tgindex
محزون
@mhz0onперсидский

در حالِ جستجوی معنایِ زندگي.

Последний пост
8 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
101
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
17
23 постов
Вовлечённость
16,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 23
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
15
1/48двое суток
17
1/72трое суток
18

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ادامه دادن زندگی بعضی اوقات در نظرم خیلی عجیب است. اینکه بعد از تمام اتفاقاتی که افتاده ما هنوز غذا می‌خوریم و شوخی می‌کنیم، می‌خندیم، هنوز دغدغه‌های ادبیاتی و هنری داریم. انتظار دیگری نمی‌رود، فقط آدم گاهی فکر می‌کند بعد از بعضی اتفاقات زندگی باید بایستد. اما زندگی برخلاف انتظار به قوت خودش باقی‌ست. خورشید در کمال تعجب هر روز طلوع می‌کند.

  • این چند روز، زندگی را با تمام وجود زیستم.

  • ما افغانستانی‌ها عاشق شعریم؛ حتی بی‌سوادترین مان هم چند بیت از حافظ یا خیام یا سعدی از بر دارد. به خاطرتان هست، آقای مارکُس که سال قبل گفتید چقدر افغانستانی‌ها را دوست دارید؟ و من پرسیدم چرا و شما خندید و گفتید؛ چون حتی روی در و دیوار‌های‌تان هم اشعار رومی را می‌نويسيد.❤️ ندای کوهستان / خالد حسینی

  • آيا تو همان كسى هستى كه در انتظارش بوده‌ام؟ من آينه‌ام، اگر در من عشق ميبينى، آن از خود توست..

  • امیدوارم روزی که نجات پیدا کردی برای خیلی چیزها دیر نباشه.

  • امیدوارم روزی که نجات پیدا کردی، هنوز بخشی از تو رمقِ زندگی کردن داشته باشه.

  • مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی می‌کنم. نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می‌شوم مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد. ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی

  • عجیب است که انسان، وقتی همه‌چیزش را از دست می‌دهد، با چه چیزهای کوچکی می‌تواند خوشحال شود. خاطرات خانه مردگان فئودور داستایوفسکی

  • آدم در نهایت به هر چیزی عادت می‌کند؛ مسئله تنها زمان است. آلبر کامو

  • این روزها، هر بار که به خودم نگاه می‌کنم، انگار با غریبه‌ای روبه‌رو می‌شوم؛ غریبه‌ای که روزی پر از امید بود، اما حالا زیر بارِ سکوت و خستگی خم شده است. نه از کسی گله‌ای دارم و نه از روزگار… فقط دلم برای آن «خودِ سابقم» تنگ شده؛ همان که هنوز باور داشت، فردا می‌تواند زیباتر از امروز باشد. ۱۴۰۵/۵/۱ 11:10

  • تا به حال دیده‌ای کسی بی‌آنکه چشمانش خیس شود، گریسته‌باشد؟ دیده‌ای چشم‌ها حرف بزنند؟ بگویند: دارم می‌میرم از اندوه! دارم تلف می‌شوم از درد، از نخواستن، از ظلم‌های ناروای روا شده و فریادهای نزده و بغض‌های نگریسته! آه‌های از ته دل را دیده‌ای؟ آن‌ها که آنقدر عمیق‌اند که یک‌لحظه حس می‌کنی نکند عرش خدا همین لحظه فرو بریزد و زمین دهان باز کند و تمام موجودات را در خویش ببلعد، اینقدر که سنگین است وسعت معصومیت و اندوه و دل‌شکستگی بعضی آدم‌ها... اینقدر که نازک شده پوستِ طاقتِ بعضی آدم‌ها... اینقدر که حق دارند و اینقدر که حق دارند و اینقدر که حق دارند بعضی آدم‌ها... #نرگس_صرافیان_طوفان @narges_sarrafian_toofan

  • هزاران درود بر آدم‌های کمیابی که بوی معرفت می‌دهند.

  • عيب كار اينجاست كه در كشور ما هيچ‌وقت حقى براى زن قائل نشده‌اند، زن هميشه متاعى بوده كه بعد از استفاده آن را به گوشه‌اى انداخته و فراموش كرده‌اند و زن‌ها هم به علت همان روح سستی و خمودگى كه در ما وجود دارد هيچ‌وقت نخواسته‌اند كه از صورت متاع بودن خارج شوند و شخصيت حقيقى خود را ظاهر سازند و براى همين است كه كاخ زور و خودخواهى مردها سر به آسمان كشيده... اما بگذاريد آن ها هر چه می‌خواهند بگويند، مرور زمان ارزش واقعى هر چيزى را روشن می‌کند و روزى خواهد رسيد كه همان‌ها كه امروز مرا متهم به بى‌پروايى می‌کنند و معتقدند كه بايد بروم و در خلوت استغفار كنم در مقابل حقى كه ما زنان با مبارزه و با پيشرفت تمدن براى خود ايجاد خواهيم كرد تسليم شوند. فروغ فرخزاد، ديوان اسير ، پس‌گفتار

  • شکوه سکوت را به ارزانیِ کلام مفروش

  • امیدوارم موفق شوی مکسین مِیکسْنر من مذهبی نیستم، اما وقتی کسی را می‌بینم که دنبال اتوبوس می‌دود، در دلم برایش دعا می‌کنم. برای هیچ‌کس و برای همه دعا می‌کنم؛ وقتی آرام در ذهنم می‌گویم: «امیدوارم برسی.» و همین پنج کلمه، تمام چیزهایی را در خود دارند که برای این غریبه آرزو می‌کنم: امیدوارم برسی. امیدوارم ستاره‌ها در جای درست قرار بگیرند و تو در زمان و مکان درست باشی. و وقتی نبردِ رسیدن به اتوبوس را بردی، بتوانی آرام بگیری و نفسی تازه کنی؛ با این اطمینان که دقیقاً جایی هستی که باید باشی. من برای غریبه‌هایی که می‌بینم این همه امیدهای کوچک دارم؛ مثلاً امیدوارم کامل‌ترین فنجان چای عمرت را بنوشی. امیدوارم صبح‌هایت آرام و بی‌شتاب باشند، و یاد بگیری رها کنی، همان‌طور که برگ‌های پاییزی رها می‌شوند؛ با انفجاری از رنگ‌های درخشان، تا راه را برای چیزی تازه باز کنند. و امیدوارم همیشه کسی باشد که وقتی نیاز داری دستش را به سوی تو دراز کند؛ اما همچنین امیدوارم شجاعت گرفتن آن دست را داشته باشی، بدانی که قدرت تحمل سنگینی‌ها را داری وقتی با آن‌ها روبه‌رو می‌شوی. و امیدوارم همیشه جایی داشته باشی که حس خانه را به تو بدهد؛ چه یک مکان واقعی باشد، چه جایی که آن را در روحت با خود حمل می‌کنی. و امیدوارم آدم‌ها مهربان باشند. و زندگی خوب باشد، و تو همان‌طور که همه شایسته‌اند، امن و دوست‌داشته‌شده باشی. همه ما شایسته این هستیم. و من مذهبی نیستم، اما این روزها بیشتر دعا کرده‌ام؛ برای غریبه‌هایی که در زندگی واقعی می‌بینم و آن‌هایی که در تلویزیون می‌بینم. و این دعاها گاهی می‌توانند برای چیزهایی به سادگی رسیدن به قطار باشند، یا برای آدم‌هایی که از چیزهایی فرار می‌کنند که بعضی‌ها ترجیح می‌دهند حتی نامشان را هم نبرند. زیرا دعا چیست، جز آرزویی برای تمام بشریت؟ آرزویی که همه امیدهای مشترک ما را برای چیزهایی که می‌بینیم و برایشان مبارزه می‌کنیم، بر دوش می‌کشد؛ چون امیدواریم، و برای حقوق برابر مبارزه می‌کنیم، برای پایان نسل‌کشی، صلح روی زمین، و اینکه کودکان بدانند رنج چیست اما مجبور نباشند آن را تجربه کنند. پس وقتی می‌گویم «امیدوارم برسی»، این پنج کلمه فقط وزنِ تمام دنیا را در خود ندارند؛ بلکه وعده شکستن آن، ساختن دوباره‌اش، و متعادل کردن دوباره ترازوها را هم دارند؛ اینکه قطره‌ای باشیم در اقیانوسی که بالا می‌آید، تا همه کشتی‌ها را بالا ببرد؛ تا همه بتوانیم امن‌تر حرکت کنیم و واقعاً به شکوفایی خود برسیم. پس وقتی می‌گویم: «امیدوارم برسی»، فقط برای تو دعا نمی‌کنم؛ امیدوارم تو برسی، چون امیدوارم همه ما برسیم. پس وقتی کسی را می‌بینی که دنبال اتوبوس می‌دود، یا کسی را می‌بینی که با چیزی سخت روبه‌روست که ترجیح می‌دهی از آن روی برگردانی، امیدت را نگه دار و همچنان درگیر بمان. امید تو می‌درخشد، مثل پرتوهای خورشید. بدون آن، دنیا فقط خاکستری‌تر می‌شود. بدون امید مشترک ما، نمی‌توانیم به تغییر باور داشته باشیم. و تغییر چیزی است که باید آن را بسازیم. پس امیدوارم برسی، امیدوارم همه ما برسیم.

  • راز هستی انسان تنها در زنده ماندن نیست، بلکه در این است که بداند برای چه زندگی می‌کند. بدون پاسخ به این پرسش، زندگی به تدریج تهی می‌شود، حتی اگر همه چیز ظاهراً کامل باشد… - از رمان برادران کارامازوف اثر فئودور داستایوفسکی

  • می‌گذرد، اما حجمِ هستی‌ات کوچک‌تر می‌شود. ناشناس

  • سایهٔ ما می‌زند پهلو به نور آفتاب ناتوانی این‌قدرها خودنما افتاده است بیدل

  • без подписи

  • без подписи