مهدی رضازاده
Статистика- Последний пост
- 31 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 35
- 1/48двое суток
- 40
- 1/72трое суток
- 43
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مهدی رضازاده pinned «هیچ این همه را می دانی هیچ همین زندگی کار و کار که باری ندارد. در هیچ مرده ایم و بار گران این زندگی را بر دوش می کشیم. از ما چه مانده است؟ جز نفس های تنگ و بی شماره و لوله ای تهی که دمیده نمی شود. نی نامه گرانباری ست. از تولد تا به مرگ ما بر کالبد…»
#مجله_ادبی_آن #دوره_دوم #سروده_پیشرو #شماره_۲۱۱ نشر در مجله: سال ۲۵۸۵ ملی اشکهای ما دریایی است! شور و لبالب، هر لحظه مرگی در برابرم آن لحظه که بیمحابا گم شد و رفت. یادت نیست، در انحنای لبخند تو شکوفا شدم عشق گاهی مهلک و بی باور. ناگفته در کنج سینه ریشه میگیرد و سبز نمیشود/ در باور حرفها نگاهها و سکوتها گم میشوی بسان برگی در قهقرای بادها. آنچه در تو نهیب میزند، آفتاب سوختهای در خزان عمر این باد نیست که مشت میکوبد بر در و دیوار. این ابر نیست که میبارد! و تمام نمیشود خزانی با برگهای خواندنی عمری که در حسرت و اضطراب باختهایم تاخت میزنند عقربهها امروز را ندیده فردا را مردهایم یا به سوک نشستهایم! #مهدی_رضازاده ارتباط با ادمینها: @jalilgheisari / @mohamadreza_sh @Mahinpourali / @aryaporfaryad https://t.me/majalehan
پدر با صدای موسیقی چشمهایت می شکفت لبهایت زمزمه میکرد ترانه های اصیل وخاطره انگیز را چه کنم .. چه کنم .. که لحظه لحظه در برابرم حضور داری اما .. اما .. هر چه می چرخم نمی یابمت ۱۴۰۳/۷/۱۳ مهسا رضازاده
گوشه ای از نوشته فیسبوکی « شهرام گراوندی» که از « مهدی » یادی به نیکویی کرده ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سالها پیش که خبر مُردن مهستی آمد، یادم هست نوشته بودم، حالا ما هیچ، همین همنسل های مهستی و هایده، چطور می توانند بدون آنها سر کنند؟! دو نفر پاسخ شان یادم نمی رود. یکی عفت کیمیایی که عمرش هزار باد. و گفت: شهرام چرا سعی می کنی ما رو ناامید کنی از زندگی؟! یکی هم مهدی رضازاده شاعر رشتی که به او می گفتم شاعر شهر باران. شاعر شهر خون پالای رشت! مهدی هم بی صدا و ناگهانی رفت و یک گوشه ای در قبرستان رعب آور رشت برای همیشه خوابیده. یاد خنده هایش و تیپ و استایلش و مهمان نوازی اش هیچوقت فراموشم نمی شود. مهدی هم گفت: شهرام به جای این حرفها زندگی کن!
تولد تو جشن واژه هایست که برای از تو گفتن از من سبقت می گیرند تولد تو سبقت تمام گل واژه هایست که از دهان ها سرریز می شوند و تمام وجودت را محصور خود می کند.. در روز تولدت صامت ها و مصوت ها غرق در رقص از دهان ها می شکفند و تو نوروار آنها را در ذهن ات می نشانی و من محو تماشای تو صامت می شوم.. مهسا رضازاده
میهمان خیال من تو را با خود میبرم حتما و همیشه دستت را میگیرم و همانگونه که دوست دارم کنارت مینشینم با هر لباس و تیپ و سبکی که در تو بیشتر دوست داشتم با تو چای میخورم در خیالم و گپ میزنم تو در تمام نواختن های برنا کنارم نشسته ای، بی آنکه کسی بداند حتی خودت با هم گوش میکنیم با هم حرف میزنیم با هم می رقصیم و تو برایم از آن آهنگ ها و ترانه ها و… می گویی و من با عطش بیشتری، گوش میکنم به تو دل می سپرم به کلامت و بو میکشم تو را بعد خودم را میکِشم کنار و به تماشای گفتگوی تو با برنا می نشینم من غرق تماشای حالاتِ تو، کلامِ تو و تمام لذتی که از چشم و نگاه و پوستت به بیرون می ریزد می شوم چه دلچسب است این میزبانی بارها و بارها در خیالم میزبانت بوده ام همانگونه که حسرتش را دارم پُر میکنم تمام جاهایی که نیستی را با همنشینی کنارت تو دلچسب ترینِ میهمانِ خیالِ منی دلنوشته مأوا ۲۶دیماه ۱۴۰۳
دست ها چه می گویند؟ دستی گلوله ها را در خشاب می کارد می چکاند چک چک آخ..... جنگ نطفه شرارت است و بد دلی اینجا در همین حوالی باران و سبزه ها چه دست ها جنین برنج را در دل خاک می کارند. نگاه کن بهشت برین است . دست ها آه.....همین دست ها پیامبران و شیاطین همه قرن هایند دستی در پی دستی دست افشان مسافران گمشده ای ست که باز گشته اند. چه دست هایی که شفا بخش بوده اند این که تندا تند کلمه بر کلمه می دوزد و شعر بر شعر از عالم خیال و خاطره رفته تا دل ناشناخته ها دستی انگشت حیرت می گزد دستی اشاره اش بر دریایی ست که به غارت رفت دست ها همین دست هاا چه ها که نمی کنند چنان گل را در کنار گلوله فتح می کنند که نپرس چه دست ها که دانه تزویر کاشته اند برای ربودن آدم ها سبقت گرفته اند. دستی که بر خطوط می دود بی بادبان و بی سلاح ست خالق بی مزد و بی ریاست آنی با همین کلمه ها اعجاز می کند. نگاه کن بر همین رنگ ها نقش ها خط های ناآرام بر بوم نقاش دستی که بر تختی مرا نشاند تا سلطان نقشی شوم که دمار از روزگار بر می کشید اکنون کجاست؟ شاید گورش در دیاری غریب گمنام مانده است دست ها آه دست ها چه می کنند ؟ چه پیچ و تاب ماهرانه ای ست بر دست های تو هم پا و همراه با موسیقی شگفت آوری دستی که نقشه این گربه را کشید کجاست؟ نشانم دهید این گربه زخمآگین و خسته ست از بیداد ها فریادها.... دست ها همین دست ها چه راحت به آنی نفس را برتو حرام می کنند نقش می شوی بر خاک بی که بدانند از کجا خورده ای بر شانه های افتاده از بار گران این همه تلخ کامی ها بار دیگر ببا تا در نوازش دست های تو جوان شوم شباب تازه ای ازسر گیریم و عاشقی کنیم اما مگر این همه خبر این سیل بی امان این حادثه ها مجال می دهند.؟... دست ها چه می گویند؟ شعر : مهدی رضازاده موسیقی : برای صلح، پژمان مصلح اجرا : حسن حسینی شورستان https://telegram.me/mehdirezazadehh
آمدی که با دلم گفتگو کنی بانو الهه ترانه : تورج نگهبان آهنگ : همایون خرم تنظیم : جواد معروفی http://t.me/NeveshtayRozamad
آمدی کـــــــه با دلم گفتگو کنــــــــــــــــــــــــی! خــــــــــــــانه دل مرا زیر و رو کنــــــــــــــــــــی! از چه رو تو ندانستی که دلی نمـــــانده مرا؟ رنج این غم زندگی به جان رسانده مرا؟ سر تـــــــــــا پا گنهــم،نگهم گوید! راز زندگـــــــــــــــی تبهم گوید! سرد و خاموشم،همه شب تنها! این افســــــــــــانه شب سیهم گوید! از چه رو تو ندانستی که دلی نمانده مرا ؟ رنج این غم زندگی به جان رســـــــــــانده مرا؟ اشکم! آهم! سوزم! دردم! در جان خود غم پروردم! که آتش درونم خدای من! مرا رهـــــــــــــــــــــــا نکرده! در این غمــــــــــم که سوزد ز آ ه من،دلت خدا نکرده! گر ز ابر چشمم باران بارد، یاد دل نشان از یـــاران دارم! عشق آتشینی بر جـــــــــان دارم که آتش درونم خدای من! مرا رهـــــــا نکرده! در این غمم کـــــــــــــــــــــه سوزد ز آه من، دلت خدا نکرده
🍉🍉🍉 شرم از دهان این انار شرم یک بلوغ نوباوگی ی لبخند توست در گشایش فالی که حافظ فاش می کند قال و مقال روزهای رفته کنار نمی رود در کجای خیال نقش می شود یاد تو که ماندنی ست. مهدی رضازاده
مشک فشان آذر آبستن حادثه ها بود گاه تلخ و گاه شیرین اکنون دستی برای خداحاففظی تکان می دهد و نمی رود باید باید کنار سفره بنشینم و به قاچ های هندوانه ای بنگرم که سرخ تر از شرم گونه های توست. و مشک فشان شوم وقتی که می گوید عالم پیر دگر بار جوان خواهد شد. مراببین که چگونه جوان شده ام با تمامیت شعری که تا هنوز مرا نخوانده ست. بداهه ۲۹ آذر ۹۸ مهدی رضازاده http://t.me/NeveshtayRozamad
#جام_زرين به خطوط دست های من بنگر به همین پیشانی بلند به رد پای شعرهای حافظ در این شبی که بلندتر از گیسوان توست می موید درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس ... حافظ حافظ رند و عاشق ازکف دست هایش جام زرینی از واژه ها می پاشد بر سرنوشت ما یلدا حیرانی جهان و ویرانی ما #مهدی_رضازاده https://t.me/kontamagz
без подписи
شب یلدا شجریان https://telegram.me/mehdirezaza
https://www.instagram.com/reel/DR9OmaLjJ7q/?igsh=OGszMzhhNmlxcWZz https://t.me/mehdirezazadehh
☀️ مادر ✨✨ مرصع نام مادرم بود با کلامی جواهر نشان راه که میرفت در هرگام نهالی در کنارش سبز میشد. من آخرین نهال زندگیاش بودم گرداگردم جوشش تند ستارگانی بود که ازطاق آسمان تا سراشیب رویاهای دور پای میکوبیدند. در بارش حرفهایش صراحت باران و تقدس آفتاب بود. تنهاییاش چتر که می گشود در باغچهاش هم کلام گل و گیاه و درخت همرنگ ابرها میبارید. چنان با خدا حرف می زد که گویی با او یکی بود گاهی جدلهای جانانهای هم با خدا داشت. جانمازش ترمه ای از عطر رازقی و محمدی بود. مادر مادر نیستی که ببینی در عطش نام توست که تبخیر می شوم نام ات که می برم یادت درخت باروری ست بی بدیل #مهدی_رضازاده ( @gonjeshkhayhamishe 💫 یادداشت کوتاه برشعر؛ مادر ( مهدی رضازاده خوانشگر؛ علی آزاد این شعر با توجه به جا گیری خوب عناصرحس عمیق - اندیشه تصویری- به ذهن خواننده القا می کند بوی گل محمدی و گل همیشه بهار و با غچه،در جانماز ترمه ی مادر زیبایی گره خورده است لحن راوی در سایه های بازی قاب واژگان تشکیل دهنده المان های معماگونه نیست بلکه مفهومی زیبا برای فهمیدن لایه های عمیق آن، با صراحت باران، در عکس تقدس آفتاب خیره می شویم سوژه شعر با وقار که انگار عظمتش با برگهای در خشان و افق های پر از هیاهوی قرار گرفته است. پیوند بین راوی و سوژه و کائنات کادری قابل قبول و حسی شایانی در روایت داشته که از نکات مثبت و قوی این شعر به شمار می آید در سراشیب سطرها ابرها می بارد چنان که بهشت نسبتش را با عطر رازقی را زیر پای مادر می ریزد که سبزه و گیاه در باغ نمازش پیدا ست در باره حرفهایش رویای ستارگان حرف می زنند سپاس از جناب شاعر برای این شعر خیلی خوب خیلی قشنگ رقیق از حس عاطفی در پاسداشت مادر
5 آذر سالمرگ مادرم (( مرصع واقعی)) است. براستی که جواهر بود. اما همه مادرم را عزیز خانم صدا می کردند. چون محبوب و عزیز همه بود. مادر اهل سیاحت و زیارت بود. در همان سالها چندین بار به خانه خدا مشرف شد.سالی دوبار به مشهد می رفت. به آقا ارادت خاصی داشت و از ضامن آهو مدد می گرفت.گاهی همسایه ها و دوستانش با او همسفر می شدند. و از خاطرات شیرین خود با او یاد می کردند.مادر شجاع و بی باک و بلد راه بود. همیشه از فحوای کلامش شعر و ضرب المثل می ریخت.مهمان نواز و عاقبت اندیش بود.شاید صراحت کلام را از او آموخته ایم.همان صراحتی که حاکی از پاکی و صفای دلی است که عاشقانه برای همه می تپد. بعد از مرگ پدرم که بسی زود اتفاق افتاد. مادرم به تنهایی بار مسئولیت را بر دوش کشید. این نوشتار شاید ادای دین کوچکی باشد از کوچکترین فرزندش که همیشه یادش را در دلش چراغ کرده است. 5 آذر 93 مادر ----- آخرین پلک را برهم نهاد تا آخرین نفس که فواره بود و نشست بی صدا دست از جهان بشست دست از ما هنوز نه نگران...ملتهب...تا همیشه از لب های من آیه های تطهیر می جست با مرگ بیعتی تازه داشت با خاک نیز... تا آمدم که تکیه کنم. پشت ام خالی شد. تیر 81 برگرفته از کتاب دهانی که مرا نگفت.سومین اثر https://t.me/mehdirezazadehh
без подписи
شیدا شده ام چه کنم با دل 🌷 عبدالوهاب شهیدی🌷 اول مهر ماه ۱۳۰۱ ، زاد روزخجسته استاد عبدالوهاب شهیدی 🌴🙏🌷 https://telegram.me/mehdirezazadehh
استاد عقیلی- خوب و بد مگه این خدا خدای همه نیست ... http://t.me/MehdiRezazadehh