باقی مانده های یک گل خشک𓅪
Статистикаکسي به فکر گل ها نیست کسي به فکر ماهي ها نیست کسي نميخواهد باور کند که باغچه دارد ميمیرد، که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کردهست. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1081311079
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 12
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 16
- 1/48двое суток
- 18
- 1/72трое суток
- 19
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
اگر تمایل داشتید این پیام رو فوروارد کنید تا من به صورت شانسی به یکی از شما عزیزان یک کتاب شعر بر اساس سلیقه ی خودم بهتون هدیه بدهم. اگر چنل ندارید یه لقب از خودتون رو داخل ناشناس برام بفرستید.
صدای ویگن به تنهایی باعث میشه بغض کنم .
جلوی خودم را گرفتم که نروم آنجا؛ به همان مکان که مدام در ذهنم مرا به سمت خودش میکشید. مثل دیوانه ها با خودم حرف میزدم، لباس ها را یکی یکی از کمد بیرون میکشیدم و دوباره سر جایشان میگذاشتم. به خودم میگفتم: نمیروم. کارهایم را میکنم و یک راست برمیگردم خانه. همان خانه ای که هزار کار ناتمام روی سرم ریخته است. جلوی آینه که ایستاده بودم و آرایش میکردم، باز خودم را نگاه کردم و آهسته گفتم: بس است. اگر قرار بود چیزی بشود، تا حالا شده بود. احمق نباش. و عجیب بود که برای نخستین بار این جمله را نه از روی خشم، که از روی دلسوزی به خودم گفتم. در آخر هم نرفتم .
خیلی خسته و نابودم. روی تخت افتادم و توان انداختن پتو روی خودم را ندارم. دلم کمی اغوش و یا یک شیرینی با طعم شکلات تلخ میخواهد، اما هیچکدامش را ندارم.
درختچه انارم حالش خوب است. برگ هایش سبزند، جوانه های کوچکی زده و آفتاب هر روز آرام روی تنش میلغزد. آبش را هم به موقع میخورد. اما گل نمیدهد. هیچ سرخی ای در میان این همه سبزی به من نشان نمیدهد. گاهی به آن نگاه میکنم و به روزی فکر میکنم که خریدمش؛ تا راه خانه مواظب بودم شاخه های ظریفش نشکند، در اتوبوس در آغوشم نگهش داشتم و تمام مسیر نگاهش میکردم، انگار چیزی را که هنوز مال من نبود از جهان پنهان میکردم. حالا گاهی خیال میکنم من و او به شکلی نامرئی به هم پیوند خورده ایم. وقتی من آرامم، او سبزتر میشود. وقتی من بی حال میشوم، سکوتش عمیق تر میشود. شاید هر دو به اندازه کافی آب و آفتاب داریم؛ اما هیچ کدام گل نمیدهیم. زنده ایم، برگ میدهیم، روزها را پشت سر میگذاریم اما انگار چیزی در هوایمان کم است، چیزی که نمیدانم چیست، فقط میدانم اگر یک روز درختچه انارم اولین گلش را باز کند، شاید بفهمم مدت هاست منتظر همان رنگ در خودم بوده ام.
без подписи
اگر روزی کابوسی از زندگی ام دیدی، کابوسی که خودم تو را به آن دعوت کرده بودم، بدان که آمادهام سایه رفتنت را میان اشک هایم ببینم. اما اگر ماندی، اگر صورتم را میان دست هایت گرفتی و اشک هایم را آرام از روی گونه هایم پاک کردی، شاید برای لحظه ای فراموش کنم که کجا ایستاده ام. شاید خیال کنم مرده ام و اینجا، جایی میان خواب و بیداری، تنها در رویاهایم نفس میکشم.
زیبایی کافی نیست. هر چقدر خودت را به زمین و زمان بزنی، هر چقدر خودت را بتراشی تا شبیه تصویری شوی که از تو ساخته اند، باز هم زیبایی جایی از دستت فرار میکند. انگار هیچ آینه ای قرار نیست روزی به تو بگوید، همین قدر کافی بود.
نمیدانم از کجا شروع کنم، از کدام حال خودم بگویم، از کدام نوشته ها که بوی نفرت و دلتنگی میدهند، یا از کدام کابوس ها که هنوز شب ها راهشان را به خواب هایم پیدا میکنند و صبح، پیش از آنکه چشم باز کنم، ترس را در تمام تنم میریزند. عزیزکم، میترسم. شاید بیشتر از هر چیز از شناخته شدن میترسم؛ از اینکه کسی آن قدر نزدیک شود که اتاق های تاریک درونم را ببیند، جاهایی که سال هاست جرئت نکرده ام چراغی در آنها روشن کنم. اما این بار بیشتر از خودم، برای تو میترسم. به هر گوشه این خانه که نگاه میکنم، چیزی در من آهسته فرو میریزد. و هر چه بیشتر نگاه میکنم، بیشتر میفهمم که اینجا جای خوبی برای تو نیست. برای من هم نبود. من اینجا سوخته ام، آن قدر آرام و طولانی که گاهی فراموش میکنم سوختن هم روزی باید تمام شود. بوی دود هنوز به تنم مانده است، و شاید به همین دلیل است که میتوانم پیش از تو آتش را ببینم. عزیزکم، من اینها را نمیگویم تا بترسانمت، و نه برای آنکه نجاتم بدهی. فقط میخواهم بدانی اگر روزی در این خانه احساس کردی چیزی آرام آرام از تو کم میشود، به آن حس اعتماد کن. من میدانم خانه ای که باید پناه باشد چگونه میتواند آدم را ذره ذره از خودش خالی کند.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи