tgindex
محمدهادی جعفرپور

محمدهادی جعفرپور

Статистика
@mhjafarpourПравоперсидский

یادداشت‌ها ومطالب مرتبط با نهادوکالت، مسائل اجتماعی‌و...جامعه‌ی ایران و خاطرات‌وکیل در این کانال منتشر می‌شود مدیر کانال: محمدهادی جعفرپور

Последний пост
4 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
32
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Право (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
765
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
334
32 постов
Вовлечённость
43,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 32
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
156
1/48двое суток
178
1/72трое суток
192

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • قسمت هفتم بالاخره جست‌وجوی آگهی‌ها به ثمر نشست. کمتر از چند ماه زمان برد تا #وکیل_شهرستانی با چند شرکت قرارداد مشاوره منعقد کند. سال‌ها آرزو داشت روزی آن‌قدر سرش شلوغ باشد که معنای واقعی این جمله را با تمام وجود لمس کند: «وقت سر خاراندن هم ندارد.» خدا خواست و دعای خیر پدر و مادر بدرقه راهش شد؛ آن روزها از راه رسیدند.هر روز ساعت شش صبح، از غربی‌ترین نقطه تهران راهی شهرری می‌شد. تا حوالی ساعت سه بعدازظهر، درگیر تنظیم قراردادها، بررسی پرونده‌ها و حل مسائل حقوقی دو شرکت انبوه‌ساز بود. ساعت چهار باید خود را به شرکتی در خیابان سهروردی می‌رساند؛ همان خیابانی که نه‌چندان دور، شاهد بغض‌های فروخورده و گونه‌های خیسش بود. هر بار که از آن خیابان عبور می‌کرد، بی‌اختیار گذشته را مرور می‌کرد و زیر لب خدا را شکر می‌گفت که روزگار، ورق خورده است.پس از پایان آن جلسه، بی‌درنگ راهی کرج می‌شد تا عملکرد واحد حقوقی یک شرکت خصوصی را بررسی کند. غروب که از آنجا خارج می‌شد، تازه نوبت رسیدگی به کارهای دفتر خودش بود و معمولاً حوالی نیمه‌شب، خسته اما راضی، به خانه می‌رسید.تنها فرصت نفس کشیدن، دو روز آخر هفته بود؛ البته نه برای استراحت. آن دو روز را به مطالعه و تمرین اختصاص داده بود. برای خودش موضوعات فرضی طراحی می‌کرد و مانند دانش‌آموزی که با عشق مشق می‌نویسد، قراردادهای مختلف را بارها و بارها تنظیم می‌کرد. دوره پنج‌جلدی قواعدقراردادها اثر #دکتر_کاتوزیان و هر منبعی که می‌توانست به بهتر شدن قلم حقوقی‌اش کمک کند، مطالعه‌می‌کرد باور داشت مهارت، هدیه نیست؛ حاصل تکرار و ممارست است.یکسال و چندماه بعد،به عنوان مشاور مدیرعامل در جلسات حاضر می‌شد در یکی از آن جلسات، با بررسی دقیق و ارائه راهکاری حقوقی، مانع ورود خسارتی سنگین به شرکت شد؛ از همان روز، نگاه مدیرعامل به او تغییر کرد. برای اینکه در رفت‌وآمدهای فشرده‌اش کمتر خسته شود، مدیرعامل دستور داد تا راننده شخصی شرکت با یک دستگاه بنز در اختیار وی باشد. اما آنچه بیش از همه ارزش داشت، احترام و اعتباری بود که به دست آورده بود.در آن محدوده‌ی فعالیت شرکت، نام وی دهان‌به‌دهان می‌چرخید. هر روز افراد زیادی برای مشاوره و حل مشکلات حقوقی‌شان به سراغش می‌آمدند.وقتی مدیرعامل این استقبال را دید،بخشی از دفتر شرکت را در اختیار او گذاشت تاهمان‌جا پذیرای مراجعین باشد.روزگار، دقیقاً همان‌گونه پیش می‌رفت که پیشترها رویای آن را ساخته بود،اعتبار ودرآمدش رو به افزایش بود.اما همیشه درست در زمانی که خیال می‌کنی به ساحل آرامش رسیده‌ای، طوفان حوادث.

  • قسمت ششم روایت #وکیل_شهرستانی که به اینجا رسید، بغضی کهنه راه گلویش را بست. کلمات بدون هیچ آوایی در دهانش خاموش می‌شدند.چشمانی که همیشه با طمأنینه به روبه‌رو نگاه می‌کرد، حالا از خشم، اندوه و حسرت به رنگ خون شده بود. گویی سال‌ها این بخش از زندگی را در سینه حبس کرده بود و اکنون زمان شکستن آن سکوت رسیده. چند دقیقه‌ای سکوت کرد. برای آنکه ادامه دهد، یادآور شدم هدف از نقل این خاطرات، نه شکایت از گذشته، بلکه روایت مسیری است که طی کرده بلکه سرمشقی شود برای.. . سرش را به نشانه تأیید پایین انداخت و آهسته گفت: «نزدیک به دو سال و چند ماه، تمام تلاشم را کردم تا شاید بتوانم از زندگی مشترک، رفاقتی واقعی بسازم. هر کاری از دستم برمی‌آمد انجام دادم. تشویقش کردم ادامه تحصیل بدهد، هزینه کلاس‌های آمادگی آزمون کارشناسی ارشد را پرداخت کردم، سفرهای هفتگی شمال، کیش و حتی ترکیه را فراهم کردم؛ هرچه فکر می‌کردم شاید لبخندی به زندگی‌مان برگرداند، امتحان کردم. اما!! من کماکان همان وکیل شهرستانی بودم و او هرگز ندید یا که نخواست ببیند ، کسی که سه سال ، شبانه روز برای ساختن و برآورده شدن آرزوهای او شمال و جنوب تهران را ساعت‌ها در اتوبوس‌های بین‌شهری رفت‌وآمد می‌کرد. حالا برای موفقیت او، بدون آنکه به خودش فکر کند، گران‌ترین کلاس‌ها را ثبت‌نام کرده و هرچه داشت، خرج آرزوهای او می‌کند. لبخند تلخی زد و ادامه داد: «دو سه هفته مانده به آزمون، از شرکت مرخصی گرفتم تا درس‌هایی را که ضریب بیشتری داشت، با او کار کنم. بعدها نزد دوستانش گفته بود که قبولی‌اش مدیون همان درس‌ها بود. روز اعلام نتایج، از کافی‌نت کارنامه را گرفتم. تمام مسیر با خودم فکر می‌کردم شاید این موفقیت، آغاز فصل تازه‌ای در زندگی‌مان باشد. با خودم گفتم شاید این‌بار سهم من، کمی مهربانی باشد. اما هنوز تبریکم تمام نشده بود که گفت: "یه وقت فکر نکنی فقط خودت عرضه داشتی ارشد قبول بشی. دیدی منم قبول شدم؟ راستی، یادت نرفته قول داده بودی اگه قبول شدم برام پراید بخری؟" خواستم چیزی بگویم که ادامه داد: "نکنه فکر کردی قبول نمی‌شم و الکی قول دادی؟" فقط نگاهش کردم و آرام گفتم: "تا امروز کدام قولم روی زمین مانده که این یکی بماند؟ پراید هم می‌خرم؛ فقط چند ماه دیگر آزمون اختبار دارم و..." اجازه نداد حرفم تمام شود.» دوباره سکوت سهم وکیل شهرستانی بود، انگار هنوز صدای آن روز در گوشش زنده بود و بعد ادامه داد ؛ «با هزار قرض و زحمت، پراید را هم خریدم. نه برای ماشین؛ برای اینکه شاید خانه کمی آرام شود و بتوانم خودم را برای آزمون اختبار آماده کنم. سه سال تمام، از طلوع صبح تا نیمه‌شب، غرب و شرق و شمال و جنوب تهران را به هم دوخته بودم تا هیچ کمبودی در زندگی مشترک احساس نشود. اما هرچه بیشتر می‌دویدم، بیشتر از مقصد دور می‌شدم. بارها تصمیم گرفتم از هم جدا شویم؛ اما هر بار، همان صبوری لعنتی مقابلم می‌ایستاد. با خودم می‌گفتم شاید فردا بهتر شود... شاید این آخرین اختلاف باشد... شاید...» این بار سکوت وکیل شهرستانی همراه با جاری شدن اشکی بود که جای خشم را در چشمان به خون نشسته اش ، گرفته بود. پس از چند لحظه گفت: «شب قبل از آزمون اختبار بود. شام را خورده بودیم. برای اینکه کوچک‌ترین بهانه‌ای برای بحث پیش نیاید، روی میز آشپزخانه نشستم و شروع کردم به مرور قوانین و جزوه‌ها. ناگهان صدای پرتاب شدن وسیله‌ای به سمت در ورودی خانه بلند شد؛ بعد هم فریادهایی که فقط یک جمله را تکرار می‌کرد: "از خانه برو بیرون!" هنوز هم نمی‌دانم دلیلش چه بود. فردا مهم‌ترین آزمون زندگی حرفه‌ای‌ام را داشتم. نه فرصت بحث بود، نه توانش. از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه کردم. برف آرام‌آرام روی خیابان می‌نشست. می‌دانستم آن ساعت شب، در شهرک نه اتوبوسی پیدا می‌شود و نه وسیله‌ای برای رفتن. برای اولین و آخرین بار گفتم اجازه بده با همان پرایدی که برایش خریده بودم، خودم را تا دفتر برسانم. پاسخی شنیدم که هنوز هم خجالت می‌کشم آن را بر زبان بیاورم. به هر زحمتی بود، خودم را به دفتر رساندم. تصمیم گرفتم چند ساعت باقی‌مانده را درس بخوانم. فقط یک پیامک فرستادم: "به دفتر رسیدم. گوشی را خاموش می‌کنم تا مطالعه کنم." کمتر از یک دقیقه بعد، تلفن دفتر زنگ خورد. آن سوی خط، میان گریه و هق‌هق، چیزهایی شنیدم که اگر برنمی‌گشتم، ذره آبرویی که نزد همسایه‌ها داشتم به فنا می‌رفت. ناچار برگشتم. وقتی وارد خانه شدم، سکوت همه جا را گرفته بود. روی میز آشپزخانه، فقط یک تکه کاغذ گذاشته بود. روی آن نوشته شده بود: «مرتیکه شهرستانی... سر و صدا نکن، من خوابم!!

  • *قسمت پنجم* بالاخره جست‌وجوی آگهی‌ها به ثمر نشست. کمتر از چند ماه زمان برد تا وکیل شهرستانی با چند شرکت قرارداد مشاوره منعقد کند. سال‌ها آرزو داشت روزی آن‌قدر سرش شلوغ باشد که معنای واقعی این جمله را با تمام وجود لمس کند: «وقت سر خاراندن هم ندارد.» خدا خواست و دعای خیر پدر و مادر بدرقه راهش شد؛ آن روزها از راه رسیدند.هر روز ساعت شش صبح، از غربی‌ترین نقطه تهران راهی شهرری می‌شد. تا حوالی ساعت سه بعدازظهر، درگیر تنظیم قراردادها، بررسی پرونده‌ها و حل مسائل حقوقی دو شرکت انبوه‌ساز بود. ساعت چهار باید خود را به شرکتی در خیابان سهروردی می‌رساند؛ همان خیابانی که نه‌چندان دور، شاهد بغض‌های فروخورده و گونه‌های خیسش بود. هر بار که از آن خیابان عبور می‌کرد، بی‌اختیار گذشته را مرور می‌کرد و زیر لب خدا را شکر می‌گفت که روزگار، ورق خورده است.پس از پایان آن جلسه، بی‌درنگ راهی کرج می‌شد تا عملکرد واحد حقوقی یک شرکت خصوصی را بررسی کند. غروب که از آنجا خارج می‌شد، تازه نوبت رسیدگی به کارهای دفتر خودش بود و معمولاً حوالی نیمه‌شب، خسته اما راضی، به خانه می‌رسید.تنها فرصت نفس کشیدن، دو روز آخر هفته بود؛ البته نه برای استراحت. آن دو روز را به مطالعه و تمرین اختصاص داده بود. برای خودش موضوعات فرضی طراحی می‌کرد و مانند دانش‌آموزی که با عشق مشق می‌نویسد، قراردادهای مختلف را بارها و بارها تنظیم می‌کرد. دوره پنج‌جلدی قواعدقراردادها اثر دکتر کاتوزیان و هر منبعی که می‌توانست به بهتر شدن قلم حقوقی‌اش کمک کند، مطالعه‌می‌کرد باور داشت مهارت، هدیه نیست؛ حاصل تکرار و ممارست است.یکسال و چندماه بعد،به عنوان مشاور مدیرعامل در جلسات حاضر می‌شد در یکی از آن جلسات، با بررسی دقیق و ارائه راهکاری حقوقی، مانع ورود خسارتی سنگین به شرکت شد؛ از همان روز، نگاه مدیرعامل به او تغییر کرد. برای اینکه در رفت‌وآمدهای فشرده‌اش کمتر خسته شود، مدیرعامل دستور داد تا راننده شخصی شرکت با یک دستگاه بنز در اختیار وی باشد. اما آنچه بیش از همه ارزش داشت، احترام و اعتباری بود که به دست آورده بود.در آن محدوده‌ی فعالیت شرکت، نام وی دهان‌به‌دهان می‌چرخید. هر روز افراد زیادی برای مشاوره و حل مشکلات حقوقی‌شان به سراغش می‌آمدند.وقتی مدیرعامل این استقبال را دید،بخشی از دفتر شرکت را در اختیار او گذاشت تاهمان‌جا پذیرای مراجعین باشد.روزگار، دقیقاً همان‌گونه پیش می‌رفت که پیشترها رویای آن را ساخته بود،اعتبار ودرآمدش رو به افزایش بود.اما همیشه درست در زمانی که خیال می‌کنی به ساحل آرامش رسیده‌ای، طوفان حوادث..

  • *قسمت چهارم* روزگاری برای تأمین هزینه‌های دانشگاه و خرج مختصر دانشجویی، در بوفه دانشگاه چای و ساندویچ می‌فروخت. عصرها، پس از تمیز کردن بوفه، راهی دفتر وکالت دو تن از استادان دانشگاه می‌شد و تلاش می‌کرد هر روز گوشه‌ای از ظرایف حرفه وکالت رابیاموزد و برای آینده‌اش توشه‌ای فراهم کند.با مهاجرت به تهران، آن فرصت ارزشمند از دست رفت؛ اما همان تجربه کوتاه، تصویری روشن از زندگی یک وکیل دادگستری برایش به یادگار گذاشت. بیش از هر چیز، دریافته بود که آرامش خانه، مهم‌ترین پشتوانه موفقیت یک وکیل است. شاید به همین امید، زودتر از آنچه باید، قدم در زندگی مشترک گذاشت؛ اما واقعیت، فاصله زیادی با آنچه شنیده و دیده بود داشت.در آن روزها، تنها پناهگاهش دفتر وکالت بود؛ جایی که برای چند ساعت، دور از هیاهوی زندگی، با آرامشی نسبی درس می‌خواند، پرونده‌ها را مرور می‌کرد و رؤیاهایش را دنبال می‌کرد.حضور مستمر در دفتر، سرانجام ثمر داد. نخستین پرونده‌وحضور به عنوان وکیل در دادگاه حقوقی ؛علیه موکل حکم تخلیه صادر شده بود و مأموریت او، توقف اجرای حکم. موکل، پانصد هزار تومان به‌عنوان بخشی از حق‌الوکاله پرداخت و قرار شد پس از اخذ دستور توقف، چهارصد هزار تومان دیگر بپردازد. مستندات قانونی برای توقف حکم‌فراهم بود؛ اما گویی بخت نیز یار #وکیل_شهرستانی بود.وقتی با کت‌وشلوار و برگه اعلام وکالت وارد اتاق قاضی شد، ناگهان زمان به عقب بازگشت؛ به روزهای بوفه دانشگاه و جمعه‌هایی که چلوکباب سرو می‌کرد. همان دانشجویی که فقط جمعه‌ها مشتری چلوکباب‌های بوفه بود، حالا پشت میز قضاوت نشسته بود. پس از احوال‌پرسی کوتاهی، قاضی دستورات لازم را صادر کرد و تنها چند ساعت بعد، دستور توقف عملیات اجرایی صادر شد. و این تازه آغاز ماجرا بود پانصد هزار تومان دریافتی شد پیش‌قسط خریدموبایل بالاخره وکیل شهرستانی هم موبایل‌دار شد با شور و شوقی وصف‌ناشدنی، اولین تماس را با موکل گرفت و خبر موفقیت پرونده و صدور دستور توقف را داد. انتظار داشت پس از تشکر، موکل به وعده خود عمل کند و باقی‌مانده حق‌الوکاله را بپردازد؛ اما پاسخ، تلخ‌تر از آن بود که تصور می‌کرد «برای چند ساعت کار، همان پانصد هزار تومان هم زیادی بود که گرفتی!»اما وکیل شهرستانی آموخته بود پاسخ بعضی بی‌معرفتی‌ها را باید به گذر زمان سپرد. از طرفی، تشریفات پرونده هنوز ادامه داشت و مطمئن بود موکل دیر یا زود دوباره به او مراجعه خواهد کرد.پس دلخوری را کنار گذاشت. از شیرینی‌فروشی «آق‌بانو» که پایین دفترش بود، چند نان خامه‌ای خرید و خودش را مهمان شیرینی نخستین پیروزی حرفه‌ای‌اش کرد.

  • *قسمت سوم* در کمتر از یک هفته، آن‌چنان پرونده‌های ارجاعی مؤسسه ثبت شرکت‌ها را با دقت و سرعت به سرانجام رساند که حجم کارش خیلی زود به دو برابر توافق اولیه رسید. اندکی بعد، پرونده‌های تخصصی‌تری مانند ثبت علائم تجاری نیز به او سپرده شد.علیرغم باور همکارانش،خودش از شرایط رضایت نداشت و همچنان هر روز آگهی‌ها را مرور می‌کرد تا شاید محیطی شایسته‌تر برای فعالیت حرفه‌ای خود بیابد. در همین روزها، به عنوان مشاور با شرکت تیپاکس نیز قرارداد همکاری بست. اگرچه وضعیت مالی‌اش نسبت به روزهای آغازین کارآموزی بهتر شده بود، اما نداشتن مکانی برای ملاقات با موکل، بیش از هر چیز او را آزار می‌داد.عصرها تمام خیابان سهروردی، از شمال تا جنوب، و کوچه‌های اطراف را قدم می‌زد. هرجا تابلوی وکیلی را می‌دید، سر می‌زد؛ شاید گوشه‌ای، حتی برای چند دقیقه در روز، جایی برای نشستن و آموختن شیوه برخورد با موکل پیدا کند. اما سهمش از آن همه، تنها یک پاسخ بود ؛ نه! شب‌ها خسته و دل‌شکسته به خانه بازمی‌گشت. گاهی اشک‌هایش در تاریکی شب بی‌صدا جاری می‌شد و با خدای خود نجوا می‌کرد: یعنی در این شهر، حتی یک صندلی هم برای من در دفتر یک وکیل پیدا نمی‌شود؟ سرانجام تصمیمش را گرفت. با وجود همه تنگناهای مالی، با خود گفت: «سهم و لیاقت من، یک صندلی عاریه‌ای نیست؛ من باید دفتر خودم را داشته باشم.» همین تصمیم، آغاز فصل تازه‌ای شد. دفتری در طبقه دوم پاساژ قندهای روبه‌روی لاله‌زار، به دارالوکاله وکیل شهرستانی تبدیل شد. انگار باری دیگر دعای پدر و مادرش کارگر افتاده بود؛ دفتری با بیش از نیم قرن سابقه، همراه با میز، صندلی و کتابخانه‌ای ارزشمند نصیبش شد. حالا، اگرچه هنوز تلفن همراه نداشت، اما صاحب دفتری بود که بوی وکالت می‌داد. پس از پایان کارهای ثبت شرکت‌ها، راهی دفتر می‌شد و ساعت‌ها پرونده‌های بایگانی‌شده را مطالعه می‌کرد؛ خود را جای وکلای هر دو طرف دعوا می‌گذاشت، استدلال‌هایشان را می‌سنجید و بی‌آنکه کسی بداند، تجربه می‌اندوخت و برای روزهای بزرگ‌تر آماده می‌شد.

  • تلخی گفتار و سردی رفتار #وکیل_سرپرست خیلی زود از ذهن و خاطرش پاک شد. طبق روال چند وقت اخیر به سراغ کیوسک مطبوعاتی رفت، بلکه میان حجم انبوه آگهی‌ها ، روزنه‌ی امیدی پیدا شود که انگار بخت یارش شده بود ؛ «قابل توجه کارآموزان وکالت؛ برای یک فرصت شغلی مناسب با شماره‌های زیر تماس بگیرید.» خوش شانس بود که در مجاورت کیوسک مطبوعاتی، تلفن عمومی وجود داشت. در تماس با شماره‌ی اعلام‌شده، متوجه شد فعالیت آگهی دهنده ،ثبت شرکت‌های تجاری است که بابت هر پرونده دوازده هزار تومان می‌دهند و حداکثر سه روز در هفته، هر روز سه پرونده ارجاع می‌شد. در خوش‌بینانه‌ترین حالت، درآمد هفتگی‌اش‌صد و هشت هزار تومان می‌شد، یعنی دوازده هزار تومان کمتر از اجاره‌ی خانه. اما چاره‌ای نداشت؛ باید از جایی شروع می‌کرد.مدیران مؤسسه‌ی طوری از نداشتن تلفن همراه متعجب شدند که انگار شرط لازم برای وکیل شدن، داشتن موبایل است. بندگان خدا خبر نداشتند این #وکیل_شهرستانی با چه مشکلاتی درگیر است که نداشتن تلفن همراه در برابر حجم مشکلات وی هیچ است. وقتی با تعجب پرسیدند: «اگر موکل یا شرکت با شما کار فوری داشته باشد، چطور پیدایتان کنیم؟» با لبخند تلخی گفت: موکل؟!اگر کار واجبی بود با تلفن منزل تماس بگیرید. از پچ‌پچ و زمزمه‌ی بچه‌ها شنید که؛ این روزها بدون موبایل که نمی‌شود کار کرد. حق با آنها بود، اما این انتخاب او نبود که چند قدم از زمانه عقب‌تر باشدبلکه حکم تقدیر بود و جبر نداری! با گرفتن نخستین پرونده‌احساس عجیبی داشت؛ نه از مبلغ حق‌الزحمه خوشحال بود و نه از نوع کار اما این آغازبرایش حکم اولین روزنه‌ی امید را داشت. باور داشت برای رسیدن به آرزوهای بزرگ، چاره‌ای نیست جز امیدواری و البته تلاش مستمر. در مسیر اداره ی ثبت شرکت‌ها مدام به این فکر می‌کرد که روزی خواهد رسید که به جای جست‌وجوی آگهی‌های نیازمندی،این موکل‌هایش خواهند بود که نشانی دفترش را به آشنایان و نزدیکان می‌دهند .مطمئن بود آن روز دور نخواهد بود. #محمدهادی_جعفرپور #خاطرات_وکیل #محمد_هادی_جعفرپور https://www.instagram.com/p/DaFyQSwM_GA/?igsh=MXVnOHE4NjVhcHNodQ==

  • تقسیم سهام خوشبختی همیشه بر مدار شایستگی و تلاش نمی‌چرخد و... با ترکیبی از خیال و واقعیت شما را مهمان مرور یک دهه از زندگی این #وکیل_شهرستانی خواهم کرد ،تا چه در نظر آید و چه مقبول افتد... کسب رتبه ی پنجم در آزمون کارشناسی ارشد، خستگی یک سال مطالعه بی‌وقفه را از تنش زدود. مجاز شدن برای انتخاب رشته و راهیابی به مرحله تشریحی، برای او صرفاً یک موفقیت تحصیلی نبود؛ بلکه تأییدی بود بر این باور که مسیر درستی را برگزیده است. در آن روزها، هر بار که یکی از استادان دانشگاه کارنامه‌اش را در دست می‌گرفت و آن را با تحسین به همکارانش نشان می‌داد، لبخندی از غرور بر چهره‌اش می‌نشست. سخنانی که از زبان استادان می‌شنید، بیش از هر پاداشی به او انگیزه می‌بخشید؛ همگی از آینده‌ای روشن سخن می‌گفتند و از جوانی که می‌توانست در عرصه حقوق به جایگاهی شایسته دست یابد. این تحسین‌ها، اشتیاق او را برای مطالعه و تلاش دوچندان کرد. گویی هر موفقیت، سکوی پرتابی بود برای دستیابی به موفقیتی بزرگ‌تر. اندکی بعد، قبولی در آزمون #کارآموزی_وکالت ، این شور و شوق را صدچندان ساخت. آغاز دهه هشتاد شمسی برای او، آغاز فصل تازه‌ای از زندگی بود؛ فصلی که در آن، با کوله‌باری از انگیزه، امید و اعتمادبه‌نفس، فتح قله‌های موفقیت را دور از دسترس نمی‌دید. ردای وکالت را نه صرفاً یک شغل، بلکه تحقق رؤیایی می‌دانست که سال‌ها برای آن تلاش کرده بود.اما زندگی، همیشه بر مدار شایستگی و تلاش نمی‌چرخد. روزگار آزمون‌های دشواری در مسیر زندگی ‌اش قرار خواهد داد که در کلاس هیچ استادی طریق مقابله با آن مشق نکرده و چاره‌ای جز مبارزه ندارد ، نبردی فرساینده با رنج، ناامیدی و زخم‌هایی که بر جانش خواهد نشست. شش ماه چشم انتظاری برای صدور پروانه‌ی کارآموزی، تلنگری بود برای آغاز روزهای دشوار که معرفی وکیل سرپرستی که تماس گرفتن و طرح سوال را قدغن کرد!نشانه‌ی دیگری بود برای دشواری‌های پیشرو... #محمدهادی_جعفرپور #خاطرات_وکیل https://www.instagram.com/p/DaDXAzbslCK/?igsh=Z3lqd3R5bzFuZnoz

  • روایت یک وکیل شهرستانی؛ از رؤیا تا واقعیت khabaronline.ir/xq3FG

  • 🌐 مشاوره حقوقی در اسنپ؛ فرصتی برای بازتعریف و توسعه حرفه وکالت در چارچوب موازین قانونی و حرفه‌ای ✍️ وکیل محمدهادی جعفرپور عضو کانون وکلای دادگستری فارس افزوده شدن امکان «مشاوره حقوقی» به سامانه اسنپ، در هفته‌های اخیر با واکنش‌های متفاوتی از سوی جامعه حقوقی و به‌ویژه وکلای دادگستری همراه بوده است. بخش قابل توجهی از این واکنش‌ها بر نقد اصل ورود یک پلتفرم خدماتی به حوزه ارائه خدمات حقوقی متمرکز بوده و دغدغه‌هایی را درباره جایگاه حرفه وکالت، کیفیت خدمات ارائه شده، مسئولیت‌های ناشی از مشاوره‌های حقوقی و رعایت موازین حرفه‌ای مطرح کرده‌اند. فارغ از درستی یا نادرستی این انتقادات، آنچه در شرایط کنونی ضروری به نظر می‌رسد، تحلیل جامع این پدیده از منظر فرصت‌ها و تهدیدهای آن است. واقعیت آن است که توسعه فناوری و گسترش زیست‌بوم دیجیتال، بسیاری از الگوهای سنتی ارائه خدمات را دگرگون کرده و حرفه وکالت نیز از این قاعده مستثنا نیست. از این رو، مواجهه صرفاً سلبی با چنین پدیده‌هایی، نه تنها مانع گسترش آنها نخواهد شد، بلکه ممکن است نهاد وکالت را از ایفای نقش مؤثر در تنظیم و هدایت این تحولات باز دارد. بی‌تردید امکان ارائه مشاوره حقوقی از طریق پلتفرم‌های دیجیتال می‌تواند با مخاطراتی همراه باشد. نبود نظارت کافی بر صلاحیت ارائه‌دهندگان خدمات، احتمال ارائه مشاوره‌های غیرتخصصی یا نادرست، ابهام در حدود مسئولیت حرفه‌ای مشاوران، حفظ محرمانگی اطلاعات کاربران و امکان رقابت‌های ناسالم از جمله دغدغه‌هایی است که نمی‌توان به سادگی از کنار آنها عبور کرد. همچنین بیم آن می‌رود که در صورت فقدان ضوابط مشخص، کیفیت خدمات حقوقی تحت تأثیر ملاحظات تجاری قرار گیرد و حقوق شهروندان با آسیب مواجه شود. با این حال، نادیده گرفتن ظرفیت‌های مثبت این فضا نیز چندان منصفانه نیست. یکی از مهم‌ترین آثار چنین بستری، تسهیل دسترسی عمومی به خدمات حقوقی است. بسیاری از شهروندان به دلایل اقتصادی، جغرافیایی یا حتی فرهنگی، امکان مراجعه حضوری به وکیل را ندارند و پلتفرم‌های دیجیتال می‌توانند نخستین حلقه ارتباط آنان با جامعه حقوقی باشند. افزون بر این، چنین امکاناتی می‌تواند در اشاعه فرهنگ مراجعه به وکیل، افزایش آگاهی‌های حقوقی و معرفی خدمات تخصصی وکلا به اقشار گسترده‌تری از جامعه نقش‌آفرین باشد. از منظر حرفه‌ای نیز این بسترها می‌توانند به گسترش حوزه فعالیت وکلا، ایجاد فرصت‌های جدید شغلی و بهره‌گیری از ظرفیت‌های اقتصاد دیجیتال در ارائه خدمات حقوقی کمک کنند. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که فناوری نه لزوماً رقیب حرفه‌های تخصصی، بلکه ابزاری برای توسعه و افزایش دسترسی به این خدمات است؛ مشروط بر آنکه قواعد و استانداردهای لازم برای استفاده از آن تعریف و اجرا شود. بر همین اساس، شاید به جای تمرکز صرف بر نقد و مخالفت با اصل شکل‌گیری چنین خدماتی، رویکرد واقع‌بینانه‌تر آن باشد که مدیران نهاد وکالت، کانون‌های وکلا و سایر اشخاص تأثیرگذار در این حوزه، به تعریف و تدوین ضوابط حرفه‌ای، استانداردهای نظارتی و چارچوب‌های اخلاقی و انتظامی برای ارائه مشاوره حقوقی در فضای دیجیتال بپردازند. دنیای امروز، دنیای انکار فناوری نیست؛ دنیای مدیریت و تنظیم روابط ناشی از آن است. نهاد وکالت نیز ... مشروح یادداشت: https://vokalapress.ir/?p=107565 🔗 وکلاپرس @vokalapress ▫️وبسایت ▫️ایتا▫️سروش▫️بله▫️اینستاگرام▫️توییتر 🔚

  • ✍️ چرا همراهی رسانه‌ها با «کارزار» حیاتی است؟ 📝 منتشر شده در خبرآنلاین 👈 محمدهادی جعفرپور، حقوق‌دان و کنشگر مدنی ✅ «در میان تمام فعالیت‌های رسانه‌ای، آن بخش که با تمرکز بر «پیگیری و مطالبه‌ی حقوق مردم» گره خورده، از اهمیتی صدچندان برخوردار است. چرا که در این مسیر، رسانه از نقش سنتی خود فراتر رفته و به یک بازوی قدرتمند برای تحقق حقوق شهروندی تبدیل می‌شود.» ✅ «بنا بر چنین تعریفی است که فعالیت‌های خالصانه و بی‌ریای دوستان عزیزم در مجموعه‌ی «کارزار» را شایسته‌ی بهترین سپاس‌ها و درودهای بی‌پایان می‌دانم. این عزیزان، با ایمان به قدرت قلم و وظیفه‌ی اخلاقی‌شان، در بزنگاه‌های حساس ، پای مطالبه‌گری حقوق مردم ایستاده‌اند.» 📌 برای مطالعه متن کامل نوشته محمدهادی جعفرپور، لینک زیر مراجعه کنید: https://www.karzar.net/blog/notes/khabaronline #قدرت_بی_قدرتان ✌🏻 @karzarnet

  • 🔻 آنچه امروز به عنوان «بازگشایی اینترنت» مطرح می‌شود، بازگرداندن بخشی از حقی است که نزدیک به سه ماه از مردم سلب شده بود اعتماد نوشت: 🔹️محمدهادی جعفرپور در یادداشتی با عنوان «پاسخگویی به حق اساسی ملت در حوزه ارتباطات» در اعتماد نوشت: پس از ۸۹ روز محدودیت گسترده و قطع دسترسی بخش بزرگی از مردم به اینترنت، سرانجام مسوولان اجرایی زمینه بازگشایی دوباره اینترنت و تأمین بخشی از حقوق اساسی ملت را فراهم کردند. با این حال، برخی افراد و جریان‌ها بدون آگاهی از اصول قانون اساسی و منشور حقوق شهروندی، حتی این بازگشایی نسبی را نیز زیر سؤال می‌برند؛ گویی دسترسی آزاد مردم به اطلاعات، حقی سلیقه‌ای و قابل چشم‌پوشی است. 🔹️او تأکید می‌کند مطابق اصول متعدد قانون اساسی—از جمله حق دسترسی آزاد به اطلاعات، حق آزادی بیان و حق برخورداری از امکانات ارتباطی—دولت موظف به تسهیل دسترسی شهروندان به زیرساخت‌های ارتباطی و فضای آزاد اطلاع‌رسانی است، نه محدودسازی مستمر و سلب دسترسی عمومی. 🔹️جعفرپور می‌نویسد: «آنچه امروز به عنوان بازگشایی اینترنت مطرح می‌شود، در واقع بازگرداندن بخشی از حقی است که طی نزدیک به سه ماه از مردم سلب شده بود؛ حقی که قطع آن خسارات گسترده‌ای به کسب‌وکارها، آموزش، ارتباطات خانوادگی، فعالیت رسانه‌ای و زیست روزمره میلیون‌ها شهروند وارد کرد.» 🔹️او تأکید می‌کند اگر قرار بر جبران بخشی از این خسارت‌ها باشد، انتظار می‌رود سیاست‌های فیلترینگ و محدودسازی دست‌کم برای مدتی کنار گذاشته شود تا مردم بتوانند بدون مانع از حق طبیعی و قانونی خود در دسترسی به اینترنت آزاد بهره‌مند شوند؛ نه اینکه همان محدودیت‌ها با ظاهری متفاوت ادامه یابد. 🔹️به باور او، امروز بیش از هر زمان دیگری ضرورت بازنگری در سیاست‌های محدودکننده فضای مجازی و احترام عملی به حقوق شهروندان احساس می‌شود؛ حقوقی که نباید قربانی نگاه‌های سلیقه‌ای، امنیتی و غیرقانونی شود. او می‌نویسد دولت و وزارت ارتباطات تلاش می‌کنند زمینه تحقق این حقوق را فراهم کنند، اما این مسیر نیازمند شفافیت، ثبات و پایبندی به اصول قانونی است. این مطلب را #اینجا_بخوانیم👇 https://www.etemadonline.com/tiny/news-775838 #اجتماعی @EtemadOnline

  • 27 мая329171

    ناگهان، صدای هق‌هقِ سوزناکِ ارسلان، مثل تیغی کلامم را برید. تمام توجهات به سمت او چرخید. او از جای خود برخاست، در حالی که گویی تمامِ دنیای کوچکش در آن اتاق فرو ریخته بود. با صدایی پر از اندوه و درد در حالیکه سعی می‌کرد لحن گفتارش به فریاد نزدیک نشود ، گفت : ((آقای قاضی! هر حکمی بدید، من قبول دارم... اما به تنها ناموسم که خواهر کوچیکم هس قسم، من تازه دارم آدم می‌شم! توروخدا وقتی میخواید حکم کنید ، حواستون به من و زندگی خواهرم که جز من و بابای معلولم کسی و نداره ، باشه! من نه کس و کاری دارم نه چیز به درد بخوری که به حاج خانم و آقوی حاجی بدم تا از اشتباهم بگذرن؛ جز این مجسمه! که با دستای خودم توی کانون ساختم و با هر تکه‌ی چوبی که ازش جدا میشد گریه کردم )) نگاه ارسلان از میز قضات به سمت صندلی شکات چرخید و خطاب به پیرزن گفت :(( حاج خانم من چون هیچ‌وقت نفهمدیم مادر چی هس و کی هس ، وقتی آقای وکیل میگن آغوش مادر جیگر من آتیش میگیره دوس دارم داد بزنم بگم آغوش مادر چی جوریه؟! اصلا مادر یعنی چی ؟! ...)) هق هق گریه امان حرف زدن را از ارسلان گرفت و او با همان حال گریان از جایگاه متهم به سوی صندلی شکات چرخید . ارسلان، با گام‌هایی لرزان به سمت پیرزنی که شاکی پرونده بود، می‌رفت و نگاهش، نگاهِ کودکی بود که انگار در میانِ حجمی از حسرت ها گم شده باشد. مقابل پیرزن که رسید گفت : « وقتی به استاد کارگاه گفتم ، میخوام مجسمه‌ی مادر بسازم ، بهم گفت باید توی ذهنت تصویری از مادر داشته باشی ... (در این لحظه‌ بود که متوجه‌ی اشک‌های پیرزن شدم که از زیر عینکش مانند تکه‌هایی از بلور می‌درخشید ) ارسلان در ادامه در همان حال گریان گفت : ولی در ذهن و خاطر من هیچ چیزی از مادر نبود جز تصویر شما ! حاج خانم به همون خدایی که قبول دارید لحظه به لحظه‌ای که پای ساختن این مجسمه بودم شما توی ذهنم بودید ، من برای ساختن این مجسمه ، فقط شما را در ذهنم داشتم. بعد در حالیکه مجسمه‌ی چوبی مادر در دستانش بود ، مقابل شاکی سر به زیر با همان اندوه آغازین جلسه گفت : حاج خانم! این برای شماست تا هر وقت بهش نگاه کردید، یادتون بیاد به منِ بی مادر ... و برام دعا کنید...» در حماسه ی گره خوردن نگاه پیرزن و ارسلان که حسی مادرانه زینت بخش آن بود ، پیرمرد با تکیه بر عصایش راهی میز محکمه شد ، بدون کمترین تاملی خطاب به هیات قضات گفت : من بارها به دلایل مختلف در دادگاه حاضر شده ام ، اما چیزی که امروز دیدم ، نه یک جلسه‌ی محاکمه که بخشی از زیبایی های زندگی بود و با کلام آقای وکیل تجسمی از انسانیت را دیدم و به حرمت این حس و حال از گناه این بچه گذشتم و از شما توقع دارم تا کمک کنید ، نه به متهم ! که به من و همسرم تا باقی عمرمان را صرف هنرمند کردن این پسر کنیم که از امروز مثل فرزند خودمان دوستش خواهیم داشت !!

  • بی شک در طول دادرسی متوجه خواهید شد ، ارسلانی که امروز در این لحظه‌ در جایگاه متهم قرار گرفته با کسی که یکسال پیش به موجب قرار دادگاه راهی کانون اصلاح و تربیت شد ، فرسنگ ها فاصله دارد و این تفاوت قرینه ی قابل اعتنایی است بر تاثیر تربیت و نقش آن در رفتار ارتکابی ارسلان ها!! و گواه متقنی است بر ادعای بنده . یقیناً در ذهن هر انسانی، مادر خداوندگار مهربانی و عشق است؛ دامان او امن‌ترین پناهگاه و نگاهش دلربا ترین منظره‌ی جهان . شکات عزیز ، قضات گرامی و وکلای محترم! برای درک رنج ارسلان از نداشتن ملجأ و مأمنی به نام مادر ، کافی است هر آنچه من و شما از مهرِ مادر چشیده‌ایم را در لحظات عمرِ ارسلان ضرب کنیم تا به بخشی از حجمِ عظیمِ محرومیت‌های او برسیم. او نوجوانی است که زیباترین ایام زندگی‌اش را در محرومیت از آغوشِ مادر گذرانده است .)) در گوشه‌ی سالنِ دادگاه ، ارسلان سر به زیر و بی صدا اشک می ریخت . پیش‌تر در کانون، اشک‌هایش را دیده بودم؛ اشک‌هایی از ترسِ زندان و مجازات. اما امروز... لرزشِ شانه‌هایش حکایت از چیز دیگری داشت. این بار، اشک‌هایش نه از ترسِ حبس و تازیانه، بلکه از سوگِ مادری بود که هرگز نداشته . با لحنی که حالا از حس انجام وظیفه با اعتماد به نفس بیشتری ادا می شد ، گفتم: (( می‌دانم که قضات محترم ناچار به اجرای قانون هستند. اما امروز از شما می‌خواهم نه بر مبنای مقرراتِ بی‌روح، بلکه بر پایه باورهای انسانی، حکم صادر کنید. من برای اثباتِ این تغییر، شاهدی دارم ، فراتر از کلمات .)) چشمان قضات و حضار ، با تردید، شاهدی را جستجو می کرد که از آن سخن می‌گفتم. لبخندی تلخ بر لبانم نشست و گفتم: ((امروز، شاهدِ من در برابر شماست. شاید برای اولین مرتبه است که وکیلی متهم پرونده را به گواهی می‌گیرد برای دفاع از وی !! امروز تنها شاهدِ متهم ، شخصِ متهم است ! ارسلانی که امروز پیشگاه شما ایستاده ، شاهدِ قابل اعتنایی است بر صحت ادعای منِ وکیل در مقام وکیل مدافع وی ! تا ثابت کنم آن ارسلانی که متهم بود به سرقت مسلحانه به بادی فراموشی سپرده شده و ارسلان دیگری متولد شده است !! قضات محترم من و شما به کرات گفته و شنیده ایم که یکی از اهداف مجازات ها ، اصلاح بزهکار است، اگر به این نظریه باور داریم ، باید بپذیریم تغییرات رفتاری ارسلان در این یک‌سال گذشته ، قرینه ایست بر مجازات شدن وی و دلیل محکمی است بر این ادعا که ریشه‌ی بدرفتاری او، همان محرومیتی است که امروز از آن سخن گفتم و شما آثار آن را در گونه های بارانی این نوجوان می‌بینید!!))

  • #خاطرات_وکیل مجمسه‌ی مادر ،نجات بخش سارق مسلح روز رسیدگی به پرونده، فضای حاکم بر دادگاه کیفری ۱ مانند همیشه سرد و سنگین بود. می‌دانستم که قلم قضات جز بر مدارِ خشکِ مواد قانونی و تبصره‌ها حرکت نمی‌کند؛ اما در اعماق وجودم، بر این باور بودم که در جهانِ ماده و تبصره ، با ذره‌ای احساس که به حجم مناسبی از انسانیت آغشته باشد، می‌توان از مرزهای سختِ قانون عبور کرد. تلاش و سعی ام بر این بود تا بر ورقه‌ی دادنامه، به جای کلمات رعب آورِ حبس و شلاق، نشانه‌ای از غلبه‌ی احساس بر منطقِ قانون ترسیم شود . با صدایی که سعی می‌کردم لرزشِ پنهانش را با صلابتی تصنعی کتمان کنم، بلند شدم. ایستادم و به چشم‌های خشمگین شکات پرونده و نگاه کنجکاوانه ی قضات خیره شدم ، اندکی مکث لازم بود تا توجه حاضران را به خودم جلب کنم... و سپس شروع کردم : (( قضات محترم دادگاه ! بنا به کیفرخواست صادره و ادله‌ی موجود، مجالی برای رد اتهام انتسابی و دفاع از شخص متهم وجود ندارد ، اما مستحضرید که وظیفه‌ی ذاتی و اصلی منِ وکیل صرفا به دفاع از متهم ختم نمی‌شود ، بلکه بنا به سوگندی که یاد کرده ام ، خاصه در پرونده های کیفری تکلیف دارم به دفاع از حقوق قانونی متهم ، حقوقی که ذیل حقوق انسانی برای هر شهروندی تبیین شده است ، لذا آنچه در ادامه خواهم گفت نه در مقام رد اتهام و دفاع از رفتار ارتکابی متهم بلکه اشارتی است به حقوق پایمال شده و محرومیت‌هایی که زمینه‌ی ارتکاب بزه را فراهم آورده ، سبب شده تا ارسلان در جایگاه متهم قرار گیرد !! شاید با خودتان بگویید ، هیچ محرومیت و مسببی ، علت موجهی برای ارتکاب بزه تلقی نمی‌شود ،اما با شاهدی که پیشگاه محکمه اقامه خواهم کرد به صحت ادعای بنده خواهید رسید . پیش از هر چیز تقاضا دارم با نگاهی متفاوت از آنچه در پرونده راجع به موکلم خوانده اید، به عرایضم توجه بفرمایید.

  • دختر گلم و همسر نازنینم این چند خط را برای شما می‌نویسم که تمام جان و جهان من هستید. برای تو #جانان گلم که تمام وجود من و مامان الهام هستی. می‌نویسم تا یادگاری بماند از روزهایی که با هم تجربه کردیم، میگم تجربه تا یادمون باشه هر رویداد و اتفاقی در زندگی تجربه ایست که شاید در ابتدا تلخ به نظر برسد اما همون تلخی هم به وقتش به شیرینی ازش یاد میشه.عزیزان دلم روزهایی که هر ثانیه‌اش با فکر شما، با دلتنگی شما و با امید دیدن دوباره‌ی لبخندتان سپری شد، هر چه بوده گذشته و شد یک تجربه. می‌خواهم هر وقت این نوشته را می‌خوانید، بدانید که در آن لحظات، ثانیه‌ای نبود که شما را کنار خودم احساس نکنم. دلم می‌خواد وقتی این نوشته را می‌خوانید بغض نکنید و قول بدهید همان‌قدر محکم بمانید که در تمام آن روزها با صدای گرم‌تان به من جان دوباره می‌دادید. جانان جان و الهام عزیزم شما دوتن دلیل زندگی و بهانه ی حیات من بوده و هستید و یادتون باشه هر بار که صداتون را می‌شنیدم، انگار دیوارهای آن چاردیواری به عقب می‌رفتند و نفسم به گرمی نفس‌های شما گره می‌خورد چون از صداتون می‌شد فهمید که پای قول و قرار مون ایستادید و قوی و شجاع با آنچه رخ داده بود کنار آمده بودید. عزیزان دلم یادتون بمونه که آنچه ما سه تن در آن روزها تجربه کردیم هرچه بوده نباید ازش با عنوان سختی یاد کنیم، که اگر هم سخت بوده، سختیِ ما در برابر رنجی که مردم این روزها کشیدند هیج بوده و هست،در برابر رنج مادرانی که چشم‌به‌راه ماندند و فرزندشان برنگشت. هیچ بوده در قیاس با غم پدری که پی صدای فرزند رعناش نام زیبای او را صدا می‌زند و جوابی نمی‌شنود هیچ بوده در برابر جوان‌هایی که درد گلوله و ساچمه را به جان خریدند و چشم زیباشون و از دست دادند، هیچ بوده در قیاس با رنج آن‌هایی که هنوز در آن چاردیواری چشم انتظار حکم دادگاه روزها را می‌شمارند. عزیزانم وقتی به داغ و درد این مردم فکر می‌کنم، از خودم خجالت می‌کشم که بخوام از سختی چند روز حرف بزنم. پس قول بدید اگر زمانی ناخودآگاه مرور آن روزها سبب غصه و ناراحتی‌اتون شد یادتون بیاد که ما با هم قراری گذاشتیم که با جون و دل باید پاش بمونیم قرار گذاشتیم که باور داشته باشیم؛ هیچ چیزی مهم‌تر از ایران و مردم ایران نبوده و نیست و اگر هم رنج و دردی سراغمون بیاد فدای مام وطن و مردم نازنینش دوستون دارم. #محمدهادی_جعفرپور #محمد_هادی_جعفرپور #خاطرات_وکیل #بازداشت

  • هر چه بود گذشت، روزهایی که در آن چاردیواری تنها دلخوشی ات بودن خانواده‌ی مهربان و دوستان همراهی است که می‌دانی به قدر بضاعت خویش یار و همراه دختر و همسرت هستند. آنچه به نقل از بانو شنیده ام سبب تکلیفی است برای سپاسگزاری از کسانی که صمیمانه کنار ایشان بودند بنابراین بر خود لازم می‌دانم با تمام وجود و از صمیم جان از کسانی که به هر شکل ممکن جویای احوال من بودند و در آن روزهای تلخ ولو با یک تماس یا پیام ساده کنار من و خاتواده‌ام ایستادند، قدردانی کنم. این همراهی و همدلی هرگز از خاطر من نخواهد رفت و بی‌تردید سرمایه‌ای معنوی و گران‌بها برای من خواهد بود. در این روزگار گشودن زبان به گلایه جفاست به آنان که از جان شیرین خویش برای آبادانی این سرزمین گذشتند اما به حرمت روزها و لحظات سختی که همسرم بار مشکلات را به تنهایی به دوش کشید به همین عبارت ساده بسنده می‌کنم که : ((خلق را چون بنگری در وقتِ ناز گرد آیندت به صد رنگ و نیاز چون شوی در تنگیِ روز و زمان هر یکی گیرد رهِ دیگر نهان)) از آن ایام و لحظات گفتنی ها بسیار است که باید مجال و رغبتی مهیا شود برای بازگو کردنش. و اما همسرم که بامقاومت و استواری اش به گل دخترم درس ایستادگی و شجاعت داد و خودش را الگوی تمام عیار ایثار و از خودگذشتگی معنا کرد که تا دنیا دنیاست شرمسار مهربانی و صبوری اش هستم و امیدوارم که لایق و قابل جبران کردن خوبی‌هایش باشم.الهام عزیزم می‌دانم که در نبود من سختی هایی تحمل کرده ای و چیزهایی دیده ای که به احترام احوال من از بازگو کردنش امتناع می‌کنی اما بدان که برای لحظه به لحظه‌ی آن سختی ها شرمنده‌ی تو و جانان عزیزمان هستم باشد که لیاقت جبران آنچه بر شما گذشته، باشم و برادرم مهدی که حضورش یادآور پشتیبان و یاوری است پرصلابت گویی کوهی است استوار که خیالم را در آن چاردیواری به راحتی دعوت می‌کرد که برادری صبور و همراه کنار بانو و جانان عزیزم هست و فرزانه‌ی عزیز، مدیر دفتر مهربان و دلسوزم که علاوه بر مدیریت دفتر کارم،لحظه‌ای پیگیری پرونده ام را رها نکرد و در تمامی این روزها همسرم را تنها نگذاشت، مهربانی‌اش را قدر می‌دانم و می‌ستایم. این روزها هرگز از ذهنم پاک نمی‌شود همانطور که تصویر پیام های همسرم به همکارانی که بی پاسخ بایگانی شده! اما برای من تصویر آن پیام‌ها و تماس های بی‌پاسخ هرگز بایگانی نخواهد شد و هر روز تازه تر می‌شود تا خط‌کشی منطبق بر واقع باشد برای جدا کردن مدعیان دوستی با دوستان واقعی. خاکسار مهربانی شما دوستان جان هستم ارادتمند همگی/ #محمدهادی_جعفرپور #محمد_هادی_جعفرپور

  • درود و ارادت پیشگاه همراهان عزیز

  • استفاده مردم از «حقوق ملت» 🖌محمدهادی جعفرپور | وکیل دادگستری 🔹آنچه امروز در خیابان‌های کشور می‌گذرد، نه یک اتفاق ناگهانی است، نه رفتاری هیجانی و بی‌ریشه. اعتراضات خیابانی، محصول سال‌ها بی‌توجهی به مطالبات قانونی مردمی است که بارها تلاش کرده‌اند صدای خود را از مسیرهای مدنی، مسالمت‌آمیز و قانونی به گوش حاکمیت برسانند؛ مسیری که یا نادیده گرفته شد یا با برچسب‌زنی و برخورد پاسخ داده شد. 🔹براساس اصول قانون اساسی، به‌ویژه فصل سوم تحت عنوان «حقوق ملت»، شهروندان حق دارند دیدگاه‌ها، مطالبات و اعتراضات خود را بیان کنند. مردم نیز دقیقاً از همین مسیرها آغاز کردند؛ از طرح مسائل در رسانه‌ها، یادداشت‌ها و شبکه‌های اجتماعی گرفته تا امضای کارزارهای قانونی و سازمان‌یافته. سایت‌هایی مانند «کارزار» با هدف ایجاد پلی میان مردم و مسئولان شکل گرفتند تا مطالبات اجتماعی به‌شکلی مدنی و شفاف منتقل شود، اما وقتی حتی پس از رسیدن امضاها به حد نصاب، پاسخی داده نمی‌شود، این سکوت چیزی جز بی‌اعتنایی به حقوق شهروندی نیست. 🔹در ماه‌های گذشته، مردم تنها به بیان کلامی اعتراض اکتفا نکردند. تحریم خرید کالاهای اساسی مانند لبنیات، گوشت قرمز و روغن، نمونه‌ای روشن از کنش مدنی و اقتصادی بود؛ تلاشی برای رساندن صدای درد معیشت بدون حضور در خیابان. بااین‌حال این هشدارها نیز شنیده نشد. 🔹نکته قابل‌تأمل آن است، همان مسئولانی که سال‌ها کنش‌های مدنی مردم را نادیده گرفتند، امروز نیز همان مطالبات را با ادبیات امنیتی پاسخ می‌دهند. رفتار و گفتار حاکمان در تقابل با مردم، بیش از هرچیز به نمک پاشیدن بر زخمی شباهت دارد که خود مسبب اصلی آن هستند. 🔹در تابستان، از ناترازی انرژی و برق سخن گفته می‌‌شود و در زمستان از ناترازی آب، بارندگی و بی‌آبی. گویی همواره بحران وجود دارد، اما هیچ‌گاه مسئول مشخصی برای آن دیده نمی‌شود. مردم باید به کدام ساز این سیاست‌گذاری‌ها برقصند تا متهم به اغتشاش نشوند؟ ▫️ادامه مطلب در سایت هم‌میهن آنلاین 📌هم‌میهن را در فضای مجازی دنبال کنید: 🔗سایت | 🔗اینستاگرام | 🔗تلگرام | 🔗 یوتیوب

  • مدیران محترم کانون‌های وکلای دادگستری سراسر کشور با درود بارها و به تکرار شاهد دغدغه‌مندی شما همقطاران عزیز و مدیران فعلی خانه‌ی مشترکمان بوده‌ام. بعضا در گپ و گفت‌های خصوصی یا در محافل صنفی شاهد نظرات شما پیرامون تکلیف ذاتی کانون وکلا بوده‌، بعضا شنیده‌ام که بنا به ملاحظاتی کانون یا مدیران آن قادر به ورود یا اظهارنظر راجع به مسائل روز جامعه نیست اما امروز روز دیگری است روزی است که هیچ ملاحظه ای بر همراهی با مردم و اعلام حمایت و بودن کنار مردم اولویت ندارد، حمایت و همراهی که تکلیف ذاتی امان هست بلکه باید مردم ببینند و مطلع شوند که کانون رفتار و کنش‌های مردمی را تایید می‌کند و پای این تایید کردن و همراهی خواهد بود، بدون هرگونه ملاحظه‌ای. به همین سبب حداقل کار ممکن در این شرایط انتشار بیانیه است این کمترین کاری است که باید انجام شود. شک ندارم که بنا بر تعریفی که از #وکیل_دادگستری، #کانون_وکلا و #نهاد_وکالت ارائه می‌شود باور دارید که وکلای دادگستری، بنا بر رسالت ذاتی و سوگند حرفه‌ای خویش که همانا دفاع از حقوق ملت، پاسداری از قانون و تلاش برای تحقق عدالت است همگام با مردم، در مسیر مطالبه حقوق قانونی شهروندان، از هیچ کوششی فروگذار نخواهند کرد. در شرایطی که اقشار مختلف جامعه، از جمله اصناف و بازاریان، در اعتراض به وضعیت موجود و فشارهای اقتصادی و معیشتی، ناگزیر به تعطیلی کسب‌وکار خود شده‌اند، وکلای دادگستری با این باور که سکوت در برابر این واقعیت‌های اجتماعی با وظیفه وکالت و تعهد به حقوق عمومی سازگار نیست، اعلام می‌دارند که اعتراض مسالمت‌آمیز و بیان مطالبات قانونی، حقی شناخته‌شده و مصرح در اصول بنیادین حقوقی و قانونی کشور است و نمی‌توان و نباید با آن برخوردی خارج از چارچوب قانون داشت.

  • برای مردی که تاریخ را دوباره به صحنه آورد باشو کافی بود. کافی بود تا بفهمیم سینما می‌تواند زبانِ مادریِ زخمی‌ها باشد؛ کافی بود تا بدانیم «غریبه‌ی کوچک» فقط کودکی جنگ‌زده نیست، که خودِ ما هستیم در سرزمینی که مدام باید دوباره شناخته شود. بهرام بیضایی از آن دست هنرمندانی است که با یک اثر آغاز نمی‌شود و با مجموعه‌ای هم پایان نمی‌گیرد. او یک اقلیم است؛ اقلیمی که در آن اسطوره، تاریخ، زبان و سیاست به هم گره می‌خورند، بی‌آنکه هیچ‌کدام مصرفی یا تزئینی شوند. از مرگ یزدگرد تا مسافران، از سگ‌کشی تا پژوهش سترگ نمایشنامه‌نویسی در ایران، بیضایی همواره کاری فراتر از روایت کرده است: او حافظه را احضار کرده. نه حافظه‌ی نوستالژیک، که حافظه‌ی مسئله‌دار، پرسش‌گر و گاه آزاردهنده. در جهان بیضایی، تاریخ یک امرِ قطعی نیست؛ همیشه روایت‌های متناقض وجود دارد، همیشه حقیقت در محاصره‌ی قدرت است، و همیشه زن، زبان و اسطوره در خط مقدم ایستاده‌اند. او پیش از آن‌که «کارگردان» یا «نمایشنامه‌نویس» باشد، مقاومت‌کننده‌ای فرهنگی است. کسی که تن به ساده‌سازی نداد، به حذف تن نداد، khabaronline.ir/xppvJ