- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
Struggle Artist : Robert Demachy Year : 1903 Medium : Gum Bichromate Print Dimensions : 17 Cm x 11 Cm Location : Metropolitan Museum of Art, New York City @mehdiosanlou
Struggle Artist : Robert Demachy Year : 1903 Medium : Gum Bichromate Print Dimensions : 17 Cm x 11 Cm Location : Metropolitan Museum of Art, New York City @mehdiosanlou
بوسهی یهودا @mehdiosanlou
نزدیکتر شدن به حقیقت کار سادهای نیست. برای نیل به این مقصود فقط یک راه وجود دارد و آن راهی است که از درون اشتباهات ما میگذرد. کارل پوپر میدانم که هیچ نمیدانم @Rooyado
The Revenant - Soundtrack @mehdiosanlou
دیسیپلین؛ آخرین سنگر آزادی در عصرِ الگوریتمها؟! هر روز بهتر شدن، به یکی از مقدسترین شعارهای جهان امروز تبدیل شده است. کتابهای موفقیت، شبکههای اجتماعی و حتی اپلیکیشنهای سلامتی، بیوقفه یک پیام را تکرار میکنند: «هر روز یک درصد بهتر شو.» اما شاید مسئله این باشد که ما «بهتر شدن» را با «بیشتر تولید کردن» اشتباه گرفتهایم. در جهان تکنولوژیک امروز، دیسیپلین دیگر صرفاً به معنای مقاومت در برابر تنبلی نیست؛ بلکه بیش از هر زمان دیگری، مقاومت در برابر معماریِ توجه است. اقتصاد دیجیتال بر پایهی ربودن تمرکز انسان بنا شده است. هر اعلان، هر ویدئوی کوتاه، هر اسکرول بیپایان، برای آن طراحی شده که زمان و توجه ما را به کالایی قابل معامله تبدیل کند. همانگونه که هربرت سایمون دههها پیش هشدار داده بود: «فراوانی اطلاعات، فقر توجه میآفریند.» این جمله امروز بیش از هر زمان دیگری حقیقت دارد. از این منظر، استمرار دیگر به معنای انجام دادن کارهای بیشتر نیست؛ بلکه به معنای توانایی بازگشت است. انسان منضبط، کسی نیست که هرگز منحرف نشود؛ بلکه کسی است که هزار بار از مسیر خارج شود و هزار و یکمین بار دوباره بازگردد. دیسیپلین، پیش از آنکه قدرت اراده باشد، هنر بازگشت است. این نگاه، آن را از یک فضیلت اخلاقی به یک مهارت شناختی تبدیل میکند. شاید به همین دلیل، باید از خود بپرسیم: آیا واقعاً هر روز باید بهتر شویم؟ یا هر روز باید کمی کمتر پراکنده باشیم؟ زیرا پیشرفت، همیشه افزودن چیزی تازه نیست؛ گاهی حذف آن چیزی است که ذهن را اشغال کرده است. بسیاری از انسانها نه به این دلیل رشد نمیکنند که استعداد ندارند، بلکه چون ذهنشان هر لحظه میان دهها محرک رقابتکننده تقسیم میشود. در چنین جهانی، حفظ تمرکز، خود شکلی از آزادی است. از سوی دیگر، استمرار با هیجان آغاز نمیشود؛ با هویت آغاز میشود. ویلیام جیمز معتقد بود که عادتها «چرخ طیار جامعه» هستند؛ آنها شخصیت را میسازند، نه صرفاً رفتار را. بنابراین کسی که هر روز مطالعه میکند، صرفاً در حال خواندن کتاب نیست؛ او در حال تبدیل شدن به انسانی است که مطالعه، بخشی از تعریف وجودی اوست. تفاوت ظریف اما بنیادین همینجاست: عملِ تکرارشده، سرانجام به هویت تبدیل میشود. شاید در نهایت، متفاوتترین تعریف از دیسیپلین این باشد: دیسیپلین، جنگیدن با خود نیست؛ مذاکره با آیندهی خویش است. هر تصمیم کوچک امروز، رأیی است که به نسخهای از خودمان در آینده میدهیم. جهان دیجیتال مدام از ما میخواهد اکنون را انتخاب کنیم؛ لذت فوری، پاسخ فوری، پاداش فوری. اما استمرار، توانایی وفادار ماندن به آیندهای است که هنوز وجود ندارد. در چنین جهانی، شاید هر روز بهتر شدن اصلاً به معنای سریعتر دویدن نباشد. شاید فقط یعنی هر روز، اندکی کمتر اجازه دهیم الگوریتمها تصمیم بگیرند که چه چیزی ارزش اندیشیدن، دیدن و زیستن دارد. و اگر چنین باشد، دیسیپلین دیگر صرفاً یک عادت فردی نیست؛ شکلی از مقاومت فلسفی در برابر جهانی است که میخواهد ذهن انسان را به کوتاهترین واحدهای توجه فروبکاهد. @mehdiosanlou
«بگذار سقوط کنی، اگر قرار است سقوط کنی؛ آنکه خواهی شد، تو را خواهد گرفت.» در نخستین مواجهه، این جمله شاید شبیه یک شعار انگیزشی به نظر برسد؛ اما اگر آن را از ادبیاتِ امیدهای آسان جدا کنیم، به یکی از بنیادیترین ایدههای فلسفهٔ اگزیستانس میرسیم: گاهی آنچه سقوط میکند، خودِ انسان نیست؛ بلکه تصویری است که سالها از خود ساخته است. انسان بیش از آنکه از شکست بترسد، از نابودی هویتی میترسد که به آن خو گرفته است. این همان چیزی است که سورن کییرکگور از آن با عنوان «یأس» یاد میکند؛ یأسی که نه از نداشتن، بلکه از ناتوانی در تبدیل شدن به «خودِ حقیقی» پدید میآید (کییرکگور، بیماری تا سرحد مرگ). به همین دلیل، سقوط همیشه به معنای پایان نیست؛ گاهی تنها پایانِ نسخهای از ماست که دیگر توان ادامهٔ زندگی را ندارد. کسی که پس از سالها یک رابطهٔ عاشقانه را از دست میدهد، فقط معشوقش را از دست نمیدهد؛ آیندهای را از دست میدهد که هر روز در ذهنش ساخته بود. کسی که ورشکست میشود، تنها پولش را از دست نمیدهد؛ هویتی را از دست میدهد که ارزش خود را با موفقیت مالی تعریف کرده بود. و فرزندی که فروپاشی خانواده را تجربه میکند، فقط خانهاش را از دست نمیدهد؛ اعتمادش را به جهانی که روزی امن میپنداشت از دست میدهد. آنچه درد میآفریند، خودِ حادثه نیست؛ فرو ریختن معنایی است که زندگی بر آن بنا شده بود. از همین رو، بخش دوم جمله اهمیت پیدا میکند: «آنکه خواهی شد، تو را خواهد گرفت.» این «دیگری» موجودی بیرون از ما نیست؛ بلکه امکانی است که هنوز در وجودمان متولد نشده است. فریدریش نیچه مینویسد: «باید در وجود خویش آشوبی داشت تا بتوان ستارهای رقصان زاد» (چنین گفت زرتشت). آشوب، در این معنا، صرفاً ویرانی نیست؛ مرحلهای است که نظمِ فرسوده را میشکند تا امکانِ نظمی تازه پدید آید. بسیاری از هویتهای انسانی، نه در آرامش، بلکه در دلِ بحران متولد میشوند. این ایده تنها یک تأمل فلسفی نیست؛ روانشناسی نیز آن را تا حدی تأیید میکند. نظریهٔ «رشد پس از سانحه» که توسط ریچارد تدسکی و لارنس کالهون مطرح شد، نشان میدهد که انسانها گاهی پس از تجربهٔ فقدان، شکست یا رنج عمیق، نه با فراموش کردن گذشته، بلکه با بازسازی معنای زندگی، به سطحی تازه از بلوغ میرسند. رشد، محصولِ رنج نیست؛ محصولِ مواجههٔ صادقانه با رنج است. شاید به همین دلیل، خطرناکترین واکنش در لحظهٔ سقوط، تلاشِ وسواسگونه برای بازگرداندن همهچیز به شکل سابق باشد. گاهی ما رابطهای را حفظ نمیکنیم؛ تنها از تنهایی فرار میکنیم. شغلی را نگه نمیداریم؛ فقط از روبهرو شدن با پرسش «اگر این نباشم، چه کسی هستم؟» میترسیم. حتی گاهی خانوادهای را در ظاهر حفظ میکنیم، در حالی که سالهاست معنای «خانه» از آن رخت بربسته است. شاید سقوط، برخلاف آنچه تصور میکنیم، دشمن انسان نباشد. شاید سقوط همان لحظهای باشد که زندگی، با خشونتی ناگزیر، ما را از چیزی جدا میکند که دیگر حقیقت ما نیست. زیرا گاهی تنها کسی که میتواند دستِ انسانِ فروافتاده را بگیرد، همان انسانی است که هنوز فرصتِ متولد شدن پیدا نکرده است؛ آنکه خواهی شد. @mehdiosanlou
اضطراب و تشویش در میانهی تعلیق؛ جایی امن برای دیدن رنجها اضطراب همیشه از حضور خطر زاده نمیشود؛ گاهی از غیابِ قطعیت متولد میشود. از لحظهای که جهان دیگر وعدهای روشن برای فردا نمیدهد و انسان میان آنچه از دست رفته و آنچه هنوز نرسیده، معلق میماند. کییرکگور این وضعیت را «سرگیجهٔ آزادی» مینامید؛ لحظهای که انسان ناچار است بدون تضمین، انتخاب کند و همین امکانِ انتخاب، خود به سرچشمهٔ تشویش بدل میشود (Kierkegaard, The Concept of Anxiety, 1844). این تصویر، بیش از آنکه اتاقی آرام باشد، معماریِ همین تعلیق است. نورِ گرم، سایهٔ سنگین لوستر، میز چوبی، کتابها و سکوتی که بر همهچیز نشسته است؛ گویی جهان بیرون برای ساعتی پشت پنجره متوقف شده تا انسان بتواند به چیزی دشوارتر از جهان نگاه کند: به خودش. امنیتِ این اتاق نه از آن روست که رنج در آن حضور ندارد، بلکه از آن روست که دیگر ضرورتی برای فرار از رنج وجود ندارد. ما اغلب خانه را پناهگاهی در برابر آشوب میدانیم، اما شاید خانهٔ واقعی جایی باشد که اضطراب دیگر دشمن نیست؛ جایی که میتوان کنار آن نشست، برایش نامی پیدا کرد و فهمید بسیاری از زخمها تنها زمانی آغاز به التیام میکنند که دیگر از دیدنشان نگریزیم. رنج، تا زمانی که سرکوب میشود، سرنوشت ما را مینویسد؛ اما هنگامی که موضوع اندیشه قرار میگیرد، به بخشی از آگاهی بدل میشود. این همان چیزی است که روانکاوی و پدیدارشناسی، هر یک به زبان خود، بر آن تأکید کردهاند: آنچه دیده و زیسته میشود، قدرت مطلق خود را از دست میدهد (Freud, 1917؛ Merleau-Ponty, Phenomenology of Perception, 1945). شاید امنترین مکان جهان، جایی نباشد که در آن هیچ اضطرابی وجود ندارد؛ بلکه جایی باشد که انسان بتواند بیآنکه از هم فروبپاشد، روبهروی اضطرابش بنشیند. زیرا گاهی شجاعانهترین شکلِ زیستن، نه غلبه بر رنج، بلکه تاب آوردنِ نگاه کردن به آن است. آنجا، در سکوت، رنج دیگر تنها یک زخم نیست؛ به امکانی برای شناختِ خویشتن تبدیل میشود. پ.ن: این روزا و بخشی از خانهی نو @mehdiosanlou
بعضی گروهها موسیقی میسازند تا شنیده شوند؛ اما Orange Blossom گویی موسیقی میسازد تا مرزها را از میان بردارد. در آثار این گروه، شرق و غرب دیگر دو جغرافیا نیستند؛ دو خاطرهاند که در یک بدن واحد نفس میکشند. صدای سازهای عربی، الکترونیک، ریتمهای مدیترانهای و زمزمههای رازآلود، نه برای نمایش تفاوتها، بلکه برای یادآوری این حقیقت کنار هم قرار گرفتهاند که انسان، پیش از آنکه شهروند کشوری باشد، ساکن نوعی غربت مشترک است. شاید به همین دلیل است که موسیقی های Orange Blossom بیش از آنکه به گوش برسند، به حافظه میرسند. انگار هر قطعه، خاطرهای از جایی است که هرگز در آن زندگی نکردهایم، اما همواره دلتنگش بودهایم. این همان پارادوکسی است که پدیدارشناسی از آن سخن میگوید: جهان همیشه پیش از آنکه موضوع شناخت باشد، تجربهای زیسته است. ما بعضی مکانها را نه با چشم، بلکه با کیفیت حضورشان در جانمان به یاد میآوریم. در جهان این گروه، ریتم تنها حرکت نیست؛ نوعی مقاومت است. مقاومتی در برابر جهانی که همهچیز را به هویتهای صلب، مرزهای سیاسی و زبانهای جدا از هم تقلیل میدهد. هر قطعه، اعتراضی آرام است به این تصور که فرهنگها باید از یکدیگر فاصله بگیرند. اینجا موسیقی نشان میدهد که تفاوت، اگر به گفتوگو برسد، به جای آنکه شکاف بسازد، افق میآفریند. اما شاید راز ماندگاری Orange Blossom در چیز دیگری باشد؛ در اندوهی که هرگز به ناامیدی تبدیل نمیشود. ملودیهایش غمگیناند، اما شکستخورده نیستند. چیزی شبیه انسانی که پس از دیدن ویرانیهای بسیار، هنوز به روشن کردن شمعی کوچک باور دارد. این همان زیبایی تراژیک است؛ زیباییای که از انکار رنج زاده نمیشود، بلکه از پذیرفتن آن. شاید به همین دلیل است که شنیدن Orange Blossom بیش از آنکه تجربهای موسیقایی باشد، نوعی زیستن است؛ زیستن در مرز میان عشق و تبعید، میان خاطره و آینده، میان سکوت و صدا. و شاید هر بار که یکی از قطعاتشان آغاز میشود، جهان برای چند دقیقه از تقسیمبندیهای همیشگی خود دست میکشد و به یاد میآورد که پیش از هر نام، هر پرچم و هر زبان، انسان موجودی است که میتواند با ارتعاش یک ملودی، خانهای را به یاد بیاورد که هرگز ندیده است. @mehdiosanlou
شأن، آخرین چیزی است که از انسان میگیرند پیش از آنکه انسان بمیرد، اغلب شأن او را میکشند. مرگ تنها توقف تپش قلب نیست؛ لحظهای است که بدن از «سوژه» به «شیء» تبدیل میشود. در همین تصویر، زن دیگر نه یک شخص، بلکه پیکری افتاده است؛ تنی که نگاه دیگران بر آن میلغزد، دستی که دیگر نمیتواند اعتراض کند و پایی که به جای آنکه بر زمین بایستد، موضوع تصاحب و لمس دیگری شده است. گویی مرگ، پیش از خاموش کردن زندگی، شخصیت را از تن بیرون کشیده و تنها پوستهای زیستی بر جای گذاشته است. تمام تراژدی پیری نیز از همینجا آغاز میشود. انسان از چروک صورتش نمیترسد؛ از این میترسد که آرامآرام از جایگاه «کسی» به «چیزی» سقوط کند. جامعه، ارزش را به توانایی، زیبایی، بهرهوری و جوانی گره زده است؛ بنابراین پیر شدن، در بسیاری از موارد، نه یک رخداد زیستی بلکه نوعی تنزل وجودی تلقی میشود. پیر، بیش از آنکه احساس فرسودگی کند، احساس دیدهنشدن میکند. و این همان خشونتی است که هیچ آمار پزشکی قادر به ثبت آن نیست. این تصویر، خشمگین است؛ نه بهخاطر مرگ، بلکه بهخاطر تحقیر. آن مردی که پای زن را در آغوش گرفته، فقط یک بدن را لمس نمیکند؛ او بر بقایای شأن انسانی بوسه میزند، آن هم زمانی که صاحب آن دیگر امکان «نه» گفتن ندارد. این همان مرزی است که کانت دربارهاش هشدار میدهد: انسان باید همواره غایت باشد، نه وسیله. اما مرگ نشان میدهد که تمدن، تنها تا وقتی به این اصل وفادار است که دیگری هنوز بتواند مقاومت کند (Kant, Groundwork of the Metaphysics of Morals, 1785). شاید به همین دلیل است که هایدگر، اصیلترین امکان انسان را نه موفقیت، بلکه رویارویی با مرگ میدانست. زیرا تنها در افق مرگ است که روشن میشود آیا ما زندگی کردهایم یا صرفاً مصرف شدهایم (Heidegger, Being and Time, 1927). اما حقیقتی تلختر نیز وجود دارد: بسیاری از انسانها هرگز فرصت نمیکنند با مرگ خود روبهرو شوند؛ آنان سالها پیش از آن، زیر نگاههای تحقیرآمیز، بیاعتناییها، سودمندیهای موقت و فراموشی جمعی دفن شدهاند. شأن، چیزی نیست که با مرگ از میان برود؛ اگر از میان برود، یعنی مدتها پیش از مرگ کشته شده است. و شاید رادیکالترین تعریف انسان همین باشد: موجودی که پیش از آنکه از ایستادن بازبماند، از دیده شدن بهمثابه یک «شخص» محروم میشود. مرگ، تنها مراسم رسمیِ این حذف است. آنچه پیشتر رخ داده، اعدام خاموش شخصیت بوده است. اثر: Death of Ellenai Artist : Jacek Malczewski Year : 1906 - 1907 Medium : Oil On Canvas Dimensions : 145 Cm x 116 Cm Location : National Museum in Warsaw @mehdiosanlou
. . @mehdiosanlou . . @TEARSMARY
تأملی بر برادران کارامازوف؛ انسان، دادگاهی که هرگز تعطیل نمیشود رمان برادران کارامازوف بیش از آنکه داستان قتل یک پدر باشد، روایت محاکمهی انسان است؛ محاکمهای که در آن قاضی، متهم و شاهد، همگی درون یک وجود زندگی میکنند. داستایفسکی از همان آغاز نشان میدهد که مسئله، جنایت نیست؛ بلکه نسبت انسان با آزادی است. زیرا جنایت، اغلب دیرتر از آن رخ میدهد که ما تصور میکنیم. نخست اندیشه دست به قتل میزند، سپس زبان، و در نهایت دست تنها آنچه را که پیشتر در ساحت آگاهی رخ داده است، اجرا میکند (Dostoevsky, 1880/2003, Book XI). ایوان کارامازوف، شاید تراژیکترین شخصیت رمان، نه یک بیایمان، بلکه انسانی است که دیگر نمیتواند میان عقل و رنج مصالحه برقرار کند. اعتراض او به خدا، انکار وجود خدا نیست؛ بلکه اعتراض به جهانی است که رنج کودکان را در دل خود جای داده است. در فصل مشهور «شورش»، او اعلام میکند که اگر بهای هماهنگی جهان اشک یک کودک باشد، بلیت این جهان را پس میدهد (Book V, Chapter 4). این جمله، بیش از آنکه الحاد باشد، اعلام ناتوانی اخلاق در آشتی دادن عقل با واقعیت است. اما شاهکار داستایفسکی آنجاست که پاسخ ایوان را نه در استدلال، بلکه در تجربه جستوجو میکند. «افسانهی مفتش اعظم» نشان میدهد که انسان، برخلاف آنچه دربارهی خود میاندیشد، همیشه طالب آزادی نیست. آزادی، اضطراب میآورد و اضطراب، انسان را به سوی اقتدار سوق میدهد. بسیاری نه حقیقت را میخواهند و نه آزادی را؛ آنان تنها میخواهند کسی بار انتخاب را از دوششان بردارد (Book V, Chapter 5). شاید به همین دلیل است که استبداد، پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، پاسخی روانشناختی به ترس از آزادی است. در این میان، دیمیتری، ایوان و آلیوشا سه برادر نیستند؛ سه امکان وجودی انساناند. یکی در تمنای تن گرفتار است، دیگری در استدلال، و سومی در عشق. اما هیچیک کامل نیستند. انسان همواره چیزی از هر سه را با خود حمل میکند. داستایفسکی شخصیت نمیآفریند؛ او ساختار درونی آگاهی را روایت میکند. شاید رادیکالترین ایدهی رمان نیز همین باشد: انسان، حتی زمانی که بیگناه است، باز هم بیتقصیر نیست. جملهی زوسیما که «هر کس در برابر همه و برای همه مسئول است» (Book VI) در نگاه نخست اغراقآمیز به نظر میرسد، اما معنای آن اخلاقی صرف نیست؛ هستیشناختی است. ما تنها مسئول اعمال خود نیستیم؛ بلکه در جهانی زندگی میکنیم که نسبت ما با دیگری، بخشی از آن چیزی است که خودِ ما را میسازد. هیچ خودی، منزوی نیست. از این منظر، برادران کارامازوف را میتوان رمانی دربارهی خودآگاهی دانست. خودآگاهی، برخلاف آگاهی، انسان را از جهان جدا میکند و او را در برابر خودش قرار میدهد. از همین لحظه، دادگاه آغاز میشود. هر انتخاب، شهادتی علیه انتخابهای دیگر است و هر آزادی، امکان گناه را نیز با خود حمل میکند. شاید به همین دلیل است که داستایفسکی رستگاری را نه در بیگناهی، بلکه در پذیرش مسئولیت جستوجو میکند. در پایان، آنچه از برادران کارامازوف باقی میماند، پاسخ نیست؛ پرسشی است که همچنان بر دوش انسان سنگینی میکند: آیا میتوان آزاد بود، بدون آنکه از آزادی گریخت؟ داستایفسکی امید دارد؛ اما امید او هرگز ارزان نیست. او ایمان را نه پایان تردید، بلکه زیستن در دل تردید میداند. و شاید به همین دلیل، این رمان هنوز هم یکی از دقیقترین توصیفها از وضعیت انسان مدرن است؛ انسانی که بیش از آنکه در جهان زندگی کند، در دادگاهی زندگی میکند که نامش «خودآگاهی» است. @mehdiosanlou
🔹️چگونه غزالی شکگرایی رادیکال دکارت را پنج قرن پیش پیشبینی کرد؟ 🔹️مقدمه تاریخ فلسفه معمولاً رنه دکارت را آغازگر شکگرایی رادیکال میداند؛ فیلسوفی که با جملهٔ مشهور «میاندیشم، پس هستم» بنیان تازهای برای معرفت بنا کرد. اما مقاله استدلال میکند که حدود پنج قرن پیش از دکارت، ابوحامد غزالی در جهان اسلام تجربهای بسیار مشابه از شک بنیادین را پشت سر گذاشته بود و به نتایجی نزدیک به او رسید. 🔹️بحران یقین غزالی در ایران قرن یازدهم غزالی در سال ۱۰۹۵ میلادی، در اوج شهرت علمی و ریاست مدرسهٔ نظامیه بغداد، دچار بحرانی عمیق شد. او به این نتیجه رسید که دانستههایش نمیتوانند نجات و یقین حقیقی را تضمین کنند. این بحران چنان شدید بود که توان سخن گفتن، خوردن و آشامیدن را برای مدتی از دست داد و مقام خود را ترک کرد. او که پیشتر آثار مهمی همچون تهافت الفلاسفه را نوشته بود، تصمیم گرفت همهٔ باورهای خود را از نو بیازماید و تنها چیزی را بپذیرد که هیچ احتمال خطایی در آن نباشد. 🔹️استدلال رؤیا و بیاعتمادی به حواس غزالی ابتدا باورهای تقلیدی و موروثی را زیر سؤال برد. سپس نشان داد که حواس همواره قابل اعتماد نیستند؛ همانگونه که ستارگان کوچک به نظر میرسند، در حالی که در واقع بسیار بزرگتر از زمیناند. او حتی عقل را نیز از نقد مصون ندانست و این احتمال را مطرح کرد که شاید تمام زندگی ما چیزی شبیه یک رؤیا باشد و هیچ راه قطعی برای تشخیص بیداری از خواب وجود نداشته باشد. از این رو، حتی بدیهیترین گزارههای عقلی نیز میتوانند مورد تردید قرار گیرند. 🔹️فروپاشی اعتماد به عقل و شک فراگیر مقاله نشان میدهد که دکارت نیز در تأملات تقریباً همین مسیر را طی کرد. او باورهای پذیرفتهشده را کنار گذاشت، به خطاپذیری حواس اشاره کرد و استدلال رؤیا را به کار گرفت تا وجود جهان خارج، بدن خود و دیگر انسانها را مورد تردید قرار دهد. دکارت حتی فرض «شیطان فریبکار» را مطرح کرد؛ موجودی که ممکن است انسان را دربارهٔ سادهترین حقایق ریاضی نیز فریب دهد. نویسنده معتقد است شباهت این روش با اندیشهٔ غزالی بسیار چشمگیر است. 🔹️دو مسیر موازی برای رسیدن به حقیقت الهی دکارت پس از عبور از شک، به گزارهٔ «میاندیشم، پس هستم» رسید، اما آن را برای اثبات وجود جهان کافی ندانست. از این رو، برای بازگرداندن اعتماد به شناخت، وجود خداوند کامل و غیر فریبکار را اثبات کرد. غزالی نیز پس از حدود دو ماه شک کامل، نه از راه استدلال صرف، بلکه از طریق «نوری که خداوند در دل او افکند» دوباره به یقین رسید. به باور مقاله، هر دو فیلسوف در نهایت برای بازیابی اعتماد به عقل و ادراک انسان به خداوند تکیه کردند، هرچند مسیرشان متفاوت بود. 🔹️آیا دکارت آثار غزالی را خوانده بود؟ مقاله توضیح میدهد که برخی آثار غزالی از قرن دوازدهم به لاتین ترجمه شده بودند و اندیشههای او در میان متفکران مسیحی و یهودی قرون وسطی شناخته شده بود. همچنین دانته از غزالی نام برده است. با این حال، هیچ مدرک قطعی وجود ندارد که دکارت مستقیماً آثار غزالی را خوانده باشد. شباهتهای فراوان میان کتاب المنقذ من الضلال و تأملات دکارت همچنان موضوعی مورد بحث میان مورخان فلسفه است. نویسنده: اریک کومرفورد (Eric Comerford)/کارشناسی ارشد فلسفه دانشگاه میشیگان @Rooyado
@mehdiosanlou
دنیا را معمولاً به قبل و بعد از یک جنگ، یک انقلاب یا یک کشف علمی تقسیم میکنند. اما شاید آیندگان، تاریخ را به شکلی دیگر روایت کنند: جهان پیش از مدلهای زبانی بزرگ و جهان پس از آن. زیرا آنچه با ظهور ChatGPT، Gemini، Claude و دیگر مدلهای زبانی رخ داد، صرفاً تولد ابزاری تازه نبود؛ برای نخستین بار، انسان با پدیدهای روبهرو شد که نه نیروی بازوی او را گسترش میداد و نه تنها حافظهاش را، بلکه مستقیماً در قلمرو زبان، یعنی در جایی که اندیشه شکل میگیرد، با او همسخن شد. از این لحظه، تکنولوژی دیگر صرفاً چیزی نبود که با آن کار کنیم؛ به چیزی بدل شد که با آن فکر میکنیم. تا پیش از این، اینترنت سرزمینِ جستوجو بود. پرسش میکردیم و فهرستی از اسناد دریافت میکردیم؛ حقیقت هنوز در فاصلهی میان منابع پراکنده پنهان بود. اما مدلهای زبانی، این نسبت را دگرگون کردند. اکنون بیش از آنکه در میان منابع حرکت کنیم، با پاسخی منسجم روبهرو میشویم؛ پاسخی که گویی پیش از ما اندیشیده است. به همین دلیل، تغییر اصلی نه در سرعت دسترسی به اطلاعات، بلکه در شیوهی تجربهی معرفت رخ داده است. حقیقت، آرامآرام از «جستوجو» به «گفتوگو» مهاجرت کرده است. هربرت دریفوس سالها پیش هشدار داده بود که هوش انسان را نمیتوان به مجموعهای از قواعد صوری فروکاست؛ زیرا فهم، از دلِ بدن، زیستجهان و حضور انسان در جهان برمیخیزد، نه از محاسبهی نمادها (Dreyfus, 1972; 1992). او از این رو، نسبت به رؤیای هوش مصنوعی کلاسیک بدبین بود. اما تاریخ، مسیر دیگری را برگزید. مدلهای زبانی نه از راه قواعد، بلکه از دلِ خودِ زبان به این میدان وارد شدند. آنها جهان را زندگی نمیکنند، رنج نمیکشند و افق وجودی ندارند؛ اما از رسوب میلیاردها جملهی انسانی، الگویی از فهم میآفرینند که گاه به طرز شگفتآوری از گفتوگوی بسیاری از انسانها منسجمتر به نظر میرسد. این نه ابطال نقد دریفوس، بلکه تغییر میدان نبرد است. هایدگر تکنولوژی را صرفاً ابزار نمیدانست؛ بلکه آن را شیوهای برای آشکارشدن جهان تلقی میکرد (Heidegger, 1977). اگر چنین باشد، مدلهای زبانی فقط به پرسشهای ما پاسخ نمیدهند؛ آنها افقِ پرسشکردن را نیز دگرگون میکنند. امروز، بسیاری از ما پیش از آنکه دربارهی مسئلهای بیندیشیم، از یک مدل زبانی میپرسیم چگونه باید به آن بیندیشیم. این همان لحظهای است که تکنولوژی، از ابزارِ اندیشه، به شرطِ امکان اندیشیدن تبدیل میشود. در زندگی روزمره نیز این دگرگونی بیصدا رخ داده است. نوشتن، ترجمه، آموزش، برنامهریزی، پژوهش، برنامهنویسی و حتی تنهایی، دیگر همان چیزی نیست که پیش از این بود. اگر گوشیهای هوشمند بخشی از حافظهی ما را به بیرون منتقل کردند، مدلهای زبانی بخشی از گفتوگوی درونی ما را نیز به بیرون سپردهاند؛ وضعیتی که یادآور نظریهی ذهنِ گسترشیافتهی کلارک و چالمرز است (Clark & Chalmers, 1998). شاید ذهن، دیگر تنها در جمجمه یا حتی در ابزارها سکونت ندارد؛ بلکه در جریانِ پیوستهی گفتوگوی انسان و ماشین پراکنده شده است. اما شاید عمیقترین تغییر، در خودِ انسان رخ داده باشد. قرنها، زبان نشانهی انحصاری انسان بود؛ چیزی که او را از دیگر موجودات متمایز میکرد. اکنون همان زبان، به زیستگاه مشترک انسان و ماشین تبدیل شده است. پرسش بنیادین دیگر این نیست که آیا ماشین میاندیشد یا نه؛ بلکه این است که انسان، پس از آنکه بخشی از اندیشیدن خود را به زبانِ ماشین سپرد، خود چگونه موجودی خواهد شد؟ شاید آیندهی فلسفهی هوش مصنوعی، بیش از آنکه دربارهی ماشین باشد، دربارهی همین دگرگونی آرام، خاموش و عمیقِ انسان باشد؛ دگرگونیای که هر روز پشت پنجرهی یک چت ساده رخ میدهد، بیآنکه متوجه باشیم تاریخ، درست در همان لحظه، در حال تغییر مسیر است. @mehdiosanlou
این پیکر برهنه، بیش از آنکه تن را آشکار کند، ناتوانی انسان در پنهان شدن از خویش را به تصویر میکشد. چهره در پسِ کلاه و بازوان پنهان شده است؛ گویی سوژه دیگر از نگاه دیگری نمیگریزد، بلکه از مواجهه با خود فرار میکند. در منطق اگزیستانسیالیسم، اضطراب از جهان آغاز نمیشود، بلکه از لحظهای آغاز میشود که انسان درمییابد هیچ هویت از پیشنوشتهای برای او وجود ندارد. برهنگی این اثر نه فقدان لباس، بلکه فقدان هر نقابی است که بتوان پشت آن معنایی آماده یافت. همانگونه که سارتر مینویسد، انسان نخست وجود مییابد و سپس باید ماهیت خود را بسازد؛ و همین آزادی، سنگینترین بار اوست (Sartre, Existentialism Is a Humanism, 1946). از سوی دیگر، پنهان کردن چهره را میتوان یادآور اندیشه کییرکگور درباره «یأس» دانست؛ یأس نه صرفاً اندوه، بلکه ناتوانی انسان در پذیرفتن نسبت خود با خویشتن است. این بدن ایستاده است، اما حضورش استوار نیست؛ گویی میان آشکار شدن و محو شدن معلق مانده است. اثر، انسان را موجودی شکستخورده نشان نمیدهد، بلکه موجودی را تصویر میکند که هنوز جرئت نکرده است با حقیقت وجود خویش روبهرو شود. شاید تراژدی انسان نیز همین باشد: آسانتر است که جهان ما را ببیند تا اینکه خود، بیواسطه، خویشتن را بنگریم (Kierkegaard, The Sickness Unto Death, 1849؛ Heidegger, Being and Time, 1927) Nude Artist : John Duncan Fergusson Year : 1900 - 1905 Medium : Oil On Canvas Dimensions : 14 Cm x 11 Cm Location : National Galleries of Scotland @mehdiosanlou
مبارزه خود غایت است محمدمهدی اردبیلی شجاعت، نترسیدن نیست، بلکه تاب آوردنِ ترس است. شجاعت در برابر ترس قرار نمیگیرد. آن کس که نمیترسد شجاع نیست. فضیلتِ شجاعت ربطی به فقدان قوۀ شناختیِ ترس ندارد. صاحبِ فضیلت شجاعت اتفاقاً میترسد و بسیار هم میترسد. پس شجاع، به این اعتبار، آن کسی نیست که مطلقاً با ترس بیگانه است، بلکه دقیقاً آن کسی است که اگرچه میترسد، اگرچه پروای زندگی دارد، اگرچه به عواقبِ انتخاب و تصمیم خود میاندیشد، اما قادر است ترسش را مشاهده کند، به رسمیت شناسد، با آن مواجه شود و در برابر آن مقاومت کند بیآنکه مرعوب آن شود. در یک کلام، شجاع کسی است که از تجربۀ ترسیدن نمیترسد. این یادداشت اتخاذ موضع تحلیلی مختصری است نسبت به خیزش اجتماعیِ این روزها. @mehdiosanlou @PhilosophicalHalt