- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 36
- 1/48двое суток
- 41
- 1/72трое суток
- 44
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
به Chat GPT تون بگید: دارم حذفت میکنم، خداحافظ!
دور شدن شاید رنج عجیبی باشد؛ وقتی تمام خوشحالیات را در خوشحالی دیگری ببینی تمام خانه را بوی کیک و کوکی برمیداشت، فقط برای اینکه لحظهای شادت کنم خانه را مرتب میکردم، شعری میسرودم، هر کاری میکردم تا فقط یک لبخندت را ببینم و حالا، احساسات خودم را نادیده میگیرم و برای خوشبختیات دعا میکنم دعا میکنم خوشبخت شوی؛ آنقدر که حتی از دور، دل من هم با خوشبختیات قرص شود تو باید زندگی کنی، باید زندگیات را بسازی، باید خوشحال باشی... و من باید وانمود کنم که از نبودنت چیزی در من کم نشده است ای عزیزترینم شاید سهم من از دوست داشتنت همین باشد اینکه حتی وقتی دیگر کنار تو نیستم، باز هم آرزوی خوشبختیات را داشته باشم
видео или голосовое, без подписи
زنده بودن چه مشقتی دارد. خسته می شوم از غذا خوردن، خوابیدن، بیدار شدن، حرف زدن، معاشرت کردن از اینکه مدام باید چیزی بخواهم چیزی احساس کنم و کاری انجام دهم فقط برای اینکه زنده بمانم گاهی از انسان بودن خستهام از این بدن که همیشه چیزی می خواهد، از این ذهن که هیچ وقت ساکت نمی شود، از این زندگی که بی وقفه ادامه دارد گاهی خودم را میان آدمها می بینم و نمیتوانم باور کنم که من هم یکی از ان ها هستم انگار موجودی بیگانهام که اشتباهی میان این آدم ها رها شده ان ها زندگی میکنند و من فقط تماشایشان می کنم و از خودم می پرسم چطور بودن برایشان اینقدر طبیعی ست؟ Me
درلابه لای جزوه ها...
видео или голосовое, без подписи
نمیدونم دقیقا از کی اینقدر خسته شدم نه از یک اتفاق نه از یک آدم؛ فقط از جمع شدن چیزهایی که هیچوقت دربارهشون حرف نزدم هر روز بیدار میشم، کارهامو انجام میدم، با آدمها حرف میزنم و ادامه میدم طوری که انگار همهچیز عادیه اما یه جایی ته وجودم خستگیای هست که حتی خودم هم گاهی نمی دونم چطور باید توضیحش بدم نه دلم میخواد کسی بفهمه، نه دلم میخواد کسی درستش کنه فقط گاهی دلم می خواد چند دقیقه از همهچیز فاصله بگیرم و فقط تموم بشه.
از چتجیپیتی بپرسید. Based on our chats
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر چیزی از آن سوی یقین شاید کمی هم پیش تر آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود من عاشق چشمت شدم… افشین یدللهی
همینطور خیاری پنج ماه از ۴۰۴ گذشت.
видео или голосовое, без подписи
همه چی خوب به نظر میرسه، تا اینکه شب میشه.
видео или голосовое, без подписи
باید بنویسم چون قرار نیست زنده بمانم.
نگاهت میکنم یک دم دلم در سینه می لرزد مگر بر تو چه آوردم؟ مگر ازردهات کردم؟ که با یک سردی خاموش دلت دیگر نمی خندد نه فریادی نه اوایی نه حتی حرفی از پایان به هر سو می دوم، شاید نگاهت باز برگردد ولی از چشم بی مهرت فقط اندوه می بارد اگر جرمم فقط عشق است بگو تا سر فرود ارم که عاشق جز به جرم دل چه حکمی را سزاوار است؟ 31/4/1405
видео или голосовое, без подписи
امروز من یه غلطی میکنم گفته باشم😂 3/3/3
تقریبا چندین سال پیش همچین متنی نوشتم میخواهم از اویی بگویم که گویی تمام خوبی های دنیا در او جمع شده کفر است وگرنه میگفتم او خدای من است آنقدر در نظرم کامل و بی نقص است گویی سالیان سال کنار خدا نشسته ام و درباره خصوصیاتش نظر داده ام تا اون خلق شد که اینگونه به دل مینشیند
و بلاخره،انسان از زندگی خسته میشود به دوستان، خانواده، آشنایان، آرزوهایش و حتی به خود می نگرد اما هیچ چیز نمییابد که او را به زندگی متصل کند پس با خستگیاش ادامه میدهد...
شب سوز دی به سودای وطن، جان رفتیم با دل اکنده از اندوه، گریان رفتیم نه پی نام و نشانی، نه هوادار کسی ما برای غم این مردم ایران رفتیم دولت و سلسلهها میگذرند از تاریخ این تویی، میهن من، مانده و گریان رفتیم هر کجا خانه این خاک به آتش می سوخت ما همان جا به غم کودک ایران رفتیم جنوب زخمی اگر سوخت دل ما هم سوخت با نفس های پر از بغض، پریشان رفتیم خاک از آمدن و رفتن ما خسته نبود نوبت رفتن ما بود ، به میدان رفتیم مرز را عشق نگه داشت، نه شمشیر و نه تاج ما پی حرمت این خاک، شتابان رفتیم گرچه از ما نرسید آنچه دل ما می خواست با یقین آمده بودیم... و گریان رفتیم