- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 64
- 1/48двое суток
- 73
- 1/72трое суток
- 79
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
صبح این ضربدره رو روی دستم زدم که ظهر که قراره بابابزرگمو ببرم دکتر یادم نره خودش رو هم ببرم. گمونم اونی که پیر شده منم نه اون👴🏻
видео или голосовое, без подписи
در تلاقیِ سکونِ ذهن و التهابِ هستی، او به نیستی پناه برد. نه از ترسِ پایان، بلکه از ابتذالِ تکرارِ آغاز. دود، استعارهای بود از آگاهیِ تباهشده؛ ردی از ادراک بیزمانی که در مدار فراموشی میچرخید، بیآنکه مقصدی غیر از خودش داشته باشد. چشمهایش بسته بودند، نه از خواب، بلکه از اشباعِ بیشازحدِ دیدن. زیرا هر حقیقتی، اگر بیش از اندازه مکشوف شود، به کابوسی در لباس یقین بدل میگردد.
видео или голосовое, без подписи
حال که جز تنهایی کسی برایم باقی نمانده؛ با جای خالی خو گرفتهام، با خیالات واهی خو گرفتهام، با دم نزدن، با درون ریزی و خودخوری، با شبگردیهای بیمقصد خو گرفتهام. حال که تنهایی تنها همدم تنهاییهای من است... با این تنهایی خو گرفتهام.
هرکسی از دنیا چیزی برداشت، من هم دست برداشتم. –صادق هدایت
مردن برایم دیگر اهمیتی نداشت. من این مطلب را عادی مییافتم. چون به خوبی میفهمیدم که دیگران هم مرا پس از مرگم فراموش خواهند کرد. حتی نمیتوانستم بگویم که اندیشیدن به این مطلب دشوار بود. در واقع فکری وجود ندارد که انسان بالاخره به آن عادت نکند. بیگانه – آلبر کامو
حس میکردم از همهچیز خالی هستم. بیگانه – آلبر کامو
احساس بیهودگی میکردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم میخورد. نه من قرار بود به جایی برسم و نه کل دنیا. همهی ما فقط ول میگشتیم و در انتظار مرگ بودیم. –چارلز بوکوفسکی
بالاترین امید برای من امید به مرگ است؛ اگر مرگی در کار نبود چه کسی میتوانست زندگی را تحمل کند؟
زندگی از مرگ پرسید چرا انسانها عاشق من هستند و متنفر از تو؟ مرگ پاسخ داد چون تو دروغی زیبا هستی و من حقیقتی دردناک.
همه به اندیشهی چرا و چگونگیِ زیستن دچارند اما در تعجبم که در این میان کسی به چرای نابودی فکر نمیکند. مرگ، شاید مرگ خود جواب چرای زیستن باشد.
ای کاش دهان باز میکرد این زمینِ وامانده، میبلعید منِ درمانده را، شما انسان های رذلِ شریف را، حتی خودِ خستهاش را. کاش همه چیز خورده میشد و در کسری از ثانیه ما دیگر هیچ بودیم، پوچ و تهی، تمامِ محض. درد خودِ زندگیست، زندگی خودِ درد است. ای کاش خورده میشدیم و ناگهان از درد رها میشدیم.
این روزها، من شبیه جانوری شدم که با چشمان باز خواب میبیند. و خوابهایش از بیداریاش مصیبتبار تر است. دور و برم همه چیز در رفتوآمد است، ولی هیچچیز به من نمیرسد، همهچیز هست، اما هیچچیز نیست. حس میکنم مدتهاست سقوط میکنم ولی به زمین نمیرسم، غرق میشوم ولی خفه نمیشوم، میسوزم ولی خاکستر نمیشوم، جان میدهم ولی نمیمیرم. در پایانی بیپایان به سر میبرم... 🪖
صبح بر پایان یافتن شبهای من دلالت میکرد، و روز رقت آور بود. باران میبارید و آهنگی غمانگیز بر پشت شیشههای پنجرهی اتاق من مینواخت. اتاق، محقر و تاریک، و آسمان غمزده بود... شبهای روشن – داستایوفسکی
چند ساعت تا صبح مانده؟
گویی دموبازدمهایت فقط تقاضای اتمام دارد و نگاهت زوالی را عاجزانه در برق چشمانت منعکس میکند.
انگار روزهایت را در انتظار شب زنده میمانی و شب را در انتظار صبح، و فردایش هم قرار است انتظار فردایش را بکشی و فردایش و فردایش...
زیستن چه ملالآور است وقتی فقط چشم انتظارِ گذر زمان، سَر کنی.
هر آنکس که در مغاک بنگرد؛ مغاک نیز در او خواهد نگریست. –نیچه https://t.me/meshkyyy/3384?single