مهر
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 55
- Всего постов
- 968
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 9
- 1/48двое суток
- 10
- 1/72трое суток
- 11
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چه شود گر به عیادت قدمی رنجه کنی که فغانم همه شب تا سحر از بیماریست من پرستار دو چشم خوش بیمار توام گرچه بیمار پرستی بتر از بیماریست تا دلم فتنهٔ آن نرگس بیمار تو شد بر من این واقعه نوعی دگر از بیماریست عیب خواجو نتوان کردن اگر بیمارست هر کسی را که تو بینی گذر از بیماریست همه بیماری او روز و شب از نرگس تست ورنه پیوسته مر او را حذر از بیماریست خواجوی_کرمانی
چو لاله سینهٔ من کاش پاره پاره کنند! به داغهای درون یک به یک نظاره کنند به پیش یار دلم را، چو غنچه، بشکافند به او جراحت پنهانم آشکاره کنند ز سیل دیده خرابم، ز سوز سینه کباب میان آتش و آبم، ز من کناره کنند ز اشک و چهرهٔ زردم اگر نیاند آگاه شبی تفحص آن از مه و ستاره کنند بر آستان وفا سر نهادهام عمری که در حساب سگانش مرا شماره کنند ز تیغ طعنه به یک بار نیمکشته شدم نعوذ بالله! اگر طعن من دوباره کنند دل حزین هلالی ز درد هجران سوخت برای درد دل او به لطف چاره کنند هلالی_جغتایی
...و خدایی هست مهربان تر از حد تصور شبتون بنور خدا روشن ✨
الهی ... چون حاضری چه جویم و چون ناظری چه گویم !؟؟ خواجه عبدالله انصاری
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩهﺍﻡ ﻛﻪ یکرنگﺑﺎﺷﻢ انتخاب کرده ام که مهربان باشم وﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﻧﺰﻧﻢ! ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ بد ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺁﺯﺍﺭ ﻭ ﻓﺮﻳﺐ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺁﺳﺎﻥ ﺗﺮﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺩﻧﻴﺎﺳﺖ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻫﺪ!!!
هیچ اشکالی ندارد احساساتی داشته باشیم که دیگران چیزی از آن درک نکنند. هر کسی سفر خودش را میرود...!👌
به شنیدن عادت کن خواهی دید که از سخن ابلهان نیز سود خواهی جست. #افلاطون
یک روز خودم را خواهم بخشید از آسیبی که به خویش روا داشتم از آسیبی که اجازه دادم دیگران بر من روا دارند و چنان محکم خویش را در آغوش خواهم کشید که هرگز ترک خود نکنم !! #امیلی_دیکینسون
این یکی از بزرگترین حماقتهای بشر است که در دنیا هیچ دانشگاهی هنر زندگی کردن ، هنر عشق ورزیدن و هنر شاد بودن و مراقبه کردن را به مردم آموزش نمیدهد. #اشو
زمين را به كسانى برگردانيد كه با جرات و عشق زندگى مى كنند !! #رومن_گاری
بی قرار تواَم و در دل تنگم گِلههاست آه! بیتاب شدن عادت کمحوصلههاست مثل عکسِ رخِ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصلههاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟ «بال» وقتی قفس پَر زدن چلچلههاست بیتو هرلحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزلههاست باز میپرسَمَت از مسئلهی دوری و عشق و سکوت تو جواب همهی مسئلههاست! فاضل_نظری درود دوستان شبتون نیڪ
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم کـه چـرا غافـل از احـوال دل خـویـشـتنـم از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم جان که از عالم علوی است، یقین می دانم رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم مـرغ بـاغ ملـکوتم، نیـم از عالم خاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم کیست در گوش که او می شنود آوازم؟ یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟ کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟ یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟ تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم می وصلم بچشان، تا در زندان ابد از سرعربده مستانه به هم در شکنم من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم تو مپندار که من شعر به خود می گویم تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی ولله این قالب مردار، به هم در شکنم دیوان شمس
شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوند است قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومند است بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست به جای خاک که در زیر پایت افکندهست خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی به زیر هر خم مویت دلی پراکند است اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی گمان برند که پیراهنت گل آکند است ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دستها که ز دست تو بر خداوند است فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است حضرت سعدی
عهد با زلف تو بستیم ، خدا می داند سر موئی نشکستیم ، خدا می داند با خیال تو نشستیم به هر حال که بود نزد غیری ننشستیم ، خدا می داند هر خیالی که گشادیم به رویش دیده در زمان ، نقش تو بستیم ، خدا می داند سرّ ما از نظراهل نظر پنهان نیست در همه حال که هستیم ، خدا می داند در دل ما نتوان یافت هوای دگری جز خدا را نپرستیم ، خدا می داند گر همه خلق جهان مستی ما دانستند گو بدانند که مستیم ، خدا می داند شاه_نعمت_الله_ولی
روزی شیخ ابوالحسن خرقانی با جمعی از مریدان از کوچه ای گذر می کرد. در بین راه، شخص ژولیده ای را دیدند که در گوشه ای نشسته و قرآن می خواند. شیخ بی اعتنا از او گذشت. قدری که از او دور شدند، مردی را دیدند که سازی در دست داشت و آهنگی می نواخت. شیخ دست در جیب کرده و پولی به او داد. مریدان در شگفت ماندند. سرانجام یکی از آنان پرسید:" یا شیخ، دلیل این که به آن قاری قرآن که صورتاً مظهر اسلامی داشت کمک نکردید ولی به این ساز زن ترحّم نمودید چیست؟" شیخ گفت:" اگر گرسنه ای در اتاقی باشد و نانی بالای طاقچه قرار داشته باشد و دست او به آن نان نرسد و سازی و قرآنی در دست داشته باشد، کدام را زیر پا می گذارد که به نان دسترسی پیدا کند؟ گفتند:" البته ساز را." شیخ گفت:" اینها هر دو گرسنه بودند و محتاج. اولی قرآن را دستاویز نان خود قرار داده بود و دومی ساز را زیر پای خود گذارده و تقاضای نان می کرد. کدام اولویت دارند؟ ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی
اي خسرو خوبان نظري سوي گدا کن رحمي به من سوخته ي بي سر و پا کن در دل درويش و تمـــــــــناي نگاهــــي زان چشم سيه مست به يک غمزه دوا کن شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند اي دوست بيا رحم به تنهـــــــايي ما کن با دلشدگان جور و جفا تا به کـــــي آخر آهنگ وفا ترک جفـــــــــا بهـــر خدا کن مشنو سخــــــــــن دشمن بدگوي خدا را با حافظ مسکين خود اي دوست وفا کن حضرت حافظ
همچو فرهاد بود كوه كني پيشه ما كوه ما سينه ما ، ناخن ما، تيشه ما بهر يك جرعه مي ، منت ساقي نكشيم اشك ما ، باده ما ، ديده ما ، شيشه ما ماه من ، شاه من ، بیا دمی به برم بيا اي تاج سرم دل به يار بي وفاي خويشتن دادم و ديدم سزاي خويشتن زخم فرهادو من از يك تيشه بود او به سر زد ، من به پاي خويشتن هرکه ننشیند به جای خویشتن افتد و بیند حبیبم سزای خویشتن اگر دل مي بري جانا، روا باشد كه دلداري ميان دلبران الحق ، به دل داری سزاواري دلا ديشب چه ميكردي تو در كوي حبيب من الهي خون شوي اي دل ، تو هم گشتي رقيب من ادیب نیشابوری
. هیچ قلبی نیست که در پی آرزوهایش باشد ولی رنج نبرد #پائولو کوئیلو ( کیمیا گر)
آگاهی ، همون رنجیه که به گنج درونت میرسه.........لازمه آن اقدامات عملی موثر هست
اگه گنج نهان درون رو پیدا نکنی مصرف و دساوردهات مسکن موقتی هستند و خوشحالیت زود گذره......