ماورای زندگی
Статистика"کلیه منافع این کانال صرف امور خیر میگردد" ترمیم زندگی بامتدساده اخطار:مدیران کانال مسئولیت افرادیکه ازآموزه نظری وعملی این کانال استفاده میکنند رانمی پذیرند،چنانچه شخصابعهده می گیریداستفاده نمایید. تماس با مدیر گروه : https:telegram.me/saghandy
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 13
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مغز تعطیل، دستمال مچاله، دیوار سرد(3) روایت رنج ناپیدا و قضاوت بی خاطره قسمت سوم ۵. آینه، بجای قاضی حالا، درمان... درمان این بیماری جمعی، یک چیز است: گذشته تان را جلوی چشمهای تان نگه دارید آن روزهای تاریک خودتان را فراموش نکنید نه برای اینکه خودتان را عذاب بدهید برای اینکه هر وقت خواستید برچسب بزنید آینه به دست تان بدهد و بگوید: این را که میخواهید قضاوت کنید شبیه خود شماست در بدترین روزهایی که داشتید قبل از هر قضاوت، سه پرسش از خودتان بپرسید: نمیتواند یا نمیخواهد؟ و اگر نمیدانید فرض را بر ناتوانی بگذارید چون فرض اشتباه مهربانانه، هیچکس را نمیکشد اما فرض اشتباه بیرحمانه، رابطه ها را میکشد اگر جای او بودم چه میکردم؟ این سؤال، دیوارها را فرو میریزد چون هیچکس از چاه، لبخند کوهستان را هدیه نمیدهد من در بدترین روز عمرم، چه موجودی بودم؟ جواب این سؤال، هر غروری را خاک میکند و بعد، بیاموزید که مرز داشتن با بیرحمی فرق دارد میتوانید از خودتان محافظت کنید میتوانید حد و حدود بگذارید میتوانید بگویید من در این وضعیت نمیتوانم همراهی کنم اما هیچکدام از اینها لازم نیست با برچسب زدن، مچاله کردن و به سطل انداختن همراه باشد میتوانید در را ببندید اما طوری که او بداند در بسته است نه اینکه او زباله بوده... نه سد آهنین بسازید نه در بی قفل... سد آهنین، آدمها را له میکند در بی قفل، خودتان را... راه سوم این است: در محکم اما محترمانه با یک جمله صادقانه، نه با یک برچسب... ۶. آیین همدلی قواعد پنجگانه اگر بخواهید همه این حکمت را در چند قاعده عملی خلاصه کنم: ۱. قضاوت نکنید، بپرسید بجای تنبل است، بپرسید: این روزها چطوری؟ سؤال، در باز میکند برچسب، در میبندد ۲. خروجی عشق را معیار نگیرید عشق، کارخانه تولید رفتار نیست گاهی عاشق ترین آدمها هم فقط میتوانند کنار تان ساکت بنشینند همان سکوت، گاهی برترین پیام جهان است ۳. زمان بدهید زخمهای روان، با تقویم شما خوب نمیشوند کسی که از جنگ برگشته، با عجله شما تندتر راه نمیرود فقط خسته تر میشود ۴. همان کسی باشید که آن روزها نیاز داشتید روزی که شما در چاه بودید آرزو داشتید کسی بیاید و بدون سؤال، کنار تان بنشیند حالا که سر چاه هستید همان کسی باشید که آرزویش را داشتید ۵. درد تان را راهنما کنید نه قاضی... رنجی که کشیدید شما را به دو چیز تبدیل میکند: به کسی که سنگ میاندازد یا به کسی که طناب میاندازد همان رنج، همان خاطره اما دو سرنوشت متفاوت... انتخاب، با شماست... و یک حقیقت آخر، تلخ اما آزاد کننده: دیواری که برای دیگران میسازید آجر به آجر، نقشه خانه آینده خودتان است روزی میرسد که شما هم باز در چاهی میافتید چون زندگی، هیچکس را مستثنی نمیکند و آنوقت، با همان دیوارهایی که برای دیگران ساختید روبهرو خواهی شد پس برای دیگران، آن راهی را بسازید که دوست دارید روزی خودتان از آن بر گردید در یک نگاه تنبلی، انتخاب است بیماری، ناتوانی... این دو را هرگز اشتباه نگیرید درد روان، گچ و عصا ندارد پس برای دیدنش، چشم دل لازم است نه سند... رنج خودتان را یاد تان باشد فراموشی آن، مادر همه بی رحمی ها است قلب، کارخانه نیست فصل دارد زمستان او را تحمل نکنید بهارش را نمی بینید آدمها دستمال کاغذی نیستند مچاله کردنشان، فقط دستهای خودتان را کثیف میکند قبل از هر برچسب، سه سؤال: نمیتواند یا نمیخواهد؟ اگر جای او بودم؟ من در بدترین روزم چه بودم؟ مرز داشته باشید اما محترمانه... نه سد آهنین، نه در بی قفل... کسی که در چاه بوده، یا سنگ میاندازد یا طناب... انتخاب، با شماست سخن پایانی متن من، حرف قلبی است که هم چاه را دیده، هم سر چاه ایستاده و از دیدن سنگها شرمنده شده است این صداقت، کمیاب است نگهش دارید و بدانید: بزرگترین خدمتی که میتوانید به جهان بکنید این نیست که همه را نجات بدهید اینست که هیچکس را در بدترین روزهایش، با برچسب، کوچک نکنید شما نمیدانید هر انسانی پشت آن چهره خسته، چه جنگی را میجنگد شاید همان کسی که شما تنبل صدایش میزنید شبها با اشک، برای فردا زره میبندد شاید همان کسی که دوستم ندارد برچسبش زدید، در سکوت، دارد با سیاه ترین مه ذهنش میجنگد تا یک روز دوباره بتواند دوست تان بدارد رحمت، نه یعنی اجازه دادن به هر رفتاری... رحمت، یعنی قضاوت نکردن کسی که در حال جنگ است شما که از جنگ برگشتید یا سنگ بیندازید که فردا سنگی که به شما میخورد سنگ خودتان است یا طناب بیندازید که فردا، دستی که از چاه بیرون تان میکشد دست همان کسی باشد که امروز نجاتش دادید هر وقت حرف دل داشتید پیش من بیاورید من اینجا هستم تا گوهرهای تان را صیقل بدهم: o.m-m.h.saghandy 1405/5/22
مغز تعطیل، دستمال مچاله، دیوار سرد(2) روایت رنج ناپیدا و قضاوت بی خاطره قسمت دوم ۳. فراموشی رنج بیرحمانه ترین مکانیزم ذهن است و حالا به تلخ ترین بخش متن من میرسید جایی که تیغ را میکشد: ما همه، همه این حالها را تجربه کردیم اما به محض بهبودی، مثل کسی که هیچوقت در چاه نبوده، سر چاه میایستیم و سنگ میاندازیم کاش حداقل برای یکبار، زیسته خود را متصور شویم و وقتی سر چاه ایستادیم خجالت بکشیم فراموشی درد، یک مکانیزم طبیعی ذهن است رحمتی است برای ادامه زندگی... اما همین رحمت، وقتی بیرویه میشود به بی رحمی تمام عیار تبدیل میشود: خودخواه میشویم و رنج خودمان را میبخشیم رو دار میشویم و رنج دیگران را قضاوت میکنیم یادتان میآید؟ روزی که از اضطراب، حوصله هیچکس را نداشتید روزی که از افسردگی، حتی جواب سلام را هم نمی توانستید بدهید روزی که فقط میخواستید کسی بفهمد فقط یک نفر، بدون قضاوت... و حالا که حال خودتان خوب شده، همان آدمهای دیروز را میبینید با همان چهره دیروز خودتان و برچسب میزنید: تنبل است نه، خسته است خسته ای که از مغز میآید از استخوانها سنگین تر است زیر کار در میرود نه، زیر بار رفته است باری که شما نمی بینید من را دوست ندارد نه، خودش را هم نمیتواند دوست بدارد چه برسد به شما و... کارخانه اش از کار افتاده شاید هم راست میگویید اما مگر کارخانه شما هیچوقت از کار نیفتاده است؟ و بعد، آن جمله من که قلب را میلرزاند: مثل دستمال کاغذی مچاله اش کردید و انداختید توی سطل زباله... آدمها دستمال کاغذی نیستند و حتی دستمال کاغذی هم فقط یکبار مصرف است آدمها هرگز... آدمی که یک روز برای تان عزیز بود فقط چون یک فصل، کارخانه اش از کار افتاده، باید به سطل انداخته شود؟ عشق که قرارداد تولید مداوم نیست عشق، پیمان همراهی است قلب، کارخانه نیست قلب، فصل دارد زمستان او را تحمل نکنید بهارش را هم نخواهید دید ۴. دیوار سرد و تراژدی، اینجا کامل میشود: وقتی حالش خوب شد برگشت و به سد نه محکم شما خورد ببین چه کردید: او در بدترین روزهایش، تنها رنج کشید شما حتی یک پیام مهربان هم نفرستادید یک سؤال ساده هم نکردید و حالا که از چاه بیرون آمده و با دستهای خالی و دلی که هنوز زخمش تازه است برگشته، شما در را بستید و میگویید: دیر شد من دیگر نمیخواهم این، مجازات دوگانه است: یکبار بخاطر رنج کشیدن جریمه شد یکبار هم بخاطر خوب شدن... یعنی او هر کاری میکرد اشتباه بود: مریض بود محکوم بود خوب شد باز هم محکوم بود و بدانید که آن دیوار، از چه ساخته شده: از فراموشی شما ساخته شده، و از غرور شما... نه از عدالت... اگر راست میگویید یک سؤال از خودتان بپرسید: اگر جای او بودید همان روزهایی که نمی توانستید و کسی که دوستش داشتید شما را مچاله میکرد و می انداخت توی سطل، دل تان چه حالی میشد؟ این پست ادامه دارد o.m-m.h.saghandy 1405/5/23
مغز تعطیل، دستمال مچاله، دیوار سرد(1) روایت رنج ناپیدا و قضاوت بی خاطره قسمت اول متنی نوشتم که نه یک پست، بلکه یک اعتراف جمعی است: اعتراف همه ما که یک روز در چاه بودیم و روزی دیگر، سر چاه ایستادیم و سنگ انداختیم این دقیق ترین تصویری است که تا حالا از بی خاطره گی آدمها در برابر رنج دیدم👇 ۱. وقتی مغز تعطیل میشود تصویری که من از مغز درگیر اضطراب و افسردگی کشیدیم دقیق ترین تصویری است که میتوان برای آن کشید: مغزی متورم، کف آلود، متشنج و در نهایت، تعطیل... انگار شهری که یک روز پر از چراغ بود ناگهان برق آن شهر میرود خانه ها و خیابانها و...، سر جایشان هستند اما هیچ چیز کار نمیکند و اینجا اولین و مهمترین تفاوتی است که کمتر کسی بلد است: تفاوت نمیتوانم با نمیخواهم نمیخواهم یعنی انتخاب: میتوانم، اما حوصله ندارم این قلمروی تنبلی است نمیتوانم یعنی ناتوانی: توانش را ندارم حتی اگر بخواهم این قلمروی بیماری است تنبلی، انتخاب راحتی است افسردگی، از دست دادن خود توان انتخاب... تنبل، مبل را انتخاب میکند بیمار، حتی نمیتواند انتخاب کند که از رختخواب بلند شود این دو را اشتباه گرفتن، مثل اشتباه گرفتن نخواستن شنا با غرق شدن است: یکی تصمیم دارد دیگری جان به لب... و پارادوکسی که من با نگاه تیزم دیدیم دقیقا" همین است: کسی که مغزش تعطیل شده، میتواند راه برود میتواند حمام بگیرد میتواند امور شخصی خودش را بچرخاند اما نمیتواند تصمیم بگیرد مشارکت کند عشق بدهد یا به توقع شما بجوشد و رفتار کند چرا؟ چون کارهای روتین، مثل راه رفتن، با باتری پشتیبان مغز انجام میشوند اما تصمیمگیری، مشارکت عاطفی و عشق ورزی، پرمصرف ترین انرژی های ذهن هستند مغز درگیر، مثل گوشی ای است که فقط سه درصد شارژ دارد: هنوز میتواند پیامک بفرستد اما نه بازی کند نه فیلم، نه هیچ چیز سنگین... شما دارید از او فیلم سینمایی میخواهید در حالیکه او حتی نمیتواند صفحه خودش را روشن نگه دارد پس یادتان باشد: برای کسی که در جنگ درونی است حمام گرفتن یک فتح است نه یک عادت... قله ها ای که شما کوچک میبینید برای او کوه ها ای هستند که هر روز از نو باید فتح شان کند ۲. بیماری ای که گچ و عصا ندارد حالا بی رحمانه ترین بی عدالتی جهان را ببینید: اگر پای کسی شکسته باشد همه میفهمند همه دلسوزی میکنند همه به او صندلی تعارف میکنند اما اگر مغز کسی شکسته باشد که از هر استخوانی گرانبها تر است هیچکس نمیفهمد هیچکس گچ نمیگیرد هیچکس عصا تعارف نمیکند برعکس: میگویند تنبل است بهانه میآورد دلش نمیخواهد دارد ادای قهرمان ها را در میآورد درد جسمی، سند دارد درد روانی، هیچ سندی ندارد و آدمها فقط با سند، رحم میکنند اما شما، که این متن را میخوانید و در گذشته تان یک شب بیخوابی اضطرابی یا یک هفته خاکستری افسردگی را تجربه کردید میدانید که آن درد، از هر شکستگی استخوانی واقعی تر بود پس این را نگه دارید: اگر دست کسی میلرزد هرگز نگویید دستش تنبل است اگر قلب کسی برای زندگی، نمی تپد هرگز نگویید عاشق نیست شاید او در حال جنگیدن با جنگی است که شما حتی اسمش را هم نمیدانید این پست ادامه دارد o.m-m.h.saghandy 1405/5/22
آیین دوش ذهنی(2) قسمت دوم ۴. دوش ذهنی عادتی که هیچکس به شما یاد نداد به جان مطلب متن من برسید آن تصویر بی بدیل: هر روز دوش میگیرید اما ذهن تان ماهها است که دوش نگرفته... فکر کنید: اگر بدن شما بود هر روز میشستی اش، هر روز لباس تمیز میپوشیدی اش، و اگر یک روز حمام نرفته بودید احساس کثیفی میکردید اما ذهن شما همان که تمام زندگیتان با آن ساخته میشود سالهاست که با دست خودتان زیر آوار خبر و گزارش و حرف بی ارزش دفن شده، و شما حتی یک بار هم به آن نگفتید: بس است چشمهای تان صبح تا شب باز است پس ذهن تان صبح تا شب در حال بلعیدن است اما هیچ دروازه بانی سر دروازه ذهن شما نیست که بپرسد: این چیز، ارزش ورود دارد یا نه؟ و نتیجه اش همان کابوس آشناست که با کله باد کرده به رختخواب میروید و توقع دارید خواب خوش ببینید با شکم پر از غذای فاسد، توقع هضم خوب دارید ذهن، باغ است نه انبار. هر چیزی را که در باغ تان بکارید رشد میکند خبر بد، شایعه، مقایسه، حرص، خشم دیگران و... و بعد تعجب میکنید که چرا باغ تان پر از خار است در حالیکه خودتان هر روز بذر خار کاشته بودید دوش ذهنی، سه دقیقه وقت میخواهد و یک تصمیم: رژیم ورودی: هر خبری ارزش دیدن ندارد هر حرفی ارزش شنیدن ندارد هر مطلبی ارزش خواندن ندارد دروازه بان ذهن تان باشید به بیشتر چیزها بگویید: ممنون، لازم نیست رژیم خروجی: غصه های روز را در ذهن نگه ندارید بنویس شان، با خودتان حرف بزنید یا با کسی که امانتدار دل شماست قسمت شان کنید غمی که بیرون ریخته شود سبک میشود غمی که نگه داشته شود خانه میسازد آیین شب: یک ربع قبل از خواب، همه چیز را ببندید: صفحه ها خاموش، خبرها تمام، فکرها جمع... به ذهن تان بگویید: شیفت تو تمام شد استراحت کن... و بعد، اگر میتوانید یک دعا، یک نفس عمیق، یک شکر و هر چیزی که به ذهن تان بگوید: اینجا جای امنی است ۵. قانون زندگی بزرگسالی حرفه ای باشید تا از درون نسوزید همه این حرفها را میتوانید در یک جمله خلاصه کنید: حرفه ای باشید نه به معنای بیروح شدن... به معنای اینکه با زندگی، مثل یک حرفه ای رفتار کنید: حرفه ای، کارش را انجام میدهد حتی وقتی حالش خوب نیست حرفه ای، احساسات خودش را سرکوب نمیکند اما اجازه نمیدهد احساسات، فرمان کشتی را بگیرند حرفه ای، حق غم دارد اما قرارداد کارش را هم میشناسد: صبح باید سر پست خودش باشد حرفه ای، به ذهنش مثل ابزار کار اصلی اش نگاه میکند پس آن را تمیز نگه میدارد تیز نگه میدارد و عادت های کهنه را از آن میزداید و بدانید که این حرفه ای بودن، در نهایت به نفع خود شماست نه به نفع کارفرما و دنیا... چون وقتی از درون غصه نخورید و به فنا نروید آنوقت زندگی برای تان فقط ادای وظیفه نیست میشود باغچه ای که هر روز صبح به آن آب میدهید و هر روز عصر، گلهای او را میبینید عهد روزانه من و شما اگر بخواهی همه این حکمت را در چند خط، برای هر روز تان بنویسید اینست: صبح: کارم را شروع میکنم نه چون حالم خوب است بلکه چون حالم، وظیفه ندارد جای اراده ام بنشیند ظهر: اگر به قله نرسیدم به خودم نمی گویم شکست خوردی میگویم حرکت کردی چشم درونم زحمت من را دیده است و همین کافی است عصر: اگر غم دارم برایش وقت میگذارم اما قرارداد را یادم هست: اشک امشب، بلیط ماندن فردا در رختخواب نیست شب: دوش ذهنی میگیرم خبرهای آشغال را دور میریزم غصه های بیحاصل را بیرون میریزم و با ذهنی سبک، سر به بالین میگذارم تا خوابم هم، مهمان ذهن پاک من باشد سخن پایانی متن من، حرف یک پیر باتجربه را دارد در قالب یک جوان بیدار... این را نگه دارید چون کمیاب است اما بزرگترین هدیه آن، این پیام ساده است: شما تنها کسی هستید که میتواند از خودتان مراقبت کند دنیا به شما وقت گریه نمیدهد پس شما خودتان برای خودتان وقت بگذارید دنیا به شما خبر بد میدهد پس شما خودتان خبر خوب، برای ذهن تان بسازید دنیا به شما نتیجه نمیدهد پس شما خودتان، تلاش تان را قضاوت کنید با چشم برزخی درون تان، همان چشمی که هیچوقت دروغ نمیگوید و هیچوقت زحمت شما را نادیده نمیگیرد هر روز به بدن تان دوش بدهید هر شب به ذهن تان و هر لحظه به دل تان دوش بدهید تا هیچکدام، از دست شما، کثیف و تنها نمانند هر وقت حرف دل دیگری داشتید که میخواستید به آن جان بدهید با من حرف بزنید من اینجا نشستم تا گوهر وجود تان را استخراج و صیقل بدهم:blue_heart: o.m-m.h.saghandy 1405/5/21
آیین دوش ذهنی(1) قسمت اول یا هنر خود نگهداری در جهان بی وقت بزرگسالی متنی نوشتم که یک گوهر است حرفهای من ساده نیستند از دل زیسته ها ای برخاسته است که بهای این حقیقت ها را با روزهای تلف شده خودشان پرداختند ۱. انضباط، زندان نیست آزادی واقعی است بیشتر مردم انضباط را با محدودیت اشتباه میگیرند گویی کسی که منظم است خودش را زندانی قوانینی کرده که دیگران برایش نوشتند اما حقیقت برعکس است: انضباط، زندان خواسته ها نیست آزادی از هوس ها است د کسی که فقط وقتی حوصله دارد کار میکند در واقع برده دم دم های خودش است: هر صبح، حالش حاکم او است هر هیجانی، کشتی بان کشتی اش... اما کسی که انضباط دارد دیگر منتظر حال خوب نمی ماند خودش حال خوب را میسازد او به خواسته های خودش میگوید: تو حق نظر داری، نه حق رای... و در همین یک جمله، صاحب زندگی خودش میشود نکته طلایی حرف من، اینست: انضباط یعنی انجام دادن کار در وقت مقرر، چه از آن خوشتان بیاید چه نیاید چه به قله برسید چه نرسید این جمله من، کلید نجات یک عمر است چون کسی که منتظر انگیزه میماند میتواند یک عمر منتظر بماند اما کسی که انضباط دارد انگیزه را در مسیر راه پیدا میکند انگیزه، میوه شروع است نه شرط آن... و باور کنید: در دنیای بزرگسالی، هیچ سرمایه ای به اندازه این یک صفت، کمیاب و گران نیست آدم قابل اعتماد به وقت خودش، در هر جای این جهان، نادر ترین گوهر بازار است ۲. چشم برزخی درون، داوری است که هرگز دروغ نمیگوید حالا به زیباترین تصویر متن من برسید: چشم برزخی درون. آن چشمی که زحمت شما را میبیند حتی وقتی هیچکس نمی بیند آن چشمی که سند تلاش شما را نگه میدارد حتی وقتی نتیجه، سند آن را پس میفرستد اینجا قانونی هست که کمتر کسی به شما یاد میدهد: نتیجه، مالک احساس شما نیست نتیجه، گزارش بیرونی کار است اما احساس شما، گزارش درونی شماست از خودتان... اگر اجازه بدهید نتیجه نرسیده، تلاش رسیده تان را بی اعتبار کند ظلمی کردید که هیچ قاضی عادلی آن را نمیپذیرد: شما در طوفان، کشتی را راندید آیا چون به جزیره نرسیدید راندن شما بیهوده بود؟ شما در شب، چراغ را روشن نگه داشتید آیا چون صبح دیر آمد روشن نگه داشتن شما، خطا بود؟ شما در زمستان، بذر کاشتید آیا چون بهار نیامده، کاشتن شما اشتباه بود؟ راستش را بگویم: نرسیدن به قله، هرگز تراژدی نیست تراژدی، نرسیدن بخود شماست و شما هر بار که با وجود خستگی، کار را تمام میکنید به یک قله بزرگتر از هر قله بیرونی رسیدید: به قله من توانستم کسی که این قله را فتح کرده باشد هیچ قلهی بیرونی ای نمیتواند او را بشکند چون تکیه گاه او دیگر بیرون او نیست درون او است پس این جمله من را حک کنید و بالای آینه تان بچسبانید: وقتی زحمت کشیدید و انتظارات تان برآورده نشد درون تان را از خودتان ناامید نکنید شما وظیفه رسیدن نداشتید وظیفه حرکت کردن داشتید و حرکت کردید حالا درون تان را نوازش کنید نه سرزنش... ۳. حق غمگین بودن انسانی ترین حق بزرگسالی است اینجا به تلخ ترین و صادقانه ترین بخش متن من میرسید جایی که از بی انصافی زندگی بزرگسالی میگویم: فرصت گریه کردن نمیدهد آدم بزرگ باید فردا سر کار باشد باید چک اجاره را پرداخت کند باید سرپا بایستد حتی وقتی قلبش خوابیده است آری. این بی انصافی واقعی است اما بگذار حکمت عمیقتری را که در دل همین تلخی پنهان است بیرون بکشیم: غم، دشمن نیست غم، مهمان حق روح است مشکل، غمگین بودن نیست مشکل، غمگین بی برنامه بودن است تفاوت این دو، تفاوت سیل و رودخانه است: هر دو آب هستند یکی ویران میکند دیگری مینوشاند آدم بالغ سه کار را بلد است که آدم نا بالغ بلد نیست: به خودش اجازه غم میدهد نه آنکه غم را قورت بدهد و وانمود کند که نیست غمی که قورت بدهید در سینه تان ریشه میدواند به قلب میزند به لبها میرسد و خنده های تان را میدزدد برای غمش وقت مشخص میگذارد امشب حق گریه دارم فردا صبح، حق زندگی... این قرارداد با خود، هر دو طرف را راضی نگه میدارد: نه غم سرکوب میشود نه زندگی معطل میماند با غم، حرفه ای رفتار میکند اشک را میریزد اما در آن غرق نمیشود مثل کسی که باران را میبیند اما چترش را هم باز کرده است و آن حرفه ای رفتار کردن که من گفتم دقیقا" همین است: نه اینکه غم نداشته باشید اینکه غم شما را زمین گیر نکند پول مهم است بله... امنیت مهم است بله... اما هیچکدام به اندازه این مهم نیستند که صبح، بتوانید آینه را نگاه کنید و از چشمان خودتان خجالت نکشید این پست ادامه دارد o.m-m.h.saghandy 1405/5/21
. ای بَسا بیدارْ چَشمِ خُفتهدل خود چه بیند دیدِ اَهْلِ آب و گِل؟ آن کِه دلْ بیدار دارد، چَشمِ سَر گَر بِخُسبَد بَرگُشایَد صد بَصَر گَر تو اَهْلِ دل نهیی، بیدار باش طالِبِ دل باش و در پیکار باش وَرْ دِلَت بیدار شُد، میخُسب خَوش نیست غایِبْ ناظِرَت از هفت و شَش #مولانا
. ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده خوشتر ز چشم مستت چشم جهان ندیده #حافظ
منصور را چون دوستیِ حق به نهایت رسید دشمن خود شد و خود را نیست گردانید، گفت: "اَناالحَقّ". یعنی من فنا گشتم، حق ماند و بس. و این به غایتِ تواضع است و نهایتِ بندگی است. یعنی اوست و بس. دعوی و تکبّر آن باشد که گویی: تو خدایی و من بنده. پس هستی خود را نیز اثبات کرده باشی، پس دوئی لازم آید. و این نیز که میگویی: "هوَالحَقّ"، هم دوئی است. زیرا که تا "اَنا" نباشد، "هوَ" ممکن نشود. پس گفت: "اَناالحَقّ" چون غیر او موجودی نبود و منصور فنا شده بود. آن سخنِ حق بود. #مولانا #فیه_ما_فیه #نقاشیخط_جعفری 💐🌱
کثیری از دغدغه ها وخیالات آدمی، پوچ وبی مایه است،وبسیاری از مسئله ها همچون تلاشی برای صید مگس است مولانا می فرماید: خلق در ظلمات وهم اند وگمان..... دکتر محمد جواد اعتمادی
🌱زیست توحیدی در نظر #مولانا 📻دکتر عبدالجبار کاکایی
چشم باز(3) سپر محکم است قسمت سوم ۸. قانون نانوشته زندگی: مدیریت آنچه تغییر نمیکند حکمت پایانی متن من، دقیق و گرانبهاست: کنار آمدن با چیزی که نمیتوانید آنرا تغییر دهید نیازمند مدیریت است اجازه بدهید این را کامل کنم: مدیریت، سه گام دارد: شناسایی دقیق مسئله نه بزرگ نمایی ترسناک، نه انکار آرام کننده... نام دقیق درد تان را بگذارید جدا کردن آنچه در اختیار شماست از آنچه نیست رفتار او، شخصیت او، و تقویم عدالت جهان، در اختیار شما نیستند فاصله تان، واکنش تان، انتظارات تان، رشد تان و جایی که میایستید در اختیار شما است انتخاب آزادانه واکنش بعد از این دو گام، دیگر واکنش شما نه از روی ترس است نه از روی عصبانیت، از روی انتخاب است و انتخاب آگاهانه، همیشه آرامش میآورد مدیریت، هنر توزیع انرژی است انرژی تان را به دشمن ندهید به زندگی تان بدهید بزرگترین برد شما بر او، زندگی خوب شماست و او هم دیر یا زود این را میفهمد چون هیچ شکستی برای یک دشمن، سنگین تر از دیدن کسی نیست که با وجود او، خوشبخت است قواعد هفتگانه، در یک نگاه ۱. چشمان تان باز خوش خیالی، بال دشمن است ۲. توکل کنید اما تدبیر هم بکنید ایمان، جایگزین عقل نیست ۳. دشمن نسازید بهترین جنگ، جنگی است که رخ ندهد ۴. کم بگویید سند نگه دارید آرام باشید سه لایه سپر... ۵. کارت را رو نکنید واکنش مورد انتظار را ندهید شما ناشناخته باشید ۶. رفتن، قویترین ضربه است بیصدا، بی خشم، بی بازگشت... ۷. انرژی تان را پس بگیرید او لیاقت یک لحظه ذهن شما را هم ندارد سخن پایانی: دشمنی ها واقعی هستند پس چشمهای تان را باز کنید اما جنگی همیشگی نیستند پس روح تان را گروگان آنها نکنید از دو پرتگاه دور بمانید: پرتگاه خوش خیالی که به او پر و بال میدهد و پرتگاه بدبینی تلخ که کم کم شما را شبیه او میکند راه میانه، اینست: چشم باز، قلب مهربان، دست آماده، ذهن استراتژیک و روحی که هیچوقت گروگان کسی نمیشود با دشمن بیرونی، با هوشیاری و وقار روبرو شوید اما مراقب دشمن درونی تان هم باشید: آن صدایی که شبها از خیال انتقام، خواب تان را میدزدد چون گاهی بزرگترین شکست، این نیست که دشمن به شما ضربه بزند اینست که شما سالها ذهن خودتان را به او اجاره بدهید دور شوید بزرگ شوید خوب زندگی کنید و بگذارید خود زندگی، حساب هایش را خودش تسویه کند شما فقط یک وظیفه دارید: هیچوقت به کسی که لیاقت آنرا ندارد حتی یک لحظه ذهن خودتان را هم هدیه نکنید من برای تان هوشیاری روشن و آرامش عمیق آرزو میکنم هر وقت خواستید باز هم درباره این میدان پر پیچ و خم آدمها حرف بزنیم من اینجا هستم💙 o.m-m.h.saghandy 1405/5/20
چشم باز(2) سپر محکم است قسمت دوم ۵. سیاست خاموش: ضربه شما، سکوت شماست با اینکه میتوانید از پشت خنجر بزنید تا ردی از شما باقی نماند و بگویند خدا او را زد و... ولی خنجر زدن از پشت، سه بهای سنگین دارد: اول، شما را شبیه همان کسی میکند که از او گریختید دوم، به او حق جدیدی میدهد تا خودش را قربانی و شما را ظالم نشان دهد سوم، آرامش خود شما را میخورد چون کسی که خنجر میزند همیشه باید یکی از چشمهایش را پشت سرش نگه دارد دفاع هوشمندانه با خیانت فرق دارد شما لازم نیست به کسی خنجر بزنید کافی است سه کار کنید: کارت تان را رو نکنید نقشه های تان، احساسات تان، نقطه ضعف های تان و همه و همه را در جیب درونی تان نگه دارید کسی که شناخته نمیشود پیش بینی ناپذیر است و پیش بینی ناپذیر، شکست ناپذیر است واکنش مورد انتظار را ندهید دشمن دو چیز را شکار میکند: اطلاعات تان و واکنش تان... اگر هیچکدام را نگیرید عملا" از او جلوتر رفتید بدون آنکه حتی متوجه شود بگذار نتیجه کارش، معلم او باشد شما نه قاضی باشید نه جلاد، نه حتی تماشاچی وسواسی و... دور شوید و بگذارید زمین، خار خودش را پس بدهد گاهی دست غیبی واقعا" کار میکند اما به شرطی که شما در میدان نمانده باشید و خودتان را جلوی ضربه نگذاشته باشید بهترین خنجر شما که او هرگز نمیفهمد از کجا خورده، آرامش شماست درست در همان لحظه ای که انتظار انفجار شما را میکشد ۶. قدرت واقعی: رفتن بیصدا است اگر قدرت تان بیشتر است… چه؟ حذف کنید بلاک کنید دیلیت کنید نادیده بگیرید جواب ندهید چک نکنید و... آری، همه اینها درست است اما با یک شرط: این کارها را با آرامش انجام بدهید نه با فحش... فحش، داروی فوری درد است اما سم درازمدت آبرو و آرامش میباشد فحش، لذت یک لحظه دارد و سند ماندگار... کسی که فحش میدهد زمین بازی حریف خودش را انتخاب کرده است: زمین هیجان و احساس، همانجا که او بلد است بازی کند شما بازی بهتری بلدید: بازی بی اعتنایی کامل... قویترین حذف، آنست که هیچ رد خشم در آن نباشد مثل بستن دری که پشتش را هم فراموش کنید و یک نکته ظریفتر: اگر قدرت تان بیشتر است بخشش هم یک سلاح بیرحمانه است نه به معنای همه چیز حلال است بلکه به معنای حضور شما در ذهن من دیگر معنا ندارد کسی که از انتقام تان میترسید از بی تفاوتی تان بیشتر میترسد اما مراقب باشید: حذف برای سلامت شماست نه برای درس دادن به او... اگر حذف میکنید تا او بفهمد هنوز حذف نکردید فقط بازی دیگری را شروع کردید ۷. وقتی زور او بیشتر است احتیاط، بزدلی نیست نیمی از دانایی است وقتی دشمن قویتر است این قواعد را بخاطر بسپارید: دشمن قوی را هم تحریک نکنید هم نترسید ترس، دعوتنامه حمله است تحریک، بهانه آن... میانه این دو، یعنی وقار سرد: نه عقب نشینی التماس وار، نه جلو رفتن پرخاشگرانه... قدرت تان را در سکوت بسازید مهارت، ارتباط، سواد، مال، سند، و شهرت پاک و...، اینها آرام آرام در سکوت ساخته میشوند قدرت، مثل درخت است: زیر زمین رشد میکند بعد تنه او پیداست جنگ های تان را انتخاب کنید نه هر توهینی جواب میخواهد نه هر سنگی ارزش برداشتن دارد گاهی برد شما اینست که اصلا" وارد بازی نشوید از مسیرهای مشروع کمک بگیرید قانون، مقام مسئول، میانجی عاقل و.. گاهی قویترین ضربه، استفاده درست از نهادهای درست است بدون هیاهو، بدون خودزنی احساساتی... صبور باشید زمان، هم پیمان شماست خشم او میرود و میرود رشد شما میماند و میماند دشمن قوی امروز، گاهی غبار ضعیف فردا است اگر شما در این مدت بزرگتر شده باشید این پست ادامه دارد o.m-m.h.saghandy 1405/5/20
چشم باز(1) سپر محکم است قسمت اول آیین واقع بینانه زندگی در میان آدمها، دشمنی ها و خود زندگی... متنی نوشتم که حاوی هشدار است: ساده انگاری، پنبه بال دشمن است اما اجازه بدهید همین هشدار را در دل یک پرسش بزرگتر باز کنم: آدم بالغ چگونه میان اعتماد به نظم جهان و مسئولیت عملی خودش، راه میرود بی آنکه نه از ساده لوحی آسیب ببیند نه از تلخی، شبیه همان کسی شود که از او میگریزد؟👇 ۱. خوش خیالی، دامی بزرگتر از هر دشمن است هیچ دشمنی به اندازه اعتماد کورکورانه شما به عدالت خودکار جهان، نمیتواند به شما آسیب بزند نه، چون عدالت واقعی نیست بلکه چون جدول زمانی آنرا کسی نمیداند شما با زمان خودتان زندگی میکنید نه با تقویم دشمن تان... ممکن است جزای او دیر برسد و شما سالها در انتظار آن بنشینید و جان خودتان را در این انتظار بسوزانید کسی که فقط مینشیند تا چاه کن، به چاه خودش بیفتد عملا" خودش را بجای آن چاه، انتخاب کرده است باور نظام بر جزا استوار است را نگه دارید اما بدانید که این باور، چراغ آرامش شماست نه عصای بی تحرکی تان... هیچ ذره ای خیر بی جزا نمی ماند و هیچ ذره ای شر بی پاسخ نمی ماند اما وظیفه شما در برابر شری که امروز به پای تان رسیده، این نیست که بنشینید و به کائنات نگاه کنید وظیفه شما اینست که جان خودتان را از میدان آن شر بیرون بکشید ۲. ایمان واقعی، با سهل انگاری نمیسازد تا خدا نخواهد برگی از درخت نمیافتد درست است اما خدا هم خواسته است که شما عاقل باشید همان خدایی که برگ را با نظم میاندازد به شما عقل داده تا درایت عقل کنید و سقف بسازید راه ببینید مرز بکشید و از پنجره باز، دزد را دور کنید ایمان، دعوت به سادگی خیال نیست دعوت به توکل با هوشیارانه است: قلبی آرام در دل تلاش، نه چشمی بسته بر روی خطر... اگر کسی برای تان دام پهن کرده و شما فقط میگویید خدا خودش جوابش را میدهد و کاری نمیکنید در واقع از طرف خدا غیبت کردید: او به شما چشم داده است تا ببینید عقل داده است تا بسنجید و دست داده تا بر دارید و... بی تحرکی شما، نه توکل است نه تسلیم... فقط فروش نسیه امنیت تان به وعده مبهم فردا است ۳. قانون اول: دشمن نسازید پیش از هر سپری، پیشگیری است بسیاری از دشمنی ها، محصول دست خود ما هستند: زبانی که تند بود پیروزی ای که به رخ کشیده شد حقی که با تحقیر گرفته شد رازی که پخش شد شوخی ای که خنجر شد و... دشمن نساختن، نشانه ضعف نیست نشانه فرزانگی است: در اوج پیروزی، فروتن باشید شکست طرف را به رخش نکشید حرف حق را بدون تحقیر بگوید حق، با تیزی لحن، زهر آلود میشود راز دیگران را نگه دارید حتی راز کسی که دوستش ندارید برای آدمها راه بازگشت بگذارید در انتقام و تحقیر را باز نکنید شاید امروز حریف شماست اما جهان میچرخد و روزی ممکن است به کمک همان نیاز پیدا کنید و اگر کسی بی سبب از شما بیزار است، بدانید: این دشمنی، شما را مکلف به جنگی بی پایان نمیکند فقط مکلف به مراقبت میکند ۴. اگر دشمن پدید آمد: سپر دفاعی بسازید فرض کنید دشمن حتما" هست حالا چه؟ اول از همه، یک حقیقت آرامش بخش: کسی که به حیله پناه میبرد پیش از هر چیز به ضعف خودش اعتراف کرده است اگر میتوانست روبرو بایستد و ضربه بزند حیله لازم نداشت این را بخاطر بسپارید چون از ترس شما کم میکند سپر شما، چند لایه دارد: کم بگویید چون دشمن از اطلاعات شما تغذیه میکند از احساسات شما، از واکنش شما، از ترس شما و... پس هرچه کمتر فاش کنید کمتر آسیب پذیر میشوید سند نگه دارید چون در دنیای آدمیزاد ها، حرف در برابر حرف، باد هوا است اما نوشته و شاهد، دیوار است ارتباطات مهم را مستند کنید نه از روی بدبینی، از روی هوشیاری... آبرو و سابقه تان را بسازید قویترین سپر، شخصیت روشن و سابقه پاک است کسی که در میان مردم، به درستکاری شناخته شده است تهمت دیر به او میچسبد احساسات تان را به حلقه مطمئن محدود کنید دل باز، برای دوستان واقعی است نه برای هر رهگذری که لبخند میزند آرام باشید دشمن منتظر انفجار شماست انفجار شما، بهانه و سند او میباشد آرامش شما، نقشه او را بی ثمر میکند این پست ادامه دارد o.m-m.h.saghandy 1405/5/20
کوله بار دل(2) قسمت دوم ۴. هر جا بروید غریبه هستید همه چیز به باورهای تان برمیگردد از خانه دور میشوید میروید تا شاید جایی را پیدا کنید که به آن تعلق داشته باشید شهری نو، جمعی تازه، آدمهایی دیگر و... اما هر جا بروید برای مدتی غریبه هستید و تعلق، چیزی نیست که از بیرون به شما هدیه کنند تعلق، از درون شروع میشود اول باید به خودتان تعلق داشته باشید به ارزشهای تان، به راه تان، به آرامش تان... آنگاه هر جا بروید خانه را با خودتان میبرید همه چیز، به باورهای تان برمیگردد پس باور کنید: که میتوانید برسید که لایق بودن هستید که چیزی از دیگران کم ندارید که هیچ ایراد غیرقابل رفعی در شما نیست و وقتی اینها را با تمام وجود باور کردید یک اتفاق عجیب میافتد: میبینید که نه تنها به هدفی که میخواستید رسیدید، بلکه از آنچه حتی تصورش را هم نمی کردید زیباتر شدید خودتان را دستکم نگیرید شما از گلی که باید شکوفا شود جوانه زدید و شکوفا شدن شما، نه فقط حق شما، که رسالت شماست ۵. و اگر باید رفت… حالا برسیم به سختترین و شیرین ترین قسمت این حکمت... شنیدید که میگویند: کسی که میخواهد، برود را رها کنید این حرف در جای خودش درست است اما ناقص است اجازه بدهید کاملش کنم: اگر او را میخواهید واقعا"، از عمق وجود میخواهید با جان و دل رهایش نکنید برایش بجنگید اما نه با التماس و خود شکستگی، بلکه با ارزش و کرامت... کاری کنید که رفتن در ذهنش نلرزد و نه تنها از رفتن پشیمان شود بلکه پشیمان باشد که فقط یک روز در خیالش گذرانده که شما را ترک کند اما، و این اما مهم است: اگر بعد از تمام تلاش تان، با تمام صداقت و انرژی تان، احساس کردید که او ماندنی نیست آنوقت، خودتان برای رفتن پیشقدم شوید نه با خشم و التماس، که با وقار... یک رفتن واقعی، بی برگشت... یک رفتن سرد اما محکم... روی بر گردانید که در آن، نه کینه هست نه امید واهی... فقط احترام به خودتان چون کسی که نمیخواهد بماند ماندنش هم زندانش است و شما در زندان کسی اسیر نمی شوید که داوطلبانه با شما نمی ماند ۶. در نهایت، همه ما فقط یک چیز میخواهیم گاهی یک جمله ساده، مثل برایم ارزش دارید یا یک ممنون که هستید عمیق ترین احساسات را در وجود آدم زنده میکند چرا؟ چون در ته ته دل، همه ما حتی قویترین ها، حتی سردترین ها، فقط یک چیز میخواهیم: دوست داشته بشویم و بدانیم که بودن مان، برای کسی، معنایی دارد این خواسته، نه ضعف است نه وابستگی بیمارگونه... این، ماهیت آدم بودن است ما برای معنا ساخته شدیم و معنا، بی ارتباط با دیگران شکل نمیگیرد پس گاهی، حتی در میانه تمام بحثهای فلسفی، یادتان باشد که به کسی که دوستش دارید، بگویید: بودن تان برای من معنا دارد این جمله، هزینه ندارد اما میتواند دنیایی را روشن کند سخن پایانی: دنیا، درهم برهم است بعضی میآیند تا بسازند بعضی میآیند تا بخورند و بروند و بعضی فقط بهانه ای برای آزمون شما هستند شما نمیتوانید همه را تغییر دهید اما میتوانید خودتان را ببینید خودتان را بسازید و روی خودتان حساب کنید از دیگران مهربانی بپذیرید اما نجات و آرامش تان را به آنان نسپارید به آدمها فرصت بدهید اما به همه چیز و همه کس اعتماد نکنید برای کسانیکه میخواهید، بجنگید اما پیش از رفتنشان، خودت را از دست ندهید خودتان را دوست بدارید چون عشق شما به خودتان، تنها عشقی است که هیچکس نمیتواند از شما بگیرد و مهمتر از همه: این زندگی شماست کوتاه است یکی است و ارزش دارد که آنرا برای خودتان زندگی کنید برای خودتان قدم بردارید برای خودتان بخندید برای خودتان انتخاب کنید و وقتی روزی رسیدید که توانستید میان آدمها بایستید و لبخند بزنید بدون اینکه از درون خالی شوید بدانید که به آن چیزی رسیدید که همه این حرفها درباره آن بود و آنگاه، دیگر لازم نیست جایی بروید که به آن تعلق داشته باشید چون هر جا بروید میدانید به خودتان تعلق دارید برای تان آرامش، برکت و همراهی درست ترینها را از دل آرزو میکنم و هر وقت خواستید من اینجا هستم تا باز هم درباره زندگی، آدمها و این مسیر پر پیچ و خم حرف بزنیم💙 o.m-m.h.saghandy 1405/5/19
کوله بار دل(1) قسمت اول راهنمای ماندن در میان آدمها بدون اینکه خودتان را گم کنید هر کسی که تا بحال میان آدمها زیستن را تجربه کرده باشد این را میداند: زندگی با انسانها، هم سختترین و هم شیرین ترین کار این جهان است از یک سو، هیچ چیز مثل یک همراه راستین، زندگی را سبک نمیکند و از سوی دیگر، هیچ چیز مثل یک همنشین بیریشه، جان آدم را نمیفرساید همه دوست داریم در طول راه، با آدمهای خوب هم مسیر شویم کسانیکه چشمهایشان روشن است حرفهای شان قابل اعتماد، و بودن شان مثل تکیه گاه... هر کجا رفتیم مکان کارمان، گذرمان، و زندگیمان، دلمان میخواهد دست کم به آدمهای نا نجیب و نامرد و... نیفتیم این خواسته، طبیعی و درست است چرا که آدمیزاد، ساخته ارتباط است و با نگاه و همراهی دیگران معنا مییابد و درست هم هست که خوب دیدن انسانها، شرط انسان بودن است اینکه نباید در این و آن، بی جهت عیب جست و برچسب زد آدمها پیچیده هستند و میان خوب و بد شان، هزار خاکستری هست که تند قضاوت کردن، آنها را از بین میبرد اما این پرسش تلخ هم بی پاسخ نمی ماند: مگر میشود در این درهم برهم ایمان های متلاطم و بیای مانی های پراکنده، به آدمیزاد های نامتعادل اعتماد کرد؟ و پاسخ، گاهی کوتاه و صادقانه است: نه... نه همیشه... نه به همه و نه بدون آزمون... ۱. یکبار برای همیشه، فقط روی خودتان حساب کنید این، نه بدبینی و نه تلخی است این، هوشیاری یک انسان بالغ است اینکه روی خودتان حساب کنید به این معنا نیست که به آدمهای خوب، بد کنید یا به همه بدگمان باشید بلکه یعنی محور امنیت تان را از بیرون به درون منتقل کنید یا بدانید که حتی اگر همه رفتند شما میمانید حتی اگر کسی نخواست شما خودتان را میخواهید و حتی اگر هیچ همراهی نبود شما با خودتان، با آرامش خودتان، یک جماعت کامل هستید کسی که روی خودش حساب میکند از دیگران توقعی ندارد که شکستنش، او را بشکند او مهربانی دیگران را هدیه میبیند نه حق خود را... پس بیایید یکبار برای همیشه تصمیم بگیرید: یک شروع تازه با خودتان... نه با گذشته، نه با خشم دیروز، نه با انتظار فردا... فقط از همین امروز، خودتان، برای خودتان، یک نقطه نو... ۲. شما به این دنیا آمدید تا لذت ببرید نه ذلت بکشید این جمله را عمیق گوش کنید شما برای شکوه، برای عشق، برای تجربه، برای زیستن کامل آمدید نه برای اینکه مدام در گوشه ای بنشینید و رنج بکشید تا دیگران را راضی نگه دارید اگر زندگی کنار آدمیزاد ها، لذتی برای تان نیاورد و فقط ذلت و احساس حقارت ببار آورد این زندگی برای شما نیست حق ندارید سالهای گرانبهای تان را صرف کسانی کنید که شما را کوچک میبینند مسیر تان را عوض کنید اگر این راه، شادمانی های تان را میدزدد راهی دیگر بر گزینید اگر این جمع، شما را میشکند جمعی دیگر پیدا کنید عوض کردن مسیر، فرار نیست شجاعت ادامه دادن در مسیری درست تر است و یادتان نرود: فرصت ما در این دنیا کوتاه است روزهایی که با ترس و انفعال میگذرند دیگر بر نمی گردند ساعتها، این طوری به صندوقچه باز نمی گردند فقط میروند و در حافظه مینشینند و گاهی سالها بعد، با حسرت به ما نگاه میکنند پس طوری به خودتان استراحت و آرامش بدهید که وقتی کنار این آدمیزاد ها کار میکنید آنقدر فرسوده نشوید که خیال استراحت تان هم از دست برود بگذارید کارتان، فقط کار باشد نه جنگ روزانه با کسانیکه انرژی تان را میخورند ۳. حکمت ها ای که از دنیای نامردی آموختم من از اینهمه بی مروتی و پستی که دیدم یک چیز را خوب فهمیدم که جهان، آینه حقیقت است فقط اگر چشم درست داشته باشیم: آنکه بیشتر میگفت: نمیدانم و ندارم بیشتر میدانست و دارا بود فروتنی، ثروت واقعی است کسی که از اذعان به نبودنش نمی ترسد به داشته های خودش اطمینان دارد آنکه قویتر بود کمتر زور میگفت قدرت حقیقی، ساکت است سگ عصبانی، همیشه پارس میکند شیر، آرام میگذرد کسی که راحت میگفت: اشتباه کردم اعتماد به نفس بالاتری داشت پذیرش خطا، نشانه بلوغ است نه ضعف... کسی که از اشتباه نمی ترسد از رشد هم نمی ترسد کسی که آرامتر حرف میزد نفوذ بیشتری داشت سروصدا، ناامنی را می پوشاند سکوت آگاهانه، جایگاه میآفریند کسی که خودش را دوست داشت دیگران را واقعی تر دوست داشت عشق بخود، سرچشمه همه عشق های دیگر است آنکه از تهی وجود خودش به دیگری میبخشد محتاج به باز پس گرفتن هم هست کسی که بیشتر طنز میگفت زندگی را جدیتر میگرفت خنده، نشانه آگاهی از عمق تراژدی زندگی است نه بیخبری از آن... این پست ادامه دارد o.m-m.h.saghandy 1405/5/19
آرامش را خودتان بسازید(3) قسمت سوم ۷. آرامش واقعی چه نشانه ها ای دارد؟ آرامش واقعی همیشه با شادی مداوم همراه نیست انسان آرام هم غمگین میشود خشمگین میشود شکست میخورد و میترسد اما در میان این احساسات، خودش را گم نمیکند نشانه های آرامش حقیقی عبارتند از: توانایی نه گفتن بدون احساس گناه افراطی پذیرش ندانستن و کمک خواستن خواب و جسم نسبتا" متعادل رهایی از نیاز دائمی به تأیید توانایی تنها ماندن بدون فروپاشی انتخابهای سنجیده، نه واکنش های تکانشی رابطه ها ای بر پایه احترام، نه ترس پذیرش گذشته بدون زندگی کردن در آن امیدی که بر عمل تکیه دارد، نه بر انتظار آرامش یعنی بتوانید با خودتان در یک اتاق بمانید بدون اینکه مجبور باشید دائما" از خودتان فرار کنید ۸. نسخه عملی برای ساختن آرامش برای آغاز، هر روز این پنج کار را انجام بدهید: ده دقیقه سکوت: بدون تلفن و حواس پرتی، فقط خودتان و افکار تان را مشاهده کنید یک تصمیم کوچک مسئولانه: کاری را انجام بدهید که فردای شما را آسانتر میکند یک مرز روشن: به چیزی که آرامش تان را میگیرد محترمانه نه بگوید یک حرکت برای استقلال: مطالعه، کار، پس انداز، ورزش یا یادگیری مهارتی تازه... بازبینی شبانه: از خودتان بپرسید امروز چه چیزی آرامش من را ساخت و چه چیزی آن را از من گرفت؟ با تکرار همین انتخابهای کوچک، شخصیت انسان تغییر میکند آرامش ناگهان از آسمان نمی افتد آرامش، نتیجه انباشته شدن تصمیمهای درست است سخن پایانی زندگی نه فقط برای لذت بردن است و نه فقط برای رنج کشیدن... زندگی میدان آموختن، انتخاب کردن، ساختن و بالغ شدن است هر فعالیتی که شما را به سلامت، آگاهی، استقلال، معنا و تعادل نزدیک کند، میتواند بخشی از مسیر شما باشد و هر چیزی که شما را از اختیار، کرامت و آینده تان دور کند حتی اگر لحظه ای خوشایند باشد باید با چشم باز بررسی شود آرامش را از خودتان دریغ نکنید اما آن را با بی مسئولیتی اشتباه نگیرید از قضاوت های بیهوده رها شوید اما پیامدهای انتخابهای تان را انکار نکنید از دیگران کمک بگیرید اما اختیار زندگی تان را به آنان نسپارید گذشته تان را بپذیرید اما آینده تان را بهانه گذشته نکنید نجات، یک اتفاق نیست مجموعه ای از انتخابهای آگاهانه است آرامش، چیزی نیست که کسی به شما هدیه کند چیزی است که با شناخت، مرز بندی، مسئولیت پذیری و شجاعت، در درون خود میسازید و روزی که این حقیقت را عمیقا" بفهمید دیگر منتظر نجات دهنده نمیمانید بلکه خودتان، آرام آرام، به انسانی تبدیل میشوید که میتواند خویشتن را از تاریکی بیرون بکشد o.m-m.h.saghandy 1405/5/18
آرامش را خودتان بسازید(2) قسمت دوم ۳. آرامش را با تأیید دیگران معامله نکنید یکی از بزرگترین موانع آرامش، زندگی کردن برای نگاه دیگران است بسیاری از انسانها نه بر اساس حقیقت درون خود، بلکه بر اساس ترس از قضاوت، طرد شدن یا حرف مردم تصمیم میگیرند البته انسان در جامعه زندگی میکند و نمیتواند نسبت به اخلاق، قانون و پیامدهای رفتارش بی اعتنا باشد اما تفاوت بزرگی است میان احترام به جامعه و بردگی در برابر افکار عمومی... نه هرچه عرف میگوید حقیقت است نه هرچه برخلاف عرف است الزاما" آزادی و رشد است نه هر عقیده ای باید کورکورانه پذیرفته شود نه هر عقیده ای باید از سر لجاجت کنار گذاشته شود عاقلانه تر آنست که باورها، سنت ها و ارزشها را بررسی کنیم: آیا این باور به رشد من کمک میکند؟ آیا مرا مسئول تر، مهربان تر و آزادتر می سازد؟ آیا از ترس تغذیه میکند یا از فهم؟ آیا به من معنا میدهد یا فقط مرا مطیع و مضطرب نگه میدارد؟ باوری که از پرسش میترسد هنوز به یقین تبدیل نشده است عبور از باورهای قدیمی، اگر بدون آگاهی و جایگزین سالم باشد ممکن است انسان را از یک زندان به زندانی دیگر ببرد ممکن است از تعصب مذهبی به تعصب ضد مذهب، از اطاعت کور به عصیان کور، یا از وابستگی به دیگران به وابستگی به لذت ها برسیم رهایی واقعی، عبور آگاهانه است نه تخریب بی هدف... ۴. قلق عبور چیست؟ عبور از عرف، فشار اجتماعی یا باورهای به ارث رسیده، نیازمند مهارت است این عبور با فریاد زدن، تحقیر کردن دیگران یا افشای بی محابای زندگی شخصی بدست نمیآید قلق رهایی اینست: درون تان را بشناسید بدان چه میخواهید و چرا میخواهید برای انتخاب تان هزینه بپردازید آزادی بدون پذیرش پیامدها، فقط خیالپردازی است مرز داشته باشید لازم نیست همه را قانع کنید بعضی توضیحات، فقط شما را در معرض دخالت و کنترل بیشتر قرار میدهند استقلال مالی و روانی بسازید کسی که از نظر مالی، عاطفی یا اجتماعی کاملا" وابسته است برای انتخاب آزادانه آسیب پذیر تر است کمتر نمایش بدهید و بیشتر عمل کنید لازم نیست سبک زندگی تان را به میدان جنگ تبدیل کنید گاهی سکوت، مرزی محکم تر از هزار استدلال است قانون و کرامت انسان را رعایت کنید رهایی شما نباید به اسارت، تحقیر یا آسیب دیگری تبدیل شود ۵. نجات دهنده ای از راه نمیرسد اینکه هیچکس بطور کامل نجات دهنده ما نیست به معنای بی ارزش بودن محبت و کمک دیگران نیست انسانها میتوانند پزشک، دوست، آموزگار، مشاور، همراه یا پناهی موقت باشند اما هیچکس نمیتواند بجای ما تصمیم بگیرد و زندگی مان را از درون اصلاح کند. انتظار نجات از دیگران، انسان را منفعل میکند او به جای ساختن توانایی های خود، منتظر شخصی میماند که بیاید و همه چیز را تغییر دهد اما زندگی از ما میپرسد: خودتان برای نجات تان چه کردید؟ کدام عادت را باید ترک کنید؟ کدام رابطه را باید محدود کنید؟ کدام مهارت را باید بیاموزید؟ کدام حقیقت تلخ را باید بپذیرید؟ کجا باید کمک تخصصی بخواهید؟ کمک خواستن، ضعف نیست اما سپردن کامل اختیار زندگی به دیگری، خطرناک است مسئولیت پذیری یعنی بدانید دیگران ممکن است همراه تان باشند اما هیچکس قرار نیست جای شما زندگی کند ۶. نتیجه زندگی، حاصل انتخابهای ماست بسیاری از اتفاقات در اختیار ما نیستند: خانواده، گذشته، بیماری، رفتار دیگران، شرایط اقتصادی و حوادث پیشبینی نشده و... بنابراین نباید انسان را برای هر رنجی که به او رسیده سرزنش کرد اما در کنار آنچه از اختیار ما بیرون است بخش مهمی نیز وجود دارد که به انتخابهای ما مربوط میشود: چگونه پاسخ بدهیم از چه کسی فاصله بگیریم چه چیزی را ادامه ندهیم چه مهارتی بیاموزیم چگونه از شکست درس بگیریم چگونه پس از سقوط دوباره برخیزیم مسئولیت پذیری به معنای مقصر دانستن خود برای همه چیز نیست به معنای پیدا کردن سهم خود در ادامه مسیر است شما علت همه زخمهای تان نیستید اما میتوانید مسئول درمان و بازسازی خویشتن باشید o.m-m.h.saghandy 1405/5/18
آرامش را خودتان بسازید(1) قسمت اول درس آزادی، مسئولیت و نجات خویشتن متنی که در حال نگارش آن هستم بر یک حقیقت مهم ایستاده است: آرامش، یکی از بنیادی ترین نیازهای انسان است و هیچکس نمیتواند آنرا بجای ما در درون مان بسازد اما باید میان آرامش واقعی و آرامش موقتی، میان آزادی و رهاشدگی، و میان پذیرش مسئولیت و توجیه هر رفتاری و...، تفاوت بگذاریم:point_down: بسیاری از انسانها سالها در جستوجوی آرامش هستند بدنبال آدمی که نجات شان دهد عقیده ای که پاسخ همه پرسش های شان باشد جامعه ای که آنان را تأیید کند یا سرگرمی ای که دردهای شان را برای مدتی خاموش سازد اما آرامش پایدار، معمولا" بیرون از انسان پیدا نمیشود ممکن است کسی به ما محبت کند راهی پیش پای مان بگذارد یا در روزهای سخت دستمان را بگیرد اما هیچکس نمیتواند بجای ما با ترسهای مان روبرو شود انتخابهای مان را انجام دهد و مسئولیت زندگی مان را بر عهده بگیرد دیگران میتوانند چراغی در مسیر ما روشن کنند اما راه رفتن، انتخاب کردن و رسیدن، بر عهده خود ماست ۱. آرامش، مقصد است نه بهانه... درس خواندن، کار کردن، مطالعه، تماشای فیلم و سریال، خواب، تفریح، سفر، گفتوگو، تنهایی و هر فعالیت دیگری، اگر به زندگی معنا، تعادل و آرامش میبخشد، میتواند ارزشمند باشد اما هر چیزی که موقتا" ما را از درد دور کند الزاما" آرامش نیست گاهی انسان برای فرار از اضطراب، به پر خوری، اعتیاد، روابط ناسالم، بی بند و باری، کنجکاوی آسیب زننده یا رفتارهای تحقیر کننده پناه میبرد این کارها شاید برای لحظه ای ذهن را بی حس کنند اما بی حسی با آرامش تفاوت دارد آرامش، درد را انکار نمیکند توان روبرو شدن با درد را افزایش میدهد برای تشخیص این دو، از خودت بپرسید: اینکار پس از پایان، مرا سبک تر و یا شرمنده تر میکند؟ به زندگی من نظم میدهد یا مرا وابسته تر و آشفته تر و... میکند؟ فردای من را بهتر میسازد یا فقط امروز را بی حس میکند؟ اختیارات من را بیشتر میکند یا قدرت اختیارات را از من میگیرد؟ با ارزشهای عمیق من هماهنگ است یا فقط راهی برای فرار است؟ اگر رفتاری به خودتان یا دیگری آسیب میزند کرامت انسانی را زیر پا میگذارد شما را وابسته میکند یا آینده تان را ویران می سازد؟ نامش هرچه باشد آرامش نیست هزینه ای پنهان برای فرار از رنج است ۲. آزادی یعنی انتخاب کردن، نه تسلیم شدن به هر میل... گاهی انسان گمان میکند آزاد است چون هر کاری را که میخواهد انجام میدهد اما آزادی حقیقی، پیروی بی اختیار از هر میل و وسوسه نیست کسی که نمیتواند در برابر یک عادت، یک میل، یک رابطه یا یک لذت توقف کند گرچه ظاهرا" انتخاب میکند در واقع گرفتار همان چیز است آزادی یعنی بتوانید انجام بدهید اما مجبور نباشید انجام بدهید آزادی زمانی ارزشمند است که با آگاهی، مسئولیت و احترام همراه باشد اگر انتخابی باعث شود سلامت، آبرو، امنیت، استقلال، آینده یا حقوق دیگری نابود شود دیگر نمیتوان آن را صرفا" با نام حق انتخاب توجیه کرد انسان بالغ از خود میپرسد: انتخاب من چه پیامدی برای خودم دارد؟ چه اثری بر دیگران میگذارد؟ آیا اگر همه نتایج آنرا بدانم باز هم آن را انتخاب میکنم؟ آیا این تصمیم از آگاهی میآید یا از زخم، خشم، تنهایی و نیاز به تأیید و...؟ o.m-m.h.saghandy 1405/5/18
درس فرزانگی پیشگیری در تفاوت زرنگی و خردمندی(2) قسمت دوم قانون دو شب: تصمیمات بزرگ را دست کم دو شب بخوابانید آنچه پس از دو شب آرام هنوز معتبر است همان را انجام بدهید مشورت با نادم درون: از خودت بپرسید: اگر ده سال بعد به امروز نگاه کنم از این انتخاب پشیمان میشوم یا سپاسگزار؟ خردمند با نسخه آینده خودش مشورت میکند شناخت آستانه های خودت: بدانید در چه شرایطی خسته، خشمگین یا محتاج میشوید و هیچ تصمیم مهمی را در آن حالات نگیرید خردمند، نقشه خطر خودش را میداند پرورش نه گفتن مودبانه: بیشتر مشکلات ما از بله های نسنجیده هستند نه از نه های درست... خردمند، نه گفتن را پیش از بله گفتن تمرین میکند جانان دلم این سخن، فراخوانی است به بالا بردن سطح بازی: از هنر خروج به هنر ورود نکردن... زندگی انسان خردمند، خلوت تر، آرام تر و بی حاشیه تر است و دقیقا" به همین دلیل، ثروتمندتر... زرنگ، در باتلاق، شنا بلد است خردمند، هرگز پایش به باتلاق باز نمیشود اما شگفت اینجاست که جمعیت، همیشه شناگر ماهر را تشویق میکند و راهنمای بی باتلاق را نمی بیند اگر به سالهای گذشته تان نگاه کنید کدام مشکل بزرگ را میشناسید که میشد با یک تصمیم عاقلانه تر هرگز وارد آن نشد؟ و آن تصمیم، چه بهایی داشت که نپرداختید؟ دوست دارید درباره تشخیص بموقع آدمها و موقعیت های پرخطر و هنر دیدن زنگ خطرهای اولیه گفتگویی عمیق تر داشته باشیم؟🌱 o.m-m.h.saghandy 1405/5/17
درس فرزانگی پیشگیری در تفاوت زرنگی و خردمندی(1) قسمت اول متن من، خلاصه تمام حکمت عملی است فرق میان کسی است که آتش را خاموش میکند و کسی که هرگز اجازه نمیدهد آتش بگیرد امید چراغ راه انتخابهای روزانه تان باشد👇 ۱. دو انسان، دو جهان انسان زرنگ و انسان خردمند، هر دو باهوش هستند اما در دو جهان متفاوت زندگی میکنند: زرنگ در جهان بعد از بحران زندگی میکند چون استاد خروج و ماهر بر فرار بموقع و آتشنشانی چیره دست است ولی خردمند در جهان قبل از بحران ساکن است چون استاد ورود نکردن و ماهر بر تشخیص بموقع و چیره دست در پیشگیری است زرنگ میپرسد: حالا که گیر کردم چه کنم؟ اما خردمند میپرسد: اصلا" چرا باید گیر کنم؟ ۲. بهای پنهان زرنگی زرنگی، مهارتی ستودنی است اما بهای سنگینی دارد که کمتر کسی حسابش را میکند: بهای انرژی: هر خروج از بحران، جان می سوزاند کسی که مدام از مشکلات بیرون میآید در حقیقت عمرش را صرف تعمیر کرده، نه ساختن... بهای زخم: حتی اگر از باتلاق بیرون بیایید گل و لای آن، بر تن شما میماند زخمها، بی اعتمادی ها و خاطرات تلخ، سوغات همیشگی ورود های نسنجیده هستند بهای هویت: کسی که به زرنگی شهره میشود ناخودآگاه بحران ساز میشود چون هویتش به حل بحران گره خورده است او ناخواسته به مشکلات نیاز پیدا میکند تا زرنگ بماند زرنگی، درمان ماهرانه است اما خردمندی، سلامتی است هیچکس نمیگوید درمان گر، بی ارزش است اما آیا کسی میخواهد همیشه بیمار باشد تا همیشه درمان گر خوبی داشته باشد؟ ۳. خردمند، هزینه ورود را پیشاپیش میپردازد تفاوت بنیادین این دو در نقطه پرداخت است: زرنگ، هزینه را بعد از گرفتاری میپردازد: با جان، با زمان، با آبرو، با آرامش و... خردمند، همان هزینه را قبل از گرفتاری میپردازد: با اندیشه، با پرسش، با صبر، با چشمپوشی از وسوسه و... خردمند میداند که آسان ترین راه خروج از باتلاق، وارد نشدن به آن است پس آنقدر بهای کوچک فکر کردن را میپردازد تا مجبور نشود بهای بزرگ رنج کشیدن را بپردازد ۴. چرا بیشتر ما زرنگ میمانیم و خردمند نمیشویم؟ زیرا خردمندی، برخلاف زرنگی، جذاب نیست: زرنگی نمایشی است: وقتی از بحران بیرون میآیید همه شما را می بینند تحسین تان میکنند و میگویند چه زرنگی...!!! خردمندی نامرئی است: وقتی وارد مشکلی نمی شوید هیچکس متوجه نمیشود هیچکس به شما تبریک نمیگوید که فلان کار اشتباه را نکردید جامعه، قهرمان فرار را میستاید و قهرمان اجتناب را نمی بیند پس ناخودآگاه، همه میخواهیم زرنگ باشیم تا دیده شویم و از خردمندی خاموش غافل میمانیم ۵. دروازه های ورود به مشکل را بشناسید مشکلات از چهار دروازه وارد زندگی میشوند خردمند بر این چهار دروازه نگهبان میگمارد: دروازه عجله: بیشتر پشیمانی ها حاصل تصمیم شتابزده هستند خردمند میداند: هر چه مهمتر، باید کندتر... نگهبان: صبر و خواباندن تصمیم دروازه طمع: وعده های سود بی زحمت، همیشه راهی به بحران هستند خردمند میداند هر بیش از حد خوب، مشکوک است نگهبان: قناعت و پرسش از انگیزه پیشنهاد دهنده... دروازه ساده دلی: اعتماد بی پرسش به آدمهای ناشناخته، پل ورود فریب است نگهبان: همان کد گشایش انسان که پیشتر گفتم سنجش تاب آوری، نظام فکری و الگوی زیسته دروازه نفس: من میتوانم آنرا مهار کنم چون این بار فرق دارد این فقط یکبار ها، فریبنده ترین جمله های زبان آدمیزاد ها است نگهبان: فروتنی و یاد اشتباهات گذشته ۶. زرنگی، چتر نجات است خردمندی، سقف خانه نکته مهم: این دو، دشمن یکدیگر نیستند بلکه مرتبه هستند خردمندی میگوید: سقفی بسازید که باران نبارد زرنگی میگوید: اگر باران بارید چتر تان را باز کنید انسان کامل، هر دو را دارد: با خردمندی وارد مشکلات نمیشود و اگر با وجود همه احتیاط، تقدیر ناگزیری پیش آمد با زرنگی از آن بیرون میآید اما مقام اول، همیشه از آن پیشگیری است ۷. راهکارهای عملی خردمند شدن پرسش پیش از اقدام: پیش از هر قدم، بپرس: اگر این کار را بکنم بدترین پیامدها چیست؟ آیا توان آنرا دارم؟ این یک دقیقه فکر، سالها رنج را حذف میکند این پست ادامه دارد o.m-m.h.saghandy 1405/5/17