tgindex
مرقومات زنانه

مرقومات زنانه

Статистика
@marghoumatБлогиперсидский

جهت درج انتقادات و پیشنهادات یا معرفی وبلاگ‌ و کانال‌هایتان؛👇 @Salvia110 مرقومات در پیام‌رسان بله با نام «وطن‌گاه» https://ble.ir/vatangaah

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
80
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Блоги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
748
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
 
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
193
40 постов
Вовлечённость
25,8%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 80
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
61
1/48двое суток
69
1/72трое суток
75

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.21из didemah

    دیروز. شنیدنِ سخت‌کوشی دیگران الخصوصا زنان و دختران افغانستان بجای مانور دادن روی رنج‌ها و بدبختی‌های‌ ابدی‌شان، که به ‌نظرم مبارزه‌ی بی‌سابقه در تاریخ افغانستان است، امری‌ست نیکو و هیجان انگیز. برای همین نمادی جز نسل خودمان نمی‌بینم. سازنده و پرافتخار. موفق باشیم.♥️

  • 12 авг.69из atiyeeblogir

    از اینکه دلم تاریک شود، می‌ترسم. منظورم از تاریکی دل این نیست که افسرده شوم، ذوقی درونم کشته شود یا میل به چیزی نداشته باشم. نه. منظور از تاریکی دل این است که یک‌دفعه خشمم (خشمی که به کسی دارم. خشمی که به رفتاری دارم) شبیه بادکنکی بزرگ و بزرگ شود و آن‌قدر برود بالا که دستم از آن کوتاه شود. و گاهی از دستم درمی‌رود. بالا می‌رود. امروز مچ خودم را گرفتم. دلم می‌خواست فلانی کاری که سر من آورده، سر خودش بیاید. اعتمادی از او سلب و دوستی‌ای از او ناگهانی گرفته شود. بعد به خودم آمدم. فهمیدم بادکنک خشم دارد بالا می‌رود. نخش رو کشیدم و آوردمش پایین. آدم گاهی از خشم‌هایش هم خشمگین می‌شود و همین باعث می‌شود خشمش هیچ‌وقت تعدیل نشود. بالا برود. بالای بالا.

  • 12 авг.111из aban_133

    امروز، موقع پیاده‌روی، از نهم اسفند تا الان را مرور کردم. همه‌چیز از صدای جنگنده‌ها شروع شد. بعد مدرسه‌ی میناب. بعد بمب‌هایی که کنار فرماندهی، نزدیک خانه‌ام، فرود آمدند؛ آن‌قدر نزدیک که خانه، پنجره‌ها و ساختمان می‌لرزید. یادم آمد چطور همان لحظه سعی می‌کردم به خودم مسلط بمانم، انگار اگر آرام می‌ماندم، اتفاق بدی نمی‌افتاد. بعد، شبی که انبار نفت را زدند. بیرون بودم. نور موشک را دیدم و صدایش را شنیدم؛ نوری که هنوز هم یادش از ذهنم پاک نشده است. روزهای بعد، تهران سراسر سیاه بود. خوابم نمی‌برد. ماه رمضان بود و همان روزها سنگ کلیه‌ام هم عود کرد. برای اینکه کمتر آسیب ببینیم، رفتیم باغی در شهریار؛ اما اوضاع بدتر شد. بمب‌ها را با چشم خودمان می‌دیدیم که پایین می‌آمدند. صدای انفجارها دیوانه‌کننده بود. کل ویلا می‌لرزید و ساختمان ترک برداشت. وسایلم را جمع کردم و برگشتم خانه. از یک طرف دلم می‌خواست بمانم و از طرف دیگر، مامان مدام اصرار می‌کرد که بروم پیششان. هر بار بین ماندن و رفتن گیر می‌کردم و همین فشار روانی، از خود جنگ هم کمتر نبود. شبی که بمب مغناطیسی را زدند و برق قطع شد، داشتم وسایلم را جمع می‌کردم تا بروم پیش مامان و بابا. ناگهان همه‌جا تاریک شد. نمی‌توانستم وسایل را از پله‌ها پایین ببرم. فقط یک فکر توی سرم می‌چرخید: اگر همین الان دوباره حمله شود و من وسط این تاریکی زیر آوار بمانم، چه؟ «ع» فقط گفت نگران نباش و خوابید. من هم وقتی دیدم کاری از دستم برنمی‌آید، در همان اضطراب خوابیدم. برق که آمد، هر دو با عجله بیدار شدیم، وسایل را جمع کردیم و راه افتادیم. هنوز توی راه بودیم که دیدیم موشکی شلیک شد و همان نزدیکی به زمین خورد. بالاخره به خانه‌ی مامان و بابا رسیدم. آن‌ها را محکم بغل کردم و بعد از مدت‌ها، برای اولین بار توانستم بدون استرس بخوابم. اما بدنم تازه آن موقع واکنش نشان داد. اسپاسم قلبی شروع شد. شب‌ها خواب موشک، جنگنده و تانک می‌دیدم و با کوچک‌ترین صدا از خواب می‌پریدم. یک روز صدای افتادن یک بشکه از پشت‌بام خانه‌ای مرا وحشت‌زده از خواب بیدار کرد. با عجله دویدم سمت مامان و فقط می‌گفتم: «زدن... زدن...» اما چند دقیقه بعد فهمیدم فقط یک بشکه بوده است. عید که شد، همه‌چیز در شهرمان عادی به نظر می‌رسید. مردم خرید می‌کردند، می‌خندیدند و زندگی جریان داشت؛ اما من هنوز وسط جنگ مانده بودم. هر بار فقط می‌گفتم: «بابا، جنگه...» و احساس می‌کردم کسی واقعاً نمی‌فهمد توی سرم چه می‌گذرد. بعد از عید تعدیل شدم و کارم را از دست دادم. تمام امیدم به پروژه‌های «بله» بود، اما آن‌ها را هم از دست دادم. حالم خوب نبود، ولی حتی به خودم هم اجازه نمی‌دادم این را بپذیرم. فقط لبخند می‌زدم و ادامه می‌دادم. الان که به عقب نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم شاید اگر همان روزها گریه می‌کردم، اگر می‌ترسیدم، اگر احساساتم را سرکوب نمی‌کردم، کار به این فریز شدن نمی‌کشید. بعد از همه‌ی این‌ها، یک سفر اجباری رفتم. محرم که رسید، برخلاف انتظارم، حالم بهتر شد. عزاداری برایم فقط یک مراسم نبود؛ انگار فرصتی بود برای بیرون ریختن غمی که ماه‌ها درونم مانده بود. وقتی برگشتم، با «ع» دعوای شدیدی کردم؛ دعوایی که عجیب‌ترین نتیجه‌ی ممکن را داشت. همان دعوا اسپاسم قلبی‌ام را شکست. هنوز هم بابتش از او ممنونم. شاید عجیب باشد، اما نه دکتر، نه دارو و نه تراپیست نتوانسته بودند آن گره را باز کنند؛ اما همان داد و بیداد، انگار چیزی را که ماه‌ها درونم قفل شده بود، آزاد کرد. بعد با «ع» رفتیم بجنورد تا به کندوهای عسلش سر بزنیم. برای دیدنشان هیجان داشتم، اما وقتی برای اولین بار کندوها را دیدم، ذهنم آن‌ها را شبیه قبر دید، خودم خنده‌ام گرفت. وقتی برگشتیم، کم‌کم دوباره به زندگی برگشتم. روی مخ «ع» کار کردم تا پیج محصولات ایرانی را راه بیندازیم؛ عسل، چای ایرانی، زعفران، نمک و نبات. بعد هم خودم را جمع‌وجور کردم، رزومه‌ام را شخصی‌سازی کردم و دوباره برای کسب‌وکارها فرستادم. وقتی امروز همه‌ی این مسیر را مرور کردم، تازه فهمیدم چقدر راه آمده‌ام؛ نه چون قوی بودم، بلکه چون با وجود تمام ترس‌ها، هر بار فقط یک قدم دیگر برداشتم.

  • 9 авг.152из Naargesrad

    امسال میشه ۲۴مین سالی که ۵ روز آخر صفر رو روضه میگیری توی خونه‌ت بابا. امسال بدون خودت… پوسترهای روضه امسال شد: و به یاد زنده‌یاد… سال‌های قبل اما تو‌ اون زنده‌یادِ مرحوم و مغفور نبودی! هرسال چند روز قبل روضه‌ها، صبح آفتاب نزده مینشستی پشت ماشین و میگفتی امروز کار می‌کنم برای روضه‌ت! تا ظهر برکت بود که می‌بارید برات. اینهمه سال تدارک این دم و دستگاه با خودت بود بابا! اینهمه سال خیلیه‌ها! خودت میرفتی بهترین چایی رو میخریدی، شیرین‌ترین قند و عجیب‌ترین خرماها! برنج شله‌زرد، زعفرون مرغوب، آرد حلوا، بساط سفره‌های نذری و هرچی از بهترینش! تا قبل از تمام شدن روضه‌ها، صدبار زنگ میزدی وسطش و میپرسیدی کی اومد؟ کی نیومد؟ چیزی کم ندارین، پذیرایی کردین؟ خسته‌مون میکردی بابا و مجبور میشدیم هربار بگیم باباااااا چقدرررر زنگ میزنی! حالا ما از خودمون خیلی خسته‌ایم بابا! روزی هزار بار به خودمون میگیم اگه بابا بود الان اینو میگفت! اگه بابا بود الان این کارو می‌کرد، اگه بابا بود… ولی نیستی دیگه! ما اما همه کاری کردیم که به این نبودنت نرسیم بابا! همه کاری کردیم که بمونی ولی اراده خدا بالاتر از خواست ما بود و نموندی! خودت دیدی بابا که چجوری برای موندنت، زندگی‌هامون رو گذاشتیم وسط! هرچقدر که پیش تو شرمنده باشم برای اونهمه سال کم‌خدمتی و نادیده گرفتنت، سرم پیش وجدان خودم لااقل بلنده که چندماه آخر عمرت همه کااااری کردم برات تا بمونی! ولی حالا خستگی نبودنت مونده به جون‌مون بابا… اولین پونز اولین پرچم روضه‌های امسال رو به نیت تو زدم به دیوار، بابا! ادامه دادن رسم ۵ روز آخر صفر اگر که باقیات الصالحات باشه برات، من ادامه‌ش میدم بابا… نور بشه به قبرت. روشنایی باشه برای مسیرت. آرامش باشه واسه لحظه‌های اون طرفت. دستگیر باشه برات بابای مهربونم. فقط اینکه امسال منتظرت بمونم تا شب اول ربیع بیایی و اولین پونز پرچم‌ها رو برداری و بگی: نیت کنید تا سال دیگه…؟! #نرگس_راد #بابا @Naargesrad

  • 8 авг.185из zahranazeriyee

    هنوز هم دلم بعضی روزها واسه فری‌لنسری تنگ می‌شه. اما به این یک‌سال اخیر که فکر می‌کنم فعلا سختی‌های حضوری کار کردن رو ترجیح می‌دم. حتی اگه خسته و هلاک برسم خونه و یه سری از کارهام به تعویق بیافته. مسئله اصلیم باهاش نگاه کارفرماها بود. توی فری‌لنسری معمولا نگاه‌ها یک‌سویه ست. من باید کارم رو به‌موقع تحویل می‌دادم اما کارفرما بنا به هر دلیلی می‌تونست پرداختش رو به تعویق بندازه بدون این‌که توضیحی بده. تهش هم می‌رسیدیم به این جمله که شرایط واسه همه بده و ما هم یکی مثل بقیه. داشتیم پروژه‌هایی رو که ماه‌ها بعد از تموم شدن هم تسویه نشدن. نکته بعدی سکوت بقیه همکارهاست. ممکنه یه جاهایی مدیر تیم اشتباه کرده باشه و آدم‌ مجبور شه تنهایی حرفش رو بزنه. مخصوصا توی بحث پرداخت که اکثریت دوباره پیگیر قضیه نیستن و حاضرن با همون مبلغ کم پروژه رو ادامه بدن. مورد بعدی اینه که بعضی‌ها تلاش می‌کنن بهت ثابت کنن کمتر ازشون می‌دونی، باید دوره بخری، باید خیلی بیشتر مطالعه کنی و یه جاهایی به خودت میای و می‌بینی این کم‌بینی درونت نهادینه شده. چیزی شبیه کوتوله‌پروری. قبلا از مزایاش گفته بودم. حالا نوبت معایبش بود. شما چه نکته‌ای به ذهنتون می‌رسه که من ننوشتم؟

  • 6 авг.20921из MyMissingPlanet

    [۳۰ روز، ۳۰ نوشته] #روز ۲۵ در امتداد پرتوها‌ی خورشیدِ در حال غروب روی آبِ آرامِ دریاچه، نابلد شنا می‌کنم. رقص نور خورشید زیر چانه‌ام محصورم کرده است. مدتی بدون این‌که به چیزی فکر کنم، آرامش آب را به خودم جذب می‌کنم که یاد سوال می‌افتم. «اگر فردا آخرین روز زندگی‌ات باشد چه‌ کار می‌کنی؟» تصورش می‌کنم. در همین لحظه تصور می‌کنم که فردا زندگیِ نه کوتاه و نه بلندم تمام می‌شود. نه اضطراب می‌گیرم و نه حرصی می‌خورم. تمام می‌شود. راستش حالا ته ذهنم هر روز منتظرش هستم. مرگ ممکن است هر روزی به من برسد. دیگر حسرت‌هایم را جمع نمی‌کنم روی هم تا شاید روزی گره‌شان را پیش از مرگ باز کنم. می‌دانم ممکن است این تصویر غروب، آخرین تصویر غروبی باشد که می‌بینم. امّا سوال می‌گوید فردا. سوال می‌گوید ما به تو فرصتی می‌دهیم تا بدانی که کی تمام می‌شوی. سوال می‌خواهد بداند اگر واقعا می‌دانستم چه کار می‌کردم. تقریبا ۳۰ ساعت برایم کافی است. ۳۰ ساعت برایم کافی‌ست تا هرآنچه که هنوز به آدم‌ها نگفته‌ام را بگویم. ۳۰ ساعت شاید کافی‌ست که به اندازه‌ی همه‌ی آدم‌های عزیز زندگی‌ام که دیده‌ام یا ندیده‌ام نامه بنویسم. پرتوهای غروب خورشید به بالای چشمانم می‌رسد. می‌نویسم. اگر فردا آخرین روز زندگی‌ام باشد می‌نویسم. آنقدری که دیگر حرف ناگفته‌ای در این زندگی نه کوتاه و نه بلندم نمانده باشد…

  • 6 авг.196из neocritic

    ✍🏻 این‌روزها انتشار نقاشی‌هایی از خانم مهرنوش بادپر در فضای مجازی، که به برخی ناهنجاری‌های فرهنگی در خانواده و جامعه اشاره کرده، مورد توجه و موضوع بحث‌های زیادی بوده است. برخی او را تحسین کرده‌اند و برخی او را «روان‌پریشی که در خانواده پر آسیب بزرگ شده» و «مرجان ساتراپی دوم» دانسته‌اند که برای «سیاه‌نمایی» در رسانه‌های معاند خوراک فراهم می‌کند. حتی رادیکال‌ترین منتقدان هم معمولاً ادعا نمی‌کنند خانم بادپر «دروغ» می‌گوید. همان‌طور که بازنمایی مرجان ساتراپی در پرسپولیس «دروغ» نبود. همان‌طور که رمان نهال نفیسی، ولو که اسرائیل از روایت او فیلم ساخته باشد. آنها بخش‌هایی از تجربه‌های تلخ و تاریک گروه‌هایی از زنان و مردان ایرانی در خانواده و جامعه را بازتاب می‌دهند که شاید شبیه به تجربه‌های ما نیست و احتمالا آن چیزی نیست که دلمان بخواهد ویترین وضعیت زن و خانواده در ایران را بسازد. تجربیاتی که مثل تجربه‌های خود ما موقعیت‌مند هستند و بدون آن‌ها تصور کلی ما از واقعیت ناقص است. بویژه در حوزه زن و خانواده که مسئولیت حفظ آبروی خانواده و ملت را بر دوش‌اش گذاشته‌اند. مناسبات میان قدرت و حقیقت این‌گونه است. اما افراد و گروههایی که خاموش و حذف می‌کنیم و آسیب‌هایی که زیر فرش هل می‌دهیم، گم نمی‌شوند...اینکه «دشمنان» ما عاشق انتشار چنین تصاویری هستند، چنانکه ما تصویر مشخصی از غرب را می‌پسندیم، به معنای «دروغ» بودن آن‌ها نیست. ماجرا این است که همه واقعیت همین نیست. اقتضای منافع سیاسی بازنمایی گزینشی است. مثلا در جریان مدرن شدن دولتی ایران در دوران پهلوی اول و دوم، تصویر «زن تراز» و مترقی آنقدر بزرگ و بزک شد، که زنان مسلمان و مذهبی را تا حدود زیادی از کادر بیرون انداخته بود. اتفاقی که بعد از انقلاب درباره گروه دیگری از زنان تکرار شد. (تنها اینکه زنان مسلمان دانش، امکان و کلمات کمتری برای روایت خود داشتند؛ کنترل تعصبات سنتی همزمان با کنترل دولتی درکار نامرئی کردن آن‌ها بود.) اما بزرگترین آسیب شقه شقه شدن زنان در هر دوره، متوجه خود زنان است. ساختار امتیازدهی و برچسب‌زنی پدرسالارانه در اشکال نو و کهنه‌اش، گفتگو میان زنان را با باورهای مختلف، ولو با اهداف مشترک، دشوار و حتی ناممکن می‌کند. ضمن اینکه زنان در این میان صرفاً قربانیان منفعل نیستند؛ بسیاری اوقات خودشان هم آگاهانه/ ناآگاهانه نقش موثری در فرایند طرد و نامرئی‌‌کردن گروه‌های دیگر ایفا می‌کنند؛ خواه در ساختارهای دولتی و حکومتی باشند, خواه در انجمن‌ها و حلقه‌های فمینیستی. ساختن فضاهای مشترک برای گفت‌وگو و به رسمیت شناختن تجربه‌ها و دیدگاه‌های متفاوت، شاید مهم‌ترین راه پرهیز از شقه‌شقه شدن کنشگران و از دست رفتن ظرفیت‌های جمعی باشد. @neocritic

  • 3 авг.221из fgz68

    خانه‌ای که گرفتیم خیلی بزرگ است اما ورودی‌های اتاق خواب‌هایش و آشپزخانه آنقدر تنگ است که نمی‌شود وسایل را داخل برد. طوری که یخچال و تخت خواب رو‌گوشه‌های هال گذاشته‌ایم. از این ترکیب اصلا خوشم نمی‌آید.‌ همسرم هنوز نیامده و خانه را ندیده است اما خانواده‌ی خودم و کلی دوست‌ هستند که برای کمک آمده‌اند.‌ به نظر آنها هیچ ایرادی ندارد که یخچال کنار تخت خواب باشد و تخت هم گوشه‌ی هال. اتفاقا قشنگ است! من اما این وضعیت را نمی‌پسندم.‌ دلم می‌خواهد هرچه زودتر همسرم بیاید و بهش بگویم که این خانه را نمی‌خواهم. بهش بگویم که همه چیز خیلی زشت و بدقواره چیده شده است. همسرم بالاخره می‌آید. اینجای خواب تازه می‌فهمم این خانه، حتی توی شهر خودمان نیست و یک شهر دیگر است.‌ همسرم می‌گوید اینجا دوست و آشنا داری؟ نگرانی‌ام بابت ماندن در این خانه شدیدتر می‌شود. با خودم فکر می‌کنم کاش حداقل یک میلیارد دیگر داشتیم تا می‌رفتیم یک خانه‌ی بهتر. همسرم یک چیزهایی توی سند می‌بیند، باگ‌هایی توی در و دیوار خانه پیدا می‌کند، می‌فهمد آبگرمکن خراب است، کولر ندارد و .... بقیه هی می‌خواهند ما را مجاب کنند که بالاخره همین است و نمی‌شود همه چیز کامل باشد! دختری بهم می‌گوید عاشق حیاط خانه‌مان شده که در نور مهتاب خیلی قشنگ است و برگ‌های درختانی که در باد تکان می‌خورند. دوباره با خودم می‌جنگم که راضی شوم. فکر میکنم حداقل، حیاط‌دار است. اما تهِ دلم هنوز هم آنجا را دوست ندارم. آدمهای زیادی هجوم می‌آورند تا خرید خانه‌ی جدید را به ما تبریک بگویند. خانه پر از آدم می‌شود. از این شلوغی بیزار می‌شوم. دلم می‌خواهد یک جای دور فرار کنم. همسرم دارد با صاحب قبلی خانه صحبت می‌کند که مجابش کند خانه خیلی ایراد دارد و باید قرارداد را فسخ کنیم. مرد زیر بار نمی‌رود.‌نگرانیم به اوج می‌رسد. یک لحظه پشت پنجره می‌روم، روبرویم کوههای بلند است و در همین لحظه یک منبع بزرگ آب که روی قله است، منفجر می‌شود، آب سرازیر می‌شود به سمت خانه و شبیه یک موج بزرگ‌سونامی، خیلی زود توی خانه راه می‌افتد.‌ همه جیغ می‌زنند و پراکنده می‌شوند. همسرم می‌گوید دیدید گفتم این خانه به درد نمی‌خورد. حالا دیگر من هم خوشحالم. خانه دیگر هیچ جای دفاعی ندارد. یک نفر تکانم می‌دهد.‌ همسرم است که بالای سرم ایستاده و دارد صدایم می‌کند.‌ به زحمت لای چشم‌هایم را باز می‌کنم و تازه می‌فهمم اینها همه خواب بوده است!

  • 3 авг.177из delkhoshihayman

    امروز بچه‌قمری کوچکمان پرید. نزدیک دو ماه، همسایه‌ی شیشه‌ به شیشه هم بودیم. آن‌ها هی چوب و فضله و پر می‌ریختند روی چهارچوب در ورودی، ما هی تمیز می‌کردیم و منتظر تخم بگذارند، جوجه‌ دربیاید و بزرگ شود و بپرد. شب‌ها هم باید حواسمان جمع گربه می‌بود و اگر صدایی می‌شنیدیم برای دفاع از خواب می‌پریدیم. جوجه هنوز کوچک است. آنقدر که نوکش به نظر زشت و زیادی بزرگ می‌آید. اما پریده، چون دیشب دوباره گربه تلاش کرده بود شکارش کند. بچه می‌گوید به پرواز جوجه، حس فارغ‌التحصیلی دارم. می‌گویم مگر تو فارغ‌التحصیل شدی که بدانی چه حسی دارد؟ یا مگر جوجه را ما زاییده بودیم؟ می‌گوید نه! ولی مال خانه‌ی ما بود. فقط کاش شبیه فارغ‌التحصیلی واقعی که کتاب و دفتر و دستک را جمع می‌کنی، بشود از کثیف‌کاری فضله و چوب‌هایشان هم خلاص شویم.

  • 2 авг.20284из tehranpodcast

    تراپیستی داشتم که وسط جلسه، وقتی داشتم اشک می ریختم و یکی از آن فجایع دردناک زندگی ام را شرح می دادم ،خمیازه کشید و گفت: « توی این هوا، آش خیلی میچسبه » . ایستاده بود کنارِ پنجره ی اتاق کوچکش و عجیب بود که هوای ابری آن بیرون برایش جذاب تر از زخم های شخصی من بود .آن لحظه می دانستم که دیگر این اتاق و این تراپیست خوش اشتها را نخواهم دید. که ناگهان رو به من پرسید: فرض کن طنابی توی دستت است که سر دیگرش را یک اژدها گرفته و بین تان یک دره است. اژدها مدام طناب را می کشد و تو به لبه ی پرتگاه نزدیک می شوی ،چه کار می‌کنی ؟ مث آدم های احمق جواب دادم تا جایی که زورم می رسد، تلاش می کنم و طناب را می کشم .گفت :ولی او یک اژدهاست و زورش از تو خیلی بیشتر است، چیزی نمانده تا سقوط کنی. مستأصل نگاهش کردم. گفت چرا طناب را رها نمی کنی ؟ آن لحظه ناگهان روزنه ای به رویم باز شد ، لابد دری به آگاهی .قاعده ها عوض شدند و اژدها خوار ‌و خفیف شد.آن موقع طناب های زیادی توی دستم بود، هم زمان داشتم با چند اژدها طناب کشی میکردم . جنگیدن بیهوده ،مقاومت باطل همین است .پافشاری بر اتفاقی که نمی افتد، اصرار بر امرِ غیر ممکن، وقتی میتوانی طناب را زمین بگذاری .زور تو همیشه کفایت نمی کند، رها کردن ضعف نیست، پذیرش این نکته است که تو جنگجوی هر مبارزه ای نیستی و نجات یافتن گاهی در نجنگیدن است. | نعیمه بخشی | #داستانک 📻 @tehranpodcast ❄️

  • 1 авг.210из fgz68

    این کتاب رو بابای بچه خریده. هیچ متنی نداره و بارها برای بچه خوندمش ولی هربار که عکس‌هاش رو می‌بینم، خیلی لذت می‌برم. تصویرسازیش خیلی زیباست و از اون زیباتر، داستان کتابه که در عین سادگی، خیلی پرمعنا و تاثیرگذار هست. می‌خواستم خلاصه‌ی داستانش رو بگم ولی حیفه. اگه تونستید خودتون تهیه کنید و بخونید‌.

  • 1 авг.210из hameye_bachehaye_man

    دیروز می‌خواستم از درخت توت کهنسالی بالا بروم. اول یک نگاه سرسری دور درخت انداختم، بعد آن سمتی ایستادم که به نظرم بالا رفتن شدنی‌تر بود. همانجا دنبال گیره‌ی دست و پا گشتم و چیزی نیافتم. با دقت بیشتری دور درخت چرخیدم و چند شاخه برای آویزان شدن دیدم. آن شاخه‌ها را گرفتم و با فشار کف پایم روی تنه‌ی درخت، خودم را بالا کشاندم، پاهایم را دور همان شاخه‌ها حلقه کردم و بالاتنه‌ام را از عقب خم کردم. ضربان قلبم را حس می کردم. میان نفس‌های به‌شماره افتاده، نفس عمیق می‌کشیدم و از تقلایم برای بیشتر آویزان ماندن یا بالاتر کشاندن خودم، مستانه می‌خندیدم. بعد می‌پریدم پایین، نقش زمین می‌شدم و یکی دو دقیقه بعد وارد همان کارزار می‌شدم یا شاید بهتر است بگویم میدان رقص. بعد چندبار آویزان شدن، برگشتم همان جایی که به دنبال گیره‌های دست و پا می‌گشتم. این‌بار با نگاهی دقیقتر، انعطاف بیشترِ ذهن و جسم و دل‌وجرات بیشتر، رفتم بالای درخت. بالاتر و بالاتر رفتم. با هیجان می‌گفتم تونستم، رفتم بالا، رفتم بالاتر. وقتی خواستیم از آنجا برویم، من برای پایین رفتن از درخت به چالش برخوردم. چندباری تا نیمه‌ی راه رفتم پایین و ناکام برگشتم بالا. آنجا بود که فهمیدم چرا بچه‌ها خیلی وقت‌ها در بالا رفتن از درخت خودکفا بودند ولی در پایین رفتن دست‌به‌دامنم می‌شدند. بعضی‌هاشان می‌پرسیدند چه‌جوری بیام پایین. آچمزشده نگاه می‌کردند و واقعاً منتظر جواب بودند. بعضی‌هاشان هم که می‌گفتند من رو بگیر و بلافاصله خودشان را در بغلت رها می‌کردند و تو را در عمل انجام‌شده قرار می‌دادند. من هم معمولاً فکر می‌کردم خب چطوری رفتی بالا، همونطور برگرد دیگه. دلم می‌خواست به جای اینکه بهشان ماهی بدهم، خودشان ماهیگیری را یاد بگیرند. کاش می‌شد دوباره کودک شد و همه‌ی این تجربه‌ها را از سر گذراند تا به بچه‌ها نزدیک‌تر شد و در موقعیت‌های مختلف بیشتر و بهتر درک‌شان کرد. من هم شاید اگر از خواهرم که پای درخت ایستاده بود، سبک‌تر بودم و نگران آسیب دیدنش نبودم، خودم را در آغوشش رها می‌کردم‌. از سوی دیگر میل به اینکه کاری را که آغاز کردم، به سرانجام برسانم هم این میان نقش داشت. دلم نمی‌خواست همراهانم گیره‌های دست و پای روی تنه درخت را نشانم دهند. دلم می‌خواست سکوت کنند و فضا و فرصت بدهند تا خودم دل‌وجرات و راه‌وچاهش را پیدا کنم و پایین بیایم. #همه‌ی_بچه‌های_من #درخت_نوردی تقدیم به همه‌ی بچه‌های درخت‌نوردم

  • 31 июл.229из ketabche_yaddasht

    محفل عروسی یکی از خویشاوندان نزدیک‌مان است. برای همین دوسه روز گذشته برای خرید چند وسیله‌ی ضروریِ دخترم، به بازار می‌رفتم. دیروز در خانه ماسک نداشتم با خودم گفتم تا دروازه‌ی مارکت که با رکشا* می‌روم و پیاده‌روی ندارم پس همین چادر کافی‌ست. با دخترم داخل مارکت که شدم داشتیم مغازه‌‌ها را نگاه می‌کردیم که دیدم چند جوان با خنده،یکی پس از دیگری بی‌آنکه چیزی بگویند، به سمت زیرزمین دویدند. نفهمیدم چه اتفاقی افتاده است. بی‌توجه وارد مغازه‌ای شدیم تا برای لباسِ دخترم، نگین انتخاب کنیم. چند ثانیه بعد، یکی از همان جوان‌ها باشتاب وارد مغازه شد و پشت پیشخوان ایستاد. رو به دکاندار گفت (فلانی دوربین‌ها را چک کن که رفتن به من بگو) من هنوز هم نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده اما رفتارش به شدت حواسم را جلب کرد. جوانی با لباس‌های پاکیزه و استایلی امروزی که دستپاچگی‌اش آشکار بود. جایی کنج مغازه ایستاد و هی سرک می‌کشید و می‌پرسید رفتن؟ وقتی دکاندار گفت (بیا برو برفتن)، نفس راحتی کشید و از مغازه خارج شد. از دکاندار پرسیدم چرا این جوان فراری بود؟ گفت: به خاطر این‌که ریش نداشت! بعد رو به شاگردش کرد، دستی به ریش بلند خودش کشید و با لحنی آمیخته به طعنه گفت (نه ریش خوده بتراشین، نه مجبور باشین بترسین و فراری شین.) این حرف را که زد دخترم دستم را محکم فشرد. لحظه‌ای اضطراب را در چشم‌هایش دیدم. آرام و پیوسته زیر لب می‌گفت مامان بریم یک ماسک بخریم. به چشم‌های نگرانش نگاه کردم و بی‌هیچ حرفی، به سمت پسربچه‌ای که ماسک می‌فروخت، راه افتادم. من آن‌ ماسک را بیش‌تر برای آرام کردن چشم‌های دخترم خریدم! رکشا: وسیله نقلیه ماریا

  • 31 июл.232из nahangah

    «زنی بچه به بغل از کلبه بیرون اومد، داشت گریه می‌کرد. چون پسر کوچیکش جلوی کلبه‌شون بوده و سربازی با شلیک تیر اون بچه رو کشته بود. وقتی مادر پیدایش شد، یکی از افراد مدینا با یک ام – 16 به اون شلیک کرد و زن به زمین افتاد، نوزاد از دستش پرت شد، بعد اون سرباز با تفنگ ام – 16اش به نوزاد شلیک کرد» پاراگرافی که خواندید بخش بسیار کوتاهی از گزارش سیمون هرش، روزنامه‌نگار آمریکایی از قتل‌عام مای لای 4 است. احتمالا شما هم چیز زیادی راجع‌به جنگ ویتنام نمی‌دانید. اگر می‌خواهید فقط یک چیز درباره این جنگ بخوانید پیشنهاد من همین گزارش سیمون هرش است. بخواهم خلاصه برایتان بگویم، ارتش امریکا به بهانه‌ی پیگیری و نابودی ویت‌کنگ‌ها به یک دهکده‌ در ویتنام جنوبی حمله می‌کند. ویت‌کُنگ یا جبهه آزادی‌بخش ملی نام سازمان سیاسی و چریکی کمونیست بود که در جریان جنگ ویتنام در ویتنام جنوبی و کامبوج در برابر ارتش آمریکا و دولت ویتنام جنوبی مدت طولانی جنگید. مردم این دهکده زندگی عادی‌شان را داشتند، یا در کلبه‌هایشان بودند یا مشغول به کشاورزی و شالیکاری. حتی کمونیست نبودند. البته بعد از این قتل عام مردم آن منطقه همگی کمونیست شدند. گزارش می‌گوید: «کمی پیش از ساعت 8 صبح روز شانزدهم مارس سال 1968 گروهان سی از گردان اول پیاده نظام بیستم، از تیپ یازدهم لشگر آمریکال ارتش ایالات متحده امریکا، در یک عملیات پیگرد و نابودی وارد دهکده مای لای شد. اما تقریبا هر موجود زنده‌ای که این گروهان به آن برخورد تا ظهر، جان باخته بود. حدود پانصد زن، کودک و مرد سالخورده به گونه‌ای حساب شده و هوشمند به قتل رسیدند.» نکته جالب این گزارش تلاش گسترده ارتش آمریکا برای پنهان کردن گندی است که بار آمده. ارتش در ابتدا این عملیات را یک پیروزی نظامی معرفی کرد و از کشته شدن شمار زیادی از «نیروهای دشمن» سخن گفت، در حالی که قربانیان عمدتاً غیرنظامیان بی‌دفاع بودند. گزارش‌ها دستکاری شدند، بسیاری از شاهدان سکوت کردند و فرماندهان کوشیدند ماجرا هرگز به افکار عمومی نرسد. اگر پیگیری چند سرباز، شهادت شاهدان و مهم‌تر از همه گزارش تحقیقی سیمور هرش نبود، احتمالاً مای‌لای هم مانند بسیاری از جنایت‌های جنگی دیگر، برای همیشه در میان اسناد محرمانه دفن می‌شد. از نظر من این گزارش فقط در مورد یک جنایت جنگی مانند هزاران جنایت جنگی دیگر که از قضا در اغلبشان دستان کثیف امریکا در کار است، نیست. این گزارش چکیده‌ای است از واقعیت خشن، بی‌رحم، کثیف و غیرقال تغییر سیاست‌های نظامی امریکا که وقتی دختران آرایش کرده‌ی ناز و گوگولی جلوی دوربین موبایلشان می‌نشینند و به ما ایرانی‌ها می‌گویند اگر سربازهای امریکایی را دیدید نترسید با شما کاری ندارند و بسیار مهربان و جنتلمن هستند، احمقانه باورمان نشود. این فقط یک مثال از وارونه‌سازی واقعیت است. مصداق‌های دیگرش را خودتان این مدتها بارها با چشم دیده‌اید. برای درک عمق حماقت امریکا در جنگ ویتنام باید بدانید که اصلا امریکا در این جنگ چه‌کاره است؟ چرا وارد شد؟ چندسال طول کشید؟ چرا خارج شد؟ در نهایت پیروز میدان که بود! چه جنایت‌هایی رخ داد و ...! اگر قتل عام مای لای 4 را سرچ کنید می‌توانید چند عکس محدود که عکاس ارتش امریکا همان روز گرفته است را ببینید. من این گزارش را در کتاب به من دروغ نگو (گزارش‌هایی تاریخ‌ساز از روزنامه‌نگاران کاوشگر) به کوشش جان پیلجر از نشر اختران خواندم.

  • 30 июл.175из madsigns

    видео или голосовое, без подписи

  • 30 июл.216из irwomen

    از قربانیان صبرا و شتیلا تا قتل عام سربرنیتسا نسخۀ بوسنیایی شهیدان خدایی مائده ایمانی کانون زنان ایرانی شهیدان ای محبوبان، کجایید شما این قطعه را نخستین بار روی مجموعه‌ای از عکس‌های قربانیان سربرنیتسا در صفحۀ تاریخ بوسنی در اینستاگرام دیدم. تازگی‌ها، ۱۱ جولای، سالگرد آن جنایت هولناک بود: عکس‌هایی از پسربچه‌های شاد خندان، ورق بعدی، عکس‌هایی از مادران گریان، ورق بعدی، عکس‌هایی از ردیف تابوت‌ها، ورق بعدی، عکسی از یک دشت سبز با ردیف‌های متوالی ستون‌های سپید یادبود. و روی این تصاویر سطری از این آهنگ پخش می‌شد که معنایش را نمی‌دانستم اما ملودی‌اش به طرز مبهمی برایم آشنا بود و کلمۀ «شهید» را هم به دشواری در آن میان می‌شنیدم. آن قدر سربه‌سر گوگل گذاشتم تا بالاخره فایل صوتی و متن ترانه را پیدا کردم: قطعۀ Šehidi -که برخلاف شهود اولیۀ من، معنایش «شهید من» نیست، «شهیدان» است- از خواننده و قاری قرآن بوسنیایی، حافظ عزیز علیلی. قطعۀ کامل را که گوش کردم دلیل احساس آشنایی را دانستم: این قطعه را با الهام از «شهیدان خدایی» ساخته‌اند. با این حال، این قطعه صرفا نسخۀ بوسنیایی شهیدان خدایی نیست؛ چه در ملودی و چه در شعر، حال و هوای خودش را دارد. اگر «شهیدان خدایی» فضایی از عظمت و جلال شهیدان می‌آفریند و از عزم بزرگشان و جایگاه رفیع عارفانه‌شان می‌گوید، قطعۀ بوسنیایی بیشتر غربت و مظلومیت را برجسته می‌کند: حولۀ گلدوزی‌شده و ابریقی که کنار چشمه جا مانده، شاهدی بر آخرین لحظات پسر روستایی جوانی که رفته سر و صورتی صفا بدهد ولی ربوده شده و به مسلخ برده‌شده؛ قالیچه‌های سبز خالی، ردپاهایی روی غبار خاک، و گل‌های درو شدۀ باغچه. این قطعه لحن و تصاویر یک مرثیۀ خانگی مادرانه را دارد. اگر اولین توصیف و قرینۀ شهیدان در قطعۀ ایرانی «بلاجویان دشت کربلایی است»، اولین توصیف قطعۀ بوسنیایی «محبوبان» است؛ ای کسانی که دوست‌تان داشتیم، در گهواره‌ها تاب‌تان دادیم، پارۀ تن‌مان بودید و از میان آغوش‌مان بیرون کشیده شدید و کشان‌کشان در حلقوم سیاه مرگ افکنده شدید… از دیشب تا به حال با این قطعه خیلی گریسته‌ام. مرا می‌برد به کودکی‌ام که کتاب داستانی داشتم دربارۀ کودکان بوسنی. مرا می‌برد به نوجوانی‌ام که از اینترنت کند و سکه‌ای آن سال‌ها استفاده می‌کردم تا تاریخ قتل‌عام‌ها را، مثل زخمی که می‌خارد هی ناخن بزنم و هی بکاوم و ساعت‌ها برایش گریه کنم: قتل عام ارامنه در جنگ جهانی اول، قتل عام صبرا و شتیلا، قتل عام سربرنیتسا. انگار که هر کدام از این فجایع، سرگذشت شخصی من بوده‌اند؛ انگار که من روحی گریخته از یک قتل عام بزرگ تاریخی‌ام که گذشته‌اش را از یاد برده و تازه دارد به یاد می‌آورد. احساسی که همین حالا هم دارم و نمی‌توانم توضیحش بدهم. حالا که از قتل عام سربرنیتسا و قربانیان مظلومش یاد کردم، دلم می‌خواهد یک واقعیت تاریخی را هم اضافه کنم: در زمان وقوع این جنایت، نیروی حافظ صلح سازمان ملل (در این مورد، متشکل از سربازان هلندی) در منطقه حضور داشت و نه تنها اقدامی در ممانعت نکرد، بلکه (بنا به پذیرش رسمی و بعدی دولت هلند) در قتل حدود سیصد نفر از بیشتر از هشت هزار قربانی بوسنیایی نقش داشت؛ از طریق تحویل آن‌ها به سربازان صرب، در حالی که می‌دانست نتیجه چه خواهد بود… درست شبیه کشتار صبرا و شتیلا، جایی که نیروی حافظ صلح (متشکل از سربازان فرانسوی) عقب‌نشینی کرد تا به شبه‌نظامیان فالانژ امکان سلاخی زنان و کودکان و سالمندان بی‌دفاع را بدهد و صبح بعد از جنایت، برای جمع کردن اجساد و عکاسی از آن‌ها بازگشت… برای خواندن ادامه‌ی مطلب روی لینک زیر کلیک کنید: https://ir-women.com/22769

  • 28 июл.183из mahboubeman

    یادتان هست گفته بودم که دارم رمان نوجوان می‌نویسم با چاشنی طنز؟ همان موقع، یکی دو والد دلسوز پیام دادند که فلان چیز را ننویس، چون بدآموزی دارد. پاسخم این بود که من نمی‌توانم واقعیت‌های دنیای نوجوان‌ها را نادیده بگیرم. برای ساخت دنیای مشترک با آن‌ها باید از زبان و دغدغه‌ها و مسائل خاص خودشان استفاده کنم؛ بعد در طول داستان، آموزه‌ها و مطالب مدنظرم را بیان می‌کنم؛ دقیقاً همان روشی که در تمام سال‌های آموزش و کار با نوجوان‌ها داشته‌ام و طبق شواهد و قراین، موفقیت‌آمیز هم بوده. گفتم سیاست و رویکرد حاکمان فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و آموزشی کشور، نادیده‌گرفتن این قشر و ایگنورکردن مسائل مربوط به آن‌ها بوده. از طرفی به خودش زحمت نمی‌دهد به نسل زد و آلفا نزدیک شود و خوراک فکری، فرهنگی، آموزشی و سرگرمی مناسب برایش تولید کند و با دست خودش می‌فرستدش به دامن کشورها و فرهنگ‌های دیگر، از طرفی می‌خواهد نسل جسور امروزی را به زور در چارچوب‌ها و قواعد جزم خودش جا کند، از طرفی معتقد و معترض است که چرا نوجوان‌ها گستاخ و بدزبان و منفعل و فلان و بهمان شده‌اند؟ نمونه‌ی این رفتار نسنجیده‌ی بلاهت‌آمیز، مسدودکردن پیج نیما تکیدو است. راستش من هم برای شناخت و نزدیک‌ترشدن به نسل جدید، نیما را دنبال می‌کردم و از خلاقیتش لذت می‌بردم و به ویدیوهایش می‌خندیدم. البته طبیعتاً برخی از رفتارها و فحش‌هایش موردپسندم نبود اما می‌دانستم که همینی هست که هست و منِ معلم یا والد یا مسئول یا سخنران یا هرکس! آن‌جا غریبه و اضافی‌ام و باید پیش از این‌ها بیش از این‌ها به این نسل توجه می‌کردم و نمی‌گذاشتم فرهنگ و ادبیاتشان این‌قدر بی‌در و پیکر شود. حالا اما باید، تفاوت‌هایمان را ببینم و بپذیرم و بخشی از این جریان بشوم، بعد کم‌کم بتوانم به اقتضای دنیای این‌ها تأثیرگذاری مدنظرم را داشته باشم. نه این‌که باز هم نادیده‌شان بگیرم و کم‌کاری‌های خودم را زیر فرش پنهان کنم و بعد از اینکه هزاران نوجوان با یک اشاره‌ی نیما تکیدو جمع شدند، بترسم و به جای ریشه‌یابی و استفاده از این ظرفیت، پیج این بلاگر محبوب را مسدود کنم و صدها هزار فالوئرش را خشمگین کنم و وقتی به این اقدام نسنجیده و حماقت‌آمیزم اعتراض کردند و فحشم دادند بگویم عجب نسل بی‌ادب و گستاخی هستند. این نسل عزیز، هرچه هستند و نیستند، محصول سیاست و تربیت و دستپخت خودتان هستند و آینه‌ی تمام‌نمای خودتان. پس به‌جای بستن و شکستن، خودتان را تماشا کنید... @MahboubeMan

  • «به نشانی ژنرال گای سترن وود، 3765 نبش آلتا بره‌آ، هالیوود غربی، کالیفرنیا.» کارت کشیدیم و پسرعینکی گفت همین جاده، بعد سمت راست. دوباره نگاه کردیم و دوتا جاده بود. گفتیم کدوم؟ دماغش رو تکون داد تا عینکش رو جابه‌جا کنه و به جادۀ سمت چپ اشاره کرد. مدام جلو می‌رفتیم و به پارکینگی نمی‌رسیدیم و همین که ناامید شدیم از دیدن پارکینگ، پیداش کردیم و پیچیدیم سمت راست. آسفالت پارکینگ داغ داغ بود، بوی گرما و تهوع می‌داد، همه چی در پرتو لیمویی رنگی غوطه می‌خورد و پوستمون رو نم‌ناک می‌کرد و به سرگیجه‌مون می‌انداخت. بین اون همه ماشین که در صف‌های طولانی تا ناکجاآباد روبه‌روی هم پارک شده بودن، شبیه یه مورچۀ کوچولوی سیاه بودم. قبل از اینکه تموم پاهای مورچه‌ایم می‌سوختن باید تند و تند جابه‌جاشون می‌کردم. همون لحظه‌های داغ و مورچه‌ای دلم خواست یه «رمان آمریکایی» بخونم. همیشه وسط یه پارکینگ بزرگ وسط ناکجا‌آباد یا وسط گرمای هلاک کننده و بیابونی شهرم دلم یه رمان آمریکایی می‌خواد. یه داستان داغِ داغ که بوی گرما و تهوع بده. نه می‌خواستم «در راه» رو تموم کنم و نه می‌خواستم از «بوکوفسکی» و «فانته» بخونم. در راه رو نمی‌خواستم تموم کنم چون گنجِ سرخم بود و می‌دونستم با این اضطراب نمی‌تونم ازش لذت ببرم. شبش جلوی کتابخونه به یاد آمریکای خیالی و ساختگی پل استر افتادم، که بیفتم توی آمریکا پل استر و مثل گذشته کنار کوئین در کتابخونۀ دانشگاه کلمبیا بشینم و کتاب استیلمن رو بخونم. پس پل استرایی رو که نخونده بودم بیرون کشیدم و از هر کدوم چند صفحه خوندم. نه! آمریکای پل استر رو نمی‌خواستم. یه کمی وقت تلف کردم و خواستم از زن پل استر چیزی بخونم. بعد دیدم بازم نه چون حوصلۀ تماشای «بد نوشتن» رو ندارم. در انتها یه کتاب بی‌ربط برداشتم: اجاق سرد آنجلا. اولای کتاب همه توی نیویورکن، توی میخونه‌ها و خونه‌های فقیر. همین خوب بود. با بابای ملکی و فرانکی و دوقلوها و مارگارت از این میخونه به اون میخونه. توی میخونه از لباس‌ها و بدن‌های نم‌ناک مست‌شون بخار بلند می‌شد، و هوا ترکیبی بود از بخار همراه با بوی توتون پیپ و سیگار مخلوط با بوهای ماندۀ آبجوی سیاه. گاهی هم همراه با ملکی و فرانکی له‌له برای یه تیکه تخم‌مرغ، یه عدد موز زرد و هوس‌انگیز، یه لیوان چای شیرین شده که بدن‌های سرد این بچه‌های آمریکایی فقیر رو گرم کنه. الان روی تخت «خوابِ گران چندلر» رو خوندم. چه آمریکایی، چه گرم، چه بامزه. فقط یه آمریکایی می‌تونه بنویسه: لبخندی به عرض بلوار ویلشایر، شیرینی کپک زدۀ فاحشه‌ها، چشم‌های سخت سوزان زغالی، مبلغ یک هزار دلار. دلم می‌خواست یه دختر آمریکایی متعلق به "دورۀ کرواک" بودم و دامن کوتاه می‌پوشیدم و از اونجایی که حتما اسمم خانم ریگن بود، پیشخدمتم رو می‌فرستادم پی آقای مارلو. همین که می‌اومد داخل اتاق اعیونیم، لیوانم رو کمی پایین می‌آوردم و بهش می‌گفتم «پس شما کارآگاه خصوصی هستی، نمی‌دونستم اونا واقعا وجود دارن، مگر تو کتابا!» زمستونایی که توی دنیای واقعی دانشگاه می‌رفتم و بارون می‌بارید و همه چی مرطوب و یخ زده می‌شد و زیر پالتوهای سنگینم دفن می‌شدم، وانمود می‌کردم یه دختر لندنی‌ام. بازی بامزه‌ای بود. فقط شرطش این بود که دانشجو باشی و همزمان از آسمون به چهرۀ بی‌رحمانه‌ای بارون بیاد و تموم برگ‌هایی که پاییز ریخته بودن، در اثر بارش زیاد پوسیده و از ریخت افتاده بشن. این پاییز و زمستون دانشجو نبودم و برای یه قبیله آدم کار می‌کردم و هربار که بارون می‌اومد دختر لندنی نمی‌شدم. بازی رو مثل یه نویسندۀ آمریکایی، درست مثل باندینی بخت برگشته باخته بودم. اما حالا خوشحالم. خورشید زمین رو بی‌نهایت داغ و آبکی می‌کنه. می‌تونه ما رو زنده زنده بپزه. گاهی هم شبیه به شخصیت خورشید داستان «همۀ تابستان در یک روزی از ری بردبری» می‌شه. یه مداد شمعی زرد، یه سکۀ طلایی بزرگ، یه لیمو. مارگوت توی قصۀ بردبری با صدای بچه‌گونه خونده بود «خورشید مثل یک گل است که تنها برای ساعتی می‌شکفد.» درخت‌ها از تابش زنانه و سحرانگیز گرما نرمن و نا ندارن تا همراه باد برگ‌های نرمشون رو تکون تکون بدن، پوستم نم‌ناک و تخیلم فعال می‌شه و می‌تونم بپرم وسط یه رمان آمریکایی و مثل خانم ریگن روبه‌روی آقای مارلو چشم‌های داغ سیاهم دودو بزنه. می‌دونم تمام تن آقای مارلو پر از برندیه. بوش رو می‌شنوم. همین که عصبانیم کنه، تند بپرانم «سراغ ندارم چیزی که لازم باشه به لاپوشونیش. وانگهی از طرز ادب‌تون خوشم نیومد.»

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

مرقومات زنانه — tgindex