد روح، که در انتشار مرتب این یادداشتها سعی بلیغ فرمودند؛ مراتب امتنان خود را اعلام می‌دارم. 🔅التماس دعا. @javadrooh

  • ‍‍ ‍‍ 🏴 کاروان (مجموعه یادداشت‌های ویژه دهه اول محرم)| منزل دهم: 🕯"بالاخره، فاجعه شکل گرفت..." 👈 مالک رضایی، از اعضای "گروه راهبرد"، در دهمین یادداشت از مجموعه یادداشت‌های خود ویژه دهه اول محرم نوشت: ✍ مردم کوفه به بارزترین وجهی گرفتار حماقت شدند و فاجعه به فجیع‌ترین شکل آن، اتفاق افتاد. شمشیر جهل و نفاق، زهرآگین‌تر از آنچه که بر فرق علی فرود آمده بود، بر پیکر حسین فرود آمد و با قطعه‌قطعه شدن پیکر حقیقت، گنجی را به سیه ماری و سر یحیی به زناکاری سپردند. ✍ امت مسخ‌شده، ندانست که دگر بار به آبی فلکش دست نگیرد؛ چون تشنه‌لب از چشمه حیوان به در آمد. ✍ سخن حکیمانۀ حسین در نهی او از منکر و امر او بر معروف گوش‌شنوایی در کوفه نیافت و سلطنت شام با فتوای امثال شریح قاضی پوستینی وارونه از اسلام پوشید تا بر خروج حسین از دین و وجوب قتلش فرمان دهد و گاهی این کج‌فهمی را در تاریخ به آرای افرادی نظیر محی‌الدین عربی و ... نیز انتقال دهد تا بی‌محابا بگویند: "حسین با شمشیر جدش کشته شد"! ✍ غافل از اینکه با این نظر چه ظلمی بر پیغمبر می‌شود و وجدان‌های بیدار، آن نگین به هیچ نستانند که گاه‌گاه بر او دست اهرمن باشد. ✍ شمشیر پیامبر به دست می‌خواره چه می‌کند که همچون زنگی مست، آتش بر همه عالم زند؟! ✍ آنچه که بر دست یزید بود، شمشیر پیامبر نبود. ارثیه شوم ابوسفیان بود که انتقام کشتگان بدر را از حسین بگیرد و سرمست از پیروزی در باغ جیدون دمشق بنشیند و بگوید: "ساقیان، بزم می بپا دارید که من انتقام کشتگان بدر را از خاندان پیامبر گرفته‌ام" وچه انتقام رذیلانه‌ای. انتقام رذیلت از فضیلت! ✍ از شریح قاضی انتظار، همین بود که بر قتل حسین فتوا دهد. مگر علی، به پستی‌ها و پلشتی‌های امثال او، روی خوش نشان داده بود تا آن رذیلت‌ها، در فرصتی که به‌دست آورده بودند، از فرزند او در کربلا انتقام نجویند؟ ✍ آنانی که شکم خود را با بیت‌المال پر کرده بودند و چوب تعذیر از علی خورده بودند و تقبیح علی را در مذمت اشرافیگری خود شنیده بودند، مگر می‌توانستند بر عدالت و آزادگی حسین گردن نهند؟! ✍ و چون حسین این جور زمانه دید؛ چنان زبانی به مناجات با خدا گشود که افتد اندر هفت گردون، ولوله: "...بار خدایا تو تکیه‌گاه منی در هر اندوهی و تو امید منی در هر سختی. در هر مشکلی که برای من پیِش آید، مورد اعتماد و آماده‌کننده سازوبرگ من هستی. چه‌بسا اندوهی که دل‌ها در آن سست و تدبیرها در آن اندک شود. دوست در آن خوار و دشمن در آن شاد شود. شکوه من پیش تو به خاطر آن است که از غیر تو دیده بربسته‌ام و تو آن، اندوه را از من برطرف کرده‌ای...". ✍ و آنگاه خطاب به مردمی غفلت‌زده فرمود: "...آگاه باشید، که مدال زیبای شهادت بر سینه من به آن زیبایی می‌درخشد که گردن‌بندی زیبا بر گردن زیبارویی می‌درخشد و اگر آن فرومایه فرزند فرومایه، مرا میان دو امر کشته شدن و یا تسلیم با ذلت قرار داده است، بدانید که دامن من و نیاکانم از ذلت به دور است. خدا و رسول‌خدا راضی نیست که من ذلیلانه تسلیم شوم. غیرت غیرتمندان و دامان پاکیزه‌ای که در آن پرورش یافته‌ام نیز، چنین اجازه‌ای را بر من نمی‌دهد که اطاعت افراد پست را بر قتلگاه کریمان ترجیح دهم...". ✍ هیچ‌کدام از این مضامین بلند، نوری در دل شب‌پرگان ایجاد نکرد؛ چرا که آنها همقسم گشته بودند که پشت به آفتاب بنشینند و نور آفتاب نخواهند. از خیالی صلحشان و جنگشان، وز خیالی نامشان و ننگشان. ✍ اما در این میان، توهم امویان مضاعف‌تر هم بود که در مقابل حقیقت تابناک ایستاده بودند. از خیال باطل آنها بود که تصور می‌کردند، عاشورا در کربلا خواهد ماند. ✍ اما آفتاب حسین درخشش دیگری به بلندای تاریخ آغاز می‌کرد. عاشورا نه یک پایان، بلکه یک آغاز بود... @javadrooh

  • 👁‍🗨 نگاه تحلیلگران: پشت تپه هم روزی نبود... 👈 مالک رضایی، کارشناس‌ارشد علوم‌سیاسی، در یادداشتی برای #راهبرد نوشت: ✍ ایالات متحده آمریکا، بامداد شنبه سوم ژانویه ۲۰۲۶، در یک حمله نظامی برق‌آسا، سریع، دقیق و درعین‌حال بسیار پیچیده، #نیکلاس_مادورو رئیس‌جمهوری #ونزوئلا و همسرش سیلیا فلورس را در اتاق خوابشان دستگیر و تحت‌الحفظ به آمریکا انتقال داد تا به اتهام نارکو-تروریسم در دادگاه‌های آن محاکمه شوند. ✍ فرآیند عملیات چنان سریع بود که اگر خود مادورو اراده می‌کرد از قدرت کنار برود و در نیویورک خود را تسلیم کند، با چنان سرعتی نمی‌توانست به تصمیم خود عمل کند. ✍ اما این تمام ماجرا نیست. صرف‌نظر از اینکه "مادورو" در طول سال‌های اخیر زمامداری خود بخش زیادی از محبوبیت و مشروعیت خود را در میان جمعیت سی‌میلیونی ونزوئلا از دست داده بود، اما این عملیات و تهاجم نظامی آمریکا مصداق آشکار نقض حاکمیت و استقلال یک کشور بود که از منظر موازین حقوق بین‌الملل چیزی جز تجاوز (Aggression) نمی توان نام دیگری بر آن نهاد. ✍ از منظر حقوق بین‌الملل، این عملیات مصداق بارزی از تجاوز نظامی، مطابق تعاریف قطعنامه۳۳۱۴ مجمع عمومی سازمان ملل متحد بود. ✍ اما این هم‌ تنها بخش کوچکی از واقعیت عریان این ماجرا بود. بخش واقعی قضیه چند ساعت پس از پایان عملیات، در مصاحبه #دونالد_ترامپ آشکار شد. ✍ رئیس‌جمهور آمریکا به همراه #مارکو_روبیو وزیر امورخارجه و #پیت_هگست وزیر دفاع امریکا، مقابل دوربین قرار گرفت و به‌گونه‌ای سخن گفت که تمام ملل عالم بدانند خانه ونزوئلا خالی مانده است و خوان‌اش بی‌آب و نان؛ و آنچه مانده است آش دهن‌سوزی نبود. لیک پشت تپه هم برای مردم ونزوئلا روزی نبود. ✍ با شنیدن سخنان ترامپ، بسیار سریع‌تر از آنچه تصور می‌شد، لبخند شادی بر لبان اپوزیسیون و مخالفان مادورو خشکید و خانم "ماچادو" دریافت که از اجاق ترامپ دود سفیدی برای او برنخواهد خاست. ✍ دونالد ترامپ با زبانی تحقیرآمیز درباره ماریا کورینا ماچادو، رهبر اپوزیسیون و برنده جایزه صلح نوبل، گفت: "او زن خیلی خوبی است، اما حمایت و احترام لازم برای حکومت را ندارد". (she's a very nice woman but doesn’t have the support or respect to govern) ✍ مردم ونزوئلا هم خیلی زودتر از آنچه انتظار می‌رفت، فهمیدند که جناب #ترامپ برای نجات آنها نیامده؛ بلکه برای بردن نفت‌شان آمده است. ✍ ترامپ با خودشیفتگی خاص خود، در میان تملق‌های روبیو و هگست، پشت تریبون ایستاد و بدون هیچ پرده‌پوشی گفت: «ما خودمان ونزوئلا را اداره خواهیم کرد» (U.S. will run Venezuela)  🔹«شرکت‌های نفتی آمریکایی میلیاردها دلار در صنعت نفت ونزوئلا سرمایه‌گذاری خواهند کرد و عواید فروش نفت آن نصیب آمریکا خواهد شد. ونزوئلا این نفت را از ما دزدیده است، ما آن را تصاحب خواهیم کرد و خودمان آن را خواهیم فروخت»  (we will take over the oil and sell it ourselves) ✍ و به تیم همراهش اشاره کرد که اینها  نقش مستقیم در اداره ونزوئلا را خواهند داشت. ✍ در سخنان او حتی یک اشاره کوچک  هم به انتخابات، فرآیند گذار دموکراتیک و رأی مردم ونزوئلا نشد. با سخنان ترامپ‌، خاطرات تلخ عصر استعمارگری مستقیم و کلاسیک اروپا (classical colonialism) دوباره در اذهان جهان زنده شد. ✍ تمام افتخار آمریکا پس از استقلال، در بیانیه جفرسون، دکترین مونرو و ادعای استقلال‌طلبی‌اش این بود که با استعمار مستقیم و اشغال کشورها برای بهره‌برداری از منابع‌شان مخالف است. ✍ اما ترامپ بر این تصور خط بطلان کشید و حتی پا بر شاکله دکترین مونرو نهاد و گفت:  «دکترین مونرو هم دکترین خوبی است؛ اما شما بعد از این از دکترین دونرو (دکترین دونالد ترامپ) سخن خواهید گفت.» ✍ جهان در حیرت است که آمریکا با چنین ادبیاتی چگونه هنوز از حقوق بین‌الملل، حقوق بشر، حق تعیین سرنوشت ملت‌ها، انتخابات، دموکراسی و آزادی سخن می‌گوید؟ ✍ سیاست آمریکا در دوره ترامپ، بدون هیچ پرده‌پوشی، وارد عصر جدیدی از استعمارگری شده است؛ استعماری عریان که دیگر حتی نیازی به نقاب‌های استعمار نو نمی‌بیند. امپراتور لخت است. @javadrooh

  • ‍ مالک رضایی ✍ آیا نامه شهریار به دست انیشتین رسید؟  در سالروز تولد سید محمد حسین بهجت تبریزی، متخلص به "شهریار"، یادی هم بکنیم از نامه‌ای که او به "آلبرت انیشتین" فیزیک‌دان پرماجرای آلمانی-آمریکایی نوشت و در آن با ادبیاتی فاخر به سبک شعر نو، و با قلمی آکنده از نقد و احترام، این نابغه منحصر بفرد قرن را مورد خطاب و عتاب قرار داد و گفت "....انیشتین، صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس، حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می‌سازد انیشتین، اژدهای جنگ ....! جهنم، کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟ مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟ مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟...."  در بخشی از این نامه بلند ،شهریار با ادبیاتی منحصر بفرد،از جایگاه ایران در عرصه علم و ادب سخن گفت و ضرورت احترام و حرمت به این جایگاه را بر مخاطب نابغه‌ی خود یادآور شد     "انیشتین نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟ حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را.. .    اما آیا این نامه به دست انیشتین رسید؟ پر واضح است، به رغم خیال‌اندیشی‌هایی که برخی کرده‌اند و حتی از پاسخ انیشتین به شهریار هم سخن گفته‌اند مضامین عالی این نامه، هیچ موقع  بدست آن نابغه نرسید. اساسا عصر انیشتین و شهریار، عصری نبود که همانند امروز، هر نامه‌ای به محض انتشار بر بال الکترونیک سوار شود و به طرفه‌‌‌العینی، هزاران کیلومتر را به ثانیه‌ای بپیماید و در لحظه‌ای واحد دراختیار گیرنده و فرستنده قرار گیرد. به قول آن ترانه‌سرا و ترانه‌خوان خوش صدای آن عصر، چه بسیار نامه‌هایی که در میان هیاهوی آن دوران، گم شد و رسیدن آن به مقصد دیر شد و کودکِ ولگرد فلک پیرشد.چه بسیار نامه‌هایی که در میان راه،  باد برد یا که فرستنده و گیرنده‌اش از یاد برد.یا دگری بر دگری داد برد.صید شد اندر ره و صیاد بُرد.... خود شهریار هم می‌دانست که در آن عصر، صدایی به صدایی نخواهد رسید. در عصری که با فقدان ارتباطات جهانی بیش از نود درصد جمعیت جهان سالها بعد از فاجعه هیروشیما و ناکازاکی ندانست، بمبی که بر اساس اندیشه انیشتین و اوپنهایمر و ... ساخته شد با مردمان بی پناه و بی گناه هیروشیما و ناکازاکی چه کرد، چگونه یک نامه شهریار می‌توانست راهی به درون اقامتگاه فکری و جسمی‌انیشتین بیابد؟   در عصری که کسی ندانست، میزان و حجم بمب‌هایی که توسط آمریکا بر سر مردم هانوی ریخته شد بیشتر از مجموع حجم بمب‌هایی بود که در جنگ جهانی دوم بر سر اروپا ریخته شد، در عصری که به قول "خانم دکتر هلن کارر" شوروی شناس برجسته فرانسوی، تعداد آدمهایی که در "مجمع‌الجزایر کولاک"، بدست "استالین" سر به نیست شد بیشتر از تعداد دام‌ها و احشامی بود که برای مصارف غذایی شوروی در سلاخ‌خانه های شوروی سلاخی شدند و ... واضح بود که نامه شهریار هم به دست انیشتین نمی‌رسید. اما مخاطب واقعی شهریار هم، در آن نامه ، شخص "آلبرت انیشتین" نبود بلکه صدایی از شرق بود که به دنیای غرب در ساحت علم و  ساینس آن و با زبانی مودبانه و آکنده از احترام بگوید دارید به کجا می روید؟ "انیشتین، آیا می دانی که حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می‌سازد." طوریکه خود انیشتین،  هم در پایان عمر خود از سر ندامت و پشیمانی گفت: "اگر می دانستم هیتلر در جنگ جهانی دوم شکست می‌خورد، هرگز این راه را به روی بشر نمی‌گشودم .هرگز آن نامه راهگشای بمب هسته‌ای را به فرانکلین روزولت نمی‌نوشتم. هرگز امضایی بر پای آن نامه نمی نهادم....من نمی‌دانم‌. بشر در جنگ جهانی سوم، با چه سلاحی خواهد جنگید اما اینرا می‌دانم که بعد از آن اثری از تمدن بر روی زمین نخواهد ماند و اگر جنگ جهانی چهارمی هم بعد از آن در کار باشد، آن جنگ، با چوب و چماق و سنگ خواهد بود " #شباهنگ شعری از استاد شهریار: «انیشتین یک سلام ناشناس، البته می‌بخشی ...» خوانش: مالک رضایی

  • ‍ ‍ مالک رضایی✍️ شرح کوتاهی بر غزل حافظ با مطلع «بازآی ساقیا که هواخواهِ خدمتم...» از هنرهای منحصر بفرد حافظ است که در هر بیت از غزل خود، چنان مفاهیمی آکنده از معانی بلند و معنوی را  در میان می‌گذارد که تو گویی‌؛ هر بیت از غزل او به تنهایی بیت‌الغزل معرفت است. ولو اینکه در مصرعی از بیت خود،از بیعلاقگی خود به سفر زمینی سخن گوید و در مصرعی دیگر به سفر آسمانی پرواز کند من کز وطن سفر نَگُزیدَم به عمرِ خویش...اما در عشقِ دیدن تو هواخواهِ غربتم.    همه می‌دانیم که حافظ در طول عمر خود، جز سفری کوتاه به یزد، هیچ موقع از شیراز بیرون نرفته است. اما همین مورد ساده را هم کلید فهم معنای عمیق‌ نگاه خود می‌سازد تا خشت، زیر سر و بر تارَک هفت‌اختر پای نهد. و چنین اوج گرفتن در معانی است که از او حافظ و لسان‌الغیب ساخته است.‌  با همین مقدمه، برگردیم به کلیات این غزل حافظ که بر خلاف اغلب غزلیات دیگر او از غرور و سرکشی‌‌ها و خود بزرگ‌بینی‌ها  و تبخترهای حافظانه هم در آن خبری نیست و این بار با زبانی کاملا فروتنانه و متواضعانه،  شوق و اشتیاق خود را برای دیدار با معشوق در میان می‌نهد و با علم بر اینکه از کدام معشوق سخن می‌گوید، چنان خاکساری پیشه می کند تا هر آنچه دارد را بر طبق اخلاص نهد و بگوید "اگر عمر مجال دهد، آماده‌ام، جان خویش را هم پیش محبوب نثار کنم." حافظ به پیشِ چشم تو خواهد سِپُرد جان در این خیالم اَر بدهد عمر مهلتم.   روی سخنش با ساقیِ ازلی است و او سرچشمه سعادت را در فیض جام همین ساقی می‌بیند و باور دارد که تنها فروغ حضور اوست که می‌تواند وی را از تاریکی حیرت‌ها و سرگشتگی‌ها بیرون کشد. بخش دیگر سخن این غزل، بر حسب عادت مالوف حافط، اشاره و اعتراف به گناهکاری خود دارد به گونه‌ای که در غزلیات دیگرش نیز بر آن معترف است و بارها گفته است که نه من ز بی‌عَمَلی، در جهان، مَلولَم و بَس، بلکه مَلالَتِ عُلما هم ز عِلْمِ بی‌عَمَل است. اعتقاد دارد که همه گناهکارند و لازم نیست کسی در این میان، جا نماز آب کشد و ادعای بی‌گناهی کند. "وقتی که برق عصیان بر آدم صفی زد، ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی؟" بهتر است، همه به گناه خود معترف باشیم و عذر به درگاه خدای آوریم . او هیچ ادعایی ندارد که خود را عاری از گناه بداند اما  با آنکه به گنه‌کاری خویش آگاه است و خود را غرق در دریای خطا می‌بیند، تأکید می‌کند که آشنایی با عشق، او را در جرگه اهل رحمت قرار داده؛ و مدعیست که اکسیر عشق بر مس‌‌ام‌ آمیخت و زر شدم.‌ و از همان جهت هم،  همه را از سرزنش رندی‌هایش می‌پرهیزاند، و می گوید من اگر خوبم اگر بد، تو برو خود را باش که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت. و عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم، کاین بود سرنوشت، ز دیوانِ قسمتم. با آگاهی بر همین عنصر گناه در وجود آدمیست که طی مسیر  عشق را هم به دشواری گذر از دریا و کوه می‌داند ، و خود را خسته و ناتوان از طی این مسیر دشوار می‌بیند و از خضرِ ره‌شناس مدد می‌خواهد که در این سفر او را یاری کند. به همگان هم توصیه می‌کند که قطع این مرحله، بی‌همرهی خضر مکن، ظلمات است بترس از خطر گمراهی.... ✅✅✅ #شباهنگ شعر حافظ با مطلع: «بازآی ساقیا که هواخواهِ خدمتم...» خوانش: مالک رضایی موسیقی پس زمینه: دستگاه اصفهان

  • ‍ 💢"بر سر آنم که گر ز دست بر آید، دست به کاری زنم که غصه، سر آید... " ✍مالک رضایی آری، بر سر آن است که دست به کاری زند که غصه، سر آید و البته که چنین کار سترگی، احتمالا فقط از عهده حافظ، بر آمدنیست. و گرنه، خار دل را گر بدیدی هر خسی، کی غمان را راه بودی بر کسی؟! اما رمز و رازی که برای بر آمدن غصه با ما در میان می نهد اندکی مشکل است . ✍ مشکل از این جهت، که باید خانه دل را از صحبت اضداد و بیگانگان بپیرایی... فقط در صورت بیرون رفتن دیو از آن خانه است که فرشته شادی به آن خانه می آید و گرنه همنشینی دیو و فرشته در آن خانه ،ممکن نیست. در آن خانه، دل بستن به صحبت حکام ظالم، به مثابه فرو رفتن در ظلمت و تاریکی طولانی شب یلداست،خورشید را بجوی، که بر آن خانه بتابد و غصه ها، به سر آید. ✍ بر در دنیاداران و طالبان دنیا ،چند می خواهی بنشینی با این انتظار واهی که خواجه ای از آن، به در آید ؟ در حالی که ... "... تو را بر در می نشاند به طراری که می آید، اما تو منشین منتظر بر در، چرا که آن خانه، دو در دارد ... به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین. که هر دیگی که می‌جوشد درون، چیزی دگر دارد ...اما به دکان کسی بنشین که در دکان، شکر دارد و به زیر آن درختی رو، که او گلهای تر دارد... "#مولانا ✍ نیکوکار و تبهکار، هر کدام، متاع خود را در این جهان عرضه کردند اما خواهی دید که عاقبت، کدامش قبول افتد و کدامش در نظر آید؟ .... و بر غفلت و بی اعتنایی حافظ به کار این دنیا هم ،عجب مدار. چرا که هر که آخر کار این جهان بدید، بی خبر از همه چیز، از غم سبک بر آمد و رطل گران گرفت.... #ابیات و #خوانش غزل: بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید بر در ارباب بی‌مروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به درآید ترک گدایی مکن که گنج بیابی از نظر ره روی که در گذر آید صالح و طالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و که در نظر آید بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید. #خوانش: مالک رضایی #موسیقی زمینه: شور #روز_نگار / در بازنشر پست ها امانتدار باشیم🙏 ➖عضو شوید👇 ➕🔺 @rooznegar_ch

  • 21 дек.821из اتچ بات

    ‍ 🎼 شباهنگ: "کار شب تار آخر شد..." 👈 مالک رضایی، از همراهان "راهبرد"، در نوشته ارسالی خود به مناسبت شب یلدا نوشت: ✍ شاید جشن‌ها و آیین‌های هیچ فرهنگی به اندازه ی فرهنگ ایران همگام و هماهنگ با تحول طبیعت نبوده است. گویی که این فرهنگ با هر تحول طبیعت، جشنی برای خود آراسته است و پیامی از آن برای خود برگرفته است. ✍ از این نظر احتمالا پیام یلدا را بتوان در این مصرع حافظ شیرین‌سخن خلاصه کرد که گفت: "گذشت اختر و کار شب تار آخر شد". ✍ همویی که در استقبال از نوروز طبیعت هم گفت: "آنهمه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود، عاقبت در قدم باد بهار آخر شد"... ✍ گویا فرهنگ و ادبیات کهن ما به‌رغم دلپذیری و رنگارنگی پاییز، با این فصل، چندان بر سر مهر نبوده است. شاید راز آن در همان شب‌های تار و طولانی آن بوده است. ✍ درحالیکه خورشید عالم‌فروز، در ساعاتی طولانی از شبانه‌روز، رخ زیبا و نورافشان خود را از زمین پنهان می‌کرد، دستاوردی به‌نام "الکتریسیته" هم نبود که روشنایی و رونقی بر آن شب‌های تار و طولانی بخشد. ✍ از آن نظر، باید کشف "الکتریسیته" را بزرگترین دستاورد بشر دانست که هنوز تاریخ بشر، در این سیاره کهن به دستاوردی بالاتر از آن دست نیافته است. ✍ اما آنچه که در ادبیات کهن  ایران و در همین غزل حافظ به‌وضوح قابل درک است، تداعی‌گر این معناست که واژه "خزان و شب‌های دراز و تار" در فرهنگ ما شمولی وسیع‌تر از پاییز داشته است و نه‌تنها پاییز، بلکه زمستان هم در گستره آن بوده و پایان آن دو فصل، نوید بخش رسیدن بهار بوده است. ✍ به هر تقدیر و با این امید که امیدمان در این آخرین شب متصل به یلدا و تولد روزهایی طولانی، ناامید نشود؛ همنوا با حافظ شیرین‌سخن، و به رسم کهن  فالی ‌زنیم و گوییم: ".... کار شب تار آخر شد...." ✍ باشد که با آهنگ طولانی شدن روزها، هر غم و اندوهی از زندگی ما رخت بربندد و کار نخوت باد دی و شب تار و فرقت یار و تشویش خمار و محنت بی‌حدوشمار بشر هم در جای جای عالم به آخر رسد... ▪️خوانش غزل حافظ با مطلع: "روز هجران و شب فرقت یار آخر شد"| مالک رضایی|موسیقی زمینه: دستگاه اصفهان @javadrooh

  • 🔵🔴جنگ جامعه با تورم، جنگی نابرابر است ✍مالک رضایی آیا دولت محترم به این واقعیت توجه دارد که پول ملی کشور، هر روز و هر ساعت در حال از دست دادن ارزش و توان مبادلاتی خود است و این روند، به‌تدریج اعتماد عمومی به پول ملی را تضعیف می‌کند؟ طوریکه گویی قانون پول داغ، بر رفتار اقتصادی جامعه حاکم شده است و آحاد جامعه تمایل خود به نگهداری یا پس‌انداز با پول ملی کشور را از دست داده‌اند و به هر طریق ممکن می‌‌خواهند آن را هرچه سریع‌تر به طلا، سکه، ارز و یا دارایی‌ مصرفی و غیرمصرفی دیگر تبدیل کنند و در این میان، تأسف‌بار آن است که حتی سیاست‌گذاران پولی کشور در بانک مرکزی و ... نیز عملاً با تبلیغ و مزایده های گاه و بی‌گاه سکه و... این بی‌اعتمادی را تشدید می‌کنند. آیا دولت محترم آگاه است که استمرار چنین وضعیتی، موجب تلاطم شدید و آشفتگی های رفتاری جامعه می‌شود و اعتماد عمومی به پس‌انداز و تولید و سرمایه‌گذاری سالم و نظام بانکی و ... را به‌طور جدی با تهدید مواجه می‌سازد؟ بدیهی است که کاهش بیش از ۲۰ درصدی ارزش پول ملی در یک بازه‌ زمانی سه ماهه، یک امری عادی و کم‌اهمیت نیست.و چنین کاهشی طی سه ماهه اخیر در ارزش پول ملی کشور، رخ داده است.   این کاهش، مستقیماً قدرت خرید مردم را در تأمین ضروری‌ترین نیازهای زندگی تهدید کرده و خانواده‌هایی را که تنها به درآمدی ثابت و معین متکی هستند، در معرض فشار و آسیب جدی قرار داده است. زمانی که ارزش پول ملی، در نتیجه سیاست‌های مزایده‌ای سکه و در جهت جبران کسری بودجه و... هر سه ماه، معادل ۲۰ درصد کاهش بیابد، چگونه صاحبان درآمدهای ثابت و معین، که افزایش حقوق سالانه آنان با دشواری به ۲۰ درصد می‌رسد، می‌توانند به جنگ تورمی بروند که در هر سه ماه، جهشی معادل همان درصد را تجربه می‌کند؟ وقتی نهادی که وظیفه ذاتی آن صیانت از ارزش پول ملی کشور است، خود با سیاستهای مزایده سکه و افزایش بی رویه حجم نقدینگی و ...اینچنین با این ارزش،بازی می‌کند، نگهبانی و پاسداری از ارزش پول ملی کشور را دیگر از چه مرجع و نهاد دیگری می‌توان انتظار داشت؟ باری؛ کاهش ارزش پول ملی صرفاً کاهش یک شاخص عددی نیست؛ بلکه فرسایش اعتماد عمومی، برهم خوردن آرامش اجتماعی و تهدید سلامت روانی آحاد جامعه است. اگر جبران کسری بودجه دولت به بهای چنین هزینه‌های سنگینی برای جامعه تمام شود، بی‌تردید چنین رویه‌ای، یک رویه سالم در سیاستگزاری اصولی و علمی نیست و بعید است که هیچ اقتصاددانی بر آن انگشت تایید بگذارد.    کسری بودجه را شاید بتوان از مسیرهای گوناگون دیگری هم جبران کرد، اما از دست رفتن اعتماد عمومی، تضعیف انگیزه کار و تلاش، بی‌اعتمادی به نظام بانکی، و آسیب به سلامت روانی خانواده‌ها و ... خسارت‌هایی است که جبران آنها به‌سادگی ممکن نیست. انتظار می‌رود دولت محترم، با بازنگری جدی در سیاست‌های پولی، صیانت از ارزش پول ملی و حفظ اعتماد عمومی را در اولویت تصمیم‌گیری‌های خود قرار دهد. افزون بر این، تجربه‌های تاریخی نیز نشان می‌دهد که تورم افسارگسیخته صرفاً یک بحران اقتصادی نیست، بلکه می‌تواند به بحرانی عمیق در سلامت روانی جامعه بدل شود. در جریان تورم مهارگسیخته جمهوری وایمار آلمان در فاصله سال‌های ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۳، گزارش‌هایی از بروز اختلالات شدید روانی در جامعه آلمان؛ از جمله پدیده‌ای با عنوان «Zero Stroke» یا «سکته مغزی صفر» منتشر شد و حکایت از وضعیتی داشت که در آن، مشاهده مکرر اعداد بزرگ و انبوه صفرها در قیمت‌ها، موجب سرگیجه شدید، اختلالات عصبی و حتی ایست قلبی‌افرادی از آن جامعه می‌شد. آیا برای سیاستگزاران پولی و اقتصادی کشور، دور از تصور است، که چنین پیامدهایی در هر جامعه و هر اقتصاد  تورم‌زده هم امکان وقوع و شیوع دارد؟ مگر در آستانه عید نوروز همین امسال نبود که  رئیس سازمان اورژانس کشور در گفتگویی خبری اعلام کرد: «ما در بازار تهران، نیروهای اورژانس پیاده مستقر کرده‌ایم تا چنانچه کسی با دیدن قیمت‌های شب عید، دچار سکته شد، بتوانیم او را پیش از تسلیم شدن به مرگ، احیا کنیم»؟ چنین علائمی نشان می‌دهد که تورم، می تواند از مرز اقتصاد عبور کرده و به تهدیدی جدی برای سلامت روانی  آحاد جامعه هم بدل شود.‌ آیا بهتر نیست، دولت محترم برای جبران کسری بودجه و ...راهکارهای مناسب‌تر دیگری غیر از سیاستهای تورم زا را در دستور کار خود قرار دهد.و فی‌المثل اندکی از هزینه‌های خود را هم بکاهد. برانضباط مالی بیشتری اهتمام کند.از بودجه‌های انبساطی و غیر ضرور اجتناب کند و ...؟ دولت محترم باید بداند که برای گذر از بحران تورم ، هیچ بانک کف زدن ناید بدر، از یکی دست تو بی‌ دستی دگر. T.me/bestdiplomacy

  • 🔵🔴این دو پادشاه در یک اقلیم از رای نگنجند.‌ ✍مالک رضایی بخشی کوتاه از یک مصاحبه دکتر محمود سریع‌القلم حاکی از اینکه "مدیریت اقتصادی و سیاسی و تقنینی درحکمرانی کشور باید از "طبقه متوسط به بالا" انتخاب شود..." موجی از مخالفتها و موافقتها را در مورد خود بر انگیخت. برخی این سخن او را بر‌خاسته از خوی اشرافیگری و اریستوکراتیک وی تعبیر کردند که با خواسته فرودستان جامعه در تضاد و تعارض آشکار است و برخی نیز آنرا نشانی از یک عقلانیت و کارآمدی در مدیریت تعبیر کردند که با زبانی شفاف و عاری از تعارف در میان نهاده‌ شده است. چه اینکه؛ خود دکتر سریع القلم هم پیشاپیش و قبل از طرح آن گفت: "تا کنون شجاعت طرح آنرا به این صراحت نداشتم .‌" اما آنچه که در طرح این مخالفت‌ها و موافقت‌ها مغفول ماند، شکافی بود که به صورت پنهان، سالهاست که در زیر پوست تفکر اصلاح طلبی، جریان دارد. واقعیت، این است که ظهور و تولد "اصلاح طلبی" در دهه ۷۰ ایران، حاصل یک ائتلاف سیاسی- اجتماعی بود و نه یک اتحاد نظری-فکری مبتنی بر یک مانیفست روشن و پیش طراحی شده.‌ ائتلافی متکی بر یک اتحاد ناهمگن بود، که در سطوح عالی خود دو جریان فکری تکنوکراتیک و دموکراتیک را در خود، جای داده بود.‌ از همین نظر هم می‌توان گفت که "جریان اصلاح طلبی" با یک دوگانگی تئوریک زاده شد و به حیات خود در عرصه عمل و نظر ادامه داد. جریان اصلاح طلبی، از همان بدو تولد، اساسنامه روشن و شفافی را پیش روی جامعه فکری ایران قرار نداد که مشخص کند آیا در چهارچوب این فکر،توسعه اقتصادی مقدم بر توسعه سیاسی است یا توسعه سیاسی و تعمیق دموکراسی مقدم بر توسعه اقتصادی؟ ای بسا هیچکدام از دو نحله فکری موجود در آن هم، مخالف توسعه سیاسی نبودند اما برای آحاد جامعه مشخص نکردند که آیا از نظر آنان توسعه اقتصادی از دل توسعه سیاسی می‌زاید یا تکنوکراسی و تعمیق آن است که به تعمیق دموکراسی، منجر می‌شود؟ و اکنون، فاصله این دو رویکرد در مصاحبه اخیر دکتر سریع القلم، بیش از گذشته، عریان گشته است. و گرنه  گفتار وی نه رویکردی اریستوکراتیک دارد و نه اشرافیگری و مقابله با فرودستان جامعه. بلکه شاید بهتر است بگوییم؛ رویکردی کاملا تکنوکراتیک دارد. که فاصله ها را عریان می‌کند و شکاف پر فاصله خود را با اصول و رویکرد دموکراتیک و حکمرانی "مشارکت محور" به نمایش می‌گذارد. آنچه که سریع‌القلم گفت، سخن تازه‌ای نبود بلکه نظری برخاسته از یک تفکر تکنوکراتیک و "الیتیسیسم" بود که علائم آن در گدشته هم توسط عده‌ای ابراز شده است . روزی یک مقام عالی منصب از یک حزب اصلاح طلب و از نحله فکری تکنوکرات گفت: "...هر کسی که از عهده تامین هزینه زندگی خود در تهران بر نمی‌‌آید بهتر است تهران را ترک کند..." چنین سخنی فقط در اردوگاه تکنوکراسی می‌توانست پشتوانه نظری داشته باشد. اما برای طرح آن در یک فکر اصلاح طلبانه دموکراسی‌خواه و مشارکت محور، جایی نیست. چنین سخنی، آشکارا متعارض با روش خاصی از حکمرانی بود که "جریان اصلاح طلبان دموکراسی خواه" در پی تحقق آن است و مزیت تفکر اصلاح طلبانه خود را نه در تقدم تکنوکراسی بر توسعه سیاسی، بلکه توسعه سیاسی و حکمرانی متکی در دموکراسی را مقدم بر اسلوب "تکنوکراسی و الیتیسیسم" می‌داند. در یک تفکر "اصلاح طلبی‌دمکراسی‌خواهانه"، قاعدتا نمی‌توان برای اظهارات آقای دکتر سریع‌القلم پشتوانه نظری فراهم کرد اما چنین نظری هم در طول تاریح حکمرانی‌های بعد از انقلاب کشور ، بدون پشتوانه نظری و  اجرایی نبوده؛ و دست مجریان آن نیز از حکمرانی کشور کوتاه نبوده است. ارزشداوری در مورد ارجحیت هر کدام از این دو نظر ، در دستور کار این یادداشت کوتاه نیست.‌ اما با چنین مواضعی که هر روز در حد فاصل این دو تفکر اصلاح طلبانه آشکار می‌شود. بعید است که دیگر، این دو پادشاه در یک اقلیم جامعه رای دهندگان بگنجند. شاید بهتر بود که اندیشه اصلاح طلبی، از همان ابتدا با یک مانیفست مشخص و روشن و پیراستن خود از این دو گانگی‌ها و ابهامات زاده می‌شد. و جامعه رای دهنده از همان ابتدا می‌دانست که آیا به تقدم توسعه سیاسی و دمکراسی رای می‌دهد یا به ارجحیت تکنوکراسی؟ در آنصورت، هر دو فکر از میزان پایگاه اجتماعی خود هم آگاه می‌شدند. T.me/bestdiplomacy

  • 👁‍🗨 نگاه تحلیلگران: "یک تهاجم دن کیشوتی" 👈 مالک رضایی، کارشناس‌ارشد علوم‌سیاسی، در یادداشتی برای "راهبرد" نوشت: ✍ در بزرگترین تهاجم نظامی علیه یک کشور اروپایی در تاریخ بعد از جنگ جهانی دوم، ۱۵ روز است که مواضع نظامی و غیرنظامی اوکراین از سوی دومین قدرت بزرگ نظامی جهان در هم کوبیده می‌شود. ✍ روسیه که از چندماه قبل، نیروی نظامی و ادوات زرهی خود را در مرز اوکراین، مستقر کرده بود، بالاخره در ۲۴فوریه ۲۰۲۲ تهاجم گسترده‌ای را علیه آن کشور آغاز کرد. ✍ ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، احتمال پیوستن اوکراین به سازمان ناتو را دلیل این حمله گسترده عنوان کرد و ظاهرا غرب را در این منازعه بزرگ، به هماوردی طلبید. ✍ اما گویی تهاجم دن‌کیشوتی او در انهدام خیالی قلعه‌های غرب، به پره‌های آسیاب‌های بادی اوکراین خورده است. روسیه مانده است و انزوا و انزجار جهانی به او که چگونه در دام یک محاسبه نه چندان سنجیده، به نبرد نابرابری وارد شده است که طرف منازعه‌اش جز ملت اوکراین نیست. ✍ زخمی که او اکنون بر پیکر نحیف همسایه‌اش در حال فرود آوردن است، به‌این‌زودی‌ها التیام نخواهد یافت و جای خود را به احترام میان دو ملت نخواهد داد. ✍ چنین تهاجمات یک‌طرفه‌ای به کشورهای همسایه در تاریخ روسیه بی‌سابقه نیست و دول آن کشور چه در زمان تزار و چه در زمان بلشویک‌ها هیچ ابا و خجالتی از اینگونه نفرت‌پراکنی‌ها نداشته‌اند. ✍ حمله روسیه به چکسلواکی در بهار ۱۹۶۸ با به‌کارگیری صدها هزار نیروی نظامی و هزاران تانک و تبدیل "بهار پراگ" به "خزان پراگ" و پشته ساختن از کشته‌های مردم در کوچه‌ها و خیابان‌های پراگ یکی از ده‌ها نمونه در تاریخ روسیه است. ✍ اگر در آن واقعه، کشور بلشویک روسیه درصدد تنبیه یک هم‌پیمان خود بود، اکنون دنبال چیست؟ اگر اکنون احتمال پیوستن اوکراین به ناتو، به‌طور بالقوه موجب نگرانی روسیه شده است؛ باید دانست که روند و اشتیاق پیوستن هم‌پیمانان سابق روسیه به ناتو از سال‌ها پیش آغاز شده است. ✍ این اشتیاق در میان آن کشورها، فقط محدود به بلوک سابق ورشو، مانند چک و اسلواکی، مجارستان، لهستان، بلغارستان، رومانی و... هم نبوده؛ بلکه جمهوری‌های سابق خود شوروی مانند لتونی و لیتوانی و استونی هم با حرص و ولع به عضویت ناتو درآمده‌اند و برخی نیز مانند گرجستان و... زنبیل خود را در بروکسل به نوبت گذاشته‌اند. ✍ به عبارت دیگر و برخلاف پروپاگاندای روس‌ها و روسوفیل‌ها، این غرب نیست که درصدد گسترش ناتو به مرزهای روسیه است؛ بلکه جمهوری‌ها و کشورهای اقمار خود شوروی سابق و روسیه فعلی هستند که یکی پس از دیگری و با اشتیاق به سوی ناتو روانند. ✍ واقعا جای سئوال است که امروز، روسیه درصدد احیای چه چیزی است؟ آنچه که او درصدد زنده کردن آن است، سال‌هاست که مرده است و استخوان‌هایش در زیر دیوار فرو ریخته برلین، دفن شده است. ✍ همان دیواری که "میخائیل گورباچف" سی‌سال پیش، در مقابل دوربین‌های جهان، خشت‌های آن را بر کند و بر این میراث استالین خط بطلان کشید. پوتین، آن اندازه کم‌حافظه نیست که این واقعه تاریخی را از یاد برده باشد. ✍ اگر امروز روسیه نگران این است که ناتو به مرزهای او رسیده، باید دانست که ناتو مدت‌هاست با پیوستن کشورهایی مانند لهستان و مجارستان و... به مرز روسیه رسیده است. ✍ اما گویی رهبر امروز کرملین، با یک رویای خیالی و استالینی، در هفتاد سال پیش، به سر می‌برد و افرادی مانند "جان فاستر دالس" و "جرج کنان" و... را مقابل خود می‌بیند که روزگاری گفته بودند: "باید با پیمان‌های نظامی ناتو، سنتو، سیتو و... دور این خرس قطبی و بلوک آن، زنجیری محکم کشید". ✍ آن خرس قطبی سال‌هاست که به زانو در آمده است. از بلوک آن خبری نیست، سنتو و سیتو و... با ازهم‌پاشیدن ورشو، سال‌هاست که دفتر و دستک خود را جمع کرده‌اند. ناتو هم ماموریتی غیر از ماموریت زمان دالس و کنان و... برای خود دارد و حتی رهبرانی در غرب هستند که مخالف گسترش آن به شرق هستند. ✍ در یک کلام، دوران جنگ سردی که یک طرف آن روسیه (شوروی) بود، به سر آمده است و آب‌رفته شوروی به جوی روسیه برنمی‌گردد. ✍ بهتر است حاکم کرملین، اکنون با آسیابهای بادی در اوکراین نجنگد. آنچه که اکنون پیش روی اوست، ناتو نیست؛ ملت بی‌دفاع اوکراین است و چیزی که در دورنمای این تهاجم دیده می‌شود، ویرانی کامل اوکراین و احتمالا تجزیه آن به دو بخش شرقی و غربی است. چنین دستاوردی به قیمت این‌همه انزجار جهانی برای روسیه، دستاورد افتخارآمیزی نیست. ✍ احتمالا غرب هم چنین انزجاری را برای کرملین بیش از هر چیزی می‌پسندد تا بقایای حیثیت آن در زیر خاک‌های اوکراین مدفون شود. ✍ به لشگر می‌توان کشور گشودن. اما به بذر عقل باید دل ربودن. از بذر تهاجم ویرانگر و غیرعقلانی پوتین، در خاک چرنوزیوم اوکراین، میوه شیرین و دلربایی برای کرملین نخواهد رویید. @javadrooh

  • 📎یادداشتی که ۱۵ روز بعد از حمله روسیه به اوکراین، در ۲۴ فوریه سال ۲۰۲۲ نوشته شد. ⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️

  • 🔵🔴"کماکان، او یار مهربان است ..."  ✍مالک رضایی در تقویم رسمی ایران، آخرین روزهای آبان هر سال را هفته کتاب نامیده‌اند. اما تو بگو که کدام روز از سال، روز کتاب نیست؟! بشر از روزی که خط نوشت،روزگارش با کتاب عجین شد و پرسشهایی از ایندست که چرا  کتاب می‌خوانیم؟ و ...جملگی برای او از جنس آفتاب آمد دلیل آفتاب، شد. لازم نیست برای پاسخ به اینگونه پرسشها،در جستجوی سخنان فلسفی و یا ادبی و رمانتیک باشیم. جمال آن یار از این توصیفات مستغنیست. اما همین یار مهربان،در روزگارانی با چالشها و رقیبانی هم مواجه بوده است .   گاهی خطیبانی با خطابه‌های شفاهی و گاه آتشین ،آنرا  به محاق برده‌اند. و آدمیانی با استماع آن خطابه‌ها، خود را بی نیاز از کتاب پنداشته‌اند. و گاهی ظهور و بروز تکنولوژیهایی از جنس صدا و تصویر، این توهم استغنا را در بشر بوجود آورده است که خیال کنند دیگر از کتاب، بی نیازند. اما بزودی دریافته‌اند آنچه که مخاطب خطابه‌های خطیبان و یا اغواگری های جعبه‌های تصویری و شنیداری است خرد موقت آدمیان است. و برای اقناع خرد دائمی و ماندگار آدمیان، هیچکدام از آنها جای کتاب را نمی‌گیرد.   گذر زمان نشان داده است که هیچکدام از آن رقبای سنتی و صنعتی، در مقابل این چشمه همیشه جوشان معرفت، هماورد نیستند. لیکن بزرگترین چالشی که برای کتاب بوجود آمد ،از قضا در همین عصر کنونی ما ایجاد شد. عصری که با همه حسنهایش متاسفانه یک عیبی هم در وجود ما نهادینه کرد و آن عادت دادن اذهان ما به مطالب آماده و پخته و بدون زحمت بود. این عصر به نحو عجیبی، ما را  به مطالب "فست فودی و کپی پیستی" عادت داد. مدیاها و اپلیکشنهای رنگارنگ این عصر، معلوماتی آماده و فست فودی در زمینه های مختلف در اختیار ما قرار داد که ای بسا از حیث مساحت، وسعتی به بیکرانگی اقیانوسها دارند ،دریغا که از حیث عمق، بهره‌مندی های ما از آن بیش از چند بند انگشت،نبوده است. در سایه چنین حس استغنایی، گاهی چنان در باد توهم و بی نیازی از کتاب، خوابیده‌ایم  که به موجوداتی همه چیزدان و هیچ چیزدان تبدیل شده‌ایم. در هر بزم و محفلی بواسطه این اقیانوس کم عمق سواد و معلومات خود، خویشتن را در همه ساحه‌های اندیشه، صاحبنظر پنداشته‌‌ایم . معلوم است که چنین اقیانوسی وسیع، اما کم عمق ، از ما آدمهایی پرمدعا خواهد ساخت که در مواجهه با هر مسئله ای بگوییم کلید و قفل همه علوم زمانه، در مشت من است.اما این توهمی بیش نیست .‌ در این عصر،کثیری از آحاد جامعه، حوصله چشم دوختن بر صفحات و سطور به هم فشرده کتاب را از دست داده‌اند و اساسا نیازی هم به آن در خود نمی‌بینند .همانطوریکه حوصله صرف وقت برای غذاها ی دیرپز و مغذی را از دست داده‌اند. آنها از همه چیز، زودپزی و فست فودی آنرا می‌خواهند. شاید زمان خواهد برد که دریابیم با یک جستجوی چند دقیقه‌ای درگوگل و یا گفتگو با هوش مصنوعی و دریافت پاسخهای آماده از آن، کسی فیلسوف و اقتصاددان وحکیم و طبیب و مهندس و معمار  و ....نمی شود. فوقش فردی حاضر جواب در همه زمینه‌ها می‌شود که تواضع و فروتنی "نمی‌دانم" و "ندانی سقراطی" از وجود او رخت بر بسته؛ و به جای آن توهم همه چیز دانی وجودش را پر کرده است. صد البته که این غذاهای آماده و پخته هم برای طبع آدمی نیاز است، اما در حد خویش. شاید زمان خواهد برد که این سوء تفاهمی که عصر دیجیتال، میان ما و کتاب  پدید آورده است،بطور کامل رفع شود. ای بسا، خود پدید آورندگان و آفرینندگان دیجیتال و تمدن جدید هم به اندازه ما دچار این کم حوصلگی با کتاب نیستند . و چنین سوء تفاهمی با کتاب ندارند که ما داریم‌.‌ اما جوامعی که در باد این سوء تفاهمات و خوش خیالی‌ها و خیال اندیشی‌ها و سلیقه های فست فودی بخوابند، شاید در خوابهای سنگین خود خواهند ماند .همانطوریکه قبلا هم ماندند و با تکانهای انقلاب صنعتی از خواب گران تاریخی خود بیدار نشدند. چنین مباد.  سخن آخر: فرزندانی که چشمشان از لحظه بلوغ،به کتابخانه والدینشان باز می‌شود، فرهیخته‌تر و فهمیده تر از فرزندانی بار می‌آیند که چشمشان به ثروت و حسابهای بانکی پدرشان باز می‌شود. ای کاش ما در کنار حسابهای بانکی و ارث و میراثی از این جنس برای فرزندانمان، کتابخانه‌ای نیز از مایملک خود برای آنان به ارث بگذاریم‌ که به قول "الوین تافلر" آینده پژوه بنام عصر :   همه کیف های پول، روزی به انتها خواهند رسید. اما آنچه را که انتهایی نیست دانایی است. عنصر دانایی، در لابلای کتابها و در قفسه‌های کتابخانه‌ها منتظر ماست. تشنه می‌نالد که کو آب گوار؟ آب هم نالد که کو آن آبخوار؟ T.me/bestdiplomacy

  • 🔵🔴نمی‌خوای دیگه این ستاره‌ها رو ببینی؟ ✍مالک رضایی عنوان فوق بخشی از یک دیالوگ سکانس پایانی فیلم "باغ گیلاس" است که سالها پیش با کارگردانی روانشاد عباس کیارستمی و با بازی درخشان زنده یاد همایون ارشادی بر روی پرده نقره‌ای سینما اکران شد. هر دو چشم از جهان فروبسته‌اند. کارگردان نام آشنایش سالها پیش و بازیگر فیلم، نیز همین دیروز از میان ما رفت. اغلب سینما دوستان، این فیلم را دیده‌اند. و قصد این یادداشت هم تکرار مکرر شرح آن نیست.‌   موضوع فیلم، #خودکشی بود. نقش اول فیلم را زنده یاد همایون ارشادی بازی کرده بود که نا‌امید از زندگی، جز مرگ و خودکشی راهی نمی‌شناخت.تا اینکه به قصد انجام همین عمل، به روستایی رسید. پیرمردی در آن روستا که از دار و ندار دنیا یک باغ کوچک گیلاس داشت، با دیدنش دانست که در ذهن این شخص مرگ اندیش و تازه وارد به روستا چه می‌گذرد.پیله کرد و دست از سرش برنداشت. پیرمرد، چیزی از روانشناسی نمی‌دانست. اما مگر دست بردار بود؟ از دور و نزدیک، نظاره گر رفتارش شد و گاهی گفتگو کرد و نهایتا در صبحی زیبا او را به باغ گیلاس کوچک خود برد. گفتگویش در باغ، خیلی ساده و صمیمی و امیدوار و رهگشا بود.‌ ....آیا  نمی‌خوای این باغ گیلاس را ببینی؟ آیا در هر دَم صبح زیبا ، طلوع آفتابو نمی‌خوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتابو؟ موقع غروب رو دیگه نمی‌خوای ببینی؟ نمی‌خوای این ستاره‌ها رو ببینی؟ شب مهتاب… قرص کامل ماه رو دیگه نمی‌خوای ببینی؟ آب چشمه‌ی خنک رو نمی‌خوای بخوری؟ دست و صورتِت رو با اون چشمه بشوری؟ از مزه‌ی گیلاس می‌خوای بگذری؟ نگذر! من می‌گم… رفیقتم… نگذر! یک پیر مرد ساده و بیسواد روستایی، جز این جملات ساده چه می‌توانست بگوید؟ او که سواد نداشت. او که کتاب نخوانده بود. او که فلسفه نمی‌دانست. اما با همین جملات ساده او ، فردی که می خواست خودکشی کند به زندگی برگشت و از مرگ منصرف شد . گاهی جملات ساده و بی غل و غش از صحبت‌های صد روانشناس و فیلسوف  هم برای روح آدمی موثر است .ای کاش دوستان با سواد و با معلومات #فواد_شمس، جوان با سواد و خوش قلمی که خبر خود کشی‌اش، دیروز روی خروجی کانالهایی قرار گرفت که او در آن قلم می‌زد، به اندازه آن پیر مرد بیسواد روستایی، قابلیت داشتند. آنهایی که از دل و رنج و درد و آلام فواد هم خبر داشتند. از سر درمانگری با او گفتگو می‌کردند که خودکشی درمان درد نیست بلکه عین درد است.   اما، ما درمانگری بلد نیستیم.ما روضه‌ی  بعد از مرگ راخوب می‌خوانیم‌.‌ ما نوشداروی بعد مرگ سهرابیم. سوگنامه را خوب می‌نویسیم. اما سوگنامه که فواد را زنده نمی‌کند. همانگونه که نوشداروی دیر هنگام، سهراب را زنده نکرد. ‌ آنهایی که طی یادداشتهای فلسفی و جامعه شناختی و روانشناختی بعد از مرگ فواد، برایش سوگنامه می نویسند، بهتر بود قبل از مرگ او برایش زندگینامه می‌نوشتند و به جای اینکه امروز در صدد کندوکاو علل و عوامل خودکشی او بر آیند،  دیروز از حسن زندگی برایش می‌گفتند که اگر خودکشی یک دلیل داشته باشد، زندگی هزاران دلیل دارد.‌   مرد روستایی فیلم باغ گیلاس، بی غل و غش و صاف و ساده و بیسواد بود. اما پر از صفا. خالی از زرق و برق .خالی از هر عنوان علمی و فلسفی و .... اما امید دهنده به زندگی. نگذاشت کار به سوگ بکشد. او خار دل را در دل بیمار دید و آنرا در آورد. آن حکیمِ خارچینْ استاد بود.دست می‌زد جابجا می‌آزمود. اما و صد اما ، خار دل را گر بدیدی هر خسی، کی غمان را راه بودی بر کسی؟ T.me/bestdiplomacy

  • ‍ مالک رضایی✍ "طبل بازِ شَهَم ای باز، بر این بانگ بیا ..." ✍غزلی که شرح و خوانش آن تقدیم حضور می شود شاید یکی از صد غزل برتر مولوی از میان هزاران غزل اوست . مولوی در این غزل، واقعا توان و احاطه کامل خود را به مفاهیم، الفاظ، عبارات، کلمات و ... به نمایش گذاشته است . تمامی ابیات غزل، از زبان خدا به بندگان گفته می شود اما این بار نه از سر مهیمنی و رئوفیت بلکه از موضع قهاری و مقتدری و متکبری ذات باریتعالی ... باری؛ ✍در عصری که خدا باوری، در جهان غریب افتاده است و خدا ناباوران به زعم خود می خواهند برج و باروی خدا را بشکنند شاید بد نباشد لحظاتی هم به تذکر و تنبهاتی که در این غزل از مولانا و از زبان خدا به بندگان گفته می شود گوش جان فرا دهیم حاکی از اینکه: "....اگر می خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم، کژ مباز ای کژِ کژ باز ،مکن تا نکنم.... عهد کرده ای که جانت را فدای من کنی اکنون نان جوین هم در راه من به کسی نمی دهی؟! بی خبر دانی مرا اگر تو را به سبب این غلطهایت مکافات و مجازات نکنم. گوش تو را تا نپیچانم گویی چشمت باز نخواهد شد.تو را به شدت بیم خواهم داد اما نه از آن نوعی که تصور کنی با تو همآوردی می کنم. تو با من برابر نیستی اجزای تو که در هنگام اجل، از هم متفرق خواهد شد .آیا گمان برده ای که آنرا دوباره جمع نخواهم کرد ؟! روز و شب را من انشاء می کنم ، آیا تصور می کنی که انشای وجود تو برای من خیلی مشکل است؟! هر لحظه حشر تو را من ایجاد می کنم و از غم تا شادی ات و از درویشی تا توانگری ات را من رقم می زنم و تمامی اجزای هستی در پی اجرای فرمان من است آنوقت تو چرا فکر می کنی که اگر بر من شاکر باشی، صبر و شکر تو را برای تو شهد و شکر نمی کنم !؟ تا تو را از این زهدان جهانی که آنرا تمامی جهان خود پنداشته ای ،همچون جنینی به جهانی دیگر نبرم و چشم تو را به جهانی دیگر نگشایم .چشمت باز نخواهد شد و در دایره ی فکر و خرد و عقل ،جا نخواهی گرفت . گلشنی از عقل و خرد و هستی که آفریده ام پر از گل و ریحان تر است ،آنوقت تو از سر ستیز با همچو منی،چشم خود بسته ای که مثلا آنرا تماشا نکنی و آنرا نبینی ؟!...." ✍این شرحی از تمامی ابیات این غزل ،جز بیت آخر آن است اما بیت نهایی،سخن خود مولویست لیکن در آنجا نیز گویی قصد پایین آمدن از آن حس قدرتی که از ابیات پیشین گرفته است، ندارد. این بار زبان خود او نیز، قدرتمندانه و مقتدرانه است و از ارتفاعی بسیار بالاتر، سخن می گوید و همگان را به شنیدن سخن خود،فرا می خواند، پیش از آنکه برود و نظم غزلها نکند. #ابیات غزل: "گر تو خواهي که تو را بي کس و تنها نکنم وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم اين تعلق به تو دارد سر رشته مگذار کژ مباز اي کژ کژباز مکن تا نکنم گفته اي جان دهمت نان جوين مي ندهي بي خبر دانيم ار هيچ مکافا نکنم گوش تو تا بنمالم نگشايد چشمت دهمت بيم مبارات تو اما نکنم متفرق شود اجزاي تو هنگام اجل تو گمان برده که جمعيت اجزا نکنم منشي روز و شبم نيست شود هست کنم پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم هر دمي حشر نوستت ز ترح تا به فرح پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم هر کسي عاشق کاري ز تقاضاي من است پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم تا ز زهدان جهان همچو جنينت نبرم در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم گلشن عقل و خرد پرگل و ريحان طري است چشم بستي به ستيزه که تماشا نکنم طبل باز شهم اي باز بر اين بانگ بيا پيش از آن که بروم نظم غزل ها نکنم" #خوانش: مالک رضایی #موسیقی زمینه: شور #روز_نگار / در بازنشر پست ها امانتدار باشیم🙏 ➖عضو شوید👇 ➕🔺 @rooznegar_ch

  • ‍ ◼"حالیا مصلحت وقت، در آن می بینم ... " ✍🏼مالک رضایی ➖ از جمله غزلیات نادر، در دیوان حافظ است که خواجه شیراز از تخلص خود با نام "حافظ" نیز در آن یادی نکرده است.اما سخن این یادداشت، یادآوری آن نیست. بهتر است رمز و راز آنرا به ادبا واگذار کنیم که چرایی آنرا به ما باز گویند. ▫️بلکه ذکر این نکته است که هیچ سخنسرایی در تاریخ سخنوری ایران، این اندازه در مذمت ریا، دورویی ، گندم نمایی و جوفروشی، سالوسی، نفاق، تزویر ،زهد فروشی و ... سخن نگفته است که حافظ گفته است. ◼جلوه گری در جَلوَت، و آن کار دیگر کردن در خَلوت، دام نهادن و سر حقه باز کردن، حافظ بودن در مجلسی و دُردی کِش بودن در محفلی، ظاهر پرستی و ... مکرر در مکرر مورد مذمت و نقد تیز حافظ قرار گرفته است و محدود به یکی دو مورد هم نبوده است . ▫️جای جای دیوان او در پی نقد این ویژگیهای ناپسند و یادآوری این نکات است که بالاخره "آتش ریا، خرمن دین خواهد سوخت،حافظ این خِرقه پشمینه بینداز و برو. دام تزویر مکن چون دگران قرآن را.... صد گناه، ز اغیار در حجاب،،بهتر ز طاعتیست که به روی و ریا کنند...." ◼گویی جامعه حافظ را چنان آتشی از ریا در برگرفته بوده است که او تمام قد به مقابله با این ویژگی ناپسند بر خاسته و حتی از ملامت خود نیز در ظاهر کلام فروگذار نکرده است. تا از زبان خود به خود بگوید : "...گفتی از حافظ ما بوی ریا می‌آید، آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی".... ▫️اما گاهی نیز چنان خسته می شده است که مصلحت وقت را در آن می دیده؛ که کاری به کار کسی نداشته باشد و کِشَد رخت، به گوشه ای و در آنجا خوش بنشیند تا از اهل ریا دور شود و حریفان ریا و دغا را به جهان، کم بیند تا مکدر نشود آیینه مهر آیینش... گویی به چشم عیان می دیده است که کثیری با تقوا نمایی، لاف صلاح و پرهیزگاری می زنند اما عامل به آن نیستند و او به جای آنها شرمسار از خدا می گشته است.... ◼به صد زبان آشکار می گفته است که من اگر رند خراباتم یا اگر زاهد متعبد شهر هستم. همینم که هستم و حتی کمتر از اینی که می بینید هستم .تا به جامعه خود و همه آحاد جوامع بعد از خود بیاموزد : " چنان نمای كه هستی ؛ یا چنان باش كه می نمائی " خوانش غزل حافظ با مطلع: «حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم ...» #خوانش: مالک رضایی #موسیقی زمینه: افشاری #روز_نگار / در بازنشر پست ها امانتدار باشیم🙏 ➖عضو شوید👇 ➕🔺 @rooznegar_ch

  • ‍ #شباهنگ مالک رضایی ✍️ شرح بسیار کوتاهی بر غزل حافظ با مطلع "سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند ..." از ظریف تربن غزلیات حافظ است که تمامی ابیات آن مملو از صنایع ادبی و کلامی است .بی جهت نیست که اغلب موسیقی خوانان اصیل ایران روی این غزل، تمرکز کرده اند. اگر شرح و تفسیر یک غزل ،برای این باشد که ابیات غزل ،پرده از رخ برکشد و مفاهیم آن آشکار شود ،من شخصا بهترین شرح این غزل را خوانش صحیح ابیات آن می دانم .چه ،با خوانش صحیح آن ،بخش قابل توجهی از مفاهیم غزل ،خود بخود نمایان می شود .اما با کوچکترین خطایی در خوانش ،همه ابیات غزل ،روی خود را پنهان می کنند . لذا با جلب توجه علاقمندان به خوانش آن ، شرح خود را کوتاه می کنم و صرفا بر یک مصرع از آن با عبارت "به فتراک جفا ،دلها چو بر بندند ،بربندند " تمرکز می کنم که اعتقاد دارم اغلب شارحان این غزل ،در شرح و تفسیر و معنای آن مصرع ،راه خطا رفته اند . "فتراک" به دو قطعه ی چرمی گفته می شود که که از پشت و جلو بر "زین اسب " وصل می شود وکارکرد مشخصی در ثابت نگه داشتن زین بر پشت اسب دارد. در زبان ترکی هر کدام از این دو قطعه ،اسامی جداگانه ای دارند اما در زبان فارسی به هر دو پشت بند و جلو بند زین "فتراک"گفته می شود . فتراک متصل به عقب زین، یک بند و حلقه ی چرمی است که حلقه ی انتهایی آن، زیر دم اسب قرار می گیرد و فتراک متصل به جلوی زین هم یک قطعه چرمی مثلثی شکل است که شکل مثلثی آن روی قفسه ی سینه اسب قرار می گیرد و بند چرمی آن در زیر شکم اسب به شکم بند زین،محکم بسته می شود . باری ، آنچه که شارحان این مصرع به غلط بر آن تمرکز کرده اند.توجه بر یک معنا از "فتراک" و غفلت از معنای دیگر آنست که در واقع مقصود اصلی حافظ هم، همان معنای غفلت شده ی شارحان از مفهوم "فتراک" بوده است. آنها عموما به معنایی از "فتراک" توجه کرده اند که بر زیر "دم اسب" وصل است و معمولا سوارکاران ،صید و شکارهای خود را هم بعد از شکار در پشت زین ،بر آن می آویزند .شاید همین موضوع "شکار و صید" هم آنها را به اشتباه انداخته است و تشبیهی ناقص از صید دل عاشق بوسیله ی معشوق را مراد کرده اند. آنها هیچ توجه نکرده اند که حافظ،تصریح کرده است : "به فتراک جفا"دلها را می بندند و با وضوح کامل، آن معنا از "فتراک "را در نظر دارد که سینه و قلب و دل اسب را دربند نگه می دارد، نه دم اسب را . در استعاره حافظ ،قلب و دل عاشق به دل اسبی تشبیه شده است که به "فتراک جفا" بسته شده و برای همیشه در بند مانده است. بقیه ایهامات و جناسهای غزل مانند "درمانند ،درمانند "،"دریابند ،دریابند "،"بردارند ،بردارند " ...با دقت در خوانش ،مشخص می شود و نیازی به شرح طولانی آن نیست . ابیات غزل : "سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند سرشک گوشه گیران را چو دریابند دریابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگردانند ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند درمانند" #شباهنگ - غزل حافظ با مطلع: «سمن‌بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند ...» خوانش: مالک رضایی موسیقی زمینه: تار جلیل شهناز، ویولن پرویز یاحقی، در دستگاه سه‌گاه #حکایت_با_صبا_گفتم @malek_rezaei1

  • غزل حافظ با مطلع: " سمن‌بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند خوانش : مالک رضایی. سَمَن‌بویان غبارِ غم چو بنشینند، بنشانند پری‌رویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند. به فِتراکِ جفا دل‌ها چو بربندند، بربندند ز زلفِ عَنبرین جان‌ها چو بگشایند، بفشانند. به عمری یک نَفَس با ما چو بنشینند، برخیزند نهالِ شوق در خاطر چو برخیزند، بنشانند. سرشکِ گوشه‌گیران را چو دریابند، دُر یابند رخِ مِهر از سحرخیزان نگردانند، اگر دانند. ز چشمم لَعْلِ رُمّانی چو می‌خندند، می‌بارند ز رویم رازِ پنهانی چو می‌بینند، می‌خوانند. دوایِ دَردِ عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند، در مانند. چو منصور از مراد آنان که بردارند، بر دارند بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند، می‌رانند. در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند، ناز آرند که با این دَرد اگر دربند درمانند، در مانند 🍀🍀🍀🍀 https://t.me/malek_rezaei1 🍀🍀🍀

  • غزل سعدی با مطلع: «مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد ...» خوانش : مالک رضایی‌. مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد. گر در خیال خلق، پری‌وار بگذری فریاد در نهاد بنی‌آدم اوفتد. افتاده تو شد دلم ای دوست دستْ گیر در پای مفکنش که چنین دل کم اوفتد. در رویت آن که تیغ نظر می‌کشد به جهل مانند من به تیر بلا محکم اوفتد. مَشکن دلم که حقهٔ راز نهان توست ترسم که راز در کف نامحرم اوفتد. وقت‌ست اگر بیایی و لب بر لبم نهی چندم به جست و جوی تو دم بر دم اوفتد. سعدی صبور باش بر این ریشِ دردناک باشد که اتفاق یکی مرهم اوفتد. @malek_rezaei1 .