مسطوره؛
Статистикаمسطوره: نوشته شده. آنچه از ما بر صفحه هستی نوشته میشود. _اینجا دفترچه یادداشت ذهن منه! پرندههای پیغامرسون: (ناشناس):🕊 https://t.me/harfmanbot?start=823019938 (شناس):🕊 @mastu_re_bot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 13
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 28
- 1/48двое суток
- 32
- 1/72трое суток
- 34
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حرف زدن از تو خاصیت مخدر رو داره.
خدایا من دوماه محرم و صفر رو منتظر بودم یه چیز حل بشه. باهات حرف زدم. گریههامو آوردم توی روضهٔ حسینت. مطمئن بودم ازین دوماه دست خالی بیرون نمیرم. حالا هم تموم شده. ولی من نمیدونم قصهٔ من حل شده و میشه یا نه. ولی بدون هنوز اون قرار توی ذهنمه و منتظرم. پس منو یادت نره.
بگید حرفای درگوشیتون رو برم برای امام رضا بخونم.
به من امام رضا جانم، کسی به جز تو حواسش نیست...
بگید حرفای درگوشیتون رو برم برای امام رضا بخونم.
انگار توی پستای کانال چیز بدی میگم بهتون که با هر پیام چندتا میرن. وا.
امام رضا شکل دیگهای هوای دلهای شکسته رو داره. من پیادهروی اربعین نرفتم. مدام دلتنگ بودم. برای کربلا. برای مشهد. و خب حتی معلوم نبود مشهد رو بشه بیام یا نه. آقای امام رضا مثل همیشه با همهٔ مهربونیای که من رو شرمنده میکنه تاریخ سفر رو کشوند به این زمان و من رو هم آورد توی شهر خودش. من اربعین نرفتم ولی اینجا یه ذره پیادهروی تجربه کردم. من اربعین نرفتم ولی اینجا آبمکعبی گرفتم. من اربعین نرفتم ولی حس خنکای پاشیده شدن آب از مهپاش توی صورت داغم رو تجربه کردم. من اربعین نرفتم. ولی الان که از نوک انگشت پام تا تکتک استخونای کمرم درد میپیچه با خودم فکر میکنم امام رضا زیارت خودش و تجربهٔ پیادهروی رو باهم بهم هدیه کرد. و این رزق خیلی ارزشمندی بود. ممنون آقای امام رضا. ببخشید که همیشه یادم میره شما فراتر از حدتصور من مهربونید.
من تا حالا پیادهروی اربعین نرفتم. ولی طبق شنیدهها حال و هوای شهادت امام رضا توی مشهد چیزی شبیه اربعینه. زیبا. بینهایت زیبا.
السلام علیک یا رسولالله(ص)
السلام علیک یا حسن ابن علی(ع)
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)
گاهی یه شربتی دستته که با یه قطره و دو قطره نوشیدن ازش سیر که نمیشی هیچ، بلکه بهش تشنهتر میشی چون مزش رو زبونت نشسته و حالا لیوان شربت رو از دستت گرفتن.
بالاخره به دارالشفاء دل غمزدهام رسیدم.
بالاخره به دارالشفاء دل غمزدهام رسیدم.
وقتی با این بچههای جدید از تشکیلات و کارجمعی و کتابهای خفن و چیزای مفید اینطوری صحبت میکنم حس میکنم یه روح زندگیای در وجودم دمیده میشه.
که زیستن تهی از عشق، برزخیست عظیم که زندگیست به نام ار چه، بدتر از عدم است
سپس قسم به جنون، این رهاییِ مطلق که در طریقت عشّاق، اوّلین قدم است
وقتی به این فکر میکنم این دیگه آخرین سفر دانشجوییمه خیلی غصم میاد. آدم دوست نداره باور کنه تموم شدن یه سری چیزارو. حتی اگه سخت هم گذشته باشن.
بده که عزیزمی اما بهت نمیتونم بگم عزیزم.
امشب خواهرکم با فکر به اینکه شاید یه روزی از پیشش برم یک عالمه توی بغلم گریه کرد و گریه من رو هم درآورد و به محبوب آیندم گفت دزد. عزیزِ من از الان مراقب خودت باش چون این بچه نیومده بدجوری ازت کینه به دل داره.