- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 34
- 1/48двое суток
- 38
- 1/72трое суток
- 42
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Thinking is done with a stop-watch, as dining is done with the eyes fixed on the financial newspaper. Friedrich Nietzsche
همانطور که سیذارتا در زیر درخت بودی در مراقبه عمیقی نشسته بود، مارا، ارباب تاریکی مرگ، آمد تا او را از تلاشش منحرف کند. هنگامی که زمین لرزید و حقیقت سخنان گوتاما را تأیید کرد، مارا ارتش شیاطین خود را آزاد کرد. خرد سیذارتا در نبرد حماسی بعدی، توهمات مارا را در هم شکست. قدرت شفقت او سلاحهای شیاطین را به گل تبدیل کرد و مارا و تمام نیروهایش فرار کردند. سه روز و شب گذشت و نیت سیذارتا محقق شد. او بودا شد، به معنای «روشن ضمیر».
کسی که معتاد به کار است، در واقع در کارش «کامل» نیست. او به کار وابسته است و نمیتواند لحظهای در سکوت بنشیند. همیشه باید مشغول انجام کاری باشد؛ فرقی هم نمیکند آن کار واقعاً لازم باشد یا نه. اصلِ مسئله برای او فقط مشغول بودن است، نه خودِ کار. آدمی که به کار اعتیاد پیدا کرده، اگر کار نکند احساس پوچی میکند. نمیتواند آرام بنشیند، نمیتواند از سکوت لذت ببرد، نمیتواند فقط «باشد». برای او کار، راهی برای فرار از خودش است. اما انسانی که در کارش «کامل» است، درست برعکس عمل میکند. وقتی کار میکند، با تمام وجود در همان کار حضور دارد؛ هیچ بخشی از وجودش جای دیگری نیست. و وقتی کار به پایان میرسد، آن را کاملاً رها میکند. آنگاه میتواند همانقدر عمیق استراحت کند که پیشتر کار کرده بود. برای چنین انسانی، کار یک اعتیاد نیست؛ یک بازی است، یک آفرینش است، فرصتی برای ابراز وجود است. اگر کاری برای انجام دادن نباشد، هیچ احساس کمبودی نمیکند. میتواند زیر درختی بنشیند، به آسمان نگاه کند، یا در سکوت حضور داشته باشد و از همان اندازه لذت ببرد. _اوشو_
#مراقبه به معنای تمرکز کردن یا جنگیدن با ذهن نیست. هرچه بیشتر تلاش کنی ذهن را ساکت کنی، نیرومندتر میشود. مراقبه زمانی آغاز میشود که از درگیری با افکار دست برداری و فقط شاهد آنها باشی. همانگونه که ابرها در آسمان میآیند و میروند، افکار نیز میآیند و میروند؛ اما تو آسمان هستی، نه ابرها. ذهن همواره میان گذشته و آینده سرگردان است و به همین دلیل انسان را از تجربهٔ زندگی محروم میکند. لحظهای که آگاهی به زمان حال بازگردد، سکوتی طبیعی پدید میآید. این سکوت ساختهٔ اراده نیست؛ بلکه نتیجهٔ مشاهدهٔ بیقضاوت است. در همین سکوت، انسان نخستین طعم آزادی را میچشد. بیداری ذهن به معنای انباشتن دانش بیشتر نیست، بلکه رهایی از خواب ناآگاهی است. انسانِ بیدار همچنان فکر میکند، اما دیگر بردهٔ افکارش نیست. ذهن به ابزاری مفید تبدیل میشود، نه اربابی که بر زندگی فرمان براند. مراقبه راهی برای گریز از دنیا نیست، بلکه هنری برای زندگی کردن با آگاهی است. وقتی شاهد افکار، احساسات و واکنشهای خود میشوی، آرامآرام فاصلهای میان تو و ذهنت ایجاد میشود. در آن فاصله، سکوت، شادی و روشنبینی بهطور طبیعی شکوفا میشوند؛ و این آغاز بیداری واقعی ست… #اشو @oshoi
وقتی در جایگاه هشیاری شاهد می نشینید، به این فرایند ارادی نیازی نیست که مراقب عواطفتان باشید، بلکه آگاهی از چیزی است که در آنجا جریان دارد. انجام دادن این کار به اراده یا تلاش نیازی ندارد. شما به سادگی آگاهید از اینکه افکارتان را می شنوید یا می بینید و اینکه عواطفتان را حس میکنید. اگر دقت کنید، متوجه خواهید شد که عواطف میتوانند مانند حسی از باد باشند که بر شما می وزد. باد می تواند بسیار خوشایند باشد مانند نسیم. یا میتواند وحشتناک باشد مانند طوفانی که با سرعت 150 کیلومتر در ساعت به صورت تان می خورد. مطمئناً متوجه شده اید که عواطف میتوانند اینگونه باشند. برای اینکه متوجه آنها شوید. نیازی به تلاش نیست، اما مدیریت آن میتواند به تلاش نیاز داشته باشد. عواطف ارتعاش هایی بسیار حساسند که از قلب ناشی میشوند و به سادگی میتوانند تغییر کنند. قلب خیلی حساس تر از ذهن است و ما کنترل خیلی کمتری بر روی آن داریم. مایکل ای سینگر رها زیستن ص 130
без подписи
Different breathing techniques
без подписи
کشتی شکسته رابیندرانات تاگور ترجمه: عبدالمحمد آیتی به گلستان نرو! ای دوست به آنجا نرو، در تنت گلستانی ست. بر هزاران گلبرگ نیلوفر بنشین و آنجا به زیبایی بی کران خیره شو. @khialatesarzadeh
без подписи
آیا منطقی نیست که نگران باشیم که فردی زیادهروی میکند یا نه؟ نلیدا پاسخ داد که شخص نباید نگران هیچ چیزی باشد، چرا که نگرانی به معنای این است که دچار عدم تعادل شده است. او توضیح داد به بیان دیگر، اگر در حال عمل کردن فکرهم میکنی، آنگاه این افکار تو هستند و نه اعمال تو که درخاطرهات میماند. ازسوی دیگر اگر درحین عمل سکوت داشته باشی، وقتی تلاش میکنی که اعمال را بیاد بیاوری چیز اندکی برای بیادآوردن خواهد بود. به این دلیل است که ساحران میگویند «خود» یک ایده است. وقتی تو این را بفهمی وامتداد تکگویی درونت را متوقف کنی، آگاهی دیگری به میدان میآید. 📒یادداشت های منتشر نشده تایشا آبلار 🆔 @nagualism
آگاهی یک تجربه ی فردی نیست, ویژگی مشترک نوع انسان است در واقع مشترک ترین حالت درونی میان همه ی انسان هاست آگاهی در ذات خود اعمال قدرت ندارد, کاری انجام نمیدهد, قضاوتی نمیکند, آگاهی مشاهده است. کنترل, قضاوت, تصمیم گیری, انواع احساسات, اینها "من" هایی هستند که آگاهی را درگیر خود میکنند, مانند سنگی که با افتادن در آب راکد آن را مواج میکند.
آیا میتوانید به به یک درخت, به تابش آفتاب در حال غروب و ابر ها و کوه ها نگاه کنید, تماشا کنید, بدون اینکه از کلمه ای استفاده کنید؟ تفاوت تماشا کردن فکر کردن اینجاست آگاهی را باید تماشا کرد, فکر کردن در مورد آگاهی امری بیجا و نامفید است. فکر کردن در مورد آگاهی, مانند شمردن قطره های آب رودخانه ای است که در میان آن ایستاده ایم. تماشای آگاهی, یعنی تجربه ی رودخانه با تمام حواس روشن کردن همه ی گیرنده های بدن برای دریافت نهایت تجربه ی "بودن", کلمه, در هنگام تماشا تنها مایه گمراهی است, شما نمیتوانید در باره خنکی آب رودخانه حرف بزنید و همزمان تمام احساس آن را با لامسه پوستتان تجربه کنید. شاید ساعت ها تمرین درست مدیتیشن به اینجا ختم شود, که برای چند ثانیه, "بودن" را, همانگونه که الان هستیم, نه آنچه میخواهیم باشیم, نه آنچه میخواهیم دیگری فکر کند هستیم, همان گوشتت و پوست و استخوانی که نشسته و نفس میکشد, هوا را از فضای بزرگتر به فضایی کوچکتر میکشد و بیرون میدهد تجربه کنیم. نه برای سنجش کیفیت مدیتیشن تلاشی کنیم, نه برای کسب دستاوردی فوق العاده از انجام مدیتیشن. مسئله قرار گرفتن در یک سیستم از باید ها و نباید ها نیست, "نباید فکر کنم" فکر است و با "نباید" گفتن از آن رها نمیشویم. مراقبه بیشتر شبیه خسته شدن از مراقبه است آن لحظه ای که از تلاش برای تمرکز کردن و فکر نکردن برمیداریم و میخواهیم مراقبه را متوقف کنیم و برویم به کار و زندگیمان برسیم. مراقبه همان جاست, دقیقا همان جایی که تلاش را متوقف کردیم, انتظار داشتن از خود را متوقف کردیم, وقتی خسته شده ایم از جنگیدن یا مهربانی آگاهانه با افکار.
https://www.youtube.com/watch?v=kswDO60A3h8
عصب واگ (Vagus Nerve) یکی از مهمترین اعصاب در سیستم عصبی خودمختار (Autonomic Nervous System) است که نقش حیاتی در ارتباط بین مغز و اندامهای مختلف بدن ایفا میکند. این عصب به عنوان عصب دهم جفتی مغزی شناخته میشود و اثرات گستردهای بر روی عملکردهای فیزیولوژیکی…
🫀 قلب زود پیر میشه وقتی این سیم نامرئی نویز بگیره 🧠 بیشتر ما فکر میکنیم قلب فقط یه پمپ قویه که کارش خونرسانیه. ولی پژوهشهای جدید نشون میده یه خط ارتباطی ظریف بین مغز و قلب هست که اگه سالم باشه، قلب خیلی دیرتر پیر میشه. اسمش عصب واگه. یه کابل حیاتی که اگه نویز بگیره، قلب زودتر از سن شناسنامهای فرسوده میشه. 🧬 دانشمندا دیدن وقتی عصب واگ درست کار نکنه، سلولهای قلب سریعتر وارد فاز پیری میشن. جالبتر اینجاست که حتی ترمیم جزئی این عصب هم میتونه روند پیری قلب رو کند کنه. یعنی قلب برای جوون موندن، بیشتر از ورزش و رژیم، نیاز داره مغز حواسش بهش باشه. 🕸 بدن ما هم مثل زندگی اجتماعیه. هیچ عضوی تنهایی دوام نمیاره. وقتی ارتباط قطع میشه، فرسودگی شروع میشه. هم تو بدن، هم تو روان. همونطور که آدم وقتی از آدمها و آرامش جدا میشه، از درون تحلیل میره، قلب هم بدون این خط ارتباطی آرومآروم خاموش میشه. خبر خوب اینه که برای فعال نگه داشتن عصب واگ لازم نیست کار عجیبغریب بکنی. چند ثانیه حبس نفس، خندیدن واقعی، نفس عمیق، یا حتی شستن صورت با آب سرد، این مسیر رو فعال میکنه. تو شرایط پرتنش زندگی امروز ما تو ایران، این کارها خیلی براتون واجب هست، مراقبت حیاتیه. ❓ تو روزهایی که ذهنت درگیره هزار تا فکره، چقدر به قلبت فرصت میدی نفس راحت بکشه؟ 👍🏻 همیشه حواسم هست بهش ❤️ باید بیشتر رو خودم کار کنم ✈ @Witaminch
https://www.youtube.com/watch?v=EJm-N4B_odA
احساس گناهِ بازمانده (Survivor Guilt) به حالتی گفته میشه که فرد از یک حادثهی سخت یا خطرناک جون سالم به در میبره—مثل تصادف، بیماری شدید، جنگ، بلای طبیعی، یا حتی از دست دادن عزیزان—دچار احساس گناه میشه. معمولاً فکرهایی مثل این میاد سراغ آدم: «چرا من زنده موندم؟» «کاش من بهجاشون بودم.» «من لایق این زندگی نیستم وقتی بقیه آسیب دیدن یا رفتن.» این احساس کاملاً انسانی و رایجه، ولی میتونه خیلی سنگین و فرساینده باشه. ### چرا اتفاق میافته؟ * مغز دنبال معنا میگرده بعد از یک تجربهی دردناک * همدلی و دلبستگی عمیق به دیگران * این تصور نادرست که ما somehow مسئول نتیجه بودیم * شوک، سوگ، یا تروما که هنوز پردازش نشده ### چطور میشه باهاش کنار اومد؟ 1. به خودت اجازه بده احساس داشته باشی سرکوبش نکن. گناه، غم، خشم—همهشون بخشی از فرآیند بهبودیان. 2. واقعیت رو از احساس جدا کن زنده موندن تو تقصیر تو نبوده. احساس گناه الزاماً به معنی گناهکار بودن نیست. 3. با کسی حرف بزن درمانگر، دوست قابل اعتماد، یا گروههای حمایتی خیلی کمککنندهان. گفتنِ بلندِ افکار، قدرتشون رو کم میکنه. 4. خودت رو سرزنش نکن، به خودت مهربون باش همون مهربونیای که اگه جای دوستت بود، بهش نشون میدادی. 5. معنا بساز، نه مجازات بعضیها با کمک به دیگران، زندگی هدفمندتر، یا زنده نگه داشتن یاد عزیزانشون، راهی برای ادامه پیدا میکنن—نه از روی اجبار، بلکه از روی عشق. 6. اگر شدت گرفت، کمک حرفهای بگیر مخصوصاً اگه باعث افسردگی، اضطراب شدید، یا افکار آسیبزننده به خودت شده. و یادت باشه در این مسئله، اصلا اصلا اصلا تنها نیستی.
(بعد از مرگ بیل، دوستی که دون خوان رو به کاستاندا معرفی کرده بود، کاستاندا پیش دون خوان میره تا راه پناهی برای غم شدیدش پیدا کنه) ـ دوستت میدانست که دارد میمیرد. او نامۀ آخری نوشت تا دربارۀ حال و روزت بفهمد. شاید بیآنکه تو بدانی یا او بداند تو آخرین فکرش بودی. وزن کلمات دون خوان برایم بیش از اندازه بود. درهم شکستم... دون خوان قاطع و مصمم گفت: ـ تو بیکرانگی را مزه مزه میکنی. میدانم، برای اینکه در جای تو بوده ام. میخواهی فرار کنی. در چیزی بشری، گرم، متضاد، احمقانه غوطه خوری، کی اهمیت میدهد؟ میخواهی مرگ دوستت را فراموش کنی، ولی بیکرانگی به تو اجازه نمیدهد. صدایش آرامتر شد و گفت: ـ بیکرانگی تو را در چنگالهای سنگدل خود گرفته است. ـ دون خوان، حالا چه کنم؟ ـ تنها کاری که میتوانی بکنی این است که یاد دوستت را تازه نگاه داری. آن را برای بقیۀ زندگیت و شاید حتی بعد از آن زنده نگاه داری. ساحران به این طریق سپاسگزاری، تشکری را بیان میکنند که دیگر نمیتوانند به زبان آورند. شاید فکر کنی راه احمقانهای است، اما بهترین کاری است که ساحران میتوانند انجام دهند. 📘کتاب کرانه فعال بیکرانگی 🆔 @nagualism
20 minutes alpha wave meditation from chat gpt: First, a reality check (important but not discouraging) You can’t “lock” the brain in high alpha (roughly 10–12 Hz) for 20 straight minutes on command. Even experienced meditators show natural fluctuations. What is realistic is: spending more time than usual in high alpha gently returning to it whenever you drift Think of it as hovering in high alpha, not freezing there. How to maximize high-alpha time for ~20 minutes 1. Body setup (this matters more than people think) Alpha loves physical comfort without sleepiness. Sit upright but supported (chair + back support is fine) Eyes closed or half-open (closed usually boosts alpha) Warm but not cozy enough to nap Do a 2-minute body scan first. Alpha won’t rise if the body is tense. 2. Breathing protocol (core driver) This is one of the strongest alpha enhancers. Pattern Inhale: 4 seconds Exhale: 6–8 seconds Nose breathing only Longer exhales strongly correlate with alpha dominance. Do this for the entire 20 minutes, but lightly — no forcing. 3. Mental task: “soft focus” Avoid intense concentration (that pushes beta). Use one of these: Gently noticing the breath at the nostrils Mentally repeating a neutral, meaningless syllable (“ah”, “so”) Awareness of background sounds without labeling them Rule: If you notice you’re trying, soften by ~20%. 4. Sound (optional but helpful) If you want audio support, choose one, not multiple. Best options Low-volume pink noise or brown noise Isochronic tone at 10–11 Hz, very subtle Ambient music with no rhythm or lyrics Keep volume low enough that you could forget it’s there. 🚫 Avoid: Fast binaural beats Guided meditations Anything emotional or dramatic 5. Handling drops (this is the trick) When thoughts increase or you feel effort: Exhale slowly Relax jaw, tongue, shoulders Let attention widen instead of narrowing That reset often brings alpha back within seconds. What success actually feels like High alpha isn’t trippy. It’s: Calm but alert Thoughts slow and spaced out Time feels slightly flattened Body feels heavy or warm No urge to “do” anything If you feel dreamy or blank → drifting toward theta If you feel sharp or effortful → drifting toward beta Optional upgrade (if you want to get serious) Do this same protocol daily at the same time After ~1–2 weeks, your baseline alpha rises EEG studies show consistency > technique If you want, I can: fine-tune this for eyes-open alpha (useful for work/creativity) design a 20-minute minute-by-minute script adapt it if you tend to fall asleep or overthink Just tell me which problem you usually hit first.