- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 39
- 1/48двое суток
- 44
- 1/72трое суток
- 48
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بیایید امشب با این صدا بخوابیم...
اگر قرار باشد هر انسانی در این دنیا رسالتی داشته باشد، یکی از مهمترین رسالتهای من شاید همین باشد که به مردم یادآوری کنم نابینایان یک روح در چندین بدن نیستند. نمیدانم چرا بسیاری از آدمها وقتی با یک نابینا روبهرو میشوند، ناخودآگاه تصور میکنند همهٔ ما…
اگر قرار باشد هر انسانی در این دنیا رسالتی داشته باشد، یکی از مهمترین رسالتهای من شاید همین باشد که به مردم یادآوری کنم نابینایان یک روح در چندین بدن نیستند. نمیدانم چرا بسیاری از آدمها وقتی با یک نابینا روبهرو میشوند، ناخودآگاه تصور میکنند همهٔ ما شبیه هم هستیم؛ انگار در کارخانهای واحد تولید شدهایم و فقط نامهایمان فرق میکند. یکی از ما را میشناسند و خیال میکنند همه را شناختهاند. از یک نفر خاطرهای دارند و آن را به چندین نفر تعمیم میدهند. بارها پیش آمده که همکارم میگوید: «ساعت یازده شده، نمیخوای بری؟» میپرسم: «چرا باید برم؟» میگوید: «دوست نابینات همیشه این ساعت میره.» و من هر بار با خودم فکر میکنم چه رابطهای میان من و آن دوست وجود دارد که باید برنامهٔ زندگیمان هم یکسان باشد؟ شاید او کاری دارد، شاید قرار مهمی دارد و شاید دلش میخواهد به هر دلیلی زودتر برود. اما چرا من باید دقیقاً همان کاری را بکنم که او انجام میدهد؟ مشکل دقیقاً از همین جا آغاز میشود؛ از جایی که نابینایی تبدیل به هویت کامل یک انسان میشود و همهٔ تفاوتهای دیگر او را میبلعد. چند وقت پیش قرار بود به نابینایان به دلیل وابستگی شدید به اینترنت بینالملل برای توضیح تصاویر، خواندن اعداد امنیتی، دسترسی به ابزارهای کمکی و دهها نیاز دیگر، اینترنت آزادتر و پایدارتری داده شود؛ البته به هزار دلیل گفتنی و نگفتنی، این کار در نهایت انجام نشد؛ اما یکی از دشوارترین بخشهای گفتگو با مسئولان این بود که برایشان توضیح دهیم اگر روزی یک نابینا تخلفی انجام داد، این به معنای مجرم بودن همهٔ نابینایان نیست. ناچار بودیم بگوییم: دوستان عزیز! اگر فردی خطایی مرتکب شد، با همان فرد برخورد کنید. چرا باید دسترسی همه قطع شود؟ اما گویی در ذهن بعضیها، نابینایان نه مجموعهای از انسانهای متفاوت، بلکه گروهی یکپارچه بودند که یا همگی خوباند یا همگی بد؛ یا همگی مسئولاند یا همگی متهم. جالب است بدانید که این نگاه گاهی حتی به درون خانوادهها هم راه پیدا میکند. در بعضی خانوادهها دو فرزند نابینا زندگی میکنند. مادر از یکی میپرسد چه لباسی دوست دارد و بعد همان لباس را برای هر دو میخرد. وقتی آن یکی اعتراض میکند، پاسخ میشنود: «مگر برادرت این مدل را دوست ندارد؟» و آدم میماند که چگونه توضیح دهد نابینایی، سلیقهٔ مشترک نمیآورد. ممکن است دو نابینا زیر یک سقف بزرگ شده باشند، اما یکی عاشق لباسهای رسمی باشد و دیگری از آنها متنفر. یکی موسیقی سنتی گوش بدهد و دیگری راک. یکی اهل ورزش باشد و دیگری کتاب خواندن را ترجیح دهد. نابینایی فقط یک ویژگی است؛ نه یک شخصیت، نه یک جهانبینی و نه یک سبک زندگی. در میان ما آدمهای شاد هستند و غمگین. ورزشکار هستند و تنبل. آدمهای بسیار موفق هستند و آدمهایی که هنوز درگیر پیدا کردن مسیر خودشاناند. انسانهای صبور هستند و انسانهای کمحوصله. کسانی که عاشق جمعاند و کسانی که تنهایی را دوست دارند. همانطور که بینا بودن نمیتواند همهٔ ویژگیهای یک انسان را به طور کامل توضیح دهد، نابینا بودن هم نمیتواند. شاید بزرگترین سوءتفاهمی که دربارهٔ ما وجود دارد همین باشد که مردم گمان میکنند چون که ما در یک نقطه به هم شبیهیم، از همان نقطه، همه چیزمان شبیه یکدیگر است. در حالی که حقیقت دقیقاً برعکس است. اگر نابینایی را از زندگی ما بردارید، آنچه باقی میماند میلیونها تفاوت است؛ درست به تعداد تمام انسانهای روی زمین. و شاید یکی از مهمترین چیزهایی که دوست دارم جهان روزی دربارهٔ ما بفهمد همین باشد: ما جامعهای واحد و یکپارچه از نابینایان نیستیم؛ ما مجموعهای از انسانهای متفاوتیم که فقط در یک ویژگی جسمانی با هم اشتراک داریم. تنها چیزی که ما را کاملاً شبیه به هم میکند، این است که هیچکداممان شبیه دیگری نیستیم. 👩🦯🦯👨🦯 @theblindtexts
خیلی فرهیختهطور نیست، ولی یکی بیاد روش قفلی بزنیم.
دو سه روزی است که سرما خوردهام. ساعتها بیحال روی تخت بودم و گاهی بهزحمت خودم را بلند کردم تا چیزی بخورم، بلکه برای ادامهی زندگی جان بگیرم. اما تو بیخبری. تویی که هستی، اما هیچوقت نیستی. تویی که همیشه در دورترین نقطه از من ایستادهای. حتی زمانهایی که در کنارت هستم، حضورت آن دورها برایم چشمک میزند. حتماً امروز یا فردا تماس میگیری، اما من تمام توان جسمی و روانیام را میگذارم که تو فکر کنی همهچیز خوب است. همهچیز سر جای خودش است و من همانم که تو در دلت به او میبالی. همانی که جای ذرهای نگرانی برایت نمیگذارد... اما نمیدانی که جای خالی نبودنت با روح من چه میکند؟ آنقدر حالم بد نبود که نتوانم از جایم بلند شوم یا بروم دکتر. اما در اتاق ماندم و چسبیدم به تخت. چون این ضعف جسمانی کوچک، وصل شده بود به جای خالیات. هر اتفاق کوچکی به همانجا وصل میشود. وصل میشود و بعد شعاعش بزرگتر و بزرگتر میشود؛ طوری که تمام جهان مرا در بر میگیرد. و این جای خالی با هیچچیز و حضور هیچکس پر نمیشود. و من آنقدر به این جای خالی زل میزنم که غرق آن میشوم. غرق میشوم و دنیایم طوری خالی میشود که تمام بودنیها نیست میشوند. جز من. جز منی که به جای خالی تو خیره مانده است. این جای خالی آنقدر وسیع است، آنقدر خالی است که نه میگذارد عاشق شوم و نه میگذارد عشق کسی را باور کنم. منزویام میکند. از همهچیز جدایم میکند. میشوم منی گمشده در بیابان. بیابانی که شبهایش بیستاره است و روزهایش پر از سکوت و بیراهه. نمیدانی، اما وقتی اسمت را روی صفحهی تلفنم میبینم، شعاع آن جای خالی بزرگتر میشود. زمانی که جواب میدهم و صدایت را میشنوم، باز این دایرهی خالی خودش را کش میآورد و زمانی که تماس به پایان میرسد، دایرهی نبودت به تمام کهکشانهای جهان میرسد. بودن در این جای خالی عذاب مکرر است و تلاش برای پنهان کردن همهچیز از تو، شکنجهای ابدی است. اما تو هیچکدام از اینها را نمیدانی و به من میبالی. من را گذاشتهای در آن جای خالی، نگاهم میکنی و چشمهایت برق میزند؛ برقی که جهان مرا تاریکتر میکند. @meh_andood
از پلهها پایین میرفتم. احساس کردم سرم گیج میخورد. همانجا مینشینم. اول صبح بود و همه میرفتند که به کلاسهایشان برسند. انواع عطرها از مقابل بینیام عبور میکند. به نظرم میآمد که زمین تکان میخورد. سنگینی سرم را بر دوش دیوار گذاشتم. میان من و تو درهای…
وقتش نبود آقای قربانی. وقتش نبود که اینو بشنوم...
By: Nosoo Dawidar Song: Winter Sonata - My Memory - Instrumental (Piano and violin version) و حیات آدمی آن هنگام آغاز میگردد که دوستت دارمی میشنود که دلش میخواهد فاطمه صابری نیا @Hamtarane111
من بگردم گِرد آن یاری که میگردد پِیام! ✍ #مولانا
تکرار بیرحمانهاش در سرم، وادارم کرد که اینجا برای شما هم بخوانم... و شعر هم از محمد ابراهیم جعفری است. @avar_parishani
علیرغم تلاشی که برای تعامل و معاشرت با آدما دارم، هرچه بیشتر میگذره تمایلم برای دوری از موجودات بشری بیشتر میشه... #موقت
به قول داستایوفسکی:: "نمیدانم دارم روزهایم را میکُشم یا روزهایم دارند مرا میکشند! در هر صورت جنایتی در حال وقوع است.
از آنجا که هزینهی رفتوآمد با اسنپ به برج آسمان رسیده، تصمیم گرفتم از امروز بخشی از مسیر کارم را که مترو و اتوبوسخور نیست، با اسنپ بروم و باقی مسیر را با مترو. بخش آخر مسیرم شامل اسنپ میشد؛ یعنی از نزدیکترین ایستگاه مترو تا محل کارم. مبدأ و مقصد را در اسنپ مشخص کردم و دیدم هزینهاش از دیروز تا امروز، از برج آسمان هم عبور کرده و به معراج رسیده است. به هر حال چارهای نبود. دکمهی «درخواست» را کوباندم تا بهموقع به محل کار برسم. خیلی سریع یک راننده درخواست را قبول کرد. خیلی هم سریع رسید. اما رسیدن من به ماشین و ماشین به من، تبدیل شد به فرایندی بغرنج. حتماً یادتان هست که من نابینا هستم. به همین دلیل گزینهی نابینایی را هم در اسنپ فعال کردهام. معمولاً پیش از رسیدن راننده با او تماس میگیرم و توضیح میدهم دقیقاً کجا ایستادهام، لباسم چه رنگی است و تأکید میکنم که عصای سفید در دست دارم. اما نمیدانم چرا، گاهی اتفاقی میافتد که نه من حرف راننده را میفهمم و نه او درکی از شرایط پیدا میکند. مثلاً امروز انگار آقای راننده خودش هم آن منطقه را درست بلد نبود. از ماشین پیاده شده بود و دنبال من میگشت، اما پیدایم نمیکرد. عجیبتر اینکه تلفن را هم قطع نمیکرد و از هر کسی که میرسید میپرسید: «شما اسنپ خواستید؟» در حالی که من گفته بودم لباس سبزرنگ پوشیدهام و عصای سفید در دست دارم. شنیدم که با خودش گفت: «آها... آها... دیدمتون. لباس آبی پوشیدید دیگه؟» تا خواستم بگویم نه، رفت سراغ خانمی که اتفاقاً او هم منتظر اسنپ خودش بود. اینجا من وارد عمل شدم و با صدای بلند، پشت تلفن گفتم: «آقاااا... اون من نیستم! من هنوز پشت تلفنم.» به ذهنم رسید جابهجا شوم؛ از این طرف به آن طرف بروم، شاید بالاخره مرا ببیند. جالب اینجا بود که حاضر به لغو سفر هم نمیشد. تلفن دستش بود و مدام میگفت: «خانم، من نمیبینمتون.» توی دلم میگفتم: «خب معلومه. دیدن من چشم بصیرت میخواد که انگار شما نداری.» و با اعصابی خراب و ظاهری کاملاً آرام و شاد، از این طرف به آن طرف میرفتم. ناگهان، انگار که کشف بزرگی کرده باشد، گفت: «اِ! خانم، دیدمتون! دیدمتون! از این طرف بیاید.» حالا سؤال این بود: «این طرف، از نظر ایشان، دقیقاً کدام طرف است؟» گیج و همچون علامت سؤال، سر جای خودم ایستاده بودم که گفت: «سمت چپ.» شاد و شنگول از کشف شدن، مسیر هدایتش را دنبال کردم. اما فقط همان یک بار از یک جهت مشخص در راهنماییهایش استفاده کرد. از آن به بعد، تمام مسیر پر بود از واژههایی مثل «اینجا»، «اینطرف»، «همین»، «بیا جلو»، «آره، همین» و... و من هم با کمک حدس، گمان، تخیل و البته اندکی توکل، سالم به ماشین رسیدم. شاید برای خیلیها، جهتها بدیهی باشند. اما برای کسی که نمیبیند، «اینطرف» یک جهت نیست؛ یک معماست. معمایی که هر بار باید با کمی تخیل، کمی تجربه و کمی شانس حلش کند. @meh_andood
ظهرِ روزی بود که فردایش آزمون کارشناسی ارشد برگزار میشد. تلفنم زنگ خورد. یکی از دانشجویان نابینا بود. هنوز سلامش تمام نشده بود که فهمیدم همان داستانِ همیشگی دوباره تکرار شده است. در زمان ثبتنام، معلولیتش تأیید شده بود؛ کارت معلولیت هم داشت؛ اما روی کارت ورود به جلسه، نابیناییاش ثبت نشده بود. فقط معلولیت جسمی ـ حرکتیاش درج شده بود؛ یعنی از نگاه سامانه، او منشی نداشت. برای کسی که هرگز چنین تجربهای نداشته، شاید این فقط یک نقص اداری باشد؛ اما برای یک داوطلب نابینا، یعنی شبی که باید تمام فکرش صرف تمرکز و مرور درسها شود، ناگهان باید نگران این باشد که آیا اصلاً فردا اجازه دارد امتحانش را بدهد یا نه. و اگر منشی پیدا شد، آیا کسی پیدا میشود که بتواند متنهای ادبی، شعر، عربی و انگلیسی را آنقدر درست بخواند که فرصت چند سال تلاشش، قربانیِ یک قرائت نادرست نشود؟ صدایش پر از اضطراب بود. سعی کردم آرامش کنم. گفتم: «این اولین بار نیست. از این مشکلات زیاد داشتهایم. اگر لازم باشد باید به واحد رفع نقص بروید، اما بگذارید اول چند جا را امتحان کنم؛ شاید اصلاً لازم نباشد آن همه راه را بیایید.» سالها حضور در دانشگاه، برای من یک حُسنِ ناخواسته هم داشته است؛ آدم کمکم یاد میگیرد در چنین مواقعی، به جای قدم زدن در راهروهای بروکراسی، مستقیم سراغ سرچشمه برود. اول با معاون دانشجویی تماس گرفتم؛ دوستی قدیمی که میدانستم اگر شیراز بود، کار را همان لحظه حل میکرد. پاسخ نداد. چند دقیقه بعد پیام داد که در تهران و در جلسهای طولانی است. نوبت رئیس حراست رسید. بعد معاونش. هیچکدام پاسخ ندادند. به مسئول حفاظت بر آزمونها زنگ زدم. کسی که به خاطر چنین مشکلاتی بارها با هم جلسه داشتهایم و در همین جلسات هم شمارههایمان را به هم داده بودیم که در مواقع ضروری، کارها با سرعت انجام شود. پاسخ نداد. ده دقیقه بعد باز شمارهاش را گرفتم؛ این بار هم تماسم بیپاسخ ماند. از میان شمارههایی که سالها در تلفنم جمع شده بود، به یکی از کارمندان که فکر میکردم باید دوستِ مسئول واحد رفع نقص باشد زنگ زدم. حدسم درست از آب درآمد؛ شمارهٔ مسئول واحد رفع نقص را داشت و با توضیح مشکل، شماره را برایم فرستاد. زنگ زدم، تماس برقرار شد. چند دقیقه طول کشید تا اصلاً متوجه شود مشکل چیست. برایش توضیح دادم که ثبت شدن معلولیت جسمی کافی نیست؛ نابینایی باید جداگانه ثبت شود تا داوطلب بتواند منشی داشته باشد. با تعجب گفت: «خب، یک معلولیت که ثبت شده!» آن لحظه، عجیبترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه برای کسی که مسئولِ همین کار است، به نوعی باید فلسفهٔ وجودِ مسئولیتش را توضیح بدهم. گفتم: «اگر نابینایی ثبت نشود، فردا کسی برای نوشتن پاسخهایش کنار او نمینشیند. در این صورت، او اصلاً نمیتواند امتحان بدهد.» بعد از کمی سکوت گفت: پس، «در این صورت باید نامهٔ جدید از بهزیستی بیاورد.» نگاهی به ساعت انداختم. نزدیک به ظهرِ چهارشنبه بود. گفتم: «کارت معلولیت دارد و هر دو مشکل در کارتش قید شده. در این چند ساعت مگر میشود نامهٔ تازه گرفت؟» بیتفاوت پاسخ داد: «قانون این را میگوید که نامه لازم است؛ این دیگر مشکل من نیست.» جملهاش کوتاه بود؛ اما انگار تمام وزنِ بروکراسیِ این سرزمین را با خودش حمل میکرد. باز هم دست برنداشتم. بارها با مسئول حفاظت آزمونها تماس گرفتم. پاسخ نداد. دست آخر، برایش پیام نوشتم: «آقای دکتر، من حسین آگاهی دبیر کانون نابینایان هستم. بارها تماس گرفتم. خیالتان راحت، دلم برایتان تنگ نشده؛ فقط برای آزمون فردا کار مهمی دارم.» هنوز چند ثانیه از ارسال پیام نگذشته بود که تلفنم زنگ خورد. خودش بود و همین یک تماس، مسیرِ تمام آن روز را عوض کرد. ماجرا را که شنید، حتی نگذاشت حرفم تمام شود. گفت: «اگر شما میگویید، برای من کافی است. مدارک را برای خودم بفرستید. لازم نیست دانشجو این همه راه بیاید.» همان لحظه فهمیدم تفاوتِ آدمها، گاهی فقط در چند کلمه خلاصه میشود. یکی میگوید: «قانون است؛ به من ربطی ندارد.» دیگری میگوید: «اگر شما میگویید، کافی است.» تا عصر، نامهٔ بهزیستی هم با هزار زحمت تهیه شد؛ حتی آن نامه هم به جای نمایندۀ سازمان سنجش اشتباهی خطاب به مدیر دانشگاه شیراز نوشته شده بود و باز باید اصلاح میشد. اما دیگر مهم نبود. چرخِ کار بالاخره به گردش درآمده بود. بالاخره، ساعت هفت شب، پیام نهایی رسید. نابینایی داوطلب در سیستم ثبت شده بود. به گفتۀ خودشان هم برایش منشی مناسبی در نظر گرفته بودند. آن شب، نه من امتحان داشتم و نه قرار بود فردا پشت هیچ میزی بنشینم؛ اما وقتی پیام تأیید را خواندم، احساس کردم انگار خودم یکی از سختترین آزمونهای زندگیام را پشت سر گذاشتهام. 👩🎓👩🦽👩🦯 @theblindtexts
: جنگ است اسماعیل، جنگ است، و اسماعیلها بهراستی ذبح میشوند و ستارهای در آسمان زمین ما نیست که نیفتاده باشد. چه جوانانی! اسماعیل، میبینی؟ چه جوانانی! بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشردهاند... و موهای صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را میبینی؟ چه پاهای لطیفی دارند! جنگ است، اینجا هم جنگ است اسماعیل! گریه نکن! فریاد نکن! دهنش را ببندید، قوانین را به هم زده است! گریه نکن اسماعیل، جنگ است! و بعضی از جسدها را بینام و نشان دفن میکنند و بعضیها را با نام و نشان و موش و موریانه چه میدانند که مردگان شناسنامهی تاریخی دارند یا نه آفتاب بر گورستان و گلستان یکسان میتابد و باران خادم و خائن نمیشناسد. رضا براهنی
چیزی از فوتبال نمیدانم. علاقهی چندانی هم به آن ندارم. اما برای همراهی با ذوق برادرزادهی نوجوان و فوتبالیستم، امسال کمی بازیهای جهانی را دنبال کردم. برایم برد و باخت تیمها مهم نبود؛ فقط جریان بازیها را دنبال میکردم؛ آن هم عمدتاً از طریق اخبار، نه تماشای خودِ بازی. تا اینکه به اسپانیا رسیدیم. نمیدانم از کی و چرا، علاقهی خاصی به این کشور دارم. پیشبینی کردم که پرتغال را میبرد و برد. از همان ابتدا هم میگفتم امسال اسپانیا قهرمان میشود. اما همه میگفتند فرانسه تیم بسیار قویای است و اگر مقابل اسپانیا قرار بگیرد، قطعاً آن را حذف خواهد کرد. من اما میگفتم اسپانیا فرانسه را هم میبرد. بیآنکه تحلیل فوتبالی داشته باشم یا چیزی از تکنیکهای بازی بدانم، به نظرم میآمد که اسپانیا چیزی دارد که میتواند آن را در برابر قویترین تیمها هم موفق کند. بالاتر از این، قلبم میگفت که این درست است. دیروز هم دوستی میگفت اسپانیا میبازد. اما من گفتم: «قلب روشن من چیز دیگری میگوید...» و اسپانیا فرانسه را ۲ بر ۰ برد؛ فرانسهای که همه بردِ آن را قطعی میدانستند. حالا دیگر مهم نیست که اسپانیا قهرمان جهان بشود یا نه. مهم این است که من به صدای قلبم گوش دادهام و آنچه میخواستم، شده است. مهم این است که در اوج ناامیدیهای این روزها، انگار دوباره باور کردهام که همه بگویند «نه» و قلب آدم بگوید «آری»؛ و همین، کافی باشد برای آری شدن. @meh_andood
تلخیام مزمن شده است؛ آنچنان که دیگر حضور خودم را حس نمیکنم. کنده شدهام؛ از تمام تعلقات. نه از راه سلوک، که از سنگینی اندوه. این لحظه تلاشی است برای به حرف آمدن؛ برای آنکه حضورم و هستیام را حس کنم. وجودی مدفونم زیر آوار اندوه که میخواهم با چند کلمه، از آن زیر، دستی تکان بدهم و میان «منی» که بیحضور شده، پیوندی با جهانِ بیرون از این «من» برقرار کنم... و انتشار این کلمات، تنها برای ثبت حضور است. @meh_andood
без подписи
. در گلو ابریست... ای اندوهِ طولانی! سلام شب، شبی بودهست، آه ای صبحِ بارانی! سلام شانهای پیدا نکردم تا سری سامان دهم زلف در آیینه میگوید: پریشانی! سلام هر طرف رو میکنم دیوار میگوید: درود! روز، روزِ سربلندان است... پیشانی! سلام چون سلیمان باد در دستم... بیاور بادهای پس خداحافظ بطالت! شغلِ دیوانی! سلام کیسه خالی... دست خالی...سفره خالی... چشم پُر... صبحِ درویشی مبارک! شامِ سلطانی! سلام گفت: تکمیلِ سلامت جمله در تنهایی است از مسلمانان بریدم... پس مسلمانی! سلام ز آشنایان دل به حالم سوخت... آری آه، دل "آه" گفتم..."آه" گفتم... بوی بریانی! سلام رو سرِ خُم وا کن و پاسخ ز افلاطون بخواه تا به حیرت گوید: ای بن بستِ یونانی! سلام . #حسین_جنتی #تازه .
#تیکه_کتاب از آشتی با اندوهش بیزار بود اما در نهایت، مجبور میشد او را به جای تمام کسانی که نداشت در آغوش بگیرد. 📕 #سمفونی_مردگان ✍️ #عباس_معروفی 📚 @PDFbo0ok