tgindex
مثنوی و عرفان

مثنوی و عرفان

Статистика
@manavimanaviперсидский

@manavimanavi

Последний пост
20 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
33
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
216
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
119
33 постов
Вовлечённость
55,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 33
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
51
1/48двое суток
58
1/72трое суток
63

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • برای بیداری، زمین به بذرهایی سرخ آغشته شد. آسمان به لای لای مادران در گورستان. و نگاه پاییزانهٔ ما به رقص خون با سمفونی #آزادی... #شیما_سبحانی 🍁🍂😔

  • без подписи

  • منجنیقِ آه مظلومان به صبح سخت گیرد ظالمان را در حصار #سعدی 😔🍂🍂

  • ﻋﺸﻖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﭘﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﺩﺏ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝِ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﺸﻮﯾﻢ #ﺻﺎﺋﺐ_ﺗﺒﺮﯾﺰﯼ 🍁🍂🍁

  • بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب، که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید به آشیانهٔ خونین دوباره برگردند. بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت، که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد؛ پیام روشن باران،           ز بام نیلی شب، که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد. ز خشک سال چه ترسی!          – که سد بسی بستند: نه در برابر آب، که در برابر نور و در برابر آواز و در برابر شور … در این زمانهٔ عسرت، به شاعران زمان برگ رخصتی دادند که از معاشقهٔ سرو و قمری و لاله سرودها بسرایند  ژرف تر از خواب زلال تر از آب. تو خامشی، که بخواند؟         تو می‌روی، که بماند؟ که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟ از این گریوه به دور، در آن کرانه ببین: بهار آمده،            از سیم خاردار                           گذشته. حریق شعلهٔ گوگردی بنفشه چه زیباست! هزار آینه جاریست هزار آینه            اینک به همسرایی قلب تو می‌تپد با شوق. زمین تهی‌ست ز رندان؛                         همین تویی تنها که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی. بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان: « حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی.» محمد رضا #شفیعی_کدکنی، در کوچه باغ‌های نیشابور 🌿🍂🌿🍂🌿

  • " دلم از تاریکی‌ها خسته شده " #فرهاد_مهراد

  • اگرچه ما مستحق شادی بودیم، اما زورِ اندوه بیشتر بود. 😔🍂😔

  • حق با بهار بود، با همان ساقه‌های لخت. بر این پهنهٔ خاک، چیزی هست که به رغم ما، به بودن ادامه می‌دهد. خوب است که جلوه‌های بودن را، به غم و شادی ما نبسته‌اند. آینه‌های دردار #هوشنگ_گلشیری 🌿🍂🌿

  • ۱۸ تیرماه سالروز سرقت یک دستگاه ریش‌تراش از "کوی دانشگاه تهران" در سال ۱۳۷۸ 🖤🖤🌿🌿

  • دوستان درودی دوباره .....زمستان طولانی و تلخی که پشت سر گذاشتم مجال و حوصله نوشتن را نداد....اکنون هنوز خسته ام از زمستانی که کماکان ادامه دارد . با اینحال به حرمت وجود شما گاهی مطلبی میگذارم . عذرم را بپذیرید😔😔😔😔🖤🖤

  • 🍀🤔🌹 هفت شهرِ عشق یا هفت وادی مَراحلی است که سالِک جهتِ سلوکِ معنوی باید آنها را طی کُنَد . حضرتِ عطّار در کتابِ مَنطق‌الطّیر آنها را اینگونه بیان می‌کُنَد : گفت ما را هفت وادی در رَه است چون گذشتی هفت وادی، دَرگه است هست وادیِ طَلَب آغازِ کار وادیِ عشق است از آن پَس، بی کنار پَس سیم وادی است آن معرفت پَس چهارم وادی اِستِغنا صِفت هست پنجم وادی توحیدِ پاک پَس ششم وادی حیرت صَعب‌ناک هفتمین، وادیِ فقر است و فَنا بعد از این روی روش نَبوَد تو را در کَشش اُفتی، روش گم گرددت گر بود یک قطره قلزُم گرددت ▪️وادیِ اول : طَلَب چون فرو آیی به وادیِ طَلَب پیشت آید هر زمانی صد تَعب چون نَمانَد هیچ مَعلومَت به دست دِل بِباید پاک کرد از هرچ هست چون دلِ تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد زِ حضرت نورِ ذات چون شود آن نور بر دِل آشکار در دلِ تو یک طَلَب گردد هِزار ▪️وادیِ دوّم : عشق بَعد اَزین، وادیِ عشق آید پَدید غرقِ آتش شد، کَسی کانجا رَسید کَس درین وادی بجز آتش مَباد وانکِ آتش نیست، عیشش خوش مَباد عاشق آن باشد که چون آتش بُوَد گرم‌رو، سوزنده و سَرکَش بُوَد گر تُرا آن چَشمِ غیبی باز شد با تو ذَرّاتِ جهان هم‌راز شد وَر به چَشمِ عقل بُگشایی نَظَر عشق را هرگز نَبینی پا و سَر مَردِ کاراُفتاده باید عشق را مَردمِ آزاده باید عشق را ▪️وادیِ سوّم : مَعرِفَت بَعد از آن بِنمایَدَت پیشِ نَظَر مَعرفت را وادیی بی پا و سَر سیرِ هر کَس تا کمال وی بُوَد قُرب هر کَس حسبِ حالِ وی بُوَد مَعرفت زینجا تفاوت یافت‌ست این یکی مِحراب و آن بُت یافت‌ست چون بِتابد آفتابِ مَعرفت از سپهرِ این رَهِ عالی‌صِفت هر یکی بینا شود بر قَدرِ خویش بازیابد در حقیقت صدرِ خویش ▪️وادیِ چهارم : اِستِغنا بَعد اَزین، وادیِ اِستِغنا بُوَد نه درو دعوی و نه معنی بُوَد هفت دریا، یک شَمَر اینجا بُوَد هفت اَخگر، یک شَرَر اینجا بُوَد هشت جَنَّت، نیز اینجا مُرده‌ای‌ست هفت دوزَخ، همچو یخِ اَفسرده‌ای‌ست هست موری را هم اینجا ای عجب هر نَفَس صد پیل اَجری بی سبب تا کَلاغی را شود پر حوصله کَس نَمانَد زنده، در صد قافله گر دَرین دریا هِزاران جان فُتاد شَبنمی در بَحرِ بی‌پایان فُتاد ▪️وادیِ پنجم : توحید بَعد از این وادیِ توحید آیَدَت مَنزِلِ تَفرید و تَجرید آیَدَت رویها چون زین بیابان دَرکنند جمله سَر از یک گریبان بَرکنند گر بَسی بینی عدد، گر اَندکی آن یکی باشد درین رَه در یکی چون بَسی باشد یک اَندر یک مُدام آن یک اَندر یک، یکی باشد تَمام نیست آن یک کان اَحد آید تُرا زان یکی کان در عدد آید تُرا چون بُرون ست از اَحد وین از عدد از اَزَل قطعِ نَظَر کُن وَز اَبَد چون اَزَل گم شد، اَبَد هم جاودان هر دو را کَس هیچ مانَد در میان چون همه هیچی بود هیچ این همه کِی بُوَد دو اَصل جز پیچ این همه ▪️وادیِ ششم : حِیرت بَعد اَزین وادیِ حِیرت آیَدَت کار دایم دَرد و حَسرت آیَدَت مَردِ حِیران چون رَسَد این جایگاه در تَحَیُّر مانده و گم کرده راه هرچه زَد توحید بر جانَش رَقَم جمله گم گردد اَزو گم نیز هم گر بِدو گویند: مَستی یا نه‌ای؟ نیستی گویی که هَستی یا نه‌ای در میانی؟ یا بُرونی از میان؟ بر کِناری؟ یا نَهانی؟ یا عیان؟ فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟ یا نهٔ هر دو توی یا نه توی گوید اَصلاً می‌نَدانَم چیز مَن وان نَدانَم هم، نَدانَم نیز مَن عاشقم، امّا، نَدانَم بر کیم نه مُسَلمانَم، نه کافر، پَس چیم؟ لیکِن از عشقم نَدارم آگهی هم دِلی پُرعشق دارم، هم تُهی ▪️وادیِ هفتم : فَقر و فَنا بَعد اَزین وادیِ فَقرست و فَنا کِی بود اینجا سُخَن گفتن رَوا؟ صد هِزاران سایهٔ جاوید، تو گم شده بینی زِ یک خورشید، تو هر دو عالَم نَقشِ آن دریاست بَس هرکه گوید نیست این سوداست بَس هرکه در دریایِ کُل گم‌بوده شد دایماً گم‌بودهٔ آسوده شد گم شدن اوَّل قَدَم، زین پَس چه بود؟ لاجرم دیگر قدم را کَس نَبود عود و هیزم چون به آتش در شوند هر دو بر یک جای خاکستر شوند این به صورت هر دو یکسان باشَدَت در صِفت فرقِ فراوان باشَدَت گر، پلیدی گم شود در بَحرِ کُل در صفاتِ خود فرومانَد به ذل لیک اگر، پاکی درین دریا بُوَد او چو نَبوَد در میان زیبا بُوَد نبود او و او بود، چون باشد این؟ از خیالِ عقل بیرون باشد این .

  • قبر چهل هزار آغوش شعری از لیلا محمودی اجرا: فریدون فرح‌اندوز موسیقی: اسفندیار منفردزاده

  • без подписи

  • فیلسوفان یک قاعده‌ی ساده و در عین حال عمیق دارند: *«تعطیلی در آفرینش محال است.»* یعنی زندگی، حتی وقتی فرو می‌ریزد، حتی وقتی زخمی است، حتی وقتی در سوگ است، باز هم در حال ساختن ‌است. مسئله این نیست که آیا چیزی خلق می‌شود یا نه؛ مسئله این است که ما آگاهانه در این خلق شریک هستیم یا منفعلانه زیر آوارش می‌مانیم. در نگاه فلسفی، بودن یعنی *«در حالِ شدن بودن».* هیچ لحظه‌ای خنثی نیست. هیچ روزی صفر نیست. یا داریم چیزی می‌سازیم، یا داریم اجازه می‌دهیم چیزی بدون ما ساخته شود. تعطیلیِ کامل، فقط یک توهم است. در روزهايى كه شرايط آرام است، خلق کردن آسان‌تر دیده می‌شود: کلاس‌ها برگزار ميشود، پروژه‌ها جلو می‌روند، برنامه‌ها روشن‌اند، آینده قابل تصور است. اما در زمانه‌ی آشوب، ناامیدی جمعی، سوگ، جنگ، سرکوب، بی‌ثباتی اقتصادی و ترسِ مزمن، اینجاست که این قاعده معنای واقعی‌اش را نشان می‌دهد. در چنین زمان‌هایی، خلق کردن دیگر به معنای «شاهکار ساختن» نیست. گاهی خلق کردن یعنی: - صبح از تخت بیرون آمدن، وقتی هیچ انگیزه‌ای نداری - ادامه دادنِ یک کار کوچک، وقتی افق مبهم است - تربیت کردنِ یک کودک، وقتی خودت پر از ترسی -  نوشتن، تدریس، درمان، یاد دادن، گوش دادن - ساختن یک رابطه‌ی سالم، وسط دنیای ناسالم - کاشتن یک بذر، وقتی معلوم نیست فردا چه می‌شود. این‌ها «کارهای معمولی» نیستند؛ در اين روزها این‌ها شکل‌هایى از آفرينشگرى هستند. آلبر کامو جایی می‌گوید: *«در میانه‌ی زمستان، فهمیدم در درونم تابستانی شکست‌ناپذیر وجود دارد.»* این تابستان، همان نیروی آفرینش است، همان چیزی که حتی زیر برفِ اندوه و ترس، خاموش نمی‌شود. قاعده‌ی فیلسوف را می‌شود این‌طور کامل‌تر کرد: *تعطیلى در آفرینش محال است؛ اما تعطیلى در مسئولیتِ آفرینش، ممکن و خطرناک است.* یعنی ما می‌توانیم از خلق کردن شانه خالی کنیم، اما زندگی همچنان خلق می‌کند، آن‌وقت، به‌جای معنا، پوچی می‌سازد، به‌جای پیوند، نفرت، به‌جای عشق، بی‌حسی. در روزهای سوگ جمعی، خیلی‌ها می‌پرسند: «آیا الان وقت زندگی‌کردن است؟ وقت شادی است؟ وقت ساختن است؟» پاسخ فلسفی این است: بله، دقیقاً همين الان وقت اين چيزهاست. نه به معنای انکار درد، بلکه به معنای وفادار ماندن به زندگی، در دلِ درد. *خلق کردن، احترام گذاشتن به رنج است، یعنی اجازه نمی‌دهیم رنج، آخرین کلمه‌ی داستان باشد.* یک جمله‌ی مکمل برای این قاعده می‌تواند این باشد: زندگی همیشه ادامه دارد؛ سؤال این است: با ما، یا بدون ما؟ و شاید عمیق‌ترش: *در تاریک‌ترین زمان‌ها، خلق کردن یک انتخاب نیست؛ یک مسئولیتِ انسانی است.* وقتی جهان آشفته است، کسی که هنوز کتاب می‌نویسد، کلاس برگزار می‌کند، کسب‌وکار سالم می‌سازد، فرزند پرورش ميدهد، هنر می‌آفریند، گفت‌وگوی صادقانه راه می‌اندازد، دارد بی‌سر و صدا می‌گوید: *«من تسلیم فروپاشی نمی‌شوم.»* و این، ساده نیست؛ شجاعانه است. و اين بزرگترين احترام به زندگى است.

  • اگر به خانه‌یِ من آمدی برای من ای مهربان! چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحامِ کوچه‌یِ خوش‌بخت بنگرم... فروغ فرّخزاد   سال‌روزِ جاودانگی فروغِ شعر ایران‌زمین، زنده‌یاد فروغ فرّخزاد را گرامی بداریم. 🖤🌿🖤🌿🖤

  • سکوت زمستانم را ببخشید ، بسیار غمگینم ....🖤🖤

  • هرگز ندیده بودم چشم تو را چنین در خون و اشک غوطه‌ور، ای مامِ رنج‌ها! ای میهنی که در تو به خواری مثلِ اسیرِ جنگی یک عمر زیستیم زین گونه زیستیم و هِق‌هِق گریستیم ...💔 محمدرضا شفیعی کدکنی🖤😭🖤😭🖤

  • آن قدر تلخ بوده ام که پس از هر اندوهی دوباره سبز شوم و شکوفه دهم #طاهره_باقری_اردکانی #سپهر_بابا #مناسبت 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

  • سپیده که سر بزند در این بیشه‌زار خزان‌زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم. پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز... #پل_الوار 🖤🌿🖤🌿🖤

  • без подписи